1khat
Thursday, November 23, 2006 3:24:31 PM
اما پیداش نکردم...
دلم میخواست از غم نبودش فریاد بزنم... اما یکی دستمو به سمت شاعری کشید... وگفت ناله های دردم رو تو قالب کلمات بریزم.
اما نتونستم... قلمم شکست... بغض کردم...
یکی دستم کشید تا نقاشی کنم... بلکه بتونم تصویر غمم رو بکشم.
اما نتونستم. کاغذ نقاشی هم نتونست غمم رو تحمل کنه... و از غم دلم سوخت . . .
دیگه نمیخواستم زنده بمونم.... بریده بودم! خسته ی بی پناه که هیچ جایی برای درد دل نداره...
بزرگی بهم یاد درست فکر کنم تا بتونم دوایی برای غمم پیدا کنم... اما نشد...
غم تمام فکرم رو در اختیار خودش گرفت ...
نا امید بودم.. اما نوای بی صدایی توی گوشم می پیچید...
منو به یه راه غریب برد... جائیکه آدماش با لباسای سفید رنگ سیاه به زندگی میزنند...
دلم گرفت...
اشک ریختم...
اما موندم! همون نوا! نگهم داشت! بهم امید داد! و راه رسیدن بهش رو بهم نشون داد...
اما برام کافی نبود... بیشتر از اون میخواستم..
میخواستم ببینمش...
گریه کردم... اما گله نکردم...
دستشو تو زندگیم دیدم... دیدم چطور از لبه پرتگاه مرگ نجاتم میده...
بهم یقین داد!
اما باز هم کافی نبود... من خودش رو میخواستم...
ازش دور شدم... نا امید... سر گشته... حیران تر از همیشه... گمش کردم... دیگه لطفشو نمیدیدم!
تا اینکه عاشق شدم.
آره، عاشق خودش! بهش گفتم میخوام واسه تو زندگی کنم. میخوام با تو نفس بکشم...
ازم خیلی ناراحت بود... جواب نداد... اما انگار خیلی حرف داشت...
بهش گفتم کمک کن...
.
.
.
***********
صبح سه شنبه بود، تصمیم گرفتم! میخواستمش... هر جوری که بود... گفته بود باید آدم بشم...
منم به خودم قول دادم...
و از چهار شنبه شروع کردم...
اما ندیدنش غمم رو به یادم میآورد...
صداش کردم...
صبح 5 شنبه بود...
فاطمه دوستم بدو بدو برای تک تک کلاسا توضیح میداد...
این برنامه 120 حزب قرآن تو 40 شبه... همون 40 شبی که موسی به غار رفت.. هر کی میتونه بخونه...
به خودم اومدم!
یکی محکم زد تو گوشم....
با اونکه سرم خیلی شلوغ بود، یه دونه گرفتم! روزی 3 حزب!
احساس میکردم میخوام بال در بیارم...
فاطمه میگفت: برای ظهور امام زمان میگیری؟
به خودم اومدم!: آره..آره
دیگه تا عاشق شدن راهی نیست... منم و 40 شب! میخوام آدم بشم...
میخوام با تک تک اولیا آشتی کنم... میخوام برم برای دیدن خدا قرار ملاقات بگیرم... میخوام برم...
به اونایی که دوستشون داشتم گفتم که باهام بیان...
کاش میشد همه با هم میرفتیم...
کوی جانان را که صد کوه و بیابان در ره است .... رفتم از راه دل و دیدم رهش یک گام بود...
حالا منم و 40 شب واسه خودم بودن.
منم و یه خدای عاشق! که داره به فرشته هاش پز به نماز وایسادن منو میده!
میبینی چقدر خدا دوسم داره؟!
برام دعا کن...
بعد 40 روز نیومدنم برام خیرات کن... شاید روح خطاکارم آمرزیده بشه...
اللهم ارزقنا حج بیتک الحرام... آمیـــــــــــــــن!











Unregistered user # Tuesday, December 26, 2006 5:01:23 AM