My Opera is closing 1st of March

My sky...

Where ever I am, I have my sky!

Subscribe to RSS feed

دست گرم او


و او يکتاترين ناميست که ميدانم...
دستهايش را به سويم دراز کرد، نگاهش حرف دلش را ميزد.
دستم را به سمتش بردم.دستم را گرفت، انگار که ميخواست مرا با درد و رنج روزگار آشنا کند.
تبسم کوچکش، قطره هاي اشکش را پاک ميکرد.لبخند مبهي زدم ،شايد ميخواستم با اين لبخند
تهي بودن قلبم از انديشه سبز را نشانش دهم.نميدانم...
نگاهي کرد، انگار که ميخواست بگويد:"تنهاتر از تو هم هست، دستم را رها نکن!"
آرام دستم را فشرد، اشکهايم را پاک کرد و رفت...
انگار هنوز اينجاست، گرمي دستش را هنوز حس ميکنم.و خوبي حضورش را هنوز مي فهمم.
گاه به آنجا ميروم که شايد حضور پررنگ او، نقشي به انديشه کمرنگ من بزند...
چقدر سکوت ذهن کوچک من از ياد او پر از حرف است!پر از هياهوست، پر از حس خوبي است
که شايد از عشق هم زيباتر باشد.
...گوشه اي نشسته بودي،اشکهايت بوي تنهايي ميداد.
دستم را به سمتت دراز کردم و دستهاي سردت را با گرمي دست او آشنا."تنهاتر از تو هم هست،
دستم را رها نکن!"
و امروز ديدم که بعد از رفتن تو، و رها کردن دست من...
...چقدر دست که به انتظار گرمي آن حس خوب است.
Vega
*-*)