Monday, February 14, 2011 3:17:56 AM
آلّا، ننه ی فرفری بیبا
فکر که می کنم، می بینم اکسیوم محبت کردن را تو یادم دادی.
انگار که الفبای زبان آلمانی یادگرفته باشم؛ دعوای مان که می شد به خط خرت و پورته ای از این اتاق نامه می دادیم به هم به آن اتاق.
بعد همیشه تو میآمدی این طرف.
انگار که نامه زودتر به دست تو رسیده باشد...
نبود که ولی این طور؛ غرور من پیشت زیادی خریدار داشت؛
منی که مهمان می آمد خانه مان، به افتخار در بالکن جیش می کردم می ریختم تو باغ آقای دادگستر،
همان من ِ کثافت دوست را تو کردی این.
آن وقت دی شب فقط بلد بودم دستهایت را بگیرم ناز کنم،
لالایی خواندنت را وقتی ظهرها تو در ِ چرخ خیاطی می خواباندیم، صحنه سازی کنم
Sunday, January 23, 2011 12:23:21 AM
Zigmond, JeeJee, Ajishar, OOye gand e xajavi
...
... گاه گاهی
خیلی صادقانه، دلم تنگ می شود برای دنده عوض کردن های بیبا در جاده ی شمال تو بایر دل خسته صرفا چون جی جی ای که با هزار شوق از حسن آقا خریده بودیم و به آیینه ماشین آویزان کرده بودیم، تکان تکان می خورد و خوش مان میامد
با همان نوسان، عینا در همان فرکانس، تکان تکان می خورد دلم
وقت هایی که در ناآگاهی ام، ناراحتت می کنم
هر وقت قهر بودیم، هر وقت یکی مان ناراحت بود، هر وقت یک قطره ای اشک یکی مان در تنهایی، گوشه ای ریخته بود و صاف و ساده بگویم؛ خواهرانه کنار هم نبودیم، جی جی صاف و بی حرکت ایستاده بود
خواه ماشین ایستاده باشد یا نباشد
یادت هست تولد دو سال پیشم، برایم لا به لای شعرهایت نوشته بودی، دلت به درد می آید اگر ناراحت باشم؟
به راه راه سبز و سفید تی شرت جی جی قسم آجی شر من
آجی شر خوشگل من
آجی نویسنده شر خوشگل من
.
.
.
برای من هم عینا همین طور است
Wednesday, December 15, 2010 5:27:27 AM
زیر همان ماه اما
ز: دکتر گفته نباید برای فرار از حال روحی م تو مسابقه شرکت کنم
گفت واسه حُب علی بجنگ نه بغض معاویه
تو: آخه حُب علی با بغض معاویه، اُوِرلَپ داره
من: عاشق همین طرز فکرت شدم دیگه
Saturday, November 20, 2010 6:04:48 PM
مهربانی های دردسر ساز بیقری
آن چلچله ای که به دنبال وسوسه ی گم شدن در جنگل های استوایی
از شاخه ی درخت خشکیده ای در داکوتای شمالی
پر زد تا طوفان کاترینا را به راه بیندازد
می دانست که تو را هم،وسوسه ی گم شدن در خیابان های رم
مونترئال و ادینبرگ گم می کند گاهی
و ما این گوشه ی اتاق خوشحالت می شویم که روزی آینده به دست، این گذشته را ترک می کنی و جایی می روی که می شناسندت
از درون صفحات مجلات معتبر نویسندگی آمریکا
هرچند آن موقع هم بهای همه ی محبت های معلمی ات به بچه ها نا پرداخته می ماند این جا... اما؛
در ذهن ات خاطره ی وزش باد لای موهای پسرک طبیعت پرست خدا نورد
می شود یک عشق
می شود یک نور
می شود یک ستاره در سمت الراس آسمان همه جا
.
.
.
دی شب باز آن پنگوئن قطب جنوب سراغ ات را می گرفت
می خواست مطمئن شود برای او هم شکلات خریده ای
یک ستاره ی جنوبی در دستش بود
داد که بچسبانم به آسمانت
گفت صبح که بشود
اسکی می کنیم
[/align]
Tuesday, September 21, 2010 8:11:53 PM
ا... اکبر های شبانه ی در و همسایه ی این سمتی ها، شده است نشانه ای
دال بر این حقیقت که ما هم فیس بوک داریم و از وقت قرار با خبریم
و گرنه، هیچ کدام شان یقین داشته باش نمی دانند خدای کدامین شان بزرگ تر است؛
شجاع باشم الف، هیچ کدام مان نمی دانیم کدام مان خدای بزرگ تری هستیم
.
.
.
از آن وقتی که گمان بردی نصف کابوس هایم رابه بهانه ی نزدیک تر شدن مان
شاید تو ببینی و من کمتر بترسم، قبول کردی در اتاقت بخوابم؛
سیب زمینی مانده در ته بشقاب برایم گفت؛
.راست می گویم
Monday, August 23, 2010 8:05:26 PM
دارم هوای عاشقی
،چنین روزی
،پارسال
عشق ات به من رازی بود بین تو و خدا؛
،که تا سپیده دم
،تا نوای ناقوس های کلیسا ی سنت باسیل
.دوام آوردیش
،چنین روزی
،پارسال
قلب شکسته ام رازی بود بین من و خدا؛
،که تا سپیده دم
،تا مرز آن نگاه پاک نیمه شب ات در کافه کاستا
.دوام آوردم اَش
امشب در مسکو باران می بارد؛
،یا اگر نبارد
... زمین خیابان بروشکا، هنوز خیس مانده است
،در ذهن من
در ذهن تو
...
[/align]
Wednesday, August 11, 2010 8:31:13 PM
The lover accepts every command.
،امشب
... یک شهاب سنگ هم به زمین نیفتاد
،به گمانم در خواب
گربه شنی ها تو را سوار بر کالسکه ی کریسمس بابانوئل کرده بودند و به پهنای آسمان مي تاختند
،و به گمانم تو
همه ی خرده سنگ ها را در توبره ات برایم جمع کرده باشی
و تا صبحدم به رسم غم نامه، زیر شومینه برایم جاسازی کرده ای
و من فردا، خوشحال و سوپرایزد، می نشینم به شمردن تک تک شان؛
تک تک شهاب سنگ هایی که به جرم ناشناخته بودن، سوخته اند؛
،تا روزی اگر یکی شان افتاد در اقیانوسی
.آن سنگ پير فرتوت کف دریا، هوس آسمانی شدن نزند به سرش
... می دانی که
[/align]
Saturday, July 31, 2010 12:46:31 AM
Antarctica, 1866 km, N of South Pole
کاش تو خوب خوابیده باشی
،یا حداقل آن پنگوئن قطب جنوب
،که هم زمان با من، ستاره ی میرا را رصد می کند
.آن تکه برف را تا خانه ی اسکیمو ای ات به سلامت برساند
،یادم می آید، آخرین بار دی شب، که بیرونم کردی
یک تکه برف از سقف گنبد خانه ات آب شده بود
.و دیگر نشد بیایم تو خبرت کنم
کاش تو خوب خوابیده باشی
یا حداقل بخشیده باشی
،چون اگر بخشیده باشی
،نسیم قطبی، ریزه برف ها را برای پر کردن درز سقف گنبد
،به آدرس خانه ات دقیقا زير ستاره ی آخرالنهر
می آورد
و تو ديگر سردت نیست
.مطمئنم که نیست
کاش تو خوب خوابيده باشی
یا حداقل ستاره ی سهیل را قبل از خواب رصد کرده باشي
،هرچند که برای ما شمالی ها اکثرا زیر افق است
.اما سمتش از آخرالنهر، جهت وزش نسیم قطبی جنوبی ست
خوابم نمی برد؛
همه ش می ترسم پنگوئن در رصد یکی از پیک های منحنی نوری ستاره ی میرا، خوابش برده باشد
و تکه یخ از دستش افتاده باشد
و تو در خواب، سردت شده باشد
...کاش خوب خوابیده باشی
،اگر که پنگوئن خوابش برده باشد
،اگر که تکه برف از دستش افتاده باشد
،اگر که هم اکنون سقف خانه ات دقیقا زیر ستاره ی سهیل باشد
خیلی مهم نیست؛
آسمان که بالاخره می چرخد
و جایی از شب، آخرالنهر به بالای سقف خانه ات می رسد
و نسيم قطبي، کم کم تکه برف ها را می آورد تا آن جا
...یک درجه... دو درجه... سه درجه
.کاش تو و پنگوئن خوب خوابیده باشيد
Friday, July 30, 2010 5:21:04 PM
،خیلی روز است که نمی دانی که من
کلید حصار تو را دارم؛
.اگرچه تو ساختیش
...نگاهم کن، بگذار یواشکی بخزم تو
بعد تو باور می کنی؛
.که می فهمم ات
زیر آسمان ایروان این بار
.نه آن انگلستان کوفتی
ببر مرا هم؛
بی تو شب ها گریه می کنم
.ندیدی که
[/align]
Tuesday, July 27, 2010 5:47:48 AM
من و مامان آجیشر و پفه
بچه گی مان تمام نشده است هنوز؛
.آجی-نویسنده-شر
:نشان به دی روزی که بی هوا گفتی
" ... ،می خوام بزرگ که شدم "
Sunday, May 16, 2010 8:41:42 PM
این جهان سومی ها عاشق نشده اند که بفهمند گشنگی یعنی چه
،چه برسد به بازسازی احساس لمس دستان یخ کرده اَت در بهار
.لا به لای اشک های نگرانی اَم وقتی که در بیمارستانی
[/font]
Sunday, May 16, 2010 8:32:07 PM
امشب اَت آرام
نترس از دنیا، نترس از تکنولوژی
این روزها مردم با عشق های سیصد و شصتی هم راضی می شوند؛
.فرقش از خودارضایی ست تا معاشقه
...زنگ می زنم بالاخره
نترس از دنیا، نترس از تکنولوژی
،تکست اَم را دلیور می کند روزی
.آخرتی که این جهان سومی ها در توهم دارند، برای پوشاندن هر دزدی ای کافی ست
مرا یاد آن پرده ی توری بین کشیش و مجرم در کلیسای کاتولیک ها می اَندازد که ارواح تشکیلات اُسقف اعظم، همه ی گناهان را می بخشد
.آن تشکیلاتی ها را هم حتی
...زنگ می زنی بالاخره
حقم است شوهرک... که تا روزی که ستاره ی قطبی غروب کند، دل تنگت بمانم؛
به پاس همه ی ثانیه هایی که ازم بوسه خواستی و از ترس نگاه فضولانه ی جهان سومی ها، گفتم آن کامفتِبل می شوم
...می رویم بالاخره
.هر چه باشد، از جهان سوم تا جهان اول، دو جهان فاصله است
آن جا از هر روزش می توان دوم آذرماه هشتاد و هشت ساخت؛
اولین بوسه، اولین نوازش، اولین فقط چند دقیقه ی دیگر بیشتر بمان
...می دانی که
.همه جای دنیا، هر چهارشنبه ای بالاخره به شنبه ختم می شود
.آن وقت، خورشید که درآید راه می اُفتی و تا برسی آن قدر بالا آمده است که نورش برای روشن کردن تیله های سبزت کافی باشد
[/font]
Saturday, March 27, 2010 9:16:03 PM
سرزمین پاکی اَم کو؟
،خاله آمنه اینا که داشتن می رفتن
بچه ها غر می زدن که همیشه ما رو آخر شب می برین و تو ماشین خوابمون می بره می اُفتیم رو هم و اذیت می شیم
یادم اومد من و تو هیچ وقت این مشکل و نداشتیم
اولین خمیازه رو که می کشیدم، سر مو می ذاشتی رو پات و موهام و ناز می کردی تا بخوابم
.خودتم سر تو تکیه می دادی به شیشه و هرچند ناراحت، می خوابیدی
کرمان که می رفتیم
از سر شب باهم از پشت شیشه ستاره ها رو نگاه می کردیم و با آهنگ تو ماشین دو تایی می خوندیم
اولین خمیازه رو که می کشیدم
رو صندلی ماشین می خوابوندیم و لحاف و می کشیدی روم
.اون وقت خودت بین من و صندلی مامی و بیبا رو زمین می خوابیدی
[/font]
Sunday, February 28, 2010 4:36:45 AM
به عشق کوچولو م
باهات کاملاً موافق بودم ؛
که دکتر هم با ماست
: درست اون لحظه ای که خیلی شجاعانه اعتراف کرد
زن و شوهر از وقتی که تصمیم می گیرن زن و شوهر باشن، زن و شوهرن ؛
. خیلی مهم نیست اینو کی اِفیشال می کنن
[/align]
Wednesday, February 17, 2010 5:32:56 PM
همه ی امیدواری اَم از زندگی در ایران به آن روزی ست که یقین دارم بالاخره از این سرزمین پدری گُه به گوری، می
روم و دیگر بر نمی گردم
با الهه، با تو
[/align]
Tuesday, February 9, 2010 3:19:07 PM
از دوست داشتن
موهام اَم ناز می کنی ؟ -
آخ، چرا اولش نگفتی ؟ -
... یادم رفت -
.بیا تو بغلم -
[/align]
Thursday, February 4, 2010 8:24:01 AM
بارون تا
، من ناچاراً به دلیل زنانه گی های ذاتیم
-همان ها که نیچه تمام عمر ازشان شکایت می کرد-
. قادر به درک عمق عشق مردانه ی تو نیستم
تا حدی که خودم هم متوجه این فکت می شوم؛
تمام آن شب هایی که همه ی دل خوشیِ دل تنگی هایم این اَست که موقع خداحافظی، جای لیپستیک اَم را روی مچ دستت جا گذاشته اَم و رفته اَم
...
[/align]
1 2 3 4 5 Next »