Skip navigation.

Sign up | Lost password? | Help

لامپ سوخته

دفتر خاطراتم - اينجا رو دير به دير به روز ميكنم، اينو مطمئن باشيد

سرما خوردگی


همه فکر میکردن من هم سرما میخورم
اما نخوردم
اما فقط به خاطر اینکه به یه نفر که باهاش روبوسی نکنم گفتم سرما خوردم
الان سرما خوردم

این عکس هم عروسک ویروس سرماخوردگی

فردا بر میگردم


آره فردا، میرم تهران سر کار خودم، مثل قبل، با همون آدم های قبلی
دوباره زندگی هیجانی تو تهران شروع میشه
به امید تو ای خدا

باغ انار


چند روز پیش با دوستان رفتیم مزرعه شور در اطراف مهریز یزد برای چیدن انار که واقعا خبلی حال داد! هوای تازه، بی سرو صدا آروم خلوت، بدون شلوغی. خدایش خیلی حال داد. دم دوستم هم گرم که به فکر من هم بود و خبر کرد رفتیم.
رفتیم باغشون و انار چیدیم و همونجا هم یه چندتایی تازه تازه خوردیم چه انارهایی بود بزرگ! خدا برکت باغشون رو زیاد کنه.
چندتا عکس گرفتم گذاشتم تو آلبوم.

آدرس عوض شد


آدرس وبلاگم تغییر کرد!
آره به خاطر اینکه از اپرا یونیت استفاده میکنم و موقع فعال کردنش مجبور شدم آدی استاندارد وارد کنم خوب به این اسم من با نقطه بینش ایراد گرفت و مجبور شدم نقطه رو حذف کنم!
خیلی از آدرس هام هم تغییر کرد مثلا لینک فایل هارو که گذاشته بودم!
حالا کلی دردسر دارم برای عوض کردن اونا
خواهشن اگه اشکالی یا لبنک پاره ای از وبلاگ من دیدید خبر کنید تا درستش کنم
هیچی دیگه از این به بعد لامپ سوخته با این آدرس:

مرگ مغزی


توی یه تصادف، مرگ مغزی شد،
فقط با دستگاه زنده بود، فقط قلبش،
امروز تموم کرد.

چطوری


چطوری دوستی رو زیر پا گذاشت؟
چطوری بهم زد؟
به همین راحتی؟
جواب هم دیگه نمیده!

به درک

بد جور


امروز...
بد جور خود تو برجکم
بد جور خورد تو احساساتم
بد جور حرف خوردم
بد جور کنف شدم
بد جور ضایع شدم
بد جور کوچیک شدم
بد جور تحقیر شدم
بد جور بی محلی شد بهم
بد جور ناراحت شدم
بد جور حرف خوردم
بد جور حرف خوردم
بد جور حرف خوردم
بد جور حرف خوردم
بد جور ...
بد جور ...
بد جور ...
اونم از کی
از بهترین که نه، از صمیمی ترین که نه، از با معرفت ترین که نه،
از هر چی که بود تموم شد
تموم تموم

تولد وبلاگم


امروز روز تولد وبلاگم هست.
دقیقا همین روز من تو 1-اکتبر-2005 یا 9-مهر-1384 این وبلاگ رو زدم
یادمه چرا اپرا رو انتخاب کردم بیشتر به خاطر بخش آلبومش بود چون بدون دردسر می‌تونستم هم نوشته‌هام و هم عکس‌هام رو یه جا داشته باشم.
هر چی هست چهار ساله با منه.
اگه یه دفتر خاطرات بود تا حالا صد بار تیکه و پاره شده بود.
شاید روزای اول هی اسمش رو تغییر دادم تا آخر رسیدم به این اسم، یا هی قالبش رو عوض می‌کردم، اما الان دیگه همینطوری دوسش دارم.
شاید عادت شده، شاید هم تکرار!
هر چی هست
تولدت مبارک

مورد عجیب بنجامین باتن


بعضی وقت‌ها قراره اتفاقی برامون بیوفته، اما ما از اون بی‌خبریم
شاید یه اتفاق، شاید هم یه نقشه
اما ما هیچ کاری برای مقابله با اون نمی‌تونیم انجام بدیم

این متن بخشی از فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» (The Curious Case Of BENJAMIN BUTTON) هست که دیشب دیدم، با اینکه این فیلم بیشتر از 5ماه روی هارد دارمش، اما هیچ تصمیمی برای دیدنش نداشتم، دیشب زد به سرم (از بیکاری شاید) نشستم و نگاه کردم! ساعت 2 نصفه شب!
هیچی دیگه وسط فیلم احساساتی شدیم و زدیم زیر گریه! اونم کی نصفه شبی حالا هی دستمال کاغذی بیار و اشک و آب دماغ پاک کن!
خوبه گذاشتم نصفه شبی دیدم اگه روز بود که دیگه هیچی!
داستان باحالی داشت، از همه باحال‌تر این که بعدا فهمیدم شخصیت پیری اول فیلم یا اون 50 دقیقه اول فیلم، اون کاراکتر کاملاً دیجیتالی بوده بیشتر حال کردم چون اصلاً متوجه نشده بودم.
در کل من که با فیلم هم حال کردم هم گریه!

بنجامین در ویکی انگلیسی - فارسی | سایت اصلی فیلم | بنجامین در IMDb | توضیحات سازندگان کاراکتر دیجیتالی


خسته


من: اگه اس.ام.اس نمی‌دم منظوری ندارم
اون: ... پس چیه؟
من: مشکل شارژ نیست می‌دونی که خط ثابته
اون: پس ... چرا جواب نمی‌دی؟
{با خودم فکر می‌کنم، واقعاً چرا؟ هیچ دلیلی پیدا نمی‌شه!}
من: حوصله ندارم
اون: فقط همین؟
من: خسته‌م
اون: خسته از چی؟
من: از، از، {بگم یا نگم؟ می‌گم} از تو
اون: ...، ...، ...، دیگه نمی‌خوام ببینمت
من: منم همین رو می‌خواستم!
==========
این ... تماماً فحش‌های آبداری که نثار من شد!
این عکس هم از اینجا برداشته شده.