kjhjhjere
Saturday, December 26, 2009 8:26:05 PM
- به نقل از آقاي قبلعلي تقي پور ( ساكن روستاي خليفه لو )
- دوران ، دوران حكومت محمد رضا شاه است
- داستان از اين قرار است كه :
- فصل زمستان بود و زمين پوشيده از برف ، من حدود ظهر بود كه به طرف چاهي كه آب را از آنجا تامين مي كرديم مي رفتم . حين عبور از كوچه ، يك نفر از ماموران امنيه را ديدم كه موقع عبور از كوچه منو صدا كرد و آدرس خانه يكي از جوانان روستا رو پرسيد كه از خدمت فراري بود ، خانه اون جوان هم درست مقابل من بود اما من گفتم كه نميشناسم ، مامور جلو آمد و دست منو گرفت و شروع به ناسزا گفتن به من كرد و منو كشان كشان به طرف ته كوچه برد . منو تهديد ميكرد كه تو هم فراري هستي و اگه آدرسو نگي زنداني ميشي ، تو دستش دستبند بود كه مي خواست به دستم بزنه اما من مقاومت مي كردم و با تمام قوا مشت و لگد ميزدم اما مشت هاي من به هيكل بزرگ مامور كه چند برابر من بود اصلا كارساز نبود در اين حال يكي از خانمهاي مسن روستا صداي منو شنيد و جلو آمد و شروع كرد به نصيحت مامور امنيه تو اين حال مامور از فرصت استفاده كرد و دستبند رو به دستم زد و يك سيلي ( شاپالاخ ) محكم تو گوشم زد طوري كه هوش از سرم پريد و افتادم زمين تو اين حال آقا نقي پسر عموم كه او هم با هيكل بود صدامو شنيد و به طرف مامور اومد ، مامور اوضاع رو ناجور ديد دستمو باز كرد ، در اين حال آقا نقي اومد و سر مامور و برد زير بغلش و چند تا لگد بهش زد اما اصلا كارساز نبود انگار كه لگدها رو داري به آهن مي زني . مامور آقا نقي رو بالاي سرش برد تا اونو بكوبه زمين كه من يك چوب پيدا كردم و از پشت تا مي تونستم زدمش ، آقا نقي از زمين بلند شد و سر مامور رو زير برفي كه تو كوچه جمع شده بود فرو كرد و من از پشت به قصد كشتن ميزدم . در اين حال ديدم كه يكي ديگه از امنيه ها هم داره از دور به طرف ما ميياد داشت به ما نزديك ميشد كه نگو برادرم آقا حمد لله هم از را رسيده ، آقا حمدلله مامور دوم و گرفت و سرشو با يك دست برد لاي تاير جلويي تراكتور و با دست ديگه ضرباتي به پشت مامور زد بعد بلندش كرد روي سرش و محكم كوبوند زمين ، خلاصه آنقدر اين امنيه ها رو زديم كه نتونستند از جاشون بلند بشن .
- بعد از اينكه اهالي روستا باخبر شدند آمدند و ما رو جدا كردند در آخر هم عموي ما و ريش سفيد روستا آقا اميراصلان اومد و هر چي از دهانش درمي اومد به امنيه ها و به ما گفت !! . ما رو فرستادن خونه و بعد به ما گفتند كه اگه سراغي ازتون گرفتن بگين كه زخمي شديم و تو راه اهر هستيم تا به دكتر بريم ، همين خبر وقتي به گوش امنيه ها رسيد شروع به اصرار و خواهش از آقا امير اصلان كردند . و از آقا امير اصلان قول كرفتند كه شكايت نكنند. دو مامور كتك خورده هم به آقا امير اصلان گفتند كه ما به شما و روستاي شما آگاهي نداشتيم بخاطر همين دچار اشتباه شديم. و ديگه از اين غلتها نمي كنيم . فقط اون آقا نقي رو بيارين پيش ما تا به هيكلش نگاه كنيم ببينيم اين آقا چطوري دو تاي ما رو اين طور زد و ناكارمون كرد . البته آقا نقي هم حاضر نشد با اون امنيه ها روبرو بشه و دست بده .
- البته شهيد هدايت آزادي هم اين امنيه ها را خيلي ترسانده بود كه ديگه حرف زور نزنن .
- « شهيد هدايت آزادي از شهداي اهل روستاي خليفه لو ميباشند. »
- كلام آخر :
- البته بگم كه هر كسي به جاي ما بود ، يك كتك مفصل هم از امنيه پاسگاه مي خورد اما چون از شجاعت آقا امير اصلان و گروهش مي ترسيدند بخاطر همين نتونستند ما رو ناحق متهم كنند .
