divoon3h....!
Friday, November 3, 2006 1:52:39 AM
دیونه گفته بود...
یه سری از این روح ها که نمیشد تعدادشون رو شمرد تو صف فهم و شعور بودن.یه سری دیگه که اصلا تعدادشون با سری اول قابل مقایسه نبودو خیلی زیاد بودن تو صف ثروت بودن.همینطور تو صفای مختلف بودن تا آخر.
از یکی پرسیدم: چه خبره .
گفت: هرکسی یه چیزی میگیره واسه سفر.
گفتم: کجا.
جواب داد: سفر به زمین.
فوری بدون اینکه بدونم رفتم تو یه صفی که چند نفر بیشتر نبودن.دو تا فرشته اومدن و یه بسته واسه هر کدوممون دادن بعد از گرفتن بسته ها تازه پرسیدم:این بسته چیه؟
گفت:دیوونگی.
حالا فقط دلخوشیم اینکه تعدادمون خیلی کمه خیلی ... خوبه نه؟!
---***---
منم گفتم:
نگفته بودی تو هم تو اون صف بودی!
کی اومدی ؟ دیدی اولش چه همهمه ای تو صف بود؟
...من آخرای صف بودم. بشر که همه بسته های صف ما رو گرفتند یکی یکی اه و اوهشون در رفت که نمی خوان و از این حرفا. بعد هم بسته ها رو ریختند دور... منم با حسرت تماشا میکردم.
آخه وقتی صف شلوغ شد خدا اعلام کرد دیگه دیونه نمی خوایم. اما اشکای منو که دید دلش سوخت.خدا به لطفش با خورده مورده های بسته هایی که بشر دور ریخته بودند واسه من و اون چند تایی که مونده بودند چند تا دیونگی ساخت. چون نو نبود از همه جور دیونگی ای توش داشت...
اینه که مدل من اینجوریه...
هر چی فکر میکنم قیافه ی اون دو سه نفری رو که مثل من جا مونده بودند رو با یاد نمی یارم....












Unregistered user # Friday, November 10, 2006 6:05:12 PM
VegAbrightestvega # Saturday, January 6, 2007 1:03:26 AM
Unregistered user # Saturday, June 13, 2009 7:32:52 AM
Unregistered user # Saturday, June 13, 2009 7:35:15 AM