♥ son'''''''''' sozlar ♥

every body

Subscribe to RSS feed


درست مثل غذا خوردن است. اولش فقط گرسنه می شوی. هر چیزی جلویت بگذارند می خوری. سریع می خوری. خیلی هم فرق نمی کند که چی باشد. ساندویچ باشد، پیتزا باشد، پلو خورش باشد، خوشگل باشد، کثیف باشد،...گرسنه ای دیگر.

کمی که سیر می شوی، کمی که از دست و پا زدن بیرون می آیی، تازه نگاه می کنی. انتخاب می کنی. می فهمی گاهی ساندویچ دوست داری و گاهی دل و جگر کنار سینما را. گاهی فقط کباب می چسبد و بعضی وقت ها نان و پنیر و گوجه را دوست تر داری.

بعد ترش طعم ها را کشف می کنی. می فهمی طعم شور را از همه بیشتر می خواهی. فرق ترش و ملس را می فهمی. می بینی تلخی هم می تواند گاهی ، مثلن در قهوه ، لذت بخش باشد.

کم کم حرفه ای می شوی. شروع می کنی به ترکیب کردن...به جستجو کردن... به کشف لذت های ناب. کشمش های قرمز را توی ماست و خیار می ریزی و یک کمی پودر گل محمدی هم رویش می پاشی. فوق العاده است. توی شربت سکنجبین ات خیار رنده می کنی و یک ذره عرق بهر نارنج می چکانی... ترکیب اش مست ات می کند.همینطور پیش می روی. حالا می توانی طعم زیره را توی نان محلی پیرزن پیدا کنی. می فهمی پودر سیر چه چیز هایی را خوشمزه می کند و می شود توی خیلی از سالاد ها شوید ریخت و کیف کرد. حالا لذت می بری از خوردن . حالا کشف کرده ای ریزه کاری ها را. حالا اگر گرسنه هم بشوی نمی توانی هر چیزی را بخوری.

درست مثل همین است.

می دانی که چه چیزی را می گویم!

بگذار


بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روي تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله ي مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
در بستر اشک افتم و ناچار بميرم
مي ميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگربار بميرم
تا بوده ام، اي دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفاداربميرم

"سیمین بهبهانی
"

آب




وقتی از کنار آب می نویسم
تمام سرنوشت رود شبیه جریان خند ه ای است
که لب های نیمه جان تو را می دود
وقتی آب های سراشیب تند روزگار،
صفحه ی گذشت را ورق می زنند
من با عرض ارادت به چشم های بیکران تو عظمت خنده هاشان را می فهمم
روزی که از آب گذشتم خس خس چشم هات آتشم زد تا اینکه ستاره ای دنباله دار قلبم را فهمید
و از آنروز به بعد حس می کنم نیستم
و حس می کنم هستی!
چیزی نیست این قاب عکس من است که تو را به روزهای خسته ی بودنم می کشاند.
بخند که آب میرود و تبسم ساده ات جریان را به راه می اندازد