By И¡6uchit_chat_with_niloo. Monday, November 17, 2008 7:24:25 PM
علم ریاضیات

1 x 8 + 1 = 9
12 x 8 + 2 = 98
123 x 8 + 3 = 987
1234 x 8 + 4 = 9876
12345 x 8 + 5 = 98765
123456 x 8 + 6 = 987654
1234567 x 8 + 7 = 9876543
12345678 x 8 + 8 = 98765432
123456789 x 8 + 9 = 987654321
1 x 9 + 2 = 11
12 x 9 + 3 = 111
123 x 9 + 4 = 1111
1234 x 9 + 5 = 11111
12345 x 9 + 6 = 111111
123456 x 9 + 7 = 1111111
1234567 x 9 + 8 = 11111111
12345678 x 9 + 9 = 111111111
123456789 x 9 +10 = 1111111111
9 x 9 + 7 = 88
98 x 9 + 6 = 888
987 x 9 + 5 = 8888
9876 x 9 + 4 = 88888
98765 x 9 + 3 = 888888
987654 x 9 + 2 = 8888888
9876543 x 9 + 1 = 88888888
98765432 x 9 + 0 = 888888888
*شگفت** **انگیز بود ، نه ؟**!*
تقارن را ملاحظه کنید
1 x 1 = 1
11 x 11 = 121
111 x 111 = 12321
1111 x 1111 = 1234321
11111 x 11111 = 123454321
111111 x 111111 = 12345654321
1111111 x 1111111 = 1234567654321
11111111 x 11111111 = 123456787654321
111111111 x 111111111= 12345678987654321
By И¡6uchit_chat_with_niloo. Friday, October 3, 2008 6:39:13 AM
ستاره دانشجوی سال ۳ مهندسی محيط زيست بود و مجيد دانشجوی سال ۴ معماری. اونا هر دو توی يه دانشگاه درس میخوندن. عصر يکی از روزای پاييز بود و هوای شهر بارونی بود. راه خونه ستاره هم خيلی دور بود و اون مجبور بود قسمت زيادی از راه رو پياده بره به خاطر همين وقتی که ديد داره بارون مياد کلی دلخور شد. از دانشگاه که اومد بيرون ديد که يه ماشين داره بوق ميزنه فکر کرد منظور راننده اينه که اون زودتر از جلوی ماشين بره کنار زود رد شد و رفت اونور خيابون که يه دفه ديد ماشين هم به همون طرف اومد و جلوی پاش نگه داشت يه دفه شيشه ماشين پايين اومد و يه پسر جوون از توی ماشين گفت بفرماييد بارون خيلی شديده الان مريض ميشيد. ستاره فکر کرد که حتما مزاحمه برای همين جوابی نداد و راه افتاد که يه دفه احساس کرد که يه نفر کنارش داره راه مياد همون جوون بود گفت خانوم غديری من مذاحم نيستم هم دانشگاهی شما هستم داشتم میرفتم منزل شما رو ديدم گفتم اگه مايل باشيد تا يه جايی برسونمتون. ستاره از اينکه اون پسر اونو ميشناخت تعجب کرد و گفت شما از کجا اسم منو ميدونيد؟ مجيد گفت من شما رو میشناسم چندين بار هم تو محوطه دانشگاه و کتابخونه ديدمتون ميدونم که مهندسی محيط زيست میخونيد خيلی هم آروم و متين هستيد اينو همه توی دانشگاه هم ميگن من ميخواستم اگه اجازه بديد تا يه جايی شما رو برسونم و توی راه هم با هم کمی حرف بزنيم ولی اصلا قصدم ايجاد مزاحمت برای شما نيست. ستاره ميدونست که اگر کسی مخصوصا پدرش اونا رو با هم ببينه چه قشقرقی به پا ميشه برای همين گفت ممنونم راحتترم که خودم برم ولی مجيد همچنان اصرار میکرد آنقدر چشمای مجيد پاک و مهربون اصرار میکرد كه ستاره بالاخره تسليم وسوار ماشين شد. توی ماشين خيلی گرم بود و اون احساس کرد که کم کم داره خوابش میگيره. مجيد گفت ناراحت نميشيد اگه يه موسيقی بذارم اون گفت نه خواهش میکنم و مجيد يه موسيقی ملايم و زيبا گذاشت توی راه مجيد خيلی با ستاره حرف زد از اينکه چقدر از اخلاق ورفتار ستاره خوشش مياد و از اينکه چقدر توی تنهايياش به اون فکر ميکنه و تمام روياهاشو با اون ميبينه واينکه قصدش فقط داشتن يه عشق پاکه و اگه اون اجازه بده دوست داره به خواستگاريش بياد. ستاره انگار مست بود اصلا نمیفهميد که چرا اون حالتو داره فقط گوش میکرد و هيچی نمیگفت انگار زبونش بند اومده بود تا اينکه يه دفعه مجيد گفت خانوم غديری حالتون خوبه ناراحتتون کردم واقعا ببخشيد منظوری نداشتم اون گفت نه خواهش میکنم من دارم به حرفاتون گوش میدم ولی بايد بهتون بگم من قصد ازدواج ندارم و فعلا دارم درس ميخونم اون نميخواست پای مجيد به خونشون باز بشه و پدرش رو ببينه آخه پدر ستاره يه معتاد بیکار و بیعار بود که جز کتک زدن ستاره و مادرش کار ديگه ای بلد نبود هر زمانی که بهش مواد نمیرسيد يا خيلی حوصلش سر میرفت برای تفريحم که شده ستاره و مادرش رو کتک ميزد البته مادر ستاره ۲ سال قبل به خاطر همين کارای پدرش هم از غصه وهم به خاطر ضربه های سنگين دستای اون دچار خونريزی مغزی شده بود و بعد از ۱ ماه بستری شدن توی بيمارستان فوت کرده بود و حالا ستاره تنهای تنها بود و هيچکس رو نداشت. ستاره برای درآوردن خرج تحصيلش بعضی روزها نيمه وقت توی يه شرکت کار میکرد و چون نويسنده خوبی هم بود چند تا کتاب چاپ کرده بود و خرجش رو از اين راه در می آورد. ولی خوب پدرش آنقدر آدم بدی بود که هميشه بدون اجازه ستاره میرفت سراغ کمد و کيف اون و هر چی پول و وسايل بدرد بخور پيدا میکرد برميداشت و خرج اعتيادش میکرد . به اين فکر میکرد که اگه با مجيد ازدواج کنه حتما از دست اون پدر ظالم خلاص ميشه ولی از يه طرف هم دلش نمیخواست مجيد بفهمه که اون چه پدری داره. تو همين افکار بود که مجيد صداش کرد: خانوم غديری حالتون خوب نيست خيلی تو فکريد چيزی شده؟
ــ نه چيز مهمی نيست فقط کمی سرم درد ميکنه
ــ خوب ديگه رسيديم دم در منزلتون خواهش میکنم به حرفای من خوب فکر کنيد من از صميم قلبم به شما علاقه دارم و دلم میخواد خوشبختتون کنم من نميخوام شما رو از دست بدم و قول ميدم که تا آخرين لحظه عمرم بهتون و عشقمون وفادار بمونم و هيچ وقت شما رو از اعتمادی که بهم کرديد نا اميد نکنم. خواهش ميکنم به حرفام فکر کنيد .
ستاره با اين حرف به خودش اومد و ديد که درست جلوی در خونشون هستن خيلی تعجب کرد مجيد حتی خونه اونا رو هم بلد بود ترسيد پيش خودش گفت نکنه که مجيد بدونه که اون چه پدری داره؟
يه دفعه با وحشت از ماشين پياده شد و گفت شما نبايد تا اينجا ميومديد قرار بود فقط منو تا يه جايی برسونيد نبايد تا اينجا ميومديد. مجيد تعجب کرد و گفت: مگه حالا اتفاقی افتاده من دلم می خواست تمام حرفامو با شما بزنم شما هم که اصلا توی راه نگفتيد میخوايد پياده بشيد منم گفتم حالا که هوا بارونيه تا خونتون شما رو برسونم .
ستاره نگاهی به بالا انداخت به پنجره خونشون از همون چيزی که میترسيد اتفاق افتاده بود پدرش طبق معمول پشت پنجره بود تا ببينه اون با کی مياد خونه و حسابی قيافش عصبانی بود يه دفعه از کنار پنجره رفت ستاره از ترس اينکه نکنه بياد پايين و با مجيد درگير بشه با فرياد گفت خواهش میکنم از اينجا بريد آقای حسينی. از اينجا بريد زود باشيد مجيد که بيشتر تعجب کرده بود گفت: آخه مگه چی شده چه اتفاقی افتاده؟
ستاره از شدت ترس ميلرزيد فرياد کشيد بهتون ميگم بريد يعنی همين الان بريد خواهش میکنم. مجيد به خاطر وضع بدی که ستاره داشت موندن رو جايز ندونست و پاشو گذاشت روی گاز و حرکت کرد. ولی خيلی برای ستاره ناراحت بود نمیدونست چه اتفاقی براش افتاده تا نصفه راه هم رفت ولی طاقت نياورد و دوباره برگشت ولی از ستاره خبری نبود احساس کرد که شايد ستاره از حرفای اون ناراحت شده برای همين کلی خودش رو سرزنش کرد که چرا اينطوری اين مطلب رو بيان کرده و خيلی ناراحت برگشت به سمت خونشون .
حالا بشنويد از وضعيت ستاره: همين که مجيد از اونجا رفت پدر ستاره با عصبانيت در رو باز کرد و فرياد کشيد: که دختره احمق اين کی بود که باهاش اومدی میخوای منو تو محل بی آبرو کنی و اصلا مجال حرف زدن به ستاره رو نداد ودست اونو محکم گرفت و پرتش کرد توی حياط وتا میتونست اونو زير مشتای سنگين خودش گرفت ستاره هم فقط دستاشو روی سرش گرفته بود که ضربه ها به سرش نخوره پدرش که میدونست ستاره هميشه به خاطر ضربه های سنگين دست اون سردرد داره دستای ستاره رو کنار میزد و با مشت توی سر و صورت ستاره میکوبيد. يک مرتبه ستاره ديگه چيزی نفهميد وقتی به خودش اومد ديد که روی زمين حياط افتاده از سر درد نمیتونست چشماشو باز کنه دستی به سرش کشيد ديد که سرش شکسته و داره خونريزی ميکنه با بدبختی بلند شد و وسايلش رو که پخش شده بود جمع کرد و به داخل رفت. ساعت ۳ نيمه شب بود و اون از ساعت ۸ که به خونه اومده بود توی حياط زير بارون افتاده بود. پدرش حتی اونو به داخل هم نبرده بود وارد اتاقش شد لباساشو عوض کرد سروصورتشو شست وسجادشو پهن کرد و با غصه شروع به درددل با خدای خودش کرد تا اينکه همون جا خوابش برد توی خواب ديد که مادرش داره نوازشش ميکنه و ميگه دخترم غصه نخور به زودی خدا زندگی قشنگی رو بهت هديه ميکنه فقط صبور باش مادرش رو بغل کرد و بوسيد چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود حسابی توی خواب گريه کرد که يک مرتبه با ضربه محکمی از خواب پريد پدرش بود گفت دختره چش سفيد بجای اين کارای مزخرف بلند شو صبحانه منو بده با غصه بلند شد و صبحونه پدرشو داد و تصميم گرفت به خاطر وضع بد سر وصورتش چند روزی دانشگاه نره .
۳ روز بعد به دانشگاه رفت توی محوطه سرشو پايين انداخت تا کسی اونو اونطوری نبينه ولی يک مرتبه ديد که کسی جلوی روش ايستاده گفت خانوم غديری من اگه میدونستم حرفای من باعث ميشه شما ۳ روز دانشکده نيايد اصلا بهتون چيزی نمیگفتم سرش رو بالا آورد مجيد بود مجيد از ديدن صورت ستاره وحشت کرد گفت چی شده اتفاقی افتاده؟
ــ نه چيز مهمی نيست تصادف کردم.
ــ اين چه تصادفيه که فقط صورتتون کبود شده؟
ــ آقای حسينی تو رو خدا دست از سرم برداريد اينقدر برام دردسر درست نکنيد
ــ دردسر؟ مگه من چه کار اشباهی کردم که خودم خبر ندارم خواهش ميکنم بهم بگيد اين چه اشتباهيه که شما بايد تقاص اشتباه منو بديد؟
ــ هيچی فقط منو فراموش کنيد
ستاره راه افتاد بطرف داخل دانشکده.
ــ صبر کنيد ببينم يعنی چی که منو فراموش کنيد مگه الکيه آدم عاشق يکی بشه بعد فراموشش کنه؟ مگه ميشه
ــ بله ميشه وقتی اون يکی شمارو نخواد بايد بشه
ستاره وقتی اين حرفارو میزد صداش میلرزيد معلوم بود داره دروغ ميگه. مجيد هم عاشقتر از اينا بود که دست برداره. برای همين گفت تا نگيد چی شده دست بردار نيستم
ستاره ديگه نتونست تحمل کنه چشمای قشنگش پر از اشک شد اون نمیتونست به مجيد که اينقدر صادقانه باهاش حرف زده بود دروغ بگه تصميم گرفت تمام زندگيشو برای مجيد تعريف کنه. مجيد که اشکای ستاره رو ديد ديگه طاقت نياورد گفت ستاره زود باش بگو چی شده؟ من میخوام بدونم کی جرات کرده دست روی تو بلند کنه تا حقشو کف دستش بذارم
ــ هيچ کس جز خدا نمیتونه برای من کاری کنه فقط اونه که ميتونه منو از دست اون ظالم نجات بده
مجيد که ديگه بيتاب شده بود با عصبانيت گفت حالا ميگی چی شده يا نه؟
با هم راه افتادن بطرف بيرون هيچ کدوم حال و حوصله درس رو نداشتن و بهتر ديدن دور از چشم بقيه حرف بزنن. سوار ماشين مجيد شدن و بطرف پارک ساعی رفتن توی راه هيچ کدوم حرف نزدن ستاره بی صدا اشک ميريخت مجيد هم آنقدر بغض داشت که ديد اگه لب باز کنه حتما اشکش سرازير ميشه و ستاره بيشتر غصه میخوره
در پارک ستاره تمام زندگيشو برای مجيد تعريف کرد و مجيد با دقت گوش میداد و آرزو میکرد بتونه هر چه زودتر ستاره رو نجات بده
ــ من داستان زندگيمو براتون گفتم که شما بدونيد با چه کسی طرف هستيد حالا بهتره منو فراموش کنيد و بريد دنبال زندگی خودتون
ــ تو صادقانه همه چيز رو برای من گفتی حالا بهتره بقيشو به من بسپری. من میدونم بايد چيکار کنم. من نمیگذارم جوونی و زيباييتو يه همچين آدم رذلی از بين ببره. من تورو دوست دارم وهيچ چيز جز مرگ نمیتونه مانع بدست آوردن تو بشه
ستاره آروم تر شده بود مجيد پيشنهاد کرد که بعد از اين فقط اونو تا سر خيابونه خونشون برسونه و ستاره هم سعی کنه زياد جلوی چشم پدرش پيداش نشه. تا کمتر پدرش اونو اذيت کنه
بعد ازاون اونا همش با هم بودن روزای خيلی خوبی داشتند بعد از دانشگاه با هم میرفتند بيرون و توی خيابون قدم میزدند و برای آيندشون تصميم ميگرفتند شبها هم تا دير وقت با هم تلفنی حرف میزدند هر روز که پيش میرفت اونا نسبت بهم عاشقتر میشدند و دوری از هم حتی برای يک لحظه ديوونشون میکرد ولی انگار اين روزگار بی مروت هيچوقت نمیتونه خوشبختی دو تا جوونو ببينه
۵ ماه گذشت يک روز مجيد پيشنهاد کرد که با مادر و پدرش به خواستگاری ستاره بيان. ستاره هم قبول کرد ولی گفت بهتره پدرو مادر مجيد تنها پيش پدرش برن و با اون صحبت کنن. مجيد هم قبول کرد
اونا به خونه ستاره رفتند و با پدرش صحبت کردند ولی اون قبول نمیکرد میگفت ستاره خرجشو میده و اگه نباشه اون نمیدونه چیکار کنه از اونجايی که پدر و مادر مجيد ستاره رو خيلی دوست داشتند و پدر مجيد وضع مالی خيلی خوبی داشت قول داد که هر ماه به موقع خرج پدر ستاره رو بده تا اون کمبود ستاره رو احساس نکنه گرچه اون مرد فقط پول ستاره رو میخواست و کمبود خود ستاره براش مهم نبود
بعد از اينکه پدر و مادر مجيد رفتند ستاره از دانشگاه برگشت پدرش حتی نذاشت اون لباساشو عوض کنه و شروع کرد به کتک زدن اون و می گفت دختره بیشعور رفتی پشت سر من به اونا چی گفتی که میگن بعد از رفتن تو خرج منو میدن مگه من گدام!؟
ستاره فقط گريه میکرد و میگفت خدايا نجاتم بده. که ديگه چيزی نفهميد. وقتی به خودش اومد ديد که توی بيمارستانه و مجيد بالای سرش وايساده وداره اشک میريزه.
مجيد گفت عزيزم بهتری باز چی شده اون آدم پست از جونه تو چی ميخواد چرا نمیذاره زندگيمونو بکنيم؟
دکترا گفته بودن که در اثر ضربه های محکمی که به سر ستاره خورده دچار خونريزيه داخلی شده و کاری نمیشه براش انجام داد فقط بايد دعا کرد که مقاومت کنه
ستاره نمیتونست حرف بزنه ماسک اکسيژن روی دهنش بود خواست اونو برداره ديد که بدونه اون نميتونه نفس بکشه. مجيد بهش گفت نه عزيزم زياد به خودت فشار نيار بهتره استراحت کنی. بعد با هم حرف میزنيم
مجيد يک بند اشک میريخت و ميگفت خدايا آخه چرا زندگی روی خوششو به من نشون نميده چرا سرنوشته منو اينطور قرار دادی. تمام افکار و خاطرات همه اين مدت توی يک لحظه از نظر ستاره گذشت اون حالا احتياج به يه خواب ابدی داشت. ولی بخاطر کسی که دوسش داشت و عهدی که باهم بسته بودند مقاومت میکرد
با ناتوانی ماسکش رو کنار زد و گفت مجيد جان اين ۵ ماه که در کنار تو بودم بهترين روزای زندگيه من بود. دلم میخواست میتونستم در کنار تو با آرامش زندگی کنم ولی انگار قسمت من از روز اول همش بدبختی بود متاسفم که باعث شدم روزهای خوبت تبديل به غصه خوردن برای من بشه تو جوونی و پاکی و هر دختری آرزو داره با تو ازدواج کنه بعد از من اصلا غصه نخور و سعی کن با دختری ازدواج کنی که مثل خودت خوب و مهربون باشه و بتونه خوشبختت کنه من نتونستم به عهدی که با تو بستم وفا کنم ولی اينو بدون که چه زير خاک باشم چه توی آسمون و چه توی يه دنيای ديگه هميشه عاشقانه دوست دارم و از ياد نمیبرمت و هر جا که باشم دلم پيش توست. ستاره حرف میزد و مجيد گريه ميکرد مادر و پدر مجيد هم به بيمارستان اومدند مادر مجيد ستاره رو بغل کرد و گفت عروس خوشگلم چه بلايی سرت اومده آخه اون ظالم چرا با تو اينطور میکنه خدايا آخه چرا تقاص بنده های مظلومتو نمیگيری؟ پدر مجيد هم مجيد رو بغل کرده بود و گريه میکرد
برق چشمای ستاره کم کم داشت کم رنگ و کم رنگتر ميشد در آخرين لحظه به مجيد گفت عزيزم هرگز فراموشت نمیکنم تو روی قشنگه زندگی رو به من هديه کردی همونطور که مادرم اون شب توی خواب بهم گفت حالا اون منتظرمه داره صدام میزنه دلم براش خيلی تنگ شده میخوام برم پيشش. مجيد فرياد ميکشيد و از خدا کمک میخواست اما انگار خدا هم نمیخواست ستاره بيشتر از اين عذاب بکشه و اونو پيش خودش برد. چشمای ستاره خاموش شد ودستاش بی جون
بدن نحيف ستاره رو توی يه روز سرد و بارونيه زمستون به خاک سپردن و مجيد هم بعد از ۱ ماه دوری از ستاره به خاطر غصه زياد يک شب در خواب دچار ايست قلبی شد و فوت کرد مجيد رو هم کنار قبر ستاره به خاک سپردند و من مطمئنم که اونا الان توی يه جای بهتر در کنار هم به آرامش ابدی رسيدند
اما اون پدر ظالم هنوز زندست و داره تقاص پست فطرتياشو پس ميده ولی چه فايده که حتی بدترين مجازاتهاهم نمیتونه تقاص پرپر شدن شکوفه عشق دو جوونه پاک باشه