فکر رفتن...
Friday, April 27, 2007 12:03:26 AM
یکدفه میزنه به سرم. خودمم شوکه میشم ! انگار بهم وحی میشه !!ءنه جمدون بستم ، نه با کسی خداحافظی کردم ! فقط اونایی که دورم بودن فهمیدن !ء
مامان قاط زد !ء
بابا خندید و گفت خوب ! به سلامت بابا جون !!ء
گیتا گریه کرد و میترا گفت : گه خوردی !! تو هیچجا نمیری !ء
آزیتا هم گریه کرد... یعنی همه چی تموم شد؟!ء
مامانش خوشحال شد!!؟
من...ء
فقط دفتر شعرامو ورداشتم ، پریدم تو ماشین و یه دور جاهایی رو که میشد برم ، سریع چرخ زدم!ء
و بـــــای!!ء
تو راه رفتن به فرودگاه ، فقط با ولع داشتم مسیر رو نگاه میکردم. سعی میکردم همه چیز رو به خاطر بسپرم مبادا دیگه برنگردم و اینجاها رو نبینم!!ء
منم دیگه!!ء
از گوشهء بامی که پریدیم... پریدیم !!ء
و هنوز با خاطرهء همون مسیر به شهرم ... تهرانم نگاه میکنم !ء
عکس و فیلم و اینجور چیزا زیاده ولی اونچه رو که من از تهران آوردم...توشون عمراَ !!ء
حالم خیلی بد بود... اون فشار روانی که به من اومد... سر گرگ بیابون نیاد !!ء
اونطرف که رسیدم تازه مریضی و آلرژی و ناراحتی معده و ... یه طرف ، غریبی هم همونطرف !!ء
بهبوههء جنگه و تماس تلفنی هم که میسر نیست ...یه چشم اشک و یکی دیگه شم مشک !!ء
اون روزها گذشت... مثه این روزها ! که دارن میگذرن.ء
در نهایت، خودم موندم که دست خودمو بگیرم !ء
سرمم میذارم رو زانوی خودم !ء
بالا و پایینی که من پریدم ، دوست عزیز...إ
کلاغ قصه نپرید !ء
خوب !ء
حالا ناراحتی؟ء
فکر میکنی شایستهء تو و احساس عمیقت نبود این ها که به سرت گذشت ؟!!ء
برو بذار تو آب سرد !ء
حالا بقیه شو داشته باش...ء
چقدر رفیق بازی میکردم... نافله !ء
امروز؟ء
شعرامو بگو... ء
ایستاده در گندمزارهای آزادی !!ء
تا زانو در لجن !!ء...
کنسرت سینوپ !! چقدر شلوغ شد !!ء
چقدر آدم اومدن...ء
آمریکاییها هم یاد گرفته بودن...ء
یه جنگل ستاره داره... جان جان... یه جنگل... !ء
حالم بهم میخوره از متفاوت بودن.ء
بعضی وقتها حسودیم میشه به آدمای معمولی !ء
چقدر دور و برشون پره از آدمهای مثه خودشون !ء
دخترک راست میگه...ء
من از توی قفس تنهاییم میخوام رابطه بر قرار کنم و موفق نمیشم !!ء


