Skip navigation.

BENY.DESIGNER

من و این همه هنر !! حالا کدومشو انتخاب کنم؟؟

Posts tagged with "خاطرات"

دوست قدیمی

, , , ...


چند روز پیش داشتم تو ذهنم به قدیم فکر میکردم:whistle: (معمولا این کار رو نمی کنم:confused: )به گذشته. یاد دبستان، پنجم دبستان یه دوست داشتم که خیلی باحال بود خیلی با هم جیک بودیم.رفیق فابریک:ninja: . اون سال ها با هم قرار گذاشتیم که وقتی بزرگ شدیم باهم به مثلث برمودا سفر کنیم و راز بزرگ اون رو کشف کنیم. از اون موقع حدودا ۱۱ سال میگذره.:eyes: ما از اون شهر رفتیم و من دیگه هیچ وقت دوستم رو ندیدم.
روزگار خیلی خوبی بود. ولی هرچی بود گذشت.rip
تو ایترنت از بی کاری نمی دونستم چیکار کنم:faint: ، یهو به سرم زد که اسم دوستم رو تو گوگل جستجو کنم:idea: .
نتیجه‌ای یافت نشد:irked:
نا امید نشدم و اسم پدرش رو جستجو کردم:queen: . اسم چنتا شرکت اومد که نام مدیرعامل یکشون اسم پدر دوستم بود شماره تلفن شرکت هم بود:D . یه حس جالبی داشتم. زنگ بزنم؟!! آخه الان؟؟! ساعت ۳ نصف شب؟!
به نظر شما اگه صبح زنگ بزنم چی میشه؟
میتونم دوستم مالک رو پیدا کنم؟

کار، کار، بی کار

, , ,


:D خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا بنویسم
مگه میزارن. کارم شده کار کار کار:D . :whistle: راستی یه خبر، اون کنکور یادتونه تعریف کردم بسی خفن بود؟
قبول نشدم.:whistle:
از بس که خفن بود.:D
تمام افراد، اعم از همکلاسی و هم دانشگاهی، شهری و روستایی، ترم آخری و فارغ التحصیل، بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، امیدوار و نا امید،چاق و لاغر و.... مرحله اول رو قبول شدن:eyes: ولی من نشدم:frown: !!!
می دونم چرا، چون من نخوندم و فقط چسبیدم به این کار لعنتی که آخرشم پولم رو ندادن:yikes: :cry: .
حالا شما بگید من چه نوع خاکی رو بر سر بریزم؟

کنکوری بود ، بسی خفن

, , , ...

جای همه خالی بود ولی همه اومده بودن.(جاتون خالی:D )
چه صفایی داشت این کنکور.:smile: از همون اول که وارد حوزه امتحانی شدیم خندیدیم تا آخر:D .بعد از 5-6 ماه دوستام رو میدیدم. (به قول دوستان خیلی بی معرفتی یه زنگ هم نزدی) بعد از کلی خوش و بش و اینا جو برگشت به همون دوران دانشگاه اینقدر همدیگه رو مسخره کردیم و خندیدیم که نگو:yes: . یه باد اومد (البته نه از اون بادهای بو دار):D کارتم رو باد برد. شانس آوردم یکی از دوستام کارت رو دید وگرنه من که اصلا حواسم نبود....:whistle: .

Read more...

مگه زوره؟

,


گوشه پیاده رو واستاده بودم. یه پیر مرد، دم کیوسک تلفن بود و یه سکه 25 تومانی رو به زور توی تلفن فشار میداد و یه چیزایی زیر لب میگفت (مثل اینکه داشت نفرین میکرد) اعصابش بدجور خورد بود. رفتم جلو که کمکش کنم.
- حاجی با این سکه نمی تونید زنگ بزنید
+ چرا نمی شه، قبلا با 2تومانی و 5 تومانی میشد، من که 25 تومان دارم نمیشه؟
- :D نه حاجی بحث پولش نیست؛ این تلفن کارتیه.
+ کارتی دیگه چجوریه؟
- (منم چون کارت نداشتم که بهش بدم) بیا حاجی با موبایل من زنگ بزن
+ نه پسر خودم یه کاریش میکنم، درستش می کنم،با همین زنگ میزنم
و اون پیر مرد یه دنده با افکار قدیمی، همچنان اون سکه 25 تومانی رو توی تلفن بیچاره فشار میداد. انگار من از اول داشتم گِل لگد میکردم.:insane: بی خیال شدم و اومدم سر جای اولم واستادم. تو دلم به خودم گفتم:
از این نسل دیگه گذشته که بخواند با سرعت، این تکنولوژی عقب مونده کشورمون، پیشرفت کنند. اصلا به تو چه ربطی داره که دخالت میکنی.