Killing The Brains
Monday, June 1, 2009 8:09:16 PM
شروعی برای تولدی ، تولدی برای مرگی و زیستن ادامه دارد
ندانستن اینکه هم اکنون در محل بعدی جای کدام واژه است مغز را آزار می دهد
ولی مغزی نمانده ...
کاش ناخون گیری بزرگ به اندازه کل دنیا داشتم تا تک تک مغز ها را از بدن ها جدا می کردم
<< Lughing >>
شاید اون موقع دیگر احمقی نباشد
هیچ نگاه ظریفی وجود ندارد
هر بار بدتر از دفعه ی قبل ، بهترینی وجود ندارد .
احساسات بی دخیل اند
کنترل مشکل شده
ساده ترین تصور کلمات نابودی کل هستی راه به همراه دارد ، تصورات سیاه و سفید به سوی تاریکی مطلق رهسپارند
جنون به حد Ultra Level رسیده
هیچ چیز تحت اختیار نیست . هرج و مرج مغزی زندگی را به تباهی می کشد
شاید دلیل دیگری برای باز هم نوشتن باشد ...












