Saturday, 20. September 2008, 06:15:24
به ياد ميترا
مهربان
درود بر شما
تمرکز بر يک ديدگاه در شرائط ملتهب امروز کاری هست که ممکن بنظر نمی رسد ، مگر در هم آوائی با ضحاک و بی داد زمانه و چگونه از راه بنويسم وقتی هر روز خبر از ميان رفتن و نابود شدن مردم ايران از شکنجه گاه ها و بی داد گاه های نظام منحوس و پليد بگوش می رسد .
هنوز داغ قتل مظلومانه يعقوب مهر نهاد ، بر سينه ها سنگينی می کند که خبر محکوميت برادرش را برايمان می فرستند : {ابراهیم مهرنهاد فعال مدني و برادر نوجوان یعقوب مهرنهاد تحت عنوان “متهم ردیف اول علیه امنیت ملی” بدون داشتن وکيل درزاهدان به پنج سال زندان (سه سال قطعي و دو سال معلق) محکوم شد . } و از اين دست خبرها هر روز موجبات آزار روان و نگرانی را دامان میزند ؛ که ما به وظيفه و مسئوليت انسان بودن خود عمل کرده و می کنيم ؟ يا ما هم خود را بخواب زده ، از کنار بی داد می گذريم و اين نوشته ها را بهانه حضور خود قرار داده و بگونه ای رياکارانه ، خود را در زمره انسان های مسئول و زنده ، قالب کرده ، در اين قلب و سياه کاری از اساتيد تفرقه و جدائی مردم که يد طولائی در مبارزات يکی به نعل و ديگری بر ميخ ، دارند ؛ سود برده ، برچسب يک انسان زنده را ، بر خود می کوبيم !
مردم سرزمينی که زير سم سياه پوشان شيطان پرستی که به تلبيس گرفتار شده و در ابليس ماندگار شدند و از مهر و ميترا بريدند و به « الله » گرويدند و در اين تغئير نگرش ، تهاجم و غارت و غنيمت در نگاهشان جلوه ای از روشنی پديد آورد و زناکاران تاريخ بشری را به زعامت و رهبری برگزيدند و باور کردند هدايت مردگان را و تاثير مردگان را !
تاثير مردگان بر زندگان جز مرگ چه می تواند باشد که اين سنت پيغمبره ، بپذير ، زن يا مرد ، فرقی نمی کنه ، بمير !
از چه بايد نوشت ، از دين پليد يا ، فرهنگ مرده ؟
از جهل مردم ، يا نادانی دانش پژوهان دروغين ؟
از خودم ، يا از تو ؟
ديشب نوزده رمضان بود و مردم ما به پاس ، غارتگری ها و تجاوزات مردی که هدايت مردم غارتگر و زناکاری که تجاوز به کودکان و زنان درمانده و اسير را از واجبات دين می دانستند ، را بعهده داشت ، اين روزها را گرامی ميداريم و بر بزرگ مردی هم چون ابن ملجم مرادی ، تفو و لعن می فرستيم که به نجات انسانيت قيام کرده و بر پليدی و تجاوز خط قرمزی از خون کشيد و فرق سر بزرگ نامرد تاريخ بشری را از ميان شکافت تا مرز بين روشنائی و تاريکی پديدار آيد و به جهل من و تو نيامد ! .
اينک به پاس انتقام خدای مهر و روشنائی ، در چنين شب هائی هزاران دختر و پسر مورد تجاوز قرار می گيرند که تا نيمه های شب در کوچه ها سرگردانند و پيروان سياهی و تباهی در کمين ! هزاران انسان در معرض مصرف مواد مخدر قرار می گيرند که ، مجوز شب زنده داری را از مکتب گرفته اند .
شب عجيبی بود ، مومنان تا نيمه های شب در خيابان ها و مساجد علاف بودند و سحری نخورده به خواب رفتند در حالی که نماز را به روزگار توبه موکول کرده اند.
از کدام درد بنويسم که تو ايرانی نادان به تعصب پليد و زشت اکنون ابرو در هم نکنی که ، به ويلای کنار دريای بهشتی ات که به همت لعن و نفرين بر مردان نصيبت خواهد شد و اميد دخول بر حوض کوثر که ، جان ها ، فدای آن حوض و آن کوثر ! خسارتی وارد شد !
بهشت را به بها بدهند و نه به بهانه !
Tuesday, 16. September 2008, 20:39:28
حسین منصور حلّاج سلطان العا
حق سبحانه در ازل خویش به نفس خویش واحد بود .
هیچ چیز با وی نبود .بعد از آن اشخاص و صور و ارواح را پد ید آورد . پس علم و معر فت پیدا کرد . پس خطاب بر ملک و ما لک و مملوک نهاد . فعل و فا عل و مفعول را بشناخت . آنگه به خود نگاه کرد در ازل خویش به نفس خویش در همگی که ظاهر نبود . جمله بشنا خت از علم و قدرت و محبت و عشق و حکمت و عظمت و جمال و جلا ل ، و آنچه بدان مو صوف است از رافت و رحمت و قدس . و ارواح و سایر صفات صور در ذات او بود ، از کمال با آنچه در آن بود از صفت عشق ، و آن صفت صورت بود در ذات که آن ذات بود . بنگرست – و آن چنان بود به مثل که تو چیزی نیکو از وجود خود بینی و بدان خرم شوی – مدتی مدید که به حساب مقدار ِ آن بدانند ، ندا نند و عا جز آیند ، زیرا که اوقات ازلیت جز ازل ندادند . حساب حدث در آن ثا بت نشود ،و اگر صد هزار آدم ذریت جمع شوند تا به ابد ، آن را در حساب آرند نتوانند .
پس اقبال کرد به معنی عشق به جمیع معا نی .با نفس خویش خطاب کرد به جمیع خطاب ، و حدیث کرد به جمیع محا دیث . آنگه تحیت کرد به جمیع کمال تحیت . آنگه بدان مکر کرد به جمیع مکر .دیگر بار آن حرب کردبه جمیع حرب . دیگر بر آن تلطف کرد به جمیع تلطف . همچنین از مقا مات که در وصف در آن دراز بشود ، که اگر همه درخت روی زمین قلم گردد ، و آب دریا مداد شود ، وصف آن به آخر نتوان پیوست ، که چون نجوی گفت و خطاب کرد جمله ازذات او به ذات او ذات اورا .
آنگه از معنیی از جمله معا نیها او نظر کرد ، و آن معنی از محبت به انفراد ،تا چندانی که شرح دادیم ، در طول مدت بگذشت از محا دثت و خطاب . آنگه از صفتی در صفتی نگاه کرد . آنگه از چهار صفت در چهار صفت نگاه کرد ، تا به کمال رسا نید . آنگه در او نظر کرد از صفت عشق به کلیت صفت عشق ، زیرا که عشق در ذات او اورا صفات بود به جمیع معا نی . آنگه از صفت عشق در صفتی از صفات نگاه کرد . باز آن خطاب و محا دثت کرد ، تا هم چندانی بگذشت که فصل اول . آنگه از صفات عشق در صفات عشق نگاه کرد ، تا هم چندانی بگذشت و زیا دت . آنگه در هر صفتی خود نگاه کرد از صفات خود ، تا هم بدین نسق در آن بگذشت ، تا در همه ی صفات نگاه کرد ، و از صفتی به صفتی نگاه می کرد ، تا به کمال در جمیع صفات کرد ، تا هم بدان نسق در طول مدت در آن بگذشت ، تا در آنچه وصف نشاید کرد به از لیت او و کمال او و انفراد او و مشیت او . آنگه خود را مدح کرد به نفس خویش . آنگه به صفت خویش صفات خویش را ثنا گفت . آنگه به اسم خویش اسماء خویش را ثنا گفت ، و به همه صفتی ذات خویش را و ثنای خویش را ثنا گفت .
آنگه خواست حق تعا لی که بنماید این صفا تها از عشق به انفراد ، تا در آن نظر کند ، و باز آن خطاب کند . نظر در ازل کرد . صورتی پیدا کرد ، که آن صورت صورت او و ذات او بود ، و هو تعا لی چون در چیزی نگاه کند ، پیدا کند در آن از خود صورتی ، تا به ابد آن صورت بود ، و در آن صورت تا به ابد علم و قدرت و حرکت و ارادت و جمیع صفات بود . چون تجلی کند ابدا به شخصی، هو هو شود . در آن نظر دهری از دهر او . آنگه بر او سلا م کرد دهر از دهر او . دیگر بر او تحیت کرد دهری از دهر او . آنگه با او خطاب کرد ، و تهنیت کردت . دیگر او را نشر کرد ، هم چنین تا بیا مد بدا نچه شناخت و نشناخت پیشتر از آن مدت . آنگه او را مدح کرد ، و بر و ثنا کرد ، و او را بر گزید به مثل این صفتها از فعل خود به صفتها که مبدا کرد از معنی ظهور در آن شخص که به صورت خود با دی کرده بود ، هم چندان جواهر و عجا یب پیدا کرد . چون درو نگاه کرد ، او را در ملک آورد ، در او تجلی کرد ، و از او تجلی کرد . علم من نظر در آن بر شد ، و فهم من دقیق شد نزد بشر . من منم ، و نعت نیست . من منم ، و وصف نیست . نعوتم نا سو تی ست . نا سوتم محو او صا ف رو حا نی ست . حکم من آنست که من پیش نفس من محجوبم . حجاب من پیش کشف است . چون وقت کشف نزدیک رسید ، نعوت وصف محو شد ، من از نفس من منزه ام . چون من نفس نیستم ، و نفس نیست ، من تجا وزم ، نه تجا نس . ظهورم نه حلولم ، در هیکل جسمانی با دیم . ازلیت را تعوّد نیست . غیب از احساس است ، خار ج از قیاس است . جنّه وناس شنا سد ، نه معر فتی به حقیقت وصف ، لیکن به قدر طا قت از معا رف آن « قد علم کل ّ اُناس مشر بهم » . آن یکی مزاج خورد ، و آن یکی صرف . آن یکی شخص بیند ، و آن یکی را واحدی ملا حظه ی او به وصف محتجب . و آن یکی متحیر در اودیه ی طلب . آن یکی در بحار تفکر غرق . همه از حقیقت خا رجند ، همه قصد کردند و گمراه شدند . خواص برو راه یا فتند ، بر سیدند ، و محو شدند . ثا بتشان کرد ، متلا شی شدند . هستشان کرد ، ذلیل شدند . را هشان نمود ، طلب گمرا هی کر دند . گم شان کر دند ، ایشان را ببست به شواهد خود . مشتاق شدند ، ایشان را به او صاف خود از نعمت ایشان بربود . عجب از ایشان : وا صلا نند ، گو یی که منقطعا نند ؛ شا هدا نند ، گو یی که غا یبا نند . اشکال ایشان بر ایشان ظا هر شد ، و احوال ایشان بر ایشان پنهان .
*
منا ظلت با ابلیس و فر عون کردم ، در باب فتوت .
ابلیس گفت : « اگر سجود کردمی آدم را ، اسم فتوت از من بیفتادی .» فر عون گفت : « اگر ایمان به رسول او بیا وردمی ، اسم فتوت از من بیفتادی .» من گفتم که « اگر دعوی خویش رجوع کر دمی ، از بساطفتوت بیفتادمی » .
ابلیس گفت که « من بهترم » - در آن وقت که غیر خویش غیر ندید . فرعون گفت « ما علمت لکم من آلهٍ غیری » - چون نشناخت در قوم خویش ممیزی میان حق و میان خلق . من گفتم : « اگر او را نمی شنا سند ، اثرش بشنا سند . من آن اثرم .»
أنا لحق : پیوسته به حق ، حق بودم . صا حب من و استاد من ابلیس و فرعون است . به آتشش بتر سا نیدند ابلیس را ، از دعوی باز نگشت .
فرعون را به دریا غرق کردند ، و از پی دعوی باز نگشت . و به وسا یط مقر نشد ، لیکن گفت : « آمنتُ انّه لا الَه ا لا الذی آمنت به بنو اسرا ئیل .» و نبینی که الله – سبحانه و تعا لی – معا رضه با جبر ئیل کرد د شأن او ؟ گفت : « چرا دها نش پر رمل کردی ؟»
و مرا اگر بکشند ، یا بر آویزند ، یا دست و پای ببرند ، از دعوی خویش باز نگردم .
*
موسی – صلوات الله علیه – با ابلیس در عقبه ی طور به هم رسیدند .
موسی گفت : « چه منع کرد تو را از سجود ؟»
گفت : « دعوی من به معبود واحد ، و اگر سجود کر دمی آدم را ، مثل تو بودمی ، زیرا که تو را ندا کر دند یکبار ، گفتند « اُنظر الی الجبل » ، بنگریدی . و مرا ندا کردند هزار بار ، که « اسجد و الآدم » ، سجود نکردم .دعوی من معنی مرا .»
گفت : « امر بگذا شتی ؟» گفت « آن ابتلا بود نه امر. »
موسی گفت : « لا جرم صورتت بگر دید »
گفت : « ای موسی ! آن تلبیس بود ، و این ابلیس است . حال را معول بر آن نیست زیرا که بگر دد ، لیکن معرفت صحیح است چنان که بود ؛ نگر دید ، و اگر چه شخص بگر دی«اکنون یاد کنی او را ؟»
گفت : « ای موسی ! یاد ، یاد نکند ، من مذکورم و او مذکور ست :
ذکرهُذکری و ذکری ذکره
هل یکونا الذکرانِ ا لا معا ؟
خدمت من اکنون صا فی ترست ، وقت من اکنون خو شترست ، ذکر من اکنون جلیتر ست ، زیرا که من او را خدمت کردم در قدم حظ ِ مرا ، و اکنون خدمت می کنم او را حظ ِ او را . طمع از میا نه بر داشتم ، منع و دفع و ضّر و نفع بر خا ست . تنها گردانید مرا ، چون براند مرا تا با دیگران نیا میزم . منع کرد مرا از اغیار ، غیرت ِ مرا . متغیر کرد مرا حیرت ِ مرا . حیران کرد مرا غربت ِ مرا .غر یب گردانید مرا خد مت مرا . حرام کرد مرا صحبت مرا . زشت گردانید مرا مدح مرا . دور کرد مرا هجرت مرا . مهجور کرد مرا مکا شفت مرا . کشف کرد مرا وصلت مرا . رسا نید مرا قطع مرا . منقطع کرد مرا منع ِ منّیت مرا . در حق او خطا در تد بیر نکردم ، تد بیر رد نکردم ، مبا لات به تغییر صورت نکردم . اگر ابد الاباد به آتش مرا عذاب کند ، دون او سجود نکنم ، و شخصی را ذلیل نشوم . ضد او نشناسم . دعوی من دعوی صا دقا نست ، و من از محبان
صا دقم .»
ب
همه درعوالم نگاه کردند و اثبات کردند . من در خود نگریستم ، و از خود بیرون رفتم ، و باز خود نیا مدم .
موجود من مرا از وجد غایب کرد ، و معروف من مرا منزه کرد از تعرف به عرفان ، و از استدلال به عیان ، و از فرق و بین . من حا ضر شدم ،و دیگران غا یب . نزدیک شدم ، و نزدیک برداشتم . عالی شد ، و عّلوبگذا شتم . بی نر دبان بر شدم ، بی اذن در شدم . من محوم در محو أینیّت ، محو بی اثبات ، و اثبات بی محو .
اول قدم اندر توحید فنای تفر یدست .
من متفرق بودم ، واحد شدم : قسمت مرا یکی کرد ، و تو حید مرا رد کرد .
جمله ی حجات ببریدم ، تا جز حجاب عظمت نماند . آنگه گفت که روح را بدل کن . گفتم نمی کنم . مرا رد کرد به خلق ، و مرا بدیشان فر ستاد .
روح من با روح تو بیا میخت : در دوری و نز دیکی ، من توام ،عجب دارم از توو از من : فنا کردی مرا از خویشتن به تو ، نزدیک کردی مرا به خود ، تا ظن بردم که من توام و تو من .
منم یا تو یی ؟ حا شا از اثبات دو یی ! هویت تو در در لا ئیت ما ست . کّلی به کّلی ملتبس است از وجهین . ذات تو از ذات ما کجاست چون تو. را بینم ؟ ذات من منفر د شد جا یی که من نیستم . کجا طلب کنم آنچه پنهان کردم ؟ در نا ظر قلب یا در نا ظر عین ؟ میان ما اُنیت منا زعت می کند ؟ به اُنیّت ِ خویش که اُنیّت ما بردار !
عارف در اوایل احوال نگاه کند ، داند که ایمان نیارد ا لا بعد از آن که [ که ] کا فر شود .
جوانمرد ی دو کس را مسلم بود : احمد را و ابلیس را .
هر که آزادی خواهد ، بگو عبودیت پیوسته گردان .
چون بنده مقام عبودیت به جای آرد به تمامی ، آزاد گردد از تعب عبودیت ، نشان بندگی در وی بی عنان و تکلف ، و این مقام انبیا و صدیقان بود ، محمول بود هیچ رنج فرا دلش نر یسد و اگر چه حکم شرع برو بود .
هر که حق را به نور ایمان طلب کند ، همچنان است که آفتاب را شناسی نیست آن را که دم از شنا سا یی او زند . سپا سی نیست آن را که پا یدار بندگی او شود . پر هیز از پیکار با او دیوانگی ست ، و دل به آشتی او دل داشتن نا فرزا نگی .
به دینها اندیشیدم و سختکو شانه در آن همه کا ویدم ، و آن همه را شا خه شاخه ی اصلی دیگانه یا فتم . پس بر کسی مخواه دینی را ، که وا می گراید داز آن داصل استوار ؛ و خود آن اصل است که می باید تا او را در یابد ، و چنین است که او سرشار می شود از بلند پا یگی ها و معا نی ، و فهم می کند .
دنیا می فریبد انگاری آشنا نیم به حال او . خدا بنکو هیده حرام او ، و من کرانه کرده ام از حلا ل او . دست راست فرا من یا زید : وا پس زدم و دست چپش را نیز ؛ و دیدمش سرا پای نیاز ، پس اورا باز او بخشیدم به تما می .و کی شناختم وصال او که بیمم بُود از ملال او ؟
همه را به اسم محجوب کردند ، تا بزیستند . و اگر علوم قدرت بر ایشان ظا هر شدی ، بپریدندی . و اگر از حقیقت به ایشان کشف شدی ، همه بمر دندی .
امم ما ضی و قرون خالی مردند ، و پندا شتند که یا فتند ؛ از غیب به معرفت در ضمن نکره مخفی ست ، و نکره در ضمن معرفت مخفی ست .
ای محجوبان به نفس ! اگر بنگرید ای محجوبان به نظر ! اگر بدانید ، ای محجوبان به علم ! اگر بشنا سید ، ای محجو بان به معرفت ! اگر برسید ، ای محجو بان به رسیدگی ! اگر به رسیدگی بر سید ، شما تا ابد محجو بید د، تا ابد بما نید .
به حق اشا رت به حق کردم .
جفای خلق اندر تو اثر نکند پس از آن که حق بشنا ختی .
بلا اوست و نعمت از وست .
و الله که من سر آشکارا نکردم ! و حقا که میان بلا و نعمت او فرق نکردم !
و مر ابکشند ، و مرا بیا ویزند ، و مرا بسو زا نند ، و مرا بر گیرند .صا فیات من ذاریات شود . آنگه در لجه ی جا ریات اندازند . هر ذره یی که از آن بیرون آید ، عظیمتر با شد از را سیات .
Tuesday, 16. September 2008, 19:31:56
عرب را به جائی رسيده است کار
نامه عمر به يزد گرد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
يك سند تاريخي-
ايران ما آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به يزدگرد سوم ساسانی و پاسخ يزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی اين نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن اين نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسيه و پيش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .
از عمر بن الخطاب خليفه مسلمين به يزدگرد سوم شاهنشاه پارس
يزدگرد، من آينده روشنی برای تو و ملت تو نمی بينم مگر اينکه پيشنهاد مرا بپذيری و با من بيعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهيان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پيشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.
شروع کن به پرستش خدای واحد، به يکتا پرستی، به عبادت خدای يکتا که همه چيزرا او آفريده. ما برای تو و برای تمام جهان پيام او را آورده ايم، او که خدای راستين است.
از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نيز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، به ما بپيوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستين است و خالق جهان.
الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذير. به راه کفر آميز خود پايان بده و اسلام بياور و الله اکبر را منجی خود بدان.
با اين کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسيان بدست آر. اگر بهترين انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسيان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بيعت کن.
«خليفه مسلمين عمربن الخطاب»
از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمين های پرشمار، شاه آريايي ها و غير آريايي ها، شاه پارسيان و نژادهای ديگر از جمله عربها، شاه فرمانروايی پارس، يزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خليفه تازيان ( لقبی که پارسيان به عرب ها می دهند به معنی سگ شکاری )
به نام اهورا مزدا آفريننده زندگی و خرد
تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدايت کنی، به راه خدای راستينت، الله اکبر، بدون اين که هيچ گونه آگاهی داشته باشی که ما که هستيم و چه را می پرستيم.
اين بسيار شگفت انگيز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنيا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بيابان های عربستان و انسانهای عقب مانده بيابان گرد است.
مردک، تو به من پيشنهاد می کنی که خداوند يکتا را بپرستم در حاليکه نمی دانی هزاران سال است که ايرانيان خداوند يکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ايران، سرزمين فرهنگ و هنر اين رويه زندگی روزمره ماست.
زمانيکه ما داشتيم مهربانی و کردار نيک را در جهان می پرورانديم و پرچم پندار نيک، گفتار نيک، کردار نيک را در دستهايمان به اهتزاز درمی آورديم تو و پدران تو داشتند سوسمار مي خوردند و دخترانتان را زنده بگور می کرديد.
شما تازيان که دم از الله می زنيد برای آفريده های خدا هيچ ارزشی قائل نيستيد ، شما فرزندان خدا را گردن می زنيد، اسرای جنگی را می کشيد، به زنها تجاوز می کنيد، دختران خود را زنده به گور می کنيد، به کاروانها شبيخون می زنيد، دسته دسته مردم را می کشيد، زنان مردم را مي دزديد و اموال آنها را سرقت می کنيد. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام اين اعمال شيطانی را که شما انجام می دهيد محکوم می کنيم. حال با اين همه اعمال قبيح که انجام می دهيد چگونه می خواهيد به ما درس خداشناسی بدهيد؟
تو بمن می گويي از پرستش آتش دست بردارم، ما ايرانيان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشيد و گرمی آتش می بينيم. نور و گرمای خورشيد و آتش ما را قادر می سازد که نور حقيقت را ببينيم و قلبهايمان برای نزديکی به خالق و به همنوع گرم شود. اين به ما کمک می کند تا با همديگر مهربانتر باشيم و اين نور اهورايي را در اعماق قلبمان روشن می سازد.
خدای ما اهورا مزداست و اين بسيار شگفت انگيز است که شما تازه او را کشف کرده ايد و نام الله را بر روی آن گذارده ايد. اما ما و شما در يک سطح و مرتبه نيستيم، ما به همنوع کمک می کنيم ، ما عشق را در ميان آدميان قسمت می کنيم، ما پندار نيک را در بين انسانها ترويج می کنيم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيشرفته خود را با احترام به فرهنگ های ديگر بر روی زمين می گسترانيم ، در حاليکه شما به نام الله به سرزمين های ديگر حمله می کنيد، مردم را دسته دسته قتل عام می کنيد، قحطی به ارمغان می آوريد و ترس و تهی دستی به راه می اندازيد، شما اعمال شيطانی را به نام الله انجام می دهيد. چه کسی مسوول اين همه فاجعه است؟
آيا الله به شما دستور داده قتل کنيد، غارت کنيد و ويران کنيد؟
يا اين که پيروان الله به نام او اين کارها را انجام می دهند؟ و يا هردو؟
شما می خواهيد عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشير هايتان به مردم ياد بدهيد. شما بيابان گردهای وحشی می خواهيد به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهيد. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داريم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنايت چه چيزی را به ارتش عربها ياد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان ياد داده ای که حالا اصرار داری به غير مسلمانان نيز ياد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به ديگران هم بياموزی؟
افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسيان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را اين بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اين کار با زور شمشير بايد عربی نماز بخوانند چون گويا الله شما فقط عربی می فهمد.
من پيشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بيابانهايي که سابقا عادت داشتيد در آن زندگی کنيد برگرديد. آنها را برگردان به همان جايي که عادت داشتيد جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبيله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شير شتر نوشيدن ها.
من تو را نهی نمی کنم از اين که اين دسته های دزد را ( ارتش تازيان) در سرزمين آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در ميان ملت پاکيزه ما.
اين چهار پايان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربايند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنيزی به مکه بفرستند. نگذار اين جنايات را به نام الله انجام دهند، به اين کارهای جنايتکارانه پايان بده.
آرياييها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسان های پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقيقت را خواهند کاشت بنابراين آن ها تو و مردم تو را بخاطر اين کارهای جنايتکارانه مجازات نخواهند کرد.
من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بيابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزديک نشوی ، بخاطر عقايد ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گريت.
يزدگرد سوم ساسانی
حسین حسینی پناه
www.zzartoshtt.blogfa.com
Showing posts 4 -
6 of 8.