بهتان
Saturday, 7. February 2009, 04:24:40
درود بر شما
درود بر شما که در سينه دلی داريد که گه گاه به ياد ايران ................
درود بر شما که دل هایتان در غم پنجاه ميليون ايرانی دردمند و آزرده از مواد مخدر ...................
درود بر شما که احساساتتان جريحه برداشته از فرستادن گله ای دختران ايرانی به رختخواب آلوده به شهوات اعراب و تخم و ترکه و وابستگان حرامزادهشان در حکم اشغالگر اين ميهن اهورائی که اهورائی اش را مشتی مبلغ نادان زرتشتی به لجن آلودند و بی شرمانه مدعی ظهور دوباره زرتشت هستند و زرتشت ها هم چون برگ زرد بر زمين ريخته اند در طول تاريخ ننگ بار زندگی ايرانی بعد از زرتشت تا امروز !
و درود بر شما که شب ها در رختخواب نمی خوابيد ، به ياد بی رختخواب های ميهن !
درود بر شما که هر يک طرح نوينی برای بازسازی کشور کهنسال ايران بله همان ايران ِ عراق ديروز و ايران اسلامی امروز در خيال پرورانده ، شب ها را با اين رويای شيرين به سپيده ميرسانيد و بامدادان با دلی پاک دست به دامن ميترای بزرگ می شويد که : شکست خورده ايم ، ياریيمان کن !
چه درد کوچکی است اين که قلم از همراهی باز بماند !
قصه اين درد کوچک را به چه زبان بيان کنم که در ميان جنيان جان به ارث برده با مردمی روبرو شده ام که به جای پا از سم استفاده می کنند در راه و دين و اوف بر زبان ننگين و پر مکر و افسون عرب و نابود بابود باد حروف ( ث ح ذ ص ض ط ظ ع غ ) از زبان پارسی و اين کلمات بی رنگ و بو و خاصيت ، مثل خود کلمه و مثل دين ، مذهب ، اصول ، فروع و هزاران هزار سخن ديگر که در ياد مردم ايران هيچ معنائی را تداعی نمی کند که خود سخن معنی هم برای ايرانی ها بی معنا است .
قصه درد ، قصه وارونه نگری اين مردمی است که در هيبت جنيان زندگی کردن را با شمشير و چوب به مغزشان فرو کرده اند و با ترس آميخته اند و به باور تلقين کرده اند و چه باور زشت و پليد و بهتان بزرگ به آستان پاک آفريننده بخشنده و مهربان !
اه که برای رساندن يک سخن بايد تاريخ را زير رو کرد و از نو تکه تکه به هم بچسبانم تا ايرانی بفهمد که ...............
کمی خسته ام ! خسته از جهل و نادانی شما که دانشمندانتان از خودتان نادان تر و بزدل ترند .
چرا ؟ به صحراهای خشک و سوزان کوچانده شدند از خانواده اوليه بشری در زمينی به اين وسعت و بزرگی و آن جمعيت نسبتا کم ده هزار سال پيش چه معنا دارد الا آن که در همين سرزمين های کوچک هم کوه و بيابان و صحرا پناهگاه راهزنان و غارتگران است و بگذر از اين که رضاخان آمد و بساط راهزنی علنی را بر انداخت که در همين ايران از مناطقی مانند کوه های جنوب غربی هم اکنون بردن و غارت کردن مال مردم از قصه های توام با افتخار بعضی از اجنه است و کودکانشان با شيرينی و حلاوت گوش جان به زرنگی های بزرگترهای خود در فريب و غارت می سپارند و اين ها خود به خود در اثر مقابله مردم به مناطق سخت پناه برده اند يا کوچانده شده اند ، دريغ از يک درخت در سازمان جغرافياشان.
از آن جا که مردم اوليه زمين که زندگی مشترک داشتهاند گرفتار عده ای خوابيده زير هيولای تنبلی و مفت خوارگی و انگل صفتی شدند و بحث های فلسفی و متافيزيکی به راه انداختند و دعواها بالا گرفت اين خانواده اوليه به سه گروه تقسيم شدند که دو گروه باطل هر کدام يک جانشيين برای خدای آفريننده و ميترای بزرگ بر هستی قائل شدند و بعضی هم خود ميترا را زير سئوال برده وجودش را انکار کردند و آفرينش را به خدای ساختگی خود نسبت دادند .
خمير مايه ابتدائی راهها و يا بر جای مانده از بزرگی که جام جهان بين يافت و بر ديوها و گمراهان چيره شد و راه را روشن کرد و امان از ديوها که دوسيه سازان ديوانی بودند و قلم بر پشت گوش می نشاندند و سواد به رخ ديگران می کشاندند و مختصری جهت وجود گواه ، علم خواندن و نوشتن می آموختند ، تاريخ می ساختند و به خورد گمراهان می دادند .
در سرزمين ديوها بودند کسانی که با سوء استفاده از روابط مردم با آفريدن قوانين دست و پاگير و زندگی محدود کن ، ديگران را فريب داده به بردگی خويش می گماشتند و ايشان در ازا قتل و غارت و چپاول مردم و جان ها و نواميس و دارائی و به بردگی و استثمار کشاندن ديگران را رنگ خدائی بخشيده و خود را نمايندگان خدا بر امور مردم معرفی می کردند .
پيامبری در سرزمين ديوها و يا صحراهای بی علفی که پناهگاه ديوهای راهزن و غارتگر بود ، رسم و در هر خانه و قبيله ای پيامبری بعد از ديگری ظاهر ميشد ، چنانکه در حدود نه هزار سال يکصد و بيست و چهار هزار پيامبر در اين صحراها به ظهور رسيدند و آن چه از ايشان بر جای ماند ننگ و فساد و خون ريزی و دشمنی جاويدان بين فرزندان بشر که از بشارت غافل شدند و جام از کف دادند و به رسم ديوها گرفتار آمدند و بر اين اسارت پای می فشارند !
نگويم احمق ها ، چون توهين می شود ؟ به ساحت مقدسين و باورهای پليدی که به غارت فرزندان خود و خود اميد به رهائی يافته اند ؛ اما نه به پای خود که به قرص شفاعت !
ای داد .12








