Happening...
Sunday, March 9, 2008 8:52:58 AM
گاهی چنان گم میشویم در بی انتهای روزمرگی که اسم خودمان هم یادمان میرود
. و عادتهای خوبمان... رسوب میکنند به ژرفای سنگین فراموشی
گاهی دوستی را میبینم در کتابخانه ای یا در سوپر مارکت محله ای دور و از سلام سردش در مییابم که چقدر کم رنگ شده ام در رنگارنگ ضمیرش... عادت کرده ام که حرفهایم را در فاصله’ بین چای و سیگار سرکار مچاله کنم و گاهی موقع پول دادن به بقال چینی سر کوچه دو سه کلمه اش را بپرانم به امید اینکه میفهمد چه میگویم
!!جوابش همیشه یکیست :روز خوبیست ، زیاد کار میکنی ، تو زن نداری؟
.تا به خانه برسم کلی میخندم... وهمین
.دست ودلم به شعر هم نمیرود
. اینها را گفتم که بدانی چقدر پر شده ام از تهی
...و اما تو
...شکوفه میدهی میدانم... مثل شکوفه های گیلاس دم عید
با پرهای سفید و نازک... رگه های کمرنگ صورتی
... دوباره سر بر میکنی به آسمان و با صدای بلند میخندی... میدانم. میدانم
... این سرما که گذشت ، بهاری که شدی
... یخ من هم آب میشود
اینجا فقط باران حرفش را میزند
! و زمین گوش میکند
! من ادای عاشق ها را در میآورم
... خیس میشوم
! و مریض
... میافتم گوشه’ خانه و ناله میکنم
... کارهایم چنان عقب افتاده اند که گویی میخواهند ضمیمه’ تاریخ بشوند
... ببین در آزمایشگاهتان فرمولی برای بیحوصلگی پیدا میکنی تا روی باغچه بپاشم
[/B]
. و عادتهای خوبمان... رسوب میکنند به ژرفای سنگین فراموشی
گاهی دوستی را میبینم در کتابخانه ای یا در سوپر مارکت محله ای دور و از سلام سردش در مییابم که چقدر کم رنگ شده ام در رنگارنگ ضمیرش... عادت کرده ام که حرفهایم را در فاصله’ بین چای و سیگار سرکار مچاله کنم و گاهی موقع پول دادن به بقال چینی سر کوچه دو سه کلمه اش را بپرانم به امید اینکه میفهمد چه میگویم
!!جوابش همیشه یکیست :روز خوبیست ، زیاد کار میکنی ، تو زن نداری؟
.تا به خانه برسم کلی میخندم... وهمین
.دست ودلم به شعر هم نمیرود
. اینها را گفتم که بدانی چقدر پر شده ام از تهی
...و اما تو
...شکوفه میدهی میدانم... مثل شکوفه های گیلاس دم عید
با پرهای سفید و نازک... رگه های کمرنگ صورتی
... دوباره سر بر میکنی به آسمان و با صدای بلند میخندی... میدانم. میدانم
... این سرما که گذشت ، بهاری که شدی
... یخ من هم آب میشود
اینجا فقط باران حرفش را میزند
! و زمین گوش میکند
! من ادای عاشق ها را در میآورم
... خیس میشوم
! و مریض
... میافتم گوشه’ خانه و ناله میکنم
... کارهایم چنان عقب افتاده اند که گویی میخواهند ضمیمه’ تاریخ بشوند
... ببین در آزمایشگاهتان فرمولی برای بیحوصلگی پیدا میکنی تا روی باغچه بپاشم
[/B]



Unregistered user # Tuesday, April 15, 2008 3:04:11 PM