Tuesday, February 21, 2012 4:45:59 PM
Life is beautiful.
Life is love.
Love is life.
Saturday, February 5, 2011 2:30:46 AM
زند گی يعنی تکا پو زند گی يعنی هياهو زند گی يعنی شب نو، روز نو، اند يشه ی نو... آری آری زند گی زيباست زندگی آتشگهی ديرنده پا برجاست گربيفروزيش رقص شعله اش از هرکران پيدا ست ورنه خاموش است وخاموشی گناه ماست.... نگرانی در باره ی معنی و هدف زند گی از ويژگی بشر بعنوان يک موجود متفکر و کاوشگراست. ديگر موجودات عالم،مسير طبيعی زندگی خود را از ابتدا تا به انتها بدون پرس و سؤال و چون و چرا طی می کنند. اين از شکوه و شايد شور بختی بشر است که در طول تاريخ، دم به دم اين پرسش را برای خود و ديگران مطرح ساخته و چرائی هستی خود را زير سؤال برده است. داستايوفسکی نويسنده شهير روسی در اين باره می گويد: "راز وجود آدمی در اين است که انسان تنها نبايد بسادگی زندگی کند، بلکه بايد کشف کند که چرا بايد زندگی کند." درتاريخ انديشه ی انسانی موضوع هدف و معنی زندگی در دو نهايت کلی مورد بررسی قرار گرفته است: در يک قطب اعتقاد به اصل مطلق وجود و سرنوشت مقدر حاکم است ودر قطب ديگر انکار هر نوع معنی ومقصود برای زندگی وبيان اينکه زندگی انسانی يک پديده ی کاملأ بی محتوا و بدون معنی است. يافتن معنای زند گی مستلزم آن است که جوينده قبل از هر چيزانسان و سرشت انسانی را بفهمد. ليکن اين هم برای درک معنای وجود انسانی کافی نيست. انسان در طبيعت تنها نيست و ما نمی توانيم جدا ازبقيه ی چيزها به درک انسان نا ئل آئيم. همانطور که قبلأ کفته شد انسان را بايد در رابطه با ساير موجودات کره ی زمين ودر رابطه با جايگاه او در گيتی باز شناخت. از آنجا که اين شناخت در زمان ها و مکانها و شرايط مختلف زند گی اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی افراد تفاوت دارد، لذ ا معنای زند گی برای اند يش ورزان مختلف همواره متفاوت بوده ا ست. تلاش برای يافتن معنی وهدف زند گی دريک نگاه فلسفی و وجود شناسانه ره بجائی نخواهد برد. کسانی در اين رابطه تا کيد بيش از حد بعمل می آورند، سرانجام به بد بينی و ياس فلسفی می رسند. از ديدگاه يک انسان خدا ناگرا ، حيات يک پديده تصادفی است و زندگی آدمی با يک نقشه قبلی، با هدف و معنای خاص توسط هيچ معمار و مهند سی طراحی نشده است. بنابراين قبل از آ نکه بخواهيم در تلاش بيهوده برای يافتن معنا و هدف زند گی، خود را از تک و تاب بيندازيم، با يد در حد توان (بدون آنکه توقع زيادی از خود داشته باشيم) زند گی کنيم و تحت شرايط موجود به زندگی خويش معنا و مفهوم بخشيم. آنچه مهم است شور زندگی ا ست و عشق به زيستن برای خود و ديگران. دريافت از زندگی چنين ا ست که آ نچه که نه تنها انسان ها را بلکه همه ی موجودات عالم را بهم پيوند می دهد عشق است و عشق نيزمانند زندگی هدفی ا ست در خود. عشق اميد می آفريند و اميد حرکت و بقولی "زند گی يعنی اميد وحرکت" بزعم من، انسان عاشق انسانی ا ست شاد و شاد خوار.” نشا يد و نبا يد که خود ما زندگی، و کام گيری از زيبائی های آن، را فراموش کنيم! چرا که انسان ناکام (با پيچيد گی های روانی) نه سودی برای خويش، و نه برای ديگران دارد.". آری زندگی آنقدر شيرين و زيبا ست که بخاطرتداوم آن می توان از جان مايه گذ ا شت: آنچنان زيباست ا ين بی بازگشت کزبرايش می توان از جان گذ شت چه زيبا گفته است انديش ورزی بنام ميخائيل پريشوين که " گرچه ممکن است بميرد، ليکن نقشش بعنوان تلاش پيروزمندانه ی انسان در مسيری که به ابد يت می پيوندد باقی خواهد ماند... او از خود چيزی بی همتا بجای خواهد گذ ا شت که با گفتار، رفتار، انديشه و حتی احوالپرسی و فشردن دست و چه بسا يک لبخند توام با سکوت ايجاد کرده است." اين همان سخن سعدی است که: بماند سالهااين نظـــــــم و ترتيب زما هر ذ ره خا ک افتاده جا ئی غرض نقشی است کزما باز ماند که هستـــــی را نمی بينم بقا يــی واين نقش اگر در راستای تداوم و تعميق زند گی و سازند گی هرچه بيشتر آن با شد، پايدارتر خواهد ماند. انسان می تواند در نيک کرداری و عشق خويش به زندگی و ديگرانسانها انگيزه ای نيرومند برای زيستن و معنی دار کردن زند گی خود بيابد: هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت ا ست بر جريده ی عا لم دوام ما
Sunday, January 9, 2011 3:28:44 PM
شتاب مكن
كه ابر بر خانه ات ببارد
و عشق در تكه اي نان گم شود
هرگــز نتــوان
آدمـي را به خانه آورد
آدمي در سقـوط كلمات
سقــوط مي كند
و هنگام كه از زمين برخيزد
كلمات نـارس را
به عابران تعـارف مي كند
آدمي را توانايـي عشق نيـست
در عشق مي شكنــد و مي ميــرد
Saturday, April 24, 2010 1:16:51 PM
بعضي سوختن ها جوري هستند كه تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميكني داستان كيفيت زندگي و" رشد" آدمها در جاهايي كه "جهان سوم " ناميده ميشوند ، مثل همين جور سوزش هاست ... از هر دوره كه ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي ... شادي ها و دغدغه هاي كودكي ما : در همان گوشه دنيا كه "جهان سوم "ناميده ميشود، شادي هاي كودكي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يك... شادي كودكيمان اين است كه كلكسيون " پوست آدامس" جمع كنيم... يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آن را برانيم... توپ پلاستيكي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست كنيم و دركوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم... اما دغدغه هايمان ترسناك تر بود... اينكه نكند موشكي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند ... اينكه نكند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم كند... از ديفتري ميترسيديم... از وبا... از جنون گاوي ... مدرسه، دغدغه ما بود... خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود... تكليفهاي حجيم عيد ... يا كتابهايي كه پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انارميداد.... شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما : دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده ... در آين دوره، شاديهايمان جنس " ممنوعي" دارند... اينكه موقتي عاشق شوي... دوست داشتن را امتحان كني... اينكاما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميكرديم... در خيالمان عاشق ميشويم. كلا زندگي يك نفره اي داريم با فكري دو نفره .... اين ميشد كه ياد بگيريم "جهان سومي" شادي كنيم.. به جاي اينكه دست در دست دخترك بگذاريم و با او قدم بزنيم..... فقط دنبالش كنيم و او را ....... يا اينكه نگوييم "دوستت دارم" و بگوييم "امروز مياي خونمون!"..... در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند... اينكه از امروز كه 15 سال داري، بايد مثل يك مرتاض روي كتابهاي ميخي مدرسه ات دراز بكشي و تا بيست و چهار سالگي همانجا بماني... بترسي از اين كه قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزينه اي " ، آينده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعيين كند... تو فقط سه ساعت براي همه اينها فرصت داري ........... شادي ها و دغدغه هاي جواني ما: شادي ها كمرنگ تر ميشود و دغدغه ها پررنگ تر... شايد هم اين باشد كه شادي هايت هم، شكل دغدغه به خودشان ميگيرند.. مثلا شادي تو اين است كه روزي خانه و ماشين ميخري ... اما رسيدن به اين شادي ها برايت دغدغه ميشود.... رسيدن به آنها براي تو هدف ميشود... هدفي كه حتما بايد "جهان سومي" باشي كه آنرا داشته باشي ... و هيج جاي ديگربراي كسي هدف نيستند... بعضي از شادي هايت غير انساني ميشود... با پبا گردي سفيد مست ميشوي ... با دود دغدغه هايت را كمرنگتر ميكني و غبار آلود... اگر جهان سومي باشي، استاندارد و مقياس هاي تمام اجزاي زندگي تو ، جهان سومي ميشود... اينكه در سال چند بار لبخند ميزني... در روز چند بار گريه ميكني... راهي كه تو را به بهشت و جهنم ميرساند... و حتي جنس خداي تو هم جهان سوميست ..... دراين دنياي عجيب، ديدن دست برهنه يك زن هم ميتواند براحتي تو را خطاكار كند وقلبت را به تپش وادارد... در اين دنيا "سلام " به غريبه و بي دليل، نشانه ديوانگيست... لبخند بي جاي زن هم دليل فاحشگي اوست ... در اين جهان سوم ، كسي نيست كه به تو بگويد چقدر مسواك و خميردندان، واكسن،خنديدن، رقصيدن خوب هستند ... اينكه آينده خوب را خودت بايد رقم بزني و كسي قرار نيست براي اين كار به تو كمك بكند..... اينكه هميشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نيست ... گاهي فكر ميكني كه به سرزمين جهان اولي ها مهاجرت كني تا از جهان سومي بود ن رها شوي... اما ميفهمي كه با مهاجرتت شادي ها، دغدغه ها، جهانبيني، خدا و معيارهايت هم با تو سفر ميكنند.... گاهي ميماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين ميكند يا اينكه "تو "جهان سوم را درست ميكني؟
Monday, March 15, 2010 7:32:17 AM
تو خوبي به همان شكل كه من مي خواهم
شايد اين قدر كه من مي گويم نيستي خوب و قشنگ
ليك سخن مجنون است
كه به ليلي بايد ز نگاه تر مجنون نگريست
هر شبانگاه كه من چشم مي بندم و
خود را با تو سر آن قله كوه همسفر مي بينم ،
باز آن صخره سرد قد علم كرده و
ماه خنده به لب
ديدگان بگشوده در آيينه شفاف سپهر
مي شمارم همه شب من رقم اخترها را
عدد من همه شب از رقم اختران يك عدد بيشتر است
و تو آن يك بيشي
من نفسهاي ترا
بهر آرامش اين قلب تب آلوده خواهانم . . .