

Friday, 25. April 2008, 14:01:48
خاطره, من و اون
اون- خوب وقتي اينو زيب (منزورش همون ZIP هست) ميكني صفحاتش كم نميشه! من همرو ميخوام چاپ كنمها
من- نه حاجآقا فقط براتون فشردهش ميكنم كه تو ديسكت شما جا بشه بعد ميتونيد پرينت بزنيد!
اون- حالا چقدر طول ميكشه تو 3 تا 4 ساعت تمومه!
من- تموم شد ميتونيد ببريدش
اون- ماشاا... جون الان همه صفحات داخل اينه؟
من- بله، ميتونيد بديد براي چاپ
=======================
توضيح: اون: يه پيره مرد جالب و لاغر قد بلند با صورت اصلاح شده و لباس اتو كشيده، تر و تميز آدم حال ميكنه نگاهش كنه.

Friday, 28. March 2008, 12:03:51
شعر, خاطره
آره خونه، امروز هم دوستم تماس گرفت که فردا با هم بریم بیرون، قبول کردم. این چند روز آهنگ گوش دادم، مثل این دیوونه ها، هنوز کارایی که میخواستم انجام بدم نرفتم دونبالشون، فردا حتماً (اینجا نوشتم که یادم باشه)
یه چیزی:
وقتی که نیستی باهام نمیگیره جاتو هرچی بخوام بهم بدن،
وقتی که نیستی باهام اسیر افکارتم فرشته خوب شب!
وقتی که نیستی باهام دلم گرفتارته مهربون گیسو کمند!
وقتی که نیستی باهام ...
جادوگران - تیر و کمان

Friday, 14. March 2008, 11:25:25
خاطره
آره من اينجام توي شهري كه خوشم نمياد ازش، با مردماش با رفتارشون با حركاتشون و صحبتهاشون و هزار مورد ديگه نميدونم چم شده شايد خسته از اين شهر، دلم ميخواد خودم اينجا رو از نو بسازم اما...
خيلي وقت بود اينجا رو به روز نكرده بودم نه اينكه يادم رفته باشه فقط به اينترنت دسترسي نداشتم اما حالا چرا.
خيلي حرف تو دلم مونده كه نميتونم اينجا بنوسيم اما شايد بعضيهاش فقط قسمتي از بعضيهاش رو نوشتم.
به خاطر كاري كه دارم بايد حواسم خيلي جمع باشه، خيلي زياد، خيلي.
براي عيد ميرم خونه، آره خونه بعد از 4 ماه و خوردهاي.
شايد تا بعد عيد اينجا رو بروز نكرم پس:
سال نو مبارك


Tuesday, 24. July 2007, 18:01:18
سفرنامه, خاطره
دیروز از یه سفر اجباری اومدم، خسته و کوفته. رفته بودم پادگان به اصطلاح محل خدمتم، پیگیری یه کاری اداری، دو روز پیش ساعت ۱۰ شب رسیدم اونجا، یه راست رفتم پادگان، دژبان رام نداد تو، مجبور شدم برگردم شهر (آخه پادگان وسط بیابونه) به راننده تاکسیه گفتم منو یه مسافرخونه تمیز برسون، دستش درد نکنه جای تقریباً خوبی بود، صبح ساعت ۶:۳۰ زدم بیرون به سمت پادگان، حدود یه ۷:۰۵ رسیدم، بازم دژبانه رام نداد، دلیلش هم ساده بود، رسمیها هنوز نیومدن ساعت ۸ بیا، منم هنونجا دم پادگان نشستم تا بیان، (این دژبانها اصلاً رفتار خوبی ندارن)، یه پیرمرد هم اونجا بود که از تهران اومده بود دنبال پسرش، ساعت ۴ صبح رسیده بود، میخواست نامه بگیره برای تک فرزندی. اونم کنار من نشست و یه مقدار حرف زدیم، با اتوبوس اومده بود میگفت به خاطر سهمیهبندی بنزین نتونسته با خانواده و ماشین خودشون بیاد. یه سرباز دیگه هم بود که دژبان راش نداده بود، خیلی عصبانی بود، به زمین و زمان، از بالا تا پایین نظامیها و هر فردی رو که فکرش رو بکنی، فحشهای ناجور میداد، بدجور ناجور، بهش گفتم: "دل خیلی پُری داری"، خیلی عصبانی بهم نگاه کرد، فکر کنم یه چند تای هم بهم تو دلش فحش داد، اما به زبون نیاورد (شاید به خاطر رفتاری که باهاش داشتم چیزی تو روم بهم نگفت) تند و تند هم سیگار میکشید، طوری که کبریتهاش تموم شد. منم به خاطر حساسیت به دود سیگار مجبور شدم تا تموم شدن سیگار کشیدن ایشون، یه چند مدتی رو تو آفتاب بشینم. ۸:۱۰ دقیقه دوباره از دژبانی پیگیری کردیم گفت: "امروز رسمیها میرن میدون تیر تا ساعت ۹ طول میکشه." دستشون درد نکه که اینجوری به مردم خدمت میکنن حالا من هیچ این پیرمرد چطوری تا ساعت ۹ توی آفتاب میخواد تحمل کنه، منو بگو صبح زود اوم کارم رو انجام بدم، اما این تازه اولش بود، تا ۹ که دوباره از دژبانی پرسیدم گفت: "دارن صبحانه میخورن، الان نمیشه!" اصلاً روز خوبی نبود، تا ۱۰:۱۵ صبر کردیم و دوباره پیگیری که اینبار در ورودی رو باز کردن حداقل بریم تو ساختمون که کولر هم داشت خدارو شکر.
دژبانی پیرمرد رو راه نداد، چون دژبانِ زنگ زد فرمانده گفته بود پادگان نامه برای تک فرزندی نمیده، پیرمرده خیلی ناراحت شده بود، یه مقدار با دژبانِ حرف زد تا راضیش کردن که بتونه تلفنی با فرمانده حرف بزنه، که فرمانده هم گفته بود نامه نمیدن، پیرمرده هم گفت حداقل به پسرش مرخصی بدین ظهر ناهار رو با هم بخورن، که فرمانده اینو قبول کرده بود، ده دقیقه بعد پسرش اومد با هم رفتین بیرون.
اما من، خیلی راحت دژبانه به خاطر قیافم رام نداد، چون ریش بزی داشتم، آستینها کوتاه بود، موهام هم بلند بود، شلوار جین و کفش اسپرت، با یه کولهپشتی. معلومه دیگه منو با این قیافه راه نمیدن، هرچی بهش گفتم قبول نکرد، گفتم نامه دارم باید مهر و امضاء بشه، قبول نکرد، نامه رو نشونش دادم تا راضی شه یه زنگ بزنه بخشی که کار داشتم. بازم قبول نکرد ساعت هم ۱۰:۵۰ شده بود، باید تا قبل از ۱۲ کارم رو انجام میدادم، برای اینکه ساعت ۱۲:۳۰ اتوبوس برگشت حرکت میکرد اگه بهش نمیرسیدم باید صبر میکردم تا فردا، تا ساعت ۱۱:۰۵ دقیقه هی میرفتم پیشش اما بازم بهونه میآورد.
زمانی اعصابم خیلی خورد شد که یکی هم سن و سال خودم با ته ریش و تسبه زرد رنگ و یخه تا بیخ بسته، خیلی راحت بدون اینکه موبایلش و کارت شناساییش رو تحویل دژبانی بده، با یه تلفن رفت تو! نمیدونم شاید پسر فرماندهی چیزی بوده.
یه چیز جالب: یه پوستر پشت سر دژبانه روی دیوار بود که روش نوشته بود: ابزاریهای نوین در دست جاسوسان، زیرش هم چند تا عکس از فلاش مموری گذاشته بود، آخی!
خدارو شکر ساعت ۱۱:۱۰ دقیقه دژبان عوض شد، درجا رفتم پیش جدیده و نامه رو نشون دادم گفتم میخوام امضاء بگیرم، یه تماس گرفت و اجازه ورود داد، رفتم تو و کارها رو انجام دادم ساعت ۱۲ کامل از در پادگان اومدم بیرون، خداروشکر که یه تاکسی دم پادگان بود، دربست تا ترمینال رفتم حدود ۱۲:۲۰ رسیدم. درجا بلیط و برگشت.
اصلاً روز خوبی نبود. خونه یه دوش آب سرد، به همراه ماست که خنک بشم بعدش هم هندونه، که حسابی چسبید، فکرش رو میکردم که ماست و هندونه با هم نشه، اما از گرما خوردم و خوابیدم، نصف شب هم دل درد و دستشویی و...
راستی گربهها هم حسابی کثیف شدن، قراره امشب برای سومین بار حمومشون کنیم.