شهادت امام هادی علیه السلام تسلیت باد
Saturday, 5. July 2008, 16:03:17
در اصفهان مردی بود شیعه به نام عبدالرحمن.گروهی از اهل اصفهان از جمله احمد بن نضر و ابوجعفر محمد بن علویه به او گفتند: به چه دلیل اعتقاد به امامت امام هادی علیه السلام را در این زمان بر خود واجب کرده ای؟
او پاسخ داد:
شاهد موضوعی بودم که این اعتقاد را بر من واجب کرد.من مرد فقیر و تهیدستی بودم، باز زبانی گویا و با جرات.سالی از سالها اهل اصفهان مرا به همراه گروه دیگری از مردم برای قضاوت و دادخواهی به بارگاه متوکل فرستاند.
روزی بر در بارگاه متوکل بودیم که فرمان احضار علی بن محمد بن رضا علیه السلام صادر شد.به برخی از کسانی که حاضر بودند گفتم: این مرد که فرمان به احضارش داده اند کیست؟شخصی گفت: مردی علوی است و رافضیان به امامتش اعتقاد دارند.سپس گفت که ممکن است متوکل برای به قتل رساندنش او را احضار کرده باشد.گفتم: از اینجا نمی روم تا بنگرم این مرد چه کسی است.
ایشان سوار بر اسب آمد در حالی که مردم در طرف راست و چپ راه ایستاده بودند و او را تماشا می کردند، هنگامی که او را دیدم عشقش به دلم افتاد و پیش خود دعا کردم که خدا او را از شر متوکل حفظ کند.
او در حال حرکت میان مردم فقط به یال اسبش نظر می کرد و توجهی به راست و چپش نداشت و من هم پیوسته برای او در حال دعا بودم .چون از کنار من عبور کرد با چهره ی مبارکش به من روی آورد و فرمود:خدا دعایت را مستجاب کرد و عمرت را طولانی نمود و ثروت و اولادت را بسیار و فراوان کرد.به خود لرزیدم و در میان یارانم افتادم.پرسیدند: برایت چه اتفاقی افتاد؟ گفتم: خیر است و چیزی در آن باره نگفتم.
پس از آن به اصفهان بازگشتم .خدا درب ثروت فراوانی به رویم گشود تا جایی که امروز غیر از آنچه بیرون خانه است ، چیزهایی به ارزش هزار هزار درهم در خانه دارم و ده فرزند به من عنایت شد و اکنون عمرم به هفتاد و چند سال رسیده است و تا حال قایل به امامت آن بزرگوار هستم که آنچه در دل من بود دانست و خدا دعایش را درباره ی من وبرای من مستجاب کرد.
منبع: الخرائج و الجرائح:1/392 - بحارالانوار: 50/141





