My Opera is closing 1st of March

My sky...

Where ever I am, I have my sky!

Subscribe to RSS feed

دلم تنگه

خدایا یاریم کن

چی بگم؟ معلومه دیگه... دوباره دلم گرفته. یه جورایی من آره. منم دارم قاط میزنم. منم رسیدم به اونجا که باید بگم بی تو هرگز... بابا منحرف نشو!!! با خدا بودم. دلم واسه خدا تنگ شده. دلم میخواد ببینمش. کی میگه نمیشه؟ ... ای خدا! آخه چه جوری میشه دل به دل بزرگت سپرد؟

دارم دیونه میشم... اما حس خوبیه. نمی دونم تو می فهمی یا نه... اما گاهی آدم دوست داره دیونه بشه. دوست داره اسیر بشه. دوست داره خودشو گیر بندازه. یه جوری سختیه یه راه رو برای رسیدن به یه هدف بزرگ تحمل کنه... شاید مثل وقتی آدم عاشق میشه... نمی دونم.

حتی حوصله ندارم حرفم رو بنویسم... اما اساسی نیاز به یه مشاوره دارم! جدی! امروز کلی مخ استاد فلسفه رو سالاد کردم... بی نوا داشت خفه میشد! ۱ ساعت و ۱۰ دقیقه یه ریز بحث کردیم. من بگو اون بگو.... اخر سر یکی وارد اطاق شد و همه ی رشته هامو پنبه کرد . . .

خوابم میاد و کلی درس دارم! راستی ی ی ی عجب حالی میده آدم کتاباشو از توی اینترنت دانلود کنه! کلی کلاس داره جون تو!

یه شعر برات بگم و برم . . . این شعرم هم تقدیم به SM_bt

چه فردایی از آن بهتر...

که همرنگ سحر باشد ، ملک باشم

که بی تابی کنم بی تو ، و با تواوج یکرنگی ،

خدایی در فلک باشد

من این سانم:

دلم همرنگ دریاها

و چشمانم به رنگ تو

و با تو در نیایش ، شوق ایمانم

گهی یادم ز یادت گل کند چون شب

سکوتی فرش رنگین خدا را نور باران میکند

آنگه از عمق نگاهم

بخوان بودن . . .

بخوان مردن . . .

بخوان حرف سکوت مرگبارم را

که تا آغوش ابری می سرایم من!

بخوان بودن!

بخوان ماندن!

بخوان عشقی به عمق تو

بخوان فریاد عشقم را

که بی تابی کنم بی تو

و با تو اوج یکرنگی

خدایی در فلک باشد

چه فردایی . . .

چه فردایی از آن بهتر؟!