وقتی دلم تنگ میشود . . .
Sunday, October 15, 2006 5:57:58 AM
وقتی دلم خیلی میگرفت ، خیالم راحت بود کسی رو دارم که دردم رو بفهمه. کسیکه همیشه راست قامت میاسته تا تکیه گاه تنهایی های من باشه. کسیکه از اشکای من گله ای نداره....
دستای کوچیکم پنجره ی ورود به قلب بزرگش بود و خنده هاش برام امید زندگی، نگاه های گرمش قلب یخی منو ذوب کرد...
کسیکه مردم بهش میگن عاشق... اما من همیشه دوست دشتم اسمشو صدا کنم.
تنها کسیکه صدای تنهایی های منو شنید
بهش نگفتم، اما غصۀ دلش رو تو چشماش دیدم... مثل ستاره ها روشن، اما سوسو هم میکرد. دلش آسمونی بود که ابر نداشت و خورشید نگاهش از شب نمیترسید.
نگفته، همۀ حرفاشو میدونستم. اما اونروز وقتی حرف از دوری زد حرفشو نفهمیدم...
نمی دونم من براش کی هستم
شاید یه عابر خسته از کویر که به گوارایی لب هاش محتاجه.یه پرنده که وقتی بارون میاد و هیچ پناهگاهی نداره ، خودشو به دامن شکارچی میندازه...
یه گل پژمرده که همۀ امیدش به برگشت باغبون از سفره.
نمی دونم...
همیشه سردترین جوابهاش برام گرمتر از سکوتش بود.
دوباره دلم گرفته. قلبم تند میزنه. میترسم...
می ترسم دیگه کسی رو واسه تنهایی هام نداشته باشم...
دستای کوچیکم پنجره ی ورود به قلب بزرگش بود و خنده هاش برام امید زندگی، نگاه های گرمش قلب یخی منو ذوب کرد...
کسیکه مردم بهش میگن عاشق... اما من همیشه دوست دشتم اسمشو صدا کنم.
تنها کسیکه صدای تنهایی های منو شنید
بهش نگفتم، اما غصۀ دلش رو تو چشماش دیدم... مثل ستاره ها روشن، اما سوسو هم میکرد. دلش آسمونی بود که ابر نداشت و خورشید نگاهش از شب نمیترسید.
نگفته، همۀ حرفاشو میدونستم. اما اونروز وقتی حرف از دوری زد حرفشو نفهمیدم...
نمی دونم من براش کی هستم
شاید یه عابر خسته از کویر که به گوارایی لب هاش محتاجه.یه پرنده که وقتی بارون میاد و هیچ پناهگاهی نداره ، خودشو به دامن شکارچی میندازه...
یه گل پژمرده که همۀ امیدش به برگشت باغبون از سفره.
نمی دونم...
همیشه سردترین جوابهاش برام گرمتر از سکوتش بود.
دوباره دلم گرفته. قلبم تند میزنه. میترسم...
می ترسم دیگه کسی رو واسه تنهایی هام نداشته باشم...










