گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
Sunday, October 15, 2006 5:59:13 AM
گاهی دلم میگیرد، از روزگار گله می کنم.. گریه هم میکنم. با خیال داشتنت چشمهایم را میبندم و به عالم رویا گشتی میزنم. اما هنوز دلم گرفته است... خوب میدانم داشتنت سخت است. و من تاب دوری تو را ندارم.. چه کنم که باز دلم گرفته است... تو اینجایی ولی احساس حضورت را نمی فهمم. کنارم بمان. کنایه هایم را ببخشای که سخت محزونم... و نادانسته از کردار خویش تو را می آزارم.بیا دستهایم بگیر... شاید راز دلتنگی من در بوسه ی توست.. بیا می خواهم بیاموزم چگونه تو را ببوسم...دست های کوچکم را بسوی کرانه ی عشق نگاهت بلند میکنم و خودم را آغوش گرمت رها میکنم... نگاهت میکنم، به همان گرمی همیشگی... از نگاهم جام عشقت را پر میکنی و بر لبم مینهی .چشم هایم را میبندم مستانه مینوشم... و باز این صدای دلتنگی من است که ما را بهم نزدیک میکند... نمی دانم دل تو هم هیچگاه برای من تنگ میشود .... باز هم مرا بخوان، صدایم کن و مرا از جام لبت بنوشان... سیرابم کن... و اینبار دستم را رها نکن... تا همیشه... تا من.. تا تو... تا عشق










