BENY.DESIGNER

من و این همه هنر !! حالا کدومشو انتخاب کنم؟؟

Subscribe to RSS feed

دوست قدیمی

, , , ...


چند روز پیش داشتم تو ذهنم به قدیم فکر میکردم:whistle: (معمولا این کار رو نمی کنم:confused: )به گذشته. یاد دبستان، پنجم دبستان یه دوست داشتم که خیلی باحال بود خیلی با هم جیک بودیم.رفیق فابریک:ninja: . اون سال ها با هم قرار گذاشتیم که وقتی بزرگ شدیم باهم به مثلث برمودا سفر کنیم و راز بزرگ اون رو کشف کنیم. از اون موقع حدودا ۱۱ سال میگذره.bigeyes ما از اون شهر رفتیم و من دیگه هیچ وقت دوستم رو ندیدم.
روزگار خیلی خوبی بود. ولی هرچی بود گذشت.rip
تو ایترنت از بی کاری نمی دونستم چیکار کنم:faint: ، یهو به سرم زد که اسم دوستم رو تو گوگل جستجو کنم:idea: .
نتیجه‌ای یافت نشد:irked:
نا امید نشدم و اسم پدرش رو جستجو کردم:queen: . اسم چنتا شرکت اومد که نام مدیرعامل یکشون اسم پدر دوستم بود شماره تلفن شرکت هم بود:D . یه حس جالبی داشتم. زنگ بزنم؟!! آخه الان؟؟! ساعت ۳ نصف شب؟!
به نظر شما اگه صبح زنگ بزنم چی میشه؟
میتونم دوستم مالک رو پیدا کنم؟

سال نو مبارک!

, ,


خوشتون باشه.
سال نو هم مبارکتون باشه.heart

صبح حتما می آیم

, ,


- الو
+ الو
- سلام، صبح یادت نره، حتما باید بیای
+ باشه یاد میمونه میام
.
. فردا صبح
.
- الو
+ الــــــو
- کجایی؟
+ خـــواب
- مگه قرار نبود بیای؟
+ میــــام
.
.
هر روز قرار میزارم برم، ولی هر روز بد قولی میکنم:zzz: .bigsmile

کاسه عتیقه

, ,


عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد.
با خود فکر کرد که اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد.
پس گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی؟
رعیت گفت: چند می خری؟ گفت: 10 سکه. رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت: خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت: عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی.
رعیت با خنده گفت:کاسه فروشی نیست، تا به حال با این کاسه پنج گربه فروخته ام...bigsmile