خوشبختی اینجاست توووو قلبای ماست...خوشبختی در نام محمد است... این بهترین پایان برای وبلاگ و بهترین شروع من است
Monday, 20. July 2009, 15:16:13
وقتی چشمااااای آدما به آسمونه
وقتی یه ه ه ه بغل دلواپسی کنارشونه
یه نفر صداشون می زنه از دووووور
می بره قلباشونو تا خود نووووور
یا محمد عزیزم... مبعثت گرامی.. تولد قلبت مبارک
چه قدر دوووری و چه قدر نزدیییک
به خدای خوبم سلام برسووون ... هر چی باشه تو نزدیکترین ما آدمها به اویی
راستش خجالت می کشم اینو بگم ...
....دوست دارم خیلی زیاد
ناگهان خبر یافتم که مردی از کوه فرود آمده است و در کنار معبدی فریاد زده است که
من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد.گفتند یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که گوسفندان را می چرانیده است...
گفتند او آخرین حلقه ی سلسله ی چوپانان است...
به او ایمان آوردم چرا که همه ی برادرانم را گرد او دیدم. بلال برده ی برده زاده از پدر و مادر بیگانه ای از حبشه.سلمان آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران... ابوذر فقیر درمانده ی گمنامی از صحرا
باور کردم و ایمان آوردم چرا که کاخش چند اتاق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدنش شرکت کرده بود و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما...
این همه دستگاه او بود و همه ی فشاری بود که برای ساختن خانه اش به مردم وارد کرد ..وتا بود چنین بود و چنین مرد
وقتی یه ه ه ه بغل دلواپسی کنارشونه
یه نفر صداشون می زنه از دووووور
می بره قلباشونو تا خود نووووور
یا محمد عزیزم... مبعثت گرامی.. تولد قلبت مبارک
چه قدر دوووری و چه قدر نزدیییک
به خدای خوبم سلام برسووون ... هر چی باشه تو نزدیکترین ما آدمها به اویی
راستش خجالت می کشم اینو بگم ...
....دوست دارم خیلی زیاد
ناگهان خبر یافتم که مردی از کوه فرود آمده است و در کنار معبدی فریاد زده است که
من از جانب خدا آمده ام که خدا اراده کرده است تا بر همه بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد.گفتند یتیمی بوده است و همه او را دیده اند که گوسفندان را می چرانیده است...
گفتند او آخرین حلقه ی سلسله ی چوپانان است...
به او ایمان آوردم چرا که همه ی برادرانم را گرد او دیدم. بلال برده ی برده زاده از پدر و مادر بیگانه ای از حبشه.سلمان آواره ای به بردگی گرفته شده از ایران... ابوذر فقیر درمانده ی گمنامی از صحرا
باور کردم و ایمان آوردم چرا که کاخش چند اتاق گلی بود که خود در گل و خاک کشیدنش شرکت کرده بود و بارگاه و تختش تکه چوبی بود انباشته از برگهای خرما...
این همه دستگاه او بود و همه ی فشاری بود که برای ساختن خانه اش به مردم وارد کرد ..وتا بود چنین بود و چنین مرد
Showing posts 1 - 2 of 29.








