یک داستان کوتاه
Sunday, January 31, 2010 2:54:50 PM
داستان کوتاه
روزی روزگاری پسر جوانی به همراه خانواده اش در مزرعه ای بزرگ درخارج از یک شهر زندگی می کردند. تعدادی کارگر و کشاورز هم در مزرعه برای آنها کار می کردند. پدرش مرد مسن و دانایی بود.
آن پسر بسیار عجول و مغرور بود و خیلی زود از کوچکترین مسئله و مشکلی به شدت ناراحت و عصبانی می شد و به فرد یا چیزی که مسبب آن مشکل یا مساله بود شدیدا" و با لحن بسیار بد و زننده ای و با صدای بلند توهین و فحاشی میکرد ، طوری که آن شخص را بسیار ناراحت و آزرده خاطر میکرد.
روزی از روزها که پسرک مثل همیشه عصبانی و خشمگین شده بود و دل کسی را شکسته بود پدرش او را صدا کرد و به او گفت با من بیا !
پدر او را با خودش به اصطبل مزرعه برد، یک چکش و یک کیسه بزرگ پر از میخ طویله به او داد و سپس دیوار بزرگ اصطبل را که با ورق حلبی پوشانده شده بود به او نشان داد و گفت از امروز برای هر بار که عصبانی شدی یک میخ به دیوار اصطبل بکوب و آن را تا انتها فرو کن .
پسرک دلیلش راپرسید؟ اما پدر به او گفت خودت بعدا" متوجه خواهی شد.
در پایان آن روز پسرک هیجده میخ به دیوار اصطبل کوبیده بود. چندین روز به همین منوال گذشت و پسرک دیگر از کوبیدن آن همه میخ به دیوار در هر روز بسیار خسته می شد. روزها و روزها گذشت تا اینکه پسرک با خود اندیشید هرچه بیشتر جلوی خشم خود را بگیرد و کمتر عصبانی شود میخ کمتری را به دیوار خواهد کوبید در نتیجه کمتر خسته خواهد شد. از آن به بعد سعی کرد بیشتر جلوی خشمش را بگیرد تا خسته نشود اما کار بسیار سختی بود . چندین ماه از آن ماجرا گذشت و به مرور زمان اندک اندک پسرک توانایی کنترل خشم خود را به دست آورده بود و هر روز میخ کمتری را به دیوار میکوبید.
چند ماه دیگر هم گذشت یک روز پسرک نزد پدرش رفت و گفت: پدر چند وقت است که خیلی کمتر عصبانی می شوم ضمنا" میخهای درون کیسه هم تمام شده اند! حالا چه کار کنم؟
پدرش گفت : خوب است از این به بعد برای هر بار که عصبانی شدی اما خشمت را فرو بردی یکی از میخهای کوبیده شده را از دیوار خارج کن!
پسر گفت چرا؟ پدر گفت : صبر داشته باش خواهی فهمید.
پس از آن هر بار که پسرک خشمش را کنترل میکرد و عصبانی نمی شد می رفت و یک میخ را از دیوار خارج می ساخت.
چند ماه دیگر هم بدین منوال گذشت. تا اینکه روزی پسرک با خوشحالی نزد پدرش رفت و گفت : پدر مدتی است که دیگر اصلا" خشمگین نمی شوم ، راستی همه ی میخ ها را هم از دیوار درآوردم و هیچ میخی روی دیوار نمانده است.
پدرش گفت: آفرین پسرم به تو به خاطر اینکه به حرف من گوش کردی و توانایی کنترل عصبانیت ات را به دست آوردی تبریک میگویم .
پسر پرسید اما دلیل اینکار را به من نگفتید؟
پدر گفت : با من به اصطبل بیا!
آنها با هم به اصطبل رفتند، بعد پدر رو به پسر کرد و گفت: یک نگاه به سراسر دیوار حلبی اصطبل بیانداز، دیواری که روزی آنقدر صاف بود که آدم شبه تصویر خودش را در آن می دید به چه روزی افتاده! آنقدر سوراخ شده که یک جای خالی صاف روی آن باقی نمانده ! پسرم قلب و روح آدمها نسبت به تو در روز نخست درست مثل همین دیوار حلبی صاف و بدون آلایش است اما
هر بار که تو عصبانی شوی و آنها را آزرده خاطر کنی همانند اینست که میخی را در قلب آنها فرو کنی! می بینی که چقدر دردناک و ناراحت کننده است! و نیز هربار که میخی را از دیوار خارج می کنی همانند این است که از آن شخص عذرخواهی کنی و ناراحتی را از دلش در آوری ،اما با خارج کردن میخ از دیوار ، سوراخ حاصل از آن هیچگاه درست نخواهد شد! همانگونه که با عذر خواهی تو، زخم و جراحتی که تو با عصبانیت ات در قلب و روح اشخاص دیگر بوجود می آوری، هیچگاه از خاطر آنها فراموش نخواهد شد ....
نویسنده: ؟؟؟؟
( بازنویسی براساس یک خاطره) Dariush2th

















