زمستان است
Sunday, October 15, 2006 6:05:32 AM
سلامت رانمي خواهند پاسخ گفت سر ها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نکه جز پيش پارا ديد نتواند، که ره تاريک و لغزانست
وگر دست محبت سوي کس يازي به اکراه آورد دست از بغل بيرون . . .
که سر ما سخت سوزان است
نفس کز گر گاه سينه مي آيد ، برون ابري شود تاريک نفس کين است . . .
پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک
مسهاي جوان مرد من اي ترساي پير پيرهن چرکي، هوا بس ناجوان مردانه سرد است
در بگشاي
در بگشاي
نه از رومم نه از رنگم
همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در بگشاي دل تنگم
حريفا، ميز بان ،ميهمان سالو ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست، مر گي نيست ، صدايي گر شنيدي صحبت سر ما و دندانست .
من امشب آمدستم وام بگزارم، حسابت را کنار جام بگذارم .
چه ميگوييکه بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد ،
فريبت ميدهدبر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست !
حريفا گوش سر ما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است . . .
وقنديل سپهر تنگ ميدان
به تابوت ستبر ظلمت مه توي مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز ،
شب با روز يکسان است هوا دلگير ، در ها بسته ، سر ها در گريبان ، دست ها پنهان ، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ، درختان اسکلت هاي بلور آگين ، زمين دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهرو ماه ، زمستان است
<مهدی اخوان ثالث>
----------------------------------------------------------------------------
>>>>>>>>>>>>>>>اینم شعر من تقدیم به MMS<<<<<<<<<<<<<
برای آشنایی ها وقت کم نیست
دوستی ارزان است و فروش عشق بسیار .
و آن گه از دستان من مهرت تراوش میکند . . .
نور ، بازی میکند. ماه، خورشید سازی میکند. آسمان، همرنگ دریا یکته تازی میکند . . .
من . . .
من . . .
من در این ظلمت،هیاهو میپرستم . . .
رنگ نورم ، لیک ظلمتی از قعر چشمان سیاهم، این وجود کوچکم را سخت میبارد . . .
آه امشب پنجره عشق بازی میکند.
حرفها کم نیست . . .
فرصت امروز و فردا نیست . . .
آسمان همرنگ دریا نیست!
ماه ، خورشید و نور بازی نیست!
زندگی کردن چنین نیست . . .
برای آشنایی ها وقت کم نیست
دوستی ارزان نیست
و فروش عشق بسیار . . .
نمی دانم! نمی دانم!
فقط آن گه از دستان من مهرت تراوش میکند کاسمان
بی بازی نور، همرنگ دریاها شود . . .
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نکه جز پيش پارا ديد نتواند، که ره تاريک و لغزانست
وگر دست محبت سوي کس يازي به اکراه آورد دست از بغل بيرون . . .
که سر ما سخت سوزان است
نفس کز گر گاه سينه مي آيد ، برون ابري شود تاريک نفس کين است . . .
پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديک
مسهاي جوان مرد من اي ترساي پير پيرهن چرکي، هوا بس ناجوان مردانه سرد است
در بگشاي
در بگشاي
نه از رومم نه از رنگم
همان بي رنگ بي رنگم
بيا بگشاي در بگشاي دل تنگم
حريفا، ميز بان ،ميهمان سالو ماهت پشت در چون موج مي لرزد .
تگرگي نيست، مر گي نيست ، صدايي گر شنيدي صحبت سر ما و دندانست .
من امشب آمدستم وام بگزارم، حسابت را کنار جام بگذارم .
چه ميگوييکه بي گه شد، سحر شد، بامداد آمد ،
فريبت ميدهدبر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست !
حريفا گوش سر ما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است . . .
وقنديل سپهر تنگ ميدان
به تابوت ستبر ظلمت مه توي مرگ اندود پنهان است
حريفا رو چراغ باده را بفروز ،
شب با روز يکسان است هوا دلگير ، در ها بسته ، سر ها در گريبان ، دست ها پنهان ، نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين ، درختان اسکلت هاي بلور آگين ، زمين دل مرده ، سقف آسمان کوتاه ، غبار آلوده مهرو ماه ، زمستان است
<مهدی اخوان ثالث>
----------------------------------------------------------------------------
>>>>>>>>>>>>>>>اینم شعر من تقدیم به MMS<<<<<<<<<<<<<
برای آشنایی ها وقت کم نیست
دوستی ارزان است و فروش عشق بسیار .
و آن گه از دستان من مهرت تراوش میکند . . .
نور ، بازی میکند. ماه، خورشید سازی میکند. آسمان، همرنگ دریا یکته تازی میکند . . .
من . . .
من . . .
من در این ظلمت،هیاهو میپرستم . . .
رنگ نورم ، لیک ظلمتی از قعر چشمان سیاهم، این وجود کوچکم را سخت میبارد . . .
آه امشب پنجره عشق بازی میکند.
حرفها کم نیست . . .
فرصت امروز و فردا نیست . . .
آسمان همرنگ دریا نیست!
ماه ، خورشید و نور بازی نیست!
زندگی کردن چنین نیست . . .
برای آشنایی ها وقت کم نیست
دوستی ارزان نیست
و فروش عشق بسیار . . .
نمی دانم! نمی دانم!
فقط آن گه از دستان من مهرت تراوش میکند کاسمان
بی بازی نور، همرنگ دریاها شود . . .










