Saturday, 27. June 2009, 15:18:14
خدایا گفتم یه تغییر تو زندگی بمن بده اما نه دیگه با این شدت و قدرت!!
اما عجت تغییری بود توی کل زندگیم این یکی جای خودش خیلی جالب بود
بازم ممنونم از این تغییر
فقط یه خواهش و تقاضا: توی ای کار موفق باشم، همین.
Thursday, 4. June 2009, 23:29:34
اصلا، حالم خوب نیست، وقتی کسی نیست، تو زندگی هم نیست، حوصله هم نیست، خنده و شادی هم نیست
دیگه حیون خونگی هم نیست،
کلا دارم به تکرار می افتم!
خدا میدومنم دوباره برام برنامه داری!
دوباره یه تغییر اساسی و دوری از خونه
دوباره یه کار روتین و تکراری
زندگی تکراری یا من تکراری؟
خدایا پس خواهشن زودتر
زودتر
Sunday, 24. May 2009, 15:56:43
آلبوم جدید سیروان خسروی به اسم ساعت ۹ به بازار اومد. ۱۰ تراک داره حدود ۳۷ دقیقه آهنگ میشه. نسبت به آلبوم قبلی خودش خیلی بهتر کار کرده. هرچی هست خوشم اومد.
- آهنگ اول به اسم: چه حالی داره، که ملودی اون از زانیار هست، خیلی باحاله مخصوصا اون ۱۵ ثانیه آخر آهنگ، که اون رو رینگتن موبایلم کردم!
- آهنگ دوم آلبوم به اسم: امروز میخوام بهت بگم، یه جورای مثل آلبوم قبلیش هست.
- آهنگ سوم به اسم: آره، آره خیلی زیاد حال داد.
- آهنگ چهارم آلبوم به اسم: زندگی همین امروزه، یه جورایی با لحن جالبی خونه.
- آهنگ پنجم به اسم: منو نگاه کن، واقعا با این آهنگ من چه خوشحالم! آره اینم خیلی خوب از کار دراومده.
- آهنگ ششم به اسم: دلم گرفته، اینم خوبه فقط من رو یاد گذشته میندازه.
- آهنگ هفتم: تکرار، بهترین آهنگ تو آلیوم به نظر من این آهنگ! نمیدوم چرا از این آهنگ خوشم اومده!
- آهنگ هشتم به اسم: اون روزا، مثل آهنگ دوم آلبوم میمونه!
- آهنگ نهم به اسم: ساعت ۹، که اسم همین آلبوم هست مثل آهنگ ششم میمونه اینم منو به یاد گذشته میندازه!
- و اما آخرین آهنگ آلبوم به اسم: تو مریضی، که با برادرش زانیار خونده خیلی جالب هست جالبه که همین آهنگ رو با یاس هم اجرا کردن اما این آهنگ تو آلبوم نیست. نوع ریتم آهنگ مثل اولین آهنگ این آلبوم میمونه.
در کل این از این آلبوم سیروان خیلی خوشمان آمد!
[سایت سیروان]
Saturday, 16. May 2009, 17:53:56
از سفر شمال و سفر تبریز برگشتم این ۲ تا خیلی طول کشید، بیشتر از یک ماه شد توی این مدت هم کلا از هرچی اینترنت و کامپیوتر بود راحت بودم، حالا هم که اومدم اصلاً حوصله ندارم، اصلا.
نمیدوم چم شده.
نمیدونم.
اما یه اتفاق دیگه:
یه بچه گربه دیگه به زندگی ما اضافه شد این یکی هم یتیم!
یعنی باید این یکی رو هم بزرگ کنیم؟
اما خیلی خوشگله. آروم فقط شیر میخوره و میشاشه و میخوابه!
Friday, 20. March 2009, 00:28:09
یک سال بزرگتر شدم نه ۲ سال!
یک سال معمولی معمولی تموم شد و رفت!
خدایا خواهشن امسال یه مقدار هیجان بیشتر باشه با وقت بیشتر!
همین
Thursday, 19. March 2009, 23:40:41

چهارشنبه سوری هم تموم شد، اینجا که افتضاح بود اینقدر آدم غریبه اینجا اومدن و هرکاری می خواستن کردن، درخت آتش زدن، حبابهای چراغهای روشنایی محوطه رو شکوندن شیشه خونه ها رو شکندون و دیوارها رو یا نارنجکاشون نقاشی کردن و یه فلوکس واگن قدیمی رو هم چپه کردن و ثمره این کارشون مردن یه بچه گربه بود (از ۲تا) که خداروشکر اونیکی زنده بود و آوردیمش خونه! فکر نکنم 5 روز بیشتر داشته باشه. عوضیها. این یکی رو هم بزرگ میکنیم مثل گربههای قبلی. امیدوارم فقط زنده بمونه.
پلیس هم که ساعت 11:30 شب با 5 تا تویوتا پر سرباز یگان ویژه اومدن وقتی که دیگه کسی نبود! اومدن یه چرخ زدن و رفتن باید حداقل 2 ساعت قبلش میومدند و اوضاع رو میدیدن اونوقت اراذل رو جمع میکردن.
راستی تو ایران مرکزی برای نگهداری و حمایت از حیوانات هست؟ چه از نوع انسان و غیر انسانش؟
ب.ن: روز اول ظهر بردمیش توی محوطه چند جا گذاشتیمش صدا زیاد میکرد اما هیچ گربه مادری پیدا نشد! فقط یکی که تو سطل آشغال بود اومد یه نگاه و بعد یه بو کرد و رفت!
شب روز دوم دوباره بردیمش پایین چند جا گذاشتیمش صدا زیاد میکرد، بازم خبری نبود، داشتیم برمگشتیم خونه که یه گربه دیدم رفتیم طرفش بچه گربه رو که داشت همونطور ونگ میزد گذاشتیمش زمین، گربه با تمام سرعت اومد و پشت گردن بچه گربه رو گرفت بردش زیر یه ماشین شروع کردن به شیر دادن به اون! مادرش بود!
خدایا شکرت حداقل این یکی یتیم بزرگ نشد!
Tuesday, 3. March 2009, 14:54:53
من و اون
من: بالاخره این کارت رو میگیرم [یه قولوب رفتم بالا]
اون: نه بابا واقعاً؟ [با ناخن انگشت کوچیکش زیر پلکش رو خواروند]
من: آره چطور مگه شک داری؟ [به پشتی صندلی تکیه دادم]
اون: نــــه، فقط شیرینی یادت نره [یه لبخند، یه پک زد]
من: شیرینی برا چی؟ [خم شدم رو میز]
اون: خوب این کارت شیرینی داره دیگه؟ [دو بار با انگشت زد رو میز، یه پک دیگه]
من: حتی برات یه آبنبات هم نمیدم لیس بزنی! [تا ته رو یه نفس دادم بالا]
اون: شیرینی پس نمیدی؟ هان؟ [سر به سمت بالا، دود رو داد بیرون]
من: نه نمیدم! [با دوبار ابرو بالا کردن]
اون: خودت خواستی: الهــــــــــ... [با دو تا دستاش]
من: واستا، حالا تر یا خشک؟ [کف دستم به سمت صورتش]
اون: چی؟ [چشم سمت چپش کوچکتر از سمت راست شد]
من: شیرینی تر یا خشک یا سنتی؟ [با یه لبخند زوری]
اون: هر سه تاش! [تازه شروع کردن به خوردن قهوه]
Showing posts 1 -
7 of 352.