السلام علیک یا امام هادی
Tuesday, 17. July 2007, 19:26:48
ابوهاشم جعفری می گوید :تنگدستی بسیار سختی به من رسید ، به سوی اباالحسن علی بن محمد(امام هادی علیه السلام) رفتم.به من اجازه ورود داد ، هنگامی که نشستم فرمود: ای اباهاشم! کدام نعمت خدای عزوجل را بر خود می خواهی شکر کنی؟!
زبانم بند آمد و نمی دانستم چه جوابی به حضرت بدهم ، امام علیه السلام شروع به سخن کرده و فرمود:
خدای مهربان ایمان را روزی تو کرد و در نتیجه بدنت را بر آتش دوزخ حرام نمود
و سلامتی و عافیت به تو بخشید ، در نتیجه تو را بر طاعت و عبادت یاری داد
و قناعت را روزی تو فرمود در نتیجه از ناخویشتن داری مصونت کرد.
ای ابوهاشم ! من به این خاطر با این مطالب با تو شروع به سخن کردم که گمان بردم می خواهی نزد من از کسی که این همه لطف و محبت در حق تو کرده شکایت کنی .در ضمن دستور داده ام صد دینار به تو بدهند ، آن را بگیر.
*حکم اعدام امام هادیابن اورمه نقل می کند در عصر خلافت متوکل به سامره رفتم.اطلاع یافتم که متوکل حضرت امام هادی را زیر نظر یکی از درباریانش به نام سعید حاجب زندانی نموده و حکم اعدام آن حضرت را به سعید داده است.
نزد سعید رفتم .از روی تمسخر به من گفت: آیا می خواهی خدای خود را بنگری؟
گفتم:خداوند پاک و منزه از آن است که چشمها او را ببینند.گفت منظورم این شخص(اما هادی علیه السلام) است که شما می پندارید او امام شما است.
گفتم : بی میل نیستم آن حضرت را دیدار کنم.
گفت: من مامور اعدام او هستم و فردا او را اعدام می کنم.رئیس پست در نزد من بود ، واسطه شد تا من به خدمت امام علیه السلام برسم. به آن اطاقی که امام در آنجا بود رفتم.ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری کنده اند ، سلام کردم و از گریه بی تاب شدم.
حضرت فرمود:چرا گریه می کنی؟
گفتم: به خاطر آنچه می بینم.
فرمود: گریه نکن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید. قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر کشته شدن متوکل و همدمش را شنیدم .آری سوگند به خدا ،بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود که آنها کشته شدند.(مختارالرپخرائج ، ص 212)
زبانم بند آمد و نمی دانستم چه جوابی به حضرت بدهم ، امام علیه السلام شروع به سخن کرده و فرمود:
خدای مهربان ایمان را روزی تو کرد و در نتیجه بدنت را بر آتش دوزخ حرام نمود
و سلامتی و عافیت به تو بخشید ، در نتیجه تو را بر طاعت و عبادت یاری داد
و قناعت را روزی تو فرمود در نتیجه از ناخویشتن داری مصونت کرد.
ای ابوهاشم ! من به این خاطر با این مطالب با تو شروع به سخن کردم که گمان بردم می خواهی نزد من از کسی که این همه لطف و محبت در حق تو کرده شکایت کنی .در ضمن دستور داده ام صد دینار به تو بدهند ، آن را بگیر.
*حکم اعدام امام هادیابن اورمه نقل می کند در عصر خلافت متوکل به سامره رفتم.اطلاع یافتم که متوکل حضرت امام هادی را زیر نظر یکی از درباریانش به نام سعید حاجب زندانی نموده و حکم اعدام آن حضرت را به سعید داده است.
نزد سعید رفتم .از روی تمسخر به من گفت: آیا می خواهی خدای خود را بنگری؟
گفتم:خداوند پاک و منزه از آن است که چشمها او را ببینند.گفت منظورم این شخص(اما هادی علیه السلام) است که شما می پندارید او امام شما است.
گفتم : بی میل نیستم آن حضرت را دیدار کنم.
گفت: من مامور اعدام او هستم و فردا او را اعدام می کنم.رئیس پست در نزد من بود ، واسطه شد تا من به خدمت امام علیه السلام برسم. به آن اطاقی که امام در آنجا بود رفتم.ناگاه دیدم در مقابل آن حضرت قبری کنده اند ، سلام کردم و از گریه بی تاب شدم.
حضرت فرمود:چرا گریه می کنی؟
گفتم: به خاطر آنچه می بینم.
فرمود: گریه نکن ، آنها به مراد خود نخواهند رسید. قلبم آرام گرفت ، دو روز بعد خبر کشته شدن متوکل و همدمش را شنیدم .آری سوگند به خدا ،بیش از دو روز از دیدار من با امام نگذشته بود که آنها کشته شدند.(مختارالرپخرائج ، ص 212)






How to use Quote function: