My Opera is closing 1st of March

وبلاگ شخصی بهاره مقامی

برای حمایت از زخم خوردگان تجاوز نامردمان

Subscribe to RSS feed

زجر نامه ی یك شقایق

از دوستانی كه سرنوشتی مشابه من داشته اند می خواهم كه به من بپیوندند تا گروهی برای حمایت از یكدیگر تشكیل دهیم. حال كه تأثیر معجزه بخش حمایت هموطنانم را تجربه كرده ام مصمم ام كه آنرا با همه هم دردانم قسمت كنم. دل نوشته هایتان را به آدرس من ایمیل كنید و یا در یاهو مسنجر به گفتمان بیایید ‌‌

زجر نامه ی یك شقایق


زجر نامه ی یك شقایق

 

نام من بهار است، بهار است و از گل می نویسم ، اما گلهای پر پر. از سبزه می نوسم و از جوانه، اما جوانه های له شده، در زیر لگد مال نفرت، نفرت زشت خویان از زیبایی و از هر چه كه زیباست، نفرت مزدوران از حق و حق خواهی و حق جویی. از نامرد می نویسم.

بیست و هشت ساله ام، نامم بهاره مقامی است و دیگر هیچ چیزی برایم باقی نمانده كه بخواهم به امید آن نامم را پنهان كنم. همه آنهایی كه روزی برایم مهم بودند را از دست داده ام، اقوام و دوستان، آشنا و همسایه، همكار و هم قطار ، همه و همه را از دست داده ام. همه چیزم را نامردان نامردانه ربودند، زندگیم را. حال كه جلای وطن كرده ام، می خواهم برای یك بار هم كه شده، دردم را با كسی قسمت كنم. از همه دوستان دیگری هم كه سرنوشت دردناكی چون من داشته اند می خواهم كه بنویسند. بنویسند كه بر آنها چه گذشته. اگر هم از بیم جان یا آبرو نمی توانند اسمشان را بگویند، با اسم مستعار بنویسند. بنویسند تا تاریخ بداند كه بر نسل ما چه گذشت، بر نسل غم. تا آیندگانی كه در آزادی در ایران زندگی خواهند كرد بدانند كه این آزادی به چه قیمتی به دست آمده، به بهای چه جانهای سوخته، چه امیدهای بر باد رفته، چه كمر های شكسته و زانوان خمیده. كمر پدرم شكست وقتی فهمید. خرد شد. مادرم یك شبه انگار صد سال پیر شد. برادرم، برادرم كه هنوز هم روی آنرا ندارم كه به صورتش نگاه كنم، و او هم نگاهم نمیكند تا مرا بیش از این نیازارد. انگار مردیش را از او گرفتند وقتی فهمید. از مرد بودن خودش هم بیزار شد وقتی فهمید، كه نامردهایی هستند كه از مردی فقط نرینگی را دارند. ناموس و عنف و شرف و نجابت و عصمت و حیا برایشان بی معنیست. من معلم اول دبستان بودم، به غنچه های كشورم خواندن و نوشتن یاد می دادم، یاد می دادم "بابا آب داد"، "آن مرد می آید"، "آن مرد نان دارد". مرد برایم آن نان آور مهربان بود. او كه منتظر بودم بیاید. حال برایم چهره اش عوض شده، خشماگین و در هم كشیده از هوس كور، بوی تعفن عرقش یك لحظه هم از خاطرم نمیرود. همیشه ترسم از این است كه بیاید، نیمه شبها با ترس آمدنش از خواب می پرم. با كوچكترین صدایی همه وجودم به لرزه می افتد و قلبم به تپش می افتد، مبادا بیاید؟‌ هر لحظه آماده فرارم، شبها را با چراغ روشن به روز می رسانم و روز ها را با اشك و آه به شب.

خانه مان در كارگر شمالی بود. با برادرم به سمت مسجد قبا رفته بودیم كه دستگیرم كردند. زدند و بردند و داغان كردند، به قول حافظ همان طور كه تركان خوان یغما را. بعضی ها دستشان شكست، بعضی ها پایشان، بعضی ها كمرشان. بعضی ها هم مثل من روحشان، خرد و خمیر شد. له شدم. انگار انسان بودنم از من گرفته شد. بهار بودم، مرده ام حالا، شقایق له شده ام.

از كسانی كه این نامه را می خوانند می خواهم، كه اگر كسی را می شناسند كه مثل من قربانی تجاوز نامردان شده، با او مهربانتر باشند، همدرد باشند. بدبختی من و امثال من این است كه در فرهنگ ما تجاوز فقط ضربه به یك فرد نیست، به كل خانواده یا حتی خاندان اوست. فردی كه قربانی تجاوز شده دردش با گذشت زمان التیام نمی پذیرد، بلكه با هر نگاه پدرش داغش تازه می شود، با هر قطره اشك مادرش، قلبش از نو میشكند. فامیل و دوست و همسایه كه هیچ. همه با آدم قطع رابطه می كنند. خانه مان را مجبور شدیم مفت بفروشیم و برویم به كرج. اما آنجا هم دوام نیاوردیم. مأموران كه سریع آدرس خانه جدیدمان را پیدا كردند. زیر نظرمان داشتند. می آمدند سر كو چه مان می ایستادند، پدرم كه رد می شد پوزخند می زدند. همه چیز را گذاشتیم و جلای وطن كردیم. پدر و مادرم سر پیری آواره كمپ پناهندگی شده اند. به جرأت می توانم بگویم كه درد فرهنگی پس از تجاوز بارها و بارها بدتر و شدید تر از درد جسمی آن بود. خیلی ها وقتی كه در مورد تجاوز می شنوند می خندند، قسم به هر چه كه برایتان عزیز است، خنده دار نیست. رنج و عذاب یك خانواده ساده، بی آبرو شدن یك دختر یا پسر جوان، هتك حرمت از عشق خنده دار نیست. آنها كه تجاوز می كردند می خندیدند، سه نفر بودند. هر سه ریشو و كثیف، بد لهجه و بد دهن. به همه فامیلم فحش می دادند، با اینكه خودشان دیدند باكره ام به من تهمت فاحشگی زدند و مجبورم كردند زیرش را امضا كنم. دیگر خجالت نمی كشم كه این را بگویم، برایم قبحش را از دست داده كه هیچ به آن افتخار هم می كنم: گفتند جنده. گفتند جنده امضا كن. گفتم من معلمم. امضا نمی كنم. گفتند ما سه تا شاهد عادل داریم كه دیده اند تو یك شب با سه نفر خوابیده ای. گفتم من هم بیش از سی تا شاهد دارم كه معلمم، اگر حالا كارم به اینجا كشیده شده تقصیر شماست. پوزخند زدند كه خب برایت بد نشد، از حالا به بعد درآمدت كلی بالا می رود. ناموس برایشان تا این حد بی معنا بود، نجابت تا این حد پوچ. ندیده بودند، نداشتند. همه زنها برایشان جنده بودند، زن كه هیچ، به مرد ها هم رحم نمی كردند. انسان نبودند، در اثر كمبود و عقده، به جانوارن منحرفی تبدیل شده بودند كه جز به كثافت كشیدن همه زیباییها كاری بلد نبودند. می بینم مردم گاهی به خواهر و مادر اینها فحش میدهند، این جانورانی كه من دیدم به خواهر و مادر خودشان هم رحم نمی كنند، خدا به داد آن بیچارگان برسد كه باید عمری را با این درنده خویان بدصفت سر كنند. دندانهای جلویم شكست، شانه ام از جا در رفت، زنانگی ام ویران شد. می دانم كه دیگر هیچ گاه قادر نخواهم بود مردی را دوست بدارم، هیچ گاه نخواهم توانست با مردی صمیمی و نزدیك باشم و به او اعتماد كنم. می دانم كه سرزمینم مردان غیور درد آشنا هم زیاد دارد، اما برای من دیگر مرد و نامرد یكی شده است. زندگیم دیگر به عنوان یك زن به پایان رسیده، انگار مرده متحركی بیش نیستم. اما می نویسم، می نویسم تا زنده بودنم را پس بگیرم. می نویسم معلم بودم ، جنده شدم، حالا هم نویسنده ام. می نویسم بهار بودم، با اینكه خزان شدم حالا زیباترم. جنده زیبایم، بی آبروی محله مان شدم، معلم بی كلاس شدم، مسخره خاص و عام شدم، محكوم به تنهایی شدم، آغشته به كثافت ظالم شدم، گیسو بریده و شكسته دست و خونین چهره مزدوران جمهوری اسلامی شدم، پس افتخار می كنم كه جنده آزادیم . می دانم كه من تنها نیستم، صدایشان را میشنیدم، در بند های مجاور، وقتی كه مثل یك جسد بی جان و بی مصرف روی زمین افتاده بودم میشنیدم كه نامردیشان را بارها به نمایش گذاشتند. از همه هم دردانم میخواهم كه بنویسند، دردشان را هر جوری كه می توانند فریاد بزنند، چون این از همان دردهاییست كه به قول هدایت مثل خوره روح آدم را میخورد. بگذارید بیرون بیاید، بگذارید همه بدانند. بدانید كه تنها نیستید، مثل من و شما بسیار است، ما همه در این درد شریكیم.

 

این زجر نامه طولانی تر از این هاست، اما برای حالا آن را با یك حرف به پایان میبرم، روی صحبتم با شخص آقای خامنه ایست: تو كه خودت را پدر همه ملت میدانی، من دختر ایران زمین بودم، پسران تو به من تجاوز كردند. تقاص عصمت من را چه كسی خواهد پرداخت؟

فروردین ۸۹، آلمان

POSTED BY  بهاره مقامی   AT 5:42 AM

8 COMMENTS:

سعید said...

سلام بهاره خانوم
واقعاّاز خواندن رنج‌نامه و حوادثی که برشما گذشت متاسف شدم
فقط یک خواهشی از شما دارم
اگر امکانش هست پاسخ مخاطبین وبلاگ من را بدهید

APRIL 11, 2010 2:21 AM
1bp
بهاره مقامی said...

دوست خوبم ممنون از همدردی شما، من می توانم درمصاحبه ای با یك خبرنگار بی طرف به همه سوالات پاسخ بدهم، لطفاً اگر چنین كسی را می شناسید به من معرفی كنید

APRIL 11, 2010 7:51 AM
3bp
سعید said...

من کسی را نمیشناسم ولی آماده‌ام تا وبلاگ خودم را به محلی برای پرسش و پاسخ برای شما قرار دهم
دلیل این درخواست من هم از شما این است تا جواب چند سوالی که از شما شده است را بدهید تا حقانیت این جنبش برای چند نفری که هنوز در خواب هستند ثابت شود و انگ دروغ گویی بر مردان بزرگی چون کروبی را نزند
ممنون

APRIL 11, 2010 11:15 AM
1bp
بهاره مقامی said...

حتماً خوشحال می شوم كه به سوالات پاسخ بدهم. آقای كروبی همانند پدری مهربان شجاعانه در برابر ظلمی كه بر من و امثال من رفته ایستاد. به وجود چنین بزرگ مردانی افتخار باید كرد. پاسخ سوالاتی كه در وبلاگتان دیدم را برایتان ایمیل كردم. اگر سوالات دیگری هم هست بفرستید تا پاسخ بدهم

APRIL 11, 2010 12:05 PM
3bp
سعید said...

خیلی ممنون
اگر ایرادی نداره منتشرشون میکنم
البته با اجازه شما

APRIL 11, 2010 1:46 PM
b16
alireza said...

درود بر شرفت. مطمئن باش روزی تندیس شما در باشکوه‌ترین جایگاه ایران بنا خواهد شد، و به روح بزرگت احترام خواهند گذشت. مطمئن باش تو باعث فخر , همهٔ آزاد اندیشان ایرانی‌
alireza

APRIL 11, 2010 1:48 PM
1bp
etehraz said...

سلام بهاره ، درود بر شما ، یکی از نزدیکان من دختری ۱۴ ساله بود در سال ۱۳۶۰ دستگیرش میکنند و بعد از ۶ ماه شکنجه و تجاوز اعدامش میکنند ، اینو بدون که تنها نیستی و روزی انتقام خواهیم گرفت

etehraz@googlemail.com

APRIL 11, 2010 2:30 PM
b16
hamed said...

bahare to vase tamume azadi khahan hanuz bahar hasti. drood be to va drood be khanevadat ke ba ein shojaat omadi va dari harfete mezani. benevis ke tanha tire koshandeh be ein dajalan ein neveshtehast ke payehaye sosteshun ro kharab mekune. 
to hanuz vase ma hanuz oan moaleme khubo khushkelo, ba sharaf va ba farhang hasti.

APRIL 11, 2010 4:49 PM

 

February 2014
M T W T F S S
January 2014March 2014
1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28