مبارز هم وطن ... خشم تو و بغض من
Saturday, April 17, 2010 2:25:00 PM
وبلاگ شخصی بهاره مقامی
برای حمایت از زخم خوردگان تجاوز نامردمان
از دوستانی كه سرنوشتی مشابه من داشته اند می خواهم كه به من بپیوندند تا گروهی برای حمایت از یكدیگر تشكیل دهیم. حال كه تأثیر معجزه بخش حمایت هموطنانم را تجربه كرده ام مصمم ام كه آنرا با همه هم دردانم قسمت كنم. دل نوشته هایتان را به آدرس من ایمیل كنید و یا در یاهو مسنجر به گفتمان بیایید
غم نامه ی همبندم لیلا
هم وطنانم،داستان پر سوز لیلا (نام مستعار) را بخوانید، او هم با من در یك مكان زندانی بود و سرنوشتی مشابه من داشت. خواندن نامه اش به قدری برایم درد آور بود كه تا چند روز نمی توانستم آنرا در اینجا بگذارم. آنچه بر او گذشته بود، آنقدر به من شبیه بود كه دوباره خودم را می دیدم كه در بند نامردمان اسیرم. حتی پس از گذشت این زمان باز هم نمی توانم همه نامه اش را در اینجا بگذارم...چون آنچه بر او رفته آنقدر كثیف و دردناك است كه واژه ها برای بیان آن كم می آیند. خوشحالم كه شجاعت این را داشت كه بنویسد آنچه را كه من نتوانستم بنویسم. ممنونم لیلای من، كه با من تماس گرفتی و مرا لایق این دانستی كه در غم خود شریكم كنی. لیلا كه هم اكنون در ایران به سر می برد و دستش از همه جا كوتاه است از شما هم وطنان آزاده ام تنها یك درخواست دارد، كه نگذارید فریاد او در گلو خاموش شود. هم میهنانم، بخوانید كه با لیلای ایران زمین چه كرده اند، و صدای او را به گوش همه جهانیان برسانید.
به قلم لیلا:
بهاره جان درود بر تو و شرفت، من کار ترا تحسین می کنم و به شجاعتت آفرین می گویم، وقتی وبلاگت را دیدم چند روزی با خودم کلنجار رفتم تا ماجرای خودم را برایت بنویسم و خواهش میکنم هرجور صلاح میدانی و هرجا فکر میکنی خوب است منتشر کن. من هنوز ایران هستم بنابراین از دوستم خواستم این متن را برای تو بفرستد محض احتیاط، اصلا از تو میخواهم که با صدای بلند با همه مصاحبه کنی و صدای ما را به گوش همه برسانی.
من اسمم را می گذارم لیلا ۲۱ سالم است و در جنوب شهر زندگی می کنم، گاهی که شانس می آورم منشی مطب می شوم و چون تن به خواسته های دکترها نمی دهم زود اخراجم می کنند و باز دنبال کار می گردم. روز هفت تیر با دوستی که در ستاد کروبی بود به مسجد قبا رفتیم. من در انتخابات شرکت نکردم چون نتیجه ش را می دانستم ولی در تظاهرات بعد از آن سنگ تمام گذاشتم. فکر میکنم ترا در بازداشتگاه دیده ام، دوستی عکست را که توی فیس بوک گذاشته بودی برایم فرستاد، یادم است آنجا همه به هم شماره تلفن می دادیم، مخصوصا دخترها که از ترس تجاوز می لرزیدیم.
من را بعد از مراسم گرفتند، نمی دانم کی بودند و کجا بردند، چون از توی مینی بوس چشم مان را بستند.توی یك زیرزمین که شبیه به یك گاراژ بزرگ بود نزدیک به هفتاد نفر بودیم، یکی یکی همه را می بردند، مدارکشان را می گرفتند، فرم بازجویی را پر می کردند و برمی گردانند. اول پسرها را بردند و بعد گروه گروه پسرها را به جای دیگری بردند، بعد نوبت دخترها رسید،که خیلی طول کشید و بعد وقتی نوبت من رسید شب شد و بهم گفتند امشب مهمون مایی و از همانجا بود كه تجاوز به مرا شروع کردند ...
من را روی صندلی نشاندند و چند نفر شروع کردند به لمس كردن بدنم و فحش های رکیک دادن، به من می گفتند در اسلام زن کافر در جنگ غنیمت است و می شود ... !
بعد لباس هایم را پاره کردند و هرچقدر من فریاد می زدم و التماس می کردم که من تا به حال این کار را نکرده ام گوششان به حرفهایم بدهکار نبود، مثل وحشی ها دستهایشان روی همه جای بدنم می رفت و آزارم می دادند. باورم نمی شد که چند نفر بخواهند در بازداشتگاه این بلا را سرم بیاورند ولی اینها انگار کار هر روزه شان بود، خونسرد بودند و می خندیدند. لختم کردند و شروع کردند كه با دست آزارم بدهند ... هرچقدر فریاد می زدم که دردم می آید بیشتر لذت می بردند، بعد مثل وحشی های دیوانه به من حمله کردند و به من تجاوز کردند و درحالی که از درد گریه می کردم مرا خواباندند و آنقدر به من تجاوز کردند که بیهوش شدم.
خونریزی شدیدی ... داشتم ولی اینها انگار با دیدن خون وحشی تر شده بودند ، یکی شان روی صندلی نشست و... (باز هم) به من تجاوز کردند. از بس فریاد زده بودم گلویم گرفته بود ولی با این حال یکی هم گلویم را فشار می داد و ( ...) ولی من باز بیهوش شده بودم.
نمی دانم کی بهوش آمدم ولی تنها بودم و فقط یک لباس زیر به تن داشتم که پر از خون بود. هنوز خونریزی داشتم و بعد مثل دیوانه ها شروع کردم به جیغ زدن که باز به سراغم آمدند و دوباره به من تجاوز کردند... اصلا نمی دانم چند روز آنجا بودم و چند بار به من تجاوز کردند چون هر بار بیهوش می شدم و ضعف می کردم و در تمام این مدت شاید یکی دو بار به من نان کپک زده دادند.
بالاخره بعد از چند روز برایم یک مانتوی گشاد آوردند و شلوار پاره ام را به زور پایم کردند چون خودم هیچ جانی نداشتم، بعد سوار مینی بوس شدیم و من را به بازداشتگاه دیگری بردند که باز نمی دانم کجا بود ولی توی یک سلول با هفت دختر بودم که سه نفرشان بهشان تجاوز شده بود، من هنوز خونریزی داشتم و اگر آن دخترها به من نمی رسیدند شاید می مردم.
بعد از دو روز ما را به دادگاه بردند و با وثیقه آزاد شدم. اما چند روز بعد وقتی داشتم به خانه می رفتم، سه نفر قوی هیکل من را از توی خیابان توی یک ماشین انداختند و بردند چند خیابان آن طرف تر و با کتک به من گفتند که اگر کلمه ای در باره بازداشتگاه حرف بزنم به همین راحتی که توی روز روشن و جلوی چشم مردم دزدیدندم، می کشندم. من هم ترسیدم ولی بیشتر از آن ترسیدم که با وقاحت گفتند تو خوب تیکه ای هستی، با کلاس نیستی ولی ( ...)، هر وقت آمدیم سراغت باید بیایی و .... .
حالا هر روز در وحشت از این هستم که باز من را بدزدند و ببرند و... گاهی مرگ را به این زندگی ترجیح می دهم.
بهاره جان صدای لیلات را به گوش همه برسان، من نه اینترنت دارم، نه فیس بوک، نه هیچ دوست و آشنایی در خارج. فقط ترا دارم،بگو که با لیلات چه کردند و می کنند. بگو، تو صدای من باش و صدای همه دخترانی که بهشان تجاوز شده.
می بوسمت. لیلا
هم وطنانم،داستان پر سوز لیلا (نام مستعار) را بخوانید، او هم با من در یك مكان زندانی بود و سرنوشتی مشابه من داشت. خواندن نامه اش به قدری برایم درد آور بود كه تا چند روز نمی توانستم آنرا در اینجا بگذارم. آنچه بر او گذشته بود، آنقدر به من شبیه بود كه دوباره خودم را می دیدم كه در بند نامردمان اسیرم. حتی پس از گذشت این زمان باز هم نمی توانم همه نامه اش را در اینجا بگذارم...چون آنچه بر او رفته آنقدر كثیف و دردناك است كه واژه ها برای بیان آن كم می آیند. خوشحالم كه شجاعت این را داشت كه بنویسد آنچه را كه من نتوانستم بنویسم. ممنونم لیلای من، كه با من تماس گرفتی و مرا لایق این دانستی كه در غم خود شریكم كنی. لیلا كه هم اكنون در ایران به سر می برد و دستش از همه جا كوتاه است از شما هم وطنان آزاده ام تنها یك درخواست دارد، كه نگذارید فریاد او در گلو خاموش شود. هم میهنانم، بخوانید كه با لیلای ایران زمین چه كرده اند، و صدای او را به گوش همه جهانیان برسانید.
به قلم لیلا:
بهاره جان درود بر تو و شرفت، من کار ترا تحسین می کنم و به شجاعتت آفرین می گویم، وقتی وبلاگت را دیدم چند روزی با خودم کلنجار رفتم تا ماجرای خودم را برایت بنویسم و خواهش میکنم هرجور صلاح میدانی و هرجا فکر میکنی خوب است منتشر کن. من هنوز ایران هستم بنابراین از دوستم خواستم این متن را برای تو بفرستد محض احتیاط، اصلا از تو میخواهم که با صدای بلند با همه مصاحبه کنی و صدای ما را به گوش همه برسانی.
من اسمم را می گذارم لیلا ۲۱ سالم است و در جنوب شهر زندگی می کنم، گاهی که شانس می آورم منشی مطب می شوم و چون تن به خواسته های دکترها نمی دهم زود اخراجم می کنند و باز دنبال کار می گردم. روز هفت تیر با دوستی که در ستاد کروبی بود به مسجد قبا رفتیم. من در انتخابات شرکت نکردم چون نتیجه ش را می دانستم ولی در تظاهرات بعد از آن سنگ تمام گذاشتم. فکر میکنم ترا در بازداشتگاه دیده ام، دوستی عکست را که توی فیس بوک گذاشته بودی برایم فرستاد، یادم است آنجا همه به هم شماره تلفن می دادیم، مخصوصا دخترها که از ترس تجاوز می لرزیدیم.
من را بعد از مراسم گرفتند، نمی دانم کی بودند و کجا بردند، چون از توی مینی بوس چشم مان را بستند.توی یك زیرزمین که شبیه به یك گاراژ بزرگ بود نزدیک به هفتاد نفر بودیم، یکی یکی همه را می بردند، مدارکشان را می گرفتند، فرم بازجویی را پر می کردند و برمی گردانند. اول پسرها را بردند و بعد گروه گروه پسرها را به جای دیگری بردند، بعد نوبت دخترها رسید،که خیلی طول کشید و بعد وقتی نوبت من رسید شب شد و بهم گفتند امشب مهمون مایی و از همانجا بود كه تجاوز به مرا شروع کردند ...
من را روی صندلی نشاندند و چند نفر شروع کردند به لمس كردن بدنم و فحش های رکیک دادن، به من می گفتند در اسلام زن کافر در جنگ غنیمت است و می شود ... !
بعد لباس هایم را پاره کردند و هرچقدر من فریاد می زدم و التماس می کردم که من تا به حال این کار را نکرده ام گوششان به حرفهایم بدهکار نبود، مثل وحشی ها دستهایشان روی همه جای بدنم می رفت و آزارم می دادند. باورم نمی شد که چند نفر بخواهند در بازداشتگاه این بلا را سرم بیاورند ولی اینها انگار کار هر روزه شان بود، خونسرد بودند و می خندیدند. لختم کردند و شروع کردند كه با دست آزارم بدهند ... هرچقدر فریاد می زدم که دردم می آید بیشتر لذت می بردند، بعد مثل وحشی های دیوانه به من حمله کردند و به من تجاوز کردند و درحالی که از درد گریه می کردم مرا خواباندند و آنقدر به من تجاوز کردند که بیهوش شدم.
خونریزی شدیدی ... داشتم ولی اینها انگار با دیدن خون وحشی تر شده بودند ، یکی شان روی صندلی نشست و... (باز هم) به من تجاوز کردند. از بس فریاد زده بودم گلویم گرفته بود ولی با این حال یکی هم گلویم را فشار می داد و ( ...) ولی من باز بیهوش شده بودم.
نمی دانم کی بهوش آمدم ولی تنها بودم و فقط یک لباس زیر به تن داشتم که پر از خون بود. هنوز خونریزی داشتم و بعد مثل دیوانه ها شروع کردم به جیغ زدن که باز به سراغم آمدند و دوباره به من تجاوز کردند... اصلا نمی دانم چند روز آنجا بودم و چند بار به من تجاوز کردند چون هر بار بیهوش می شدم و ضعف می کردم و در تمام این مدت شاید یکی دو بار به من نان کپک زده دادند.
بالاخره بعد از چند روز برایم یک مانتوی گشاد آوردند و شلوار پاره ام را به زور پایم کردند چون خودم هیچ جانی نداشتم، بعد سوار مینی بوس شدیم و من را به بازداشتگاه دیگری بردند که باز نمی دانم کجا بود ولی توی یک سلول با هفت دختر بودم که سه نفرشان بهشان تجاوز شده بود، من هنوز خونریزی داشتم و اگر آن دخترها به من نمی رسیدند شاید می مردم.
بعد از دو روز ما را به دادگاه بردند و با وثیقه آزاد شدم. اما چند روز بعد وقتی داشتم به خانه می رفتم، سه نفر قوی هیکل من را از توی خیابان توی یک ماشین انداختند و بردند چند خیابان آن طرف تر و با کتک به من گفتند که اگر کلمه ای در باره بازداشتگاه حرف بزنم به همین راحتی که توی روز روشن و جلوی چشم مردم دزدیدندم، می کشندم. من هم ترسیدم ولی بیشتر از آن ترسیدم که با وقاحت گفتند تو خوب تیکه ای هستی، با کلاس نیستی ولی ( ...)، هر وقت آمدیم سراغت باید بیایی و .... .
حالا هر روز در وحشت از این هستم که باز من را بدزدند و ببرند و... گاهی مرگ را به این زندگی ترجیح می دهم.
بهاره جان صدای لیلات را به گوش همه برسان، من نه اینترنت دارم، نه فیس بوک، نه هیچ دوست و آشنایی در خارج. فقط ترا دارم،بگو که با لیلات چه کردند و می کنند. بگو، تو صدای من باش و صدای همه دخترانی که بهشان تجاوز شده.
می بوسمت. لیلا
.از لیلا و سایر هم وطنانم عذر می خواهم كه مجبور به حذف بخشهای زیادی از این غم نامه شده ام
نوشته بهاره مقامی در
بهاره و لیلای عزیز
با تشکر از افشا گریهای شجاعانه شما دختران عزیز ایران. امیدوارم ابراز همدردی مرا به خاطر جنایت فجیعی که بر شما از سوی این نامردمان اتفاق افتاده بپذیرید. با اجازه من این مطالب را برای چاپ در مطبوعات خارجی و گسترش افشاگری به دانمارکی ترجمه و به چند روزنامه میفرستم.
به امید روزهای بهتر
حسین فردوسی پور
ms.milus@yahoo.dk
با درودی دگر بار. مطلب لیلا رو همون دیشب به دانمارکی ترجمه کردم و تا چند ساعت دیگر ترجمه نروژی آن را به کمک همسرم تمام میکنیم و هر چه زودتر برای چند روزنامه در دانمارک و نروژ می فرستم.
در ضمن بهاره عزیز, من خبر نگار آزاد هستم که بیشتر برای رادیو و تلویزیون ملی دانمارک مستند سازی کرده ام. خیلی مایل بودم که برنامه ای رادیویی یا تلویزیونی در این مورد تهیه کنم . مصاحبه به زبان فارسی خواهد بود و من تمام شرایطی که شما تعیین کنید را رعایت کرده و شما را در جریان پروسه کار و نتیجه نهایی آن قبل از پخش خواهم گذاشت.
آدرس من
ms.milus@yahoo.dk
خدایااااااااااااااااااااااااااااااا
"بهترین کمک دلبند جان در حال حاضر کمک در خبر رسانیست. باز هم ممنون از تو دوست خوب و پر محبت
epersianradio.com
آموزش بازجوئی و شکنجه
.
هنگامی که بازجویان و شکنجه گران در زندان های جمهوری اسلامی ، از زندانیان بازجوئی می کنند و یا آنها را شکنجه می دهند ، گاهی از این صحنه ها فیلمبرداری هم می کنند تا در آینده به کسانی که قرار است شکنجه گر یا بازجو شوند ، چگونگی شکنجه کردن و بازجوئی آموزش داده شود. یک روز یکی از ماموران وزارت اطلاعات که نتوانسته بود وجدانش را زیر پا بگذارد ، بخشی از این فیلم ها را به خارج از کشور می برد و این فیلم ها در شبکه اینترنت پخش می شوند ، اما هنگام بازگشت به ایران ، این ایرانی با وجدان شناسائی و دستگیر می شود. در لینک http://www.krsi.net/common/interogation.asp بخشی از این فیلم ها را می توان دید. در بخش دوم این این فیلم ها بازجوئی به نام (جواد آزاده- احتمالا نام مستعار) به همراه بازجوی دیگری به نام(آملی- احتمالا نام مستعار) با رکیک ترین و زشت ترین کلمات ، از همسر سعید امامی می خواهند که به زور به کارهای غیر اخلاقی و رفتن به اسرائیل اعتراف کند. این فیلم ها نه عکس های فتوشاپی هستند و نه فیلم های سینمائی ، بلکه کاملا حقیقی هستند. (قابل توجه هواداران حضرت ایه الله العظمی امام خامنه ای ولی امر مسلمین جهان) برابر اخبار و اطلاعات رسیده از درون زندان های رژیم، هم اکنون در راس بسیاری از بازجوئی ها ، شکنجه ها ، اخذ اعترافات دروغین و دادگاه های نمایشی ، فردی به نام ( زین العابدین تقوی فردود فرزند عباس) قرار دارد. ( زین العابدین تقوی فردود ) کیست؟ این ابر دژخیم و ابر شکنجه گر رژیم ، سال ها در تبریز مشغول بازجوئی ، شکنجه ، تیرباران کردن ، تیر خلاص زدن ، به دار آویختن ، اخذ اعترافات دروغین و هزاران جنایت بوده است . قصاب شمال غرب کشور( زین العابدین تقوی فردود ) را تنها با اسد الله لاجوردی معروف می توان برابر دانست. ( زین العابدین تقوی فردود ) هم اکنون در تهران به سر می برد و نشانی هائی که احتمالا در آن ها ساکن است عباتند از : (خیابان توحید – 66949110) -- (شهرک فرهنگیان – 77050417 – کد پستی 1689977944) --
(خیابان نبرد – 33052335 – کد پستی 1766947965) – (خیابان ولی عصر- 55368576 – کد پستی 1193747361)
.
فیلم بازجوئی از همسر سعید امامی در youtube
.
اگر در بخش Video سایت معروف http://www.youtube.com عبارت (سعید امامی) را با خط فارسی تایپ کرده و کلید Enter را فشار دهید به نتایج بیشتری دست خواهید یافت.
.
http://www.youtube.com/watch?v=p4VzY4cG9dk
بهاره جان من این مطلب رو خوندم و به نظر من شاید لازم باشه بیشتر از این مطلب اطلاع کسب کنی. نمی گم این چیزها اتفاق نیفتاده و لی ا ین قلمش کمی برام مردونه اومد. نمی دونم شایداحساسم غلط باشه ولی چون مطلب خیلی مهم هست لازمه قبل از انتشار بیشتر اطلاع کسب کنی. از این تذکر من امیدوارم ناراحت نشده باشی ولی نگرانی من به حهت اهمیت مضوع هست تا لوث نشه