Mid Night
Saturday, May 2, 2009 7:17:56 AM
نیم شب اواره و بی حس وحالدر سرم سودای جامی بی ضوال
پرسه ای اغاز کردیم در خیال
دل به یاد اورد ایام وصال
از جدای یک دوسالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل به یاد اورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
ان نظر بازییان اسرار را
ان دو چشم مست اهو وار را
هم چوراضی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
امد و هم اشیان شد با منی
همنشین و هم زبان شد با منی
خسته جان بودم که جان شد با منی
نا توان بود و توان شد با منی
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین اغازشد دل بستگی
وای از ان شب زنده داری تا سحر
وای از ان اومری که با او شد به سر
مست او بودم زه دنیا بی خبر
دم به دم این عشق میشود بیشتر
امدو در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما اغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشای چشم دل زیباست دل
گر تو زورغمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زه عشق روی تو هیران شده
در پیه عشق تو سر گردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون توی مخمور خمارم بدان
با تو شادی میشود غم های من
با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش عشقت به دل افسون شده
دل زه جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل متفون شده
عالم از زیبایت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره افاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بیگمان از مرگ ما پر وا نداشت
اخر این قصه هجران بود و بس
حصرت و رنج فراوان بود بس
یار ما را از جدای غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام ان احد پیمان را شکست
بیخبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
ان کبوتر عاقبت از بند رفت
رفت و با دل دار دیگر احد بست
با که گویم او که هم خونه من است
خسته جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشود
این گدا مشمول ان رحمت نشود
ان طلا حاصل به این قیمت نشود
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم هم دم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست مخمورو خراب از غم شدم
زره زره اب گشتم کم شدم
اخر اتش زد دل دیوانه را
سوخت بیپروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم رو نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زه سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
اخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

