تا خدا
Sunday, October 15, 2006 5:39:14 AM
تا هر کجا که بخواهم میروم
تا هر آنجا که توان قدم برداشتن داشته باشم. تا هر نا کجا آبادی خواهم رفت. تا عمیق تریت سکوت بشریت به زیبا ترین پرسش هستی از من!
گم شده ام. اما برایم شیرین است. نمی دانم چرا از این سرگشتگی لذت میبرم. شاید که میدانم تو در کنار منی .هر کجا که باشم. میدانم که این سر گشتگی آغاز رسیدن است. آغاز با تو بودن. و این سکوت فریاد شوقم را تسکین خواهد داد. من به با تو بودن می اندیشم. و دیگران مرا به جرم دوری از تو تمسخر می کنند. میگویمشان اما نمی فهمند. مرا زبانی گویا ده....
راستی . . .نکند من از تو دورم و تو هیچ نمی گویی... نکند مراعات دل شکسته ام را میکنی؟ تو را به عمق پیوند رابطه ام با تو... بگو که از تو دور نیستم...بگذار ببینم که از تو دور نمیشوم... بگذار دست مهرت را بر سرم ببینم... مرا چشمی بینا ده...
سالهاست می پرسم و می گویی... افسوس نمی شنوم. مرا گوشی شنوا ده...
خدایا این بی پناهی در میان خلق مرا سخت می آزارد. مرا یاری دهنده ای همزبان ده . . . .
تا هر آنجا که توان قدم برداشتن داشته باشم. تا هر نا کجا آبادی خواهم رفت. تا عمیق تریت سکوت بشریت به زیبا ترین پرسش هستی از من!
گم شده ام. اما برایم شیرین است. نمی دانم چرا از این سرگشتگی لذت میبرم. شاید که میدانم تو در کنار منی .هر کجا که باشم. میدانم که این سر گشتگی آغاز رسیدن است. آغاز با تو بودن. و این سکوت فریاد شوقم را تسکین خواهد داد. من به با تو بودن می اندیشم. و دیگران مرا به جرم دوری از تو تمسخر می کنند. میگویمشان اما نمی فهمند. مرا زبانی گویا ده....
راستی . . .نکند من از تو دورم و تو هیچ نمی گویی... نکند مراعات دل شکسته ام را میکنی؟ تو را به عمق پیوند رابطه ام با تو... بگو که از تو دور نیستم...بگذار ببینم که از تو دور نمیشوم... بگذار دست مهرت را بر سرم ببینم... مرا چشمی بینا ده...
سالهاست می پرسم و می گویی... افسوس نمی شنوم. مرا گوشی شنوا ده...
خدایا این بی پناهی در میان خلق مرا سخت می آزارد. مرا یاری دهنده ای همزبان ده . . . .











