Posts tagged with "Maz'habi"
STICKY POST
شيوه هاي تبليغي اميرالمومنين عليه السلام
Saturday, 25. July 2009, 05:54:54
حضرت علي عليه السلام در روز جمعه سيزدهم ماه رجب و سي سال پس از عام الفيل از بانويي به نام فاطمه بنت اسد در كعبه زاده شد . پدر او ابوطالب ، بزرگ مكه و رئيس بني هاشم بود. اما ازآغاز زندگي از لطف و مهرباني پيامبراكرم( ص) بهره مند شد. طهارت نفساني امام و پرورش او در دامان رسول خدا سبب شد تا از دوران كودكي با ديده نافذ و گوش شنواي خود چيزهايي را ببيند وصداهايي را بشنود كه براي مردم عادي غير ممكن بود. (1) آن حضرت بعد از بعثت رسول اكرم(ص) ده ساله بود كه ايمان آورد و افتخار سبقت در پذيرش اسلام را به خود اختصاص داد. پس از بعثت پيامبراكرم(ص) 23 سال در كنار پيامبر بود و با تمام وجود به دفاع از آرمان و اهداف عالي پيامبر پرداخت و در سخت ترين لحظات با ايثار و از خود گذشتگي به ياري پيامبر شتافت كه از اين طريق به افتخاراتي نايل آمد و حوادثي مانند :
1- ماجراي يوم الانذار
2- داستان ليلة المبيت
3- ماموريت ابلاغ آيات برائت
4- فتح قلعه هاي خيبر
5- واقعه غدير
6- همسري تنها دخت پيامبر و...
را به خود اختصاص داد.پس از رحلت پيامبراكرم ( ص ) صداقت، پاكي و امتيازهايي همانند سبقت در پذيرش اسلام و وصي و وزير و برادر پيامبر بودن، حديث منزلت و ثقلين و غدير و ... به فراموشي سپرده شد و نيرنگ و فريب، كتمان حقايق، حريف و زور، چهره گشود و آل رسول مجبور به سكوت و كناره گيري شدند.
عوامل كناره گيري اميرالمومنين (ع) از حكومت
1- ضرورت حفظ اسلام ، عزت مسلمين و وحدت امت اسلام، براي مقابله با دشمنان داخلي و خارجي.
2- جلوگيري از ايجاد زمينه انحراف و ارتداد افراد زيادي كه تازه مسلمان بودند.
3- حاكميت جو تحريف، زور ، اختناق و فشار.
4- بي نتيجه ماندن رهنمودهاي آن حضرت براي دعوت مردم به سوي حق.
5- برخوردار نبودن از امكانات و قدرت كافي براي باز پس گيري خلافت.
6- خو گرفتن بسياري از مردم با وضعيت موجود و بيعت بزرگان قبايل با خليفه اول.
شيوه هاي تبليغي امام
1- حكمت : به كارگيري حكمت درامر هدايت و تبليغ، يكي از شيوه هاي ارزشمندي است كه امام علي عليه السلام در كنار موعظه و مجادله بر اساس فرموده قرآن كريم:" ادع الي سبيل ربك بالحكمه و الموعظة الحسنه و جادلهم بالتي هي احسن."( نحل /125) مورد توجه قرار داده است.حكمت در لغت به معناي منع است. (2) در ميان مفسران درباره حقيقت حكمت دو ديدگاه اصولي وجود دارد: مشهور مفسران بر اين عقيده اند كه حكمت به معناي حجت، برهان، استدلال و سخن استوار است و ناظر به محتوا است. (3( برخي ديگر همانند سيد قطب، حكمت را به معناي شيوه تبليغ مي دانندوبراين باورندكه مبلغ بايددرراه تبليغ ،راه حكمت راپيمايدوهرچيزي رابرجاي خودگذاردوبامقتضاي حال عمل كند.(4(آنچه به نظرميرسد،بين اين دوديدگاه منافاتي وجودنداردوجمع بين آندوممكن است،بدين ترتيب ميبينيم كه آن امام همام درشيوه تبليغي خود اين روش حكيمانه رابه كاربرده است.زيراكه دربسياري ازبحثهاي نهج البلاغه،درباره اثبات توحيدبه براهين فلسفي استدلال ميكند.
2- موعظه : عمده ترين شيوه تبليغي امام، شيوه موعظه اي است. وعظ در لغت به معناي بازداشتن و منع كردني است كه مقرون به بيم از عواقب كار باشد. (5( و در مجمع البحرين آمده است:" موعظه عبارت است از سفارش به تقوا و ترغيب به طاعتها و پرهيز از گناهان و بر حذر داشتن از اينكه كسي فريب دنيا را خورده و دل به زر و زيور آن نبندد. (6( با بررسي نهج البلاغه در مي يابيم كه حضرت از اين راه استفاده مي نمودند. خطابه هاي امام در موقعي ايراد شده است كه بايد احساسات برافروخته شود و طوفاني ايجاد كند و بنياد ظلمي بركنده شود . همچنان كه در صفين در آغاز برخورد با معاويه چنين كرد.(7( از آنجا كه علي عليه السلام مرد سخن بود و سخنانش حد وسط كلام مخلوق و خالق بود(8) ، با بيان شگفت خود بارها با مردم سخن گفت و اندكي از اين سخنان در نهج البلاغه جمع آوري شده است و انواع خطبه هاي سياسي، حماسي، اقتصادي، موعظه اي، اخلاقي و ...در آن يافت مي شود كه معروف ترين آنها عبارتنداز :
1- خطبه شقشقيه : كه در آن به تحليل سياسي حوادث ناگوار پس از رحلت رسول خدا(ص) مي پردازد و از غصب خلافت و دوره هاي گوناگون آن سخن مي گويد.
2- خطبه قاصعه : كه در آن به دستورات اخلاقي ، اهميت واجبات الهي و پرداخت حقوق مالي و عبرت گرفتن از دنيا مي پردازد.
3- خطبه همام(متقين) : كه در آن اوصاف پارسايان را بر مي شمارد.
شيوه موعظه اي امام كه عمده ترين شيوه تبليغي آن حضرت است ، بيشتر در زماني كه حكومت را در دست داشت، استفاده مي شد.
3- مجادله: يكي ديگرازشيوه هاي تبليغي امام مجادله است.مجادله درلغت به معناي پيچاندن طناب است وسپس به پيچاندن طرف مقابل وگفتگوبراي غلبه به كاررفته است(9(مجادله برسه قسم است:
1- مجادله احسن
2- مجادله حسن
3- مجادله غير حسن(بد).(10(
از آنجا كه شيوه تبليغي آن حضرت واقع نگري و حقيقت گرايي است ، از مجادله به غير حسن پرهيز نموده و در موارد فراواني روش مجادله به احسن و يا مجادله حسن را به كار برده است وطبرسي در كتاب الاحتجاج خويش نمونه هاي زيادي از اين گونه موارد را بيان كرده است.
4- حقيقت گرايي و واقع نگري : سياست اسلام و قرآن در تبليغ بر اساس حقيقت گرايي و واقع نگري استوار است و تبليغي را كه بر اساس دروغ، ريا، سازش كاري، نيرنگ، به كارگيري ترفندها و سوژه هاي گمراه كننده باشد ، منع نموده است. اتخاذ چنين سياستي، سرلوحه كارعلي عليه السلام وساير رهبران الهي بوده است. آنها به جز حق، تكلم نمي كردند و با حسن عمل، اخلاق و رفتار به هدايت ديگران مي پرداختند و اسوه حسنه در تبليغ و دعوت بودند. اميرالمومنين عليه السلام ميفرمايد: به خدا قسم، معاويه از من زيرك تر نيست، لكن او با نيرنگ وگناه وبي پروايي عمل مي كندواگرنبودنفرت ازحيله ونيرنگ،من زيركترين مردم بودم،ولي هرمكرونيرنگي گناه است وهرگناه كفراست وبراي هرنيرنگ باز،پرچمي است كه درروزقيامت بدان معرفي ميگردد.(11(
5- مخاطب شناسي : مخاطب شناسي يكي از اركان اساسي تبليغ است، زيرا اگر مخاطبي نباشد كه پيام را دريافت كند، تبليغ و پيام رساني معني نخواهد داشت.(12( هر مبلغي بايد بداند مخاطب كيست؟ فرد است يا گروه؟ گروه هاي سني ، جنسي و اعتقادي مخاطبين چه كساني هستند، شرايط اجتماعي و افكار عمومي محيط مخاطبين چگونه است و...(13( در سيره تبليغي اميرالمومنين (ع) موارد فراواني ديده مي شود كه اصل مخاطب شناسي و مقتضاي حال مخاطبين را رعايت كرده است.بهترين نمونه آن، برخوردهاي گوناگوني است كه امام با مردم داشت. در بسياري از موارد مي بينم كه با مردم برخورد پر محبت و صميمي داشت و مومنان را ازتندخويي برحذر مي داشت . گاهي هم با دوستان گنهكار از هر گونه ترحم و احساسات عاطفي خودداري كرده است و با آنان برخورد بسيار شديد داشته است. گاهي نيز با دشمنان لجوج برخورد خشن داشت. به عنوان نمونه، مغيرة بن شعبه مي گويد: به اميرالمومنين توصيه كردم كه كارگزاران عثمان را در جاي خويش تثبيت كند تا امور استحكام يابد. حضرت فرمود: ساعتي امثال آنان را بر مردم امير نمي كنم. مغيره گفت: ابتدا تثبيت كن و چون از مردم بيعت گرفتيد ، عزلشان كن. حضرت فرمود: در كار، نيرنگ نمي كنم.سپس مغيره مي گويد: لااقل معاويه را تثبيت كن. امام فرمود: دو روز هم او را بر مردم امير نمي كنم. (14(
6- كاربرد اصول روانشناسي : يكي از موثرترين ابزارهاي تبليغ و عوامل موفقيت آن در جذب مخاطب، روانشناسي تبليغ است. گرچه اصول روانشناسي در تبليغ به صورت كلاسيك از ابتكار علوم معاصر است ، ولي سيره رهبران الهي وائمه اطهار عليهم السلام نشان مي دهد كه آنان همواره در شيوه تبليغي خود به اصول روانشناسي فردي و اجتماعي توجه كامل داشته اند و در سيره تبليغي اميرالمومنين (ع) موارد فراواني ديده مي شود كه اين اصول را از جمله: تحريك عواطف و احساسات، تنبيه و تشويق، تكرار، تحقير دشمنان و تكريم دوستان و... به كار برده است.بهترين نمونه آن، زماني است كه لشكرش با لشكر معاويه در صفين به يكديگر مي رسند و لشكر معاويه پيشدستي مي كنند، شريعه( محل ورود آب) را گرفته و آنان را از برداشتن آب مانع گشتند و امام مي خواست كه اين مشكل را از طريق مذاكره تمام كند و معاويه اين عمل را براي خود موفقيتي به حساب مي آورد و از هر گونه مذاكره خودداري مي كرد. در اينجا بود كه در برابر لشكرش قرار گرفته و چنين خطابه اي ايراد نمود: " همانا دشمن گرسنه جنگ است و از شما نبرد مي طلبد، اكنون دو راه در پي داريد يا تن به ذلت و پستي و عقب ماندگي دادن و يا تيغ ها را با خون خود سيراب كردن و سپس سيراب شدن. مرگ اين است كه زنده باشيد، اما مقهور و مغلوب. زندگي آن است كه بميريد، اما غالب و پيروز. همانا معاويه گروهي ناچيز از گمراهان را به دنبال خود كشانده و حقيقت را بر آنها پنهان داشته است تا آنجا كه گلوي خويش را هدف تيرهاي شما كه مرگ را همراه دارد قرار داده اند. "(15( با بيان اين چند جمله حماسي احساسات آنان را تحريك و تهييج مي كند، خون ها را به جوش و غيرت ها را به خروش مي آورد. لشكر خود به خود حركت مي كند و ياران معاويه را به عقب مي رانند و شريعه را دراختيار مي گيرند.
7- تبليغ عملي : يكي ديگر از شيوه هاي تبليغي امام علي عليه السلام تبليغ با عمل مي باشد . موارد اثرگذاري اخلاق و رفتار آن امام همام بر مخالفان و جذب آنان بسيار بوده است و داستان هاي فراواني دارد از جمله: امام صادق عليه السلام از پدرانشان نقل مي كند كه مردي ذمي( اهل كتاب) با اميرالمومنين همسفر شد. ذمي گفت: قصد كجا داريد؟ امام فرمود: قصد كوفه دارم.همين كه به دو راهي رسيدند و مرد ذمي از علي عليه السلام جدا شد، امام او را همراهي نمود. ذمي گفت: مگر شما عازم كوفه نبوديد؟ فرمود: چرا. ذمي گفت: پس چرا راه خود را ترك كرديد؟ فرمود: توجه دارم. ذمي گفت: پس چرا به راه خود نرفتيد و مرا همراهي كرديد؟ فرمود: اتمام حق مصاحبت اين است كه انسان رفيق خود را هنگامي كه از او جدا مي شود همراهي كند و پيامبر ما چنين توصيه فرمود. ذمي گفت: چنين دستور داده؟ فرمود: آري. ذمي گفت: معلوم مي شود كساني كه او را پيروي كرده اند به دليل رفتار خجسته او بوده است. از اين رو من به حقانيت دين تو شهادت مي دهم. ذمي، علي عليه السلام را همراهي كرد و چون وي را شناخت، اسلام را اختيار نمود.(16(
8- معرفي الگوها : يكي از شيوه هاي مهم تبليغ، معرفي الگوها است كه در اين شيوه مبلغ مي تواند واقعيت را عينيت بخشد. در شيوه تبليغي امام در اين زمينه كافي است به خطبه 159 از خطب آن حضرت در نهج البلاغه مراجعه شود كه در اين خطبه رسول خدا(ص)، حضرت موسي، عيسي و داود عليهم السلام رابه عنوان الگو معرفي مي كند و فرازهايي از فضايل اخلاقي آنان را بيان مي نمايد: " پيروي كردن از رفتار رسول خدا(ص) براي تو كافي است و بر مذمت دنيا و معيوب بودن و بسياري رسوايي ها و بدي ها ، آن، تو را وكيل و راهنما باشد، زيرا اطراف آن ( وابستگي ودوستداري) از آن حضرت گرفته شده و جوانب آن( دلبستگي به همه چيز آن) براي غير آن بزرگوار آماده گشته و از نوشيدن شيرش منع شده اند، از موسي (ع) كه خدا با او سخن گفته پيروي كن، آنگاه كه مي گفت: " پروردگار من به آنچه از خير و نيكويي برايم بفرستي نيازمندم." به خدا سوگند موسي از خدا نخواسته بود مگر ناني را كه بخورد. و اگر بخواهي بار سوم پيروي كني از داود كه داراي مزامير و زبور بود و خواننده اهل بهشت مي باشد كه با دست خود از ليف خرما زنبيل ها مي بافت...و اگر خواهي پيروي از عيسي بن مريم را، بگو كه ( هنگام خوابيدن) سنگ را زير سر گذاشته بالش قرار مي داد و جامه زبر مي پوشيد و طعام خشن مي خورد. (17(
9- روش بي اعتنايي : از روش هاي تبلغي كه دربرخي از موارد بايد به كار گرفته شود، بي اعتنايي به لجوجان و جاهلان است. مبلغ، گاه با كساني برخورد مي كند كه نيكي، تواضع، و مهرباني او را لجوج تر مي كند و بر گستاخي اش مي افزايد. در شيوه تبليغي اميرالمومنين ( ع ) در موارد بسياري ديده مي شود كه چنين برخوردي با افرادي جاهل و لجوج داشته است.
پي نوشتها :
1. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه قاصعه.
2. طبرسي، مجمع البيان، ج 6 و 5، ذيل آيه 125 سوره نحل.
3. طباطبايي، محمد حسين ، الميزان، ج 12، ص 37.
4. سيد قطب، تفسير في ظلال القرآن، ج 5، ص 292.
5. راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، ص 564.
6. طريحي، مجمع البحرين، ج 6، ص 292.
7. مطهري، مرتضي ، سيري در نهج البلاغه، ص 127.
8. همان، ص 18.
9. راغب اصفهاني ، مفردات، ص 87.
10. الميزان، ج 12،ذيل آيه 125/ نحل.
11. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 191.
12. رهبر، محمد تقي، پژوهش در تبليغ، ص 168.
13. مجلسي، بحار الانوار، ج 40، صص 301-300.
14. عبدالفتاح، عبدالمقصود، امام علي(ع) ، ج 2، ص 377.
15. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 51.
16. حيات صحابه، ج1، ص 228.
17. نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 159.
STICKY POST
سوءاستفادهء اطلاعاتی "اسرائیل" از خوانندگان زن عرب
Saturday, 25. July 2009, 05:53:07
نقل قول:"سوزان تمیم" از برخی اخبار و اطلاعات ترور "رفیق حریری" نخست وزیر سابق لبنان و نیز ترور شهید "عماد مغنیه" فرمانده نظامی حزب الله لبنان اطلاع داشت. وی همچنین از برخی اخبار محرمانه در مورد سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان با خبر بود.به گزارش سرویس بین الملل "جهان"، "سوزان تمیم" از سرشناس ترین خوانندگان زن در لبنان بود که حدود 3 ماه پیش به دست فردی ناشناس در دبی به ضرب چاقو کشته شد. گفته می شود قاتل وی یک شهروند مصری بوده که از "هشام طلعت"، بازرگان بسیار سرشناس مصری که عضو حزب حاکم مصر نیز هست پول دریافت کرده بود تا وی را به قتل برساند. دادگاه رسیدگی به پرونده "سوزان تمیم" همچنان ادامه دارد.از سوی دیگر روز گذشته "أنیس دغیدی" روزنامه نگار مصری طی گزارشی جنجال برانگیز نوشت: "سوزان تمیم" چند ماه پیش از کشته شدنش به طور محرمانه به همراه "نانسی عجرم"، هیفا وهبی" و "الیسا" سه خواننده دیگر سرشناس لبنانی به "اسرائیل " سفر کرده بود و با برخی مقامات مسئول این رژیم دیدار و گفتگو کرده بود."دغیدی" در ادامه نوشت: "سوزان تمیم" از برخی اخبار و اطلاعات ترور "رفیق حریری" نخست وزیر سابق لبنان و نیز ترور شهید "عماد مغنیه" فرمانده نظامی حزب الله لبنان اطلاع داشت. وی همچنین از برخی اخبار محرمانه در مورد سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان با خبر بود.این روزنامه نگار مصری در ادامه گزارش خود نتیجه می گیرد که رژیم اشغالگر صهیونیستی به احتمال بسیار زیاد از این خوانندگان سرشناس لبنانی برای بهره برداری سیاسی و یا حتی جمع آوری برخی اطلاعات و اخبار بسیار محرمانه سوءاستفاده می کند.
STICKY POST
تحيُّّر بشريت در برابر علي عليه السلام
Saturday, 25. July 2009, 05:50:52
علي كيست؟!
به راستي او كيست كه همگان محو كمالات و صفات اويند؟ او كيست كه بعضي در مقام تمجيد او از حد فراتر رفته اند و او را خدا خطاب كرده اند و برخي ديگر در مقام دشمني در برابر ايشان برخاستند. او كيست كه دشمن مكارش - عمر و عاص- در مقام تمجيد او مي گويد: علي در بين مردم مثل طلا در بين خاكستر بي ارزش است.
علي كيست؟!
آيا انساني راسراغ داريدكه درروز،مانندشيربه دنبال رزق حلال ورسيدگي به امورمعاش مسلمين باشد ودرشب ازخوف خدادرحال جان دادن باشد،به راستي علي عليه السلام نوري است كه در بطن انسانيت واين زمين خاكي نمي گنجد و اين بدن گنجايش نور الهي او را ندارد."لوانزلنا هذاالقرآن علي جبل لرايته خاشعاً متصدعاً من خشية الله." آري بدن علي عليه السلام در حال انفجار بود، همچون كه اگر آيات الهي در دل كوه خوانده شود كوه طاقت شنيدن آيات قرآن را ندارد. علي عليه السلام كسي است كه شب ها را به عبادت و مناجات با خداي خويش مشغول بود و دعاي معروف مناجات كوفه حاكي از سوز دل آن حضرت و مقام و رتبه اعلي او مي باشد، همان دعايي كه خطاب به پروردگار مي فرمايد: "اللهم اني اسئلك الامان يوم لاتنفع مال ولا بنون الا من اتي الله بقلب سليم." و در ادامه زمزمه ها "مولاي يا مولاي انا السائل الا المعطي" آيا انساني را سراغ داريد كه در روز، مانند شير به دنبال رزق حلال و رسيدگي به امور معاش مسلمين باشد و در شب از خوف خدا در حال جان دادن باشد؟ به راستي علي عليه السلام نوري است كه در بطن انسانيت و اين زمين خاكي نمي گنجد و اين بدن گنجايش نور الهي او را ندارد. ؛ خدايا من گدا و تو بخشنده اي و عطا كننده بينوايان و چه كسي بر گدا رحم مي كند الا بخشنده و عطا كننده.آري، به راستي "متحيرم چه نامم شه ملك لا فتي را".كيست اين علي عليه السلام كه همگان را به ثنا و ستايش خود در آورده است.چه دوست وچه دشمن!هم دوست درعزايش گريست وهم دشمن.نقل است كه معاويه بعدازشهادت علي عليه السلام برتخت پادشاهي خودبرمظلوميت علي عليه السلام گريست.
علي كيست؟!
علي عليه السلام كسي است كه در اوج قدرت فرمانروايي خود را با نان جو و نمك سير مي كرد.
كند قناعت، چونان امير خسته جگر
چه كسي به مسند قدرت به نان جو بسازد
او كسي است كه حكمران خود را (عثمان بن حنيف) به خاطر شركت در مجلس اغنيا مواخذه مي كند.آري، علي عليه السلام عمل به تظاهر نمي كرد، بلكه وجودش با حق اتصال و پيوند خاصي داشت.همچو او كيست كه در جنگ ها بازوان پيغمبر(ص) باشد و جبرئيل در خطاب به او بگويد: "لافتي الاعلي لاسيف الا ذوالفقار"همچو او كيست كه پيغمبر(ص) خطاب به او گويد: "علي ابيطالب كروحي من جسدي"؛ علي مثل روح من براي بدنم است.شجاعتش بس وصف ناپذير است، زره او پشت نداشت و در جواب اين عمل مي گفت كه هيچگاه پشت به دشمن نمي كنم تا دشمن بتواند بر من از پشت غلبه كند.
كشد به خاك، چون مردان آهنين پيكر
به گاه رزم چه بسيار كافران عنود
آري كيست مانند او، كه هدف از شمشير زدنش فقط رضاي حق باشد و براي اين كه كارهايش در جهت حق اعتلا يابد، عمر بن عبدود را به خاطر خشم خود نمي كشد و صبر مي كند تا خشمش فرو نشيند و بعد او را به هلاكت مي رساند آري "از علي آموز اخلاص عمل".
علي كيست؟!
او كسي است كه شب ها، هنگام تاريكي قدم در كوچه هاي پر فتنه و خيانت كوفه مي گذاشت تا مبادا يتيم و مستضعفي گرسنه بخوابد و چيزي براي خوردن نداشته باشد و عمل را آنقدر پنهاني انجام مي داد كه مردم كوفه تازه پس از شهادت آن حضرت، فهميدند چه كسي طعام را به فقيران و يتيمان مي رسانده، در حالي كه خود به نان و نمك و كفش وصله دار بسنده مي كرد.
به روز معركه، سردار جنگ و نام آور
به شام تيره غربت، پناهگاه يتيم
علي كيست؟!
او كسي است كه اگر آفريده نمي شد كسي لياقت همسري زهرا(س) را نداشت. او كسي است كه فرزندي تربيت كرد تا خاندان و ياران خود را فداي حق كند و خود نيز به مقام "ذبيح الله" و به مقام مطمئنه رسد و سوره فجر خطابي به او باشد. (يا ايتها النفس المطمئنه)
علي كيست؟!
او كسي است كه در مكتبش شاگرداني را تربيت كرد كه تا پاي جان در راه حق استقامت ورزيدند. شاگرداني داشت همچون مالك، كميل، ميثم تمار، مقداد و ... كه هر كدام خود بحر معرفتي بودند كه هر كس را ياري غوطه ور شدن در امواج اين درياها نيست.
علي كيست؟!
در كمال صراحت از مظلوميت خود مي گويد: "به من به اندازه ريگ هاي بيابان و كرك هاي بدن حيوانات ظلم شده است." آري، جز او چه كسي مي تواند در برابر غصب خلافت الهي كه حق اوست براي حفظ اسلام و شوكت آن سكوت اختيار كند و 25 سال خانه نشين شود. پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمود:"والذي نفسي بيده، ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة"؛ قسم به او كه جان من در دست اوست، اين (علي) و شيعيان او رستگاران روز قيامت هستند." آري، همچو او مظلوم كيست كه علامه اميني براي اثبات اين كه ولايت و اميري بر مسلمين، حق علي عليه السلام است، چهل سال زحمت بكشد و خون دل خورد؛ صدق گفتار كلام اوست كه ميفرمايد: "براي نوشتن الغدير ده هزار جلد كتاب خطي را مطالعه كردم و به صد هزار جلد مراجعه مكرر داشته ام." و در جاي ديگري مي فرمايد:"هر گاه پشت ميزي نشستم كه الغدير را بنويسم، مثل اين كه علي عليه السلام را كنار ميز مي ديدم كه مطالب را به من ديكته ميفرمود."
علي كيست؟!
او كسي است كه در منبر وعظ و سخنراني، سخنانش به جان نفوذ مي كرد و موجب روشنايي دل و جان مي شد و دليل آن شد كه سيدرضي آن را جمع آوري كند و لقب "نهج البلاغه" به آن دهد و ديگران آن را "اخ القرآن" ؛ ( برادر قرآن) نامند.سيد رضي خود در اين مورد مي گويد: "بعد از تمام شدن كتاب چنين ديدم كه نامش را (نهج البلاغه) بگذارم. زيرا اين كتاب درهاي بلاغت را بر روي بيننده مي گشايد."
كه كسي علي نشناسد، به غير پيغمبر(ص)
زبان علم و خرد، الكن از فضائل اوست
قلم شوند درختان و بحرها، جوهر
كجا به وصف كمالات او توان پي برد
آري، واقعاً علي عليه السلام را نتوان شناخت كه اگر علي عليه السلام را كس بشناسد، انسان كامل را شناخته است. كجاست آن ظرفي كه گنجايش وجود علي عليه السلام و ولايتش را داشته باشد، وجودي كه ولايت علي عليه السلام را بپذيرد و سر تعظيم در برابر ولايت او به زير آورد؟ كجايند آنها كه لياقت درك حديث پيغمبر(ص) را در خطاب به علي عليه السلام و يارانش داشته باشند:"والذي نفسي بيده، ان هذا و شيعته هم الفائزون يوم القيامة"؛ قسم به او كه جان من در دست اوست، اين (علي) و شيعيان او رستگاران روز قيامت هستند." او كسي است كه شب ها، هنگام تاريكي قدم در كوچه هاي پر فتنه و خيانت كوفه مي گذاشت تا مبادا يتيم و مستضعفي گرسنه بخوابد و چيزي براي خوردن نداشته باشد و اين عمل را آنقدر پنهاني انجام مي داد كه مردم كوفه تازه پس از شهادت آن حضرت، فهميدند چه كسي طعام را به فقيران و يتيمان مي رسانده، در حالي كه خود به نان و نمك و كفش وصله دار بسنده مي كرد.هر چه در وجود او فكر مي كنيم بيشتر پي به عظمت او مي بريم. درآخر به گفته يك نويسنده مسيحي پيرامون علي عليه السلام اكتفا مي كنيم :
همهء كمالات انساني و تمامي عناصر فضيلت در وجود پيغمبر (ص) و بهترين بنده اش علي بن ابيطالب (ع) مجسم شده است
STICKY POST
عروة الوثقي
Saturday, 25. July 2009, 05:48:52
ساقي بده آن ساغر ياقوت روان را *** ياقوت روانم بده و قوت روان را
ياقوت روان ، قوت روان ، قوّت جان را *** زان قوّت جان تازه کنم طبع روان را
با حُسن بيان نادره نظمي کنم انشا *** من مادح اولاد علي هستم و بودم
جز مدحتشان لب به ثنايي نگشودم *** زين دوده نسب داده خداوند وَدودم(1)
زانسيّه ي حوراء بود اصل وجودم *** يعني که بود جدّه من حضرت زهرا
آن اختر تابنده افلاک محدّد(2) *** درج گهر يازده لؤلؤي ممجّد(3)
دردانه فرزانه گنجينه احمد *** محبوبه حق جفت علي دخت محمد
مرآت خداوند تبارک و تعالي *** اي روي تو سرسبزي گلزار امامت
گلدسته ي عصمت ، شجر باغ کرامت *** مرضيه لقب ، شافعه روز قيامت
دارند محبّان تو در حشر علامت *** حبّ تو مرآنان را نقشي است به سيما
وصف تو به قرآن همه جا ذات خدا گفت *** اوصاف ترا ختم رسولان به ملا گفت
پيوسته به پيش همه کس در همه جا گفت *** از" فاطمةُ بضعةُ مِنّي" به ثنا گفت
وز راتبه " فاطمة ام ابيها" *** از ذات خدا را به وجود تو مباهات
در ذات تو جز ذات الهي همگي مات *** حبّ تو به درگاه خدا اعظم طاعات
اي واسطه قرب مطيعين و مطيعات *** مصداق" قد استمسک بالعروة الوثقي"(4)
اي نجم فروزنده افلاک جلالت *** وي گوهر رخشنده افلاک نبالت(5)
اي گلبن پربرگ و برباغ رسالت *** دُرّ صدف عزّ و مه برج اصالت
تعبير به کوثر زتو کرد ايزد يکتا *** اي سيده ي هر دو جهان دخت پيمبر
اي از همه ي عالميان برتر و بهتر *** با حيدر کرّار بهر معني همسر
هستيّ تو با عالم ايجاد برابر *** بل ذات تو شد باعث پيدايش اشيا
اي آنکه حقت داده مقامات و کرامات *** ذات تو غرض باشد از ايجاد سماوات
دارم به تو اي کعبه حاجات مناجات *** دست من و دامان تو يا جده سادات
از لطف، نگاهي به من غمزده بنما *** دائم به ولاي تو دلي يکدله دارم
در کعبه کويت به صفا هروله (6) دارم *** بر مدح سراييت کنون مشغله دارم
اميد پذيرفتن و چشم صله دارم *** نوميد شدن از در احسان تو حاشا
يا فاطمة الزهرا ، پژمان شدم الغوث(7) *** در نائره عشق، فروزان شدم الغوث
سرتابه قدم آتش سوزان شدم الغوث *** در چاره دل مضطر و حيران شدم الغوث
دارم دل پردرد و تقاضاي مداوا *** يا فاطمة الزهرا(ع) رو سوي تو دارم
مرآت حق از آينه روي تو دارم *** نبود عجب ار رنگ و يا بوي تو دارم
زان گلشنم و اين همه از خوي تو دارم *** اين فخر مرا بس که ترا هستم از ابنا(8)
يا فاطمة الزهرا حاجت به تو دارم *** حاجت به صد الحاح و سماجت به تو دارم
درمانده ام اميد عنايت به تو دارم *** در هر دو جهان چشم شفاعت به تو دارم
اي شافعه محشر، صديقه کبري *** يا فاطمة الزهرا اِنّي بِکِ اَرجُوا(9)
محروم نشد از در احسان تو هندو *** گيرم که زهندو بترم، آمدم اين سو
اي شافعه محشر اي بانوي مينو *** جز درگه تو نيست اميدم به دگرجا
يا فاطمة الزهرا هر چند اَثيمم(10) *** دل راهنما گشته به درگاه کريمم
گرناخلف و عاق و تبه کار و لئيمم *** انگار که من هم سگ اصحاب رقيمم(11)
بر دامن پاکان زده ام دست تولا(12) *** در باديه محنت و غم راه نوردم
بر گرد خود از فرط وله(13) دائره گردم *** دست از همه جا کوته ، رو سوي تو کردم
يا مرگ مرا خواه و يا چاره دردم *** از درگه يزدان که توئي واسطه ما
عارف بجنوردي
پي نوشت ها :
1. ودود: دوست، از اسماء خداوند متعال.
2. محدد: تحديد کرده شده، محدود شده.
3. ممجد: به بزرگي نسبت داده شده و ستوده شده(نفيسي)
4. اشاره دارد به آيه شريف:" لا اکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي فمن يکفر بالطاغوت و يؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقي لا انفصام لها و الله سميع عليم." کار دين به اجبار نيست، راه هدايت و ضلالت بر همه کس روشن گرديد. برهر که از راه کفر و سرکشي برگردد و به راه ايمان و پرستش خدا گرايد به رشته استواري چنگ زده که هرگز نخواهد گسست و خداوند به هر چه خلق گويند و کنند شنوا و داناست.( سوره بقره، آيه 256(.
5. نبالت : صاحب نجابت بودن ، نيک و نجيب بودن ، ذکاوت
6. هروله: نوعي از رفتار که آن را پويه نيز گويند(غياث) دو کلمه"صفا" و "هروله" اشاره است به هروله کردن حجاج بين کوه صفا و مروه در مکه معظمه که از آن تعبير به(سعي صفا و مروه) مي شود و از مناسک حج است.
7. الغوث: فريادرسي، معادل است با" الغياث" که در مقام دادخواهي و فريادرسي گفته مي شود.
8. ابناء(= ابنا)
9. اي فاطمه زهرا به (لطف تو) اميدوارم.
10. اثيم: گناهکار(مشتق از اِثم به معني گناه).
11. اصحاب رقيم ـــ: اصحاب کهف: اين هر دو نام در قرآن مجيد آمده است. آنان هفت تن بودند حق طلب ، که از ترس دقيانوس به غاري پناه بردند و سگي نيز به نام " قطمير" همراهشان بود.
12. تولا: دوستي و محبت.
13. وَلَه: سرگشتگي و عشق
STICKY POST
فاطمه عليها السلام به روايت اهل بيت عليهم السلام
Saturday, 25. July 2009, 05:41:50
كلمات و سخنان معصـومان(ع) در بـاره كـرامت و عظمت و مقام والاى آن بزرگ بانوى اسلام بسيار است كه در نـوشته بخشى اندك از آن را بيان مى كنيم.
فاطمه سلام الله علیها از نگاه پيامبرصلوات الله عليه
پيامبر گرامـى اسلام در مـوارد گوناگـون و به مناسبت هاى مختلف و تعبيـرات متفاوت دربـاره مقام و عظمت فاطمه(س) سخـن گفته است. رسول خدا كه خود مربى آن حضرت بـوده و در پرورش جنبه هاى وجـودى فاطمه زهرا(س) بزرگتـريـن نقـش را داشته است، بهتـر از هـر كـس مى تواند در باره او و ويژگيهاى والايش سخـن بگويد. در ايـن قسمت به چنـد گفتار از پيامبـر(ص) در باره فاطمه(س) بسنـده مـى شـود.
- فاطمه سلام الله علیها محور حق و باطل است:در روايات مختلف و به مناسبت هاى گوناگـون از پيامبر(ص) نقل شده است: "ان الله ليغضب لغضب فاطمه و يرضـى لرضاها"(1) خداوند به هنگام خشمگين شدن فاطمه خشمگيـن مـى شـود؛ و هنگام خـشنـودى او خـشنود مى گردد. و در برخى روايات چنيـن نقل شده است: "انها بضعه منى يوذينى ما آذاها(2)؛ او پاره تـن من است ، هر که او را آزرده نمـايـد، مـرا آزرده كـرده است". و در بعضـى نقل ها اضافه شـده است: "... و يسرنـى ما سـرها"(3) ؛ آنچه او را شـاد نمـايـد، مـرا شـاد مـى گـردانـد".
- او بهترين زنان جهان است:پيامبر گرامى اسلام در مناسبت هاى بسيار فرمود: فاطمه(س) بهتريـن ِزنان جهان است. روزى على و فاطمه و حسـن و حسين در محضر پيامبر بـودند. رسول خدا فرمود: پروردگارا! تو خود مى دانى اينان اهل بيت و گرامـى تريـن انسان ها نزد مـن هستند. پـس دوست بدار كسانـى كه اينها را دوست مـى دارند. و دشمن بدار كسانـى كه اينان را دشمـن مـى دارند ... . و كمك كـن كسانـى را كه به اينها كمك مـى كننـد و آنان را از هر ناپاكـى، پاك گـردان و آنان را از هـر گناهـى در امان بـدار . آنگاه فرمـود: يا على! تـو امام امت و جانشيـن مـن هستى، كه مومنان را به سوى بهشت مى كشانى و گـويا مى بينـم دخترم فاطمه در حالى كه بر اسبـى از نـور سـوار است و فـرشتگـان زيادى اطـراف اوينـد، وارد صحنه قيامت مى شود ، و زنان مومـن امتـم را به بهشت سوق مى دهد. پـس هر زنى كه در شبانه روز نماز بخـواند و روزه به جا آورد و حج كند و زكات مالـش را بپردازد و از شوهرش اطاعت كند و بعد از مـن ولايت على را پذيرا باشد، با شفاعت دخترم فاطمه وارد بهشت مى شـود. او سرور زنان جهان است. سؤال شد: آيا او سرور زنان ايـن جهان است؟ فرمود: مريم دختر عمران، سرور زنان ايـن جهان است. دخترم فاطمه سرور زنان تمام عالـم، از اولين و آخـريـن خـواهـد بـود. او در محراب عبادت مى ايستد، در حالـى كه هفتاد هزار فرشته مقرب به وى سلام مـى كنند، و همان طـور كه فرشتگان مريـم را مـورد خطاب قرار مى دادند، او را نيز مـورد خطاب قرار داده و مـى گـويند: " ان الله اصطفاك و طهرك و اصطفاك علـى نساء العالميـن " (4)؛ همانا خـداوند تـو را بـرگزيد و پاكيزه گـردانيـد و در ميان زنان جهان تـو را بـرتـرى داد.(5) سيـدة النساء بـودن آن حضـرت چنان مشهور و معروف بـود كه هيچ مسلمانـى تـوانايـى انكـار آن را نـداشت؛ از ايـن رو امامان معصـوم(ع) و پيروان آنها،درمـواردگوناگـون ازايـن مـوضـوع بهره می جستندوازآن براى اثبات حقانيت علـى(ع)استفاده میكردندومخالفان هـم تـوانايى انكارآنرانداشتند.
- آيه تطهير در باره فاطمه سلام الله علیها است:انس بـن مالك نقل مى كند: پيامبر گرامى اسلام ، مدت شـش ماه ، در آن هنگام كه براى اقامه نماز صبح از خانه خارج مى شد، چـون به خانه فاطمه مى رسيد، مى فرمـود: اى اهل بيت پيامبر! نماز، و آنگاه آيه "انمـا يـريـد الله ليذهب عنكـم الـرجـس اهل البيت و يطهركــم تطهيرا"(6) را قرائت مى كرد.
فاطمه سلام الله علیها در نگاه علي سلام الله علیه
مبـاهـات علـى(سلام الله علیه) به همسـرى فـاطمه(سلام الله علیها) :حضرت علـى(ع) در مـوارد گوناگـونـى بـراى اثبات حقانيت خـود به داشتـن همسـرى چـون فـاطمه(س) استنـاد مـى كرد؛ از جمله:
1ـ در جريان سقيفه على(ع) ضمـن برشمردن فضايل و كمالات خـويـش و اينكه او بايـد بعد از پيامبر رهبـرى و هـدايت جامعه اسلامـى را عهده دار شود به ابـوبكر فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهـم! آيا آن كسـى كه رسـول خدا او را براى همسرى دخترش برگزيد و فرمـود: خـداوند او را به همسرى تو (علـى) در آورد، مـن هستـم يا تـو؟! ابوبكر پاسخ داد: تو هستى.( 7)
2ـ در جريان شوراى شـش نفره كه به توصيه خليفه دوم براى انتخاب جانشيـن وى تشكيل شده بـود و حضرت علـى(ع) يكـى از آنان محسـوب مـى شـد، حضرت خطاب به ساير اعضا فرمـود: شما را به خـدا سـوگند مى دهم! آيا در بيـن شما به جز مـن كسى هست كه همسرش بانوى زنان جهان بـاشـد؟ همگـى پـاسخ دادنـد: نه.(8)
3ـ معاويه به علـى(ع) نامه اى مـى نـويسد و براى خـود افتخارها و امتيازهاى علـى(ع) را مـدعى مـى شـود. علـى(ع) در پاسخ،ضمـن رد امتيازهاى بـى اسـاس معاويه، به فضيلتها و امتيازهاى خـود اشاره كرده، مى فرمايد: نمى بينى مردمـى از مهاجران را در راه خدا شهيد نمودند كه همگان از فضيلتى برخوردار بـودند، تا آنكه شهيد ما ـ حمزه ـ شـربت شهادت نـوشيد و به سيدالشهدا ملقب گرديـد، و چـون رسـول خـدا(ص) بر او نماز خـوانـد، به گفتـن هفتاد تكبير او را مخصـوص گرداند؟! نمى بينى مردمانى در راه خدا دست خـود را دادند و ذخيره اي از فضيلت براى خود نهادند، و چـون يكى از ما را ضربتى رسيد و دست وى جدا گرديد (جعفر بـن ابى طالب)، طيارش خـواندند كه در بهشت به سـر بـرد و ذوالجناحيـن كه با دو بال پـريد؟! و اگـر نبـود كه خدا خـود ستـودن را نهى كرد، گـوينده (علـى) فضيلتهاى فـراوانـى بـرمـى شمرد كه دلهاى مـومنان با آن آشناست و در گـوش شنـونـدگان خـوش آواست ...
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام حسن(سلام الله علیه)
امام حسـن(ع) در موارد متعددى راجع به مادر گراميـش ، سخـن گفته است، از جمله نقل شـده است : مـادرم را ديـدم كه در شب جمعه در محراب عبادت ايستاده و پيـوسته تا هنگامـى كه خـورشيد پهنه افق را فرا گرفته بود، مشغول ركـوع و سجـود بـود، و شنيـدم كه براى مردان و زنان باايمان دعا مى كرد و اسامى يكايك آنها را مـى بـرد و براى خويشتـن چيزى از خدا نخـواست. عرض كردم: مادر! چرا همان گـونه كه براى ديگران دعا مى كنى، براى خـود دعا نمى كنى؟ فرمود: فـرزنـدم! اول همسـايه، بعد از آن خـانه . (9)
فاطمه(سلام الله علیها) از نگاه امام حسين(سلام الله علیه)
امام حسيـن(ع) در مـوارد متعددى از مـادرش فـاطمه به عظمت يـاد كرده و از اينكه مادرى چـون فاطمه دارد، مباهات مـى كند و آن را از امتيازات و برترى خـود بر ديگران به حساب مـىآورد. در جريان عاشـورا ايـن مـوضـوع به خـوبـى مشـاهـده مـى شود . در روز عاشورا بعد از شهادت على اصغر، امام حسيـن(ع) بر مركب خويـش سـوار شد و براى جنگ و جهاد حركت كرد و اشعارى خـواند كه مضمونش چنين بود: ... عمر سعد با لشكرى سنگيـن براى ظلم و ستـم به سوى مـن آمده ، نه به جهت كار ناشايستـى كه از من سر زده باشـد. تنها جرم مـن آن است كه به روشنايـى خـورشيـد و ماه (پيامبـر و علـى) افتخار مـى كردم. به علـى که پـس از پيامبر برترين بود و به پيامبر قرشى از طرف پدر و مادر. بهتريـن مخلـوقات ، پدرم بـود و بعد از آن مـادرم. پـس مـن فـرزنـد بهتـريـن انسـانها هستم.
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام سجاد(سلام الله علیه)
امام سجـاد(ع) نيز در مـواردى از عظمت و مـرتبت فـاطمه(س) سخـن گفته است؛ از جمله:
فراگيرى دعاى فاطمه سلام الله علیها :~ امام سجاد(ع) مـى فرمايد: در روز عاشـورا، پدرم مرا در حالـى كه خـون از بدنـش مى جـوشيد، به سينه چسبانيد و فرمود: پسرم! دعايى را كه مادرم فاطمه زهرا به مـن آمـوخته است و او خـود از رسـول خـدا فـرا گرفته و پيامبـر آن را از جبـرئيل فـرا گـرفته كه به هنگام گرفتارى و نياز شـديـد و مشكلـى كه براى وى پيـش مـىآمـد بخواند، از من فرا گير و بخوان: "بحق يـس و القرآن الحكيـم و بحق طه و القـرآن العظيـم يا مـن يقدر على حوائج السائليـن، يا مـن يعلـم ما فى الضمير، يا منفس عن المكروبين يا مفرج عن المغمـوميـن، يا راحم الشيخ الكبير، يا رازق الطفل الصغير، يا مـن لا يحتاج الى التفسير صلى على محمد و آل محمد." (10)
شفاعت فاطمه سلام الله علیها برآورده مى شود : امام سجاد(ع) مـى فرمايد: آن گاه كه قيامت فرا رسـد ، منادى ، ندا دهد : در ايـن روز، ترس و اندوهى به خـود راه ندهيد. هنگامـى كه چنين اعلام شـود، تمام مردم سرها را بلند مـى كننـد و از ايـن عفـو عمومى خـوشحال مى شوند و وقتى گفته شـود: كسانى كه به آيات ما ايمان آوردنـد و مسلمـان شـدنـد،(11) به جز مسلمـانـانـى كه دوستـدار اهل بيت هستند، همگـى سـرها را بزير اندازنـد. آن گاه اعلام مى شـود: ايـن است فاطمه دخت محمد. او و همراهانـش به سـوى بهشت مى روند: سپـس خداوند فرشته اي خدمت وى مى فرستـد و مـى گـويد: حاجتت را از مـن بخواه! فاطمه(س) عرضه مى دارد: پروردگارا، حاجت مـن آن است كه مرا و كسانـى كه فرزندان مرا يارى كردنـد، مـورد عفو قرار دهى.(12)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام باقر(سلام الله علیه)
از امام باقر(ع) در باره مقام و عظمت حضـرت فاطمه(ع) رواياتـى بسيار نقل شده است از جمله اين سخـن امام صادق(ع) نقل مى كند كه جابـر به امام باقر(ع) عرض كرد: اى فـرزنـد رسـول خـدا! مـن به فدايت گردم! درباره فضيلت جده ات فاطمه(س) حديثى برايم نقل كـن كه هـر گاه آن را بـراى شيعيان نقل كنـم، خـوشحال شـونـد. امام باقر(ع) فرمود: پدرم از جدم و او از رسـول خدا نقل مى كند: چـون روز قيامت فرا مـى رسد، براى پيامبران و انبياى الهى، منبرهايـى از نـور نصب مـى كننـد كه منبـر مـن از همه بـالاتـر است. آن گاه خداوند فرمان مى دهد: اى محمد! سخنرانى كـن. مـن هم چنان سخنانى مـى گـويـم كه هيچ كدام از پيامبران همانند آن را نشنيده باشند. آنگاه براى اوصياء منبرهايى از نـور نصب مى كنند و براى وصى مـن علـى در وسط آن منبره، منبرى نصب مى شـود كه از همه آنها بالاتر است. سپس خداوند فرمان مى دهد: اى على! خطبه بخـوان و علـى سخنانـى بيان مـى كند كه هيچ كـس از اوصياء هماننـد آن را نشنيـده بـاشنـد. آن گـاه بـراى فـرزنـدان پيامبران منبرهايى نصب مى شـود و براى دو فرزندم (حسـن و حسيـن) منبرى از نـور نصب مى شود و به آنها گفته مى شـود: سخـن بگـوييد. آنان چنان سخنانـى بر زبان جارى كنند كه هيچ كـدام از فرزنـدان پيـامبـران، همـاننـد آن را نشنيـده بـاشند. آن گـاه جبـرئيل نـدا مـى دهـد: فـاطمه دختـر محمـد كجاست؟ خديجه دختر خـويلد كجاست؟ مريـم دختر عمران، آسيه دختر مزاحـم، ام كلثـوم مـادر يحيـى كجـاينـد؟ آنـان از جـاى بـرمـى خيزنـــد. سپـس خـداونـد از اهل محشـر مـى پـرسـد: امروز عظمت از آن كيست؟ محمد و على و حسـن و حسين مى گويند: از خداى يكتاى قهار. آن گاه خداوند مى فرمايد: اى اهل محشر! مـن كرامت را براى محمد و على و حسـن و حسين و فاطمه قـرار دادم. سـرها را پاييـن بينـدازيـد و چشمها را فرو بنـديد، چـون فاطمه مـى خـواهد به بهشت برود. سپـس جبرئيل ناقه اى از ناقه هاى بهشتـى مـىآورد و حضـرت فاطمه بـر آن سـوار مى شـود و در حالى كه فرشتگان زيادى او را احاطه كرده اند، وى را به بهشت مىآورند. فاطمه هنگامى كه به نزديك بهشت مـى رسد، درنگ مى نمايد. خـداونـد مـى فرمايـد: درنگ شما براى چيست؟ فرمان دادم كه شما را به بهشت ببرند. فاطمه عرضه مـى دارد: پروردگارا! دوست دارم در چنيـن روزى مقامـم شناخته شـود. خداوند مى فرمايد: اى دختر حبيبـم! برگرد و نظر افكـن و هر كـس را كه دوستى تو يا دوستى يكي از فرزندان تو در دلـش باشد، او را گرفته و وارد بهشت كن. سپـس امام باقر(ع) فرمـود: به خـدا سـوگند! اى جابر! در آن روز فاطمه شيعيان و دوستانـش را همانند پرنده اى كه دانه خـوب را از دانه بد جدا مى كند، از بيـن جمعيت جدا مى كند، هنگامى كه شيعيان آن حضرت همراهـش به نزديك بهشت رسيدند، آنان نيز درنگ مـى كنند. خداوند مى فرمايد: اى دوستان مـن! درنگ شما براى چيست، در حالـى كه فـاطمه در بـاره شمـا شفـاعت كرده است؟ آنان پاسخ مـى دهنـد: دوست داريـم در چنيـن روزى منزلت ما روشـن شـود. خداوند مى فرمايد: دوستان مـن! نظر افكنيد و هر كـس كه به جهت محبت فاطمه شما را دوست مـى دارد يا شما را مهمانـى كرده يا به شما لباس داده يا شـربت آبـى به شما داده يا در غياب شما از شمـا دفـاع كـرده، بـرگيـريـد و همـراه خـود به بهشت ببـريـد. سپـس امام باقر(ع) فرمـود: اى جابر! در آن روز باقـى نمـى مانند مگـر افراد شك كننـده يا كافـر يا منافق (و بقيه از بـركت وجـود فاطمه به بهشت مى روند)!(13)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام صادق(سلام الله علیه)
از امـام صـادق(ع) در مقـام و مـرتبت و عظمت مـادرش فــاطمه(س) روايات زيادى نقل شـده كه دو نمـونه ذكر مـى شـود: معرفت او بـر همگان لازم است مرحوم مجلسى در ضمـن روايتى از امام صادق(ع) نقل مـى كنـد: فاطمه صـديقه كبـری است.محـورحـركت انسانهاى گذشته،معرفت وشناخت حضرت فاطمه(س) بـوده است.(14)روايت ديگري از امام صادق(ع) در ذيل آيه شـريفه"انا انزلناه فـى ليله القـدر"است که مـى فرمايد: منظور از "ليله" فاطمه و منظور از "قدر" خداوند است. هر كـس فاطمه را آن گونه كه سزاوار است بشنـاسـد ، " ليلة القـدر" را درك كرده است. (15)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام كاظم(سلام الله علیه)
سليمان بن جعفـر مـى گـويـد: از حضـرت مـوسـى بـن جعفر(ع) شنيدم: در خانه اى كه اسم محمد، على، حسن، حسين، جعفر، عبدالله و از زنان، اسـم فاطمه باشد، فقر و تنگدستى وارد نخـواهد شد.(16) ، از حضرت موسى بـن جعفر(ع) نقل شده است: همـانـا فـاطمه، صـديقه و شهيده است . (17)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام رضا(سلام الله علیه)
از حضرت علـى بـن مـوسـى الرضا(عT روايات متعددى در باره مقام و جـايگـاه رفيع حضـرت فـاطمه(س) شده است. روايت متعددي درباره مقام و جايگاه رفيع حضرت فاطمه (س) از حضرت علي بن موسي الرضا (ع) نقل شده است .اگر علـى(ع) نبـود، همسرى براى فاطمه(س) يافت نمـى شد حضرت امام رضا(ع) از پدران بزرگـوار خـود از علـى(ع) نقل مى كند كه پيامبر به مـن فـرمود: اى علـى! عده اى از بزرگان قـريـش، مرا در مـورد ازدواج فاطمه، سرزنـش كرده و گفتند: فاطمه را از تـو خواستگارى كرديم و موافقت ننمودى و او را به على دادى، به آنها گفتـم: به خدا سوگند! مـن از پيش خود در ايـن باره مخالفت نكردم و به نظر شخصـى او را به ازدواج علـى در نياوردم، بلكه خداوند با ازدواج شما مخالفت و با ازدواج على موافقت فرمـود. جبرئيل بر مـن نازل شده و گفت: اى محمد! خداوند عزوجل مـى فرمايد: اگر علـى(ع) را نمـىآفريـدم، براى دخترت فاطمه همتا و همسرى در روى زميـن يافت نمى شد. (18)
برترى فاطمه(سلام الله علیها) بر همگان:همسرى با فاطمه زهرا(س) آنچنان سبب كمال و بـرترى و مباهات است كه امام رضا(ع) از پدر و اجداد گراميـش نقل مى كند كه پيامبر به علـى(ع) فرمـود: سه فضيلت به تـو داده شد كه به مـن داده نشـده است. على(ع) عرض كرد: چه چيزهايى به مـن داده شده است؟ فرمـود: تو پدرزنى همچون من دارى،كه مـن چنين پدرزنى ندارم، همسرى چون فاطمه به تو داده شده، كه به من داده نشده است، حسـن و حسين به تـو داده شده، كه به مـن داده نشـده است.(19)
فاطمه(سلام الله علیها) از منظر امام جواد(سلام الله علیه)
از آن حضرت در باره حضـرت زهـرا(س) رواياتـى نقل شـده كه به دو مورد بسنـده مـى شـود. مـوسـى بـن قاسـم گويد به حضرت جواد عرض كردم: تصميـم گرفته بودم براى شما و پـدر بزرگـوارت طـواف كنـم. گفتنـد كه به نيابت جانشينان نمى شود طواف كرد. فرمود: هر قدر كه مى توانى طواف كـن، چون ايـن كـار جـايز است. سه سـال بعد خـدمت آن حضـرت رسيــدم و راجع به طـوافهايى كه براى معصـومان انجام داده بـودم، تـوضيحاتى دادم. سپـس عرض كردم: گاهى از طرف مادرت حضرت فاطمه نيز طـواف كردم و گاهى هـم نكردم. فرمـود: آن را زياد انجام بده ، زيرا كه برتريـن چيزى است كه بدان عمل مى كنى.(20)
فاطمه(سلام الله علیها) به روايت امام هادى(سلام الله علیه)
آن حضـرت در وجه نامگذارى حضـرت صـديقه طاهـره به"فاطمه" از رسـول خـدا نقل مـى كنـد: دختـرم فاطمه را بـدان جهت "فـاطمه" ناميدند كه خـداوند عزوجل او و دوستانـش را از آتـش جهنـم به دور نگه مى دارد.(21)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه امام عسكرى(سلام الله علیه)
از امام حسـن عسكـرى(ع) نيز رواياتـى دربـاره حضـرت فـاطمه(س) رسيده است.
- بهشت درخشان از نور زهرا سلام الله علیها است : امام حسـن عسكرى(ع) از پدران بزرگـوارش از على(ع) نقل مى كند كه پيامبر(ص) فرمـود: آن هنگام كه خـداونـد آدم و حـوا را آفريـد، آنـان در بهشت به خـود مبـاهـات مـى كـردنـد. آدم به حــوا گفت: خداوند هيچ مخلـوقى بهتر از ما نيافريده است. خداوند به جبرئيل فرمـود: اين دو بنـده ام را به فردوس بريـن ببر! زمانـى كه وارد فـردوس شـدنـد، چشمانشان به بانـويـى افتاد كه جامه اى زيبـا از جامه هاى بهشتـى در بر داشت و تاجـى نـورانـى بر سر گذاشته و دو گوشواره درخشان به گوشـش آويخته بود و بهشت از پرتو نور چهره اش درخشان بـود. حضرت آدم به جبرئيل گفت:حبيبـم جبـرئيل!ايـن بانـوكه از زيبايـى چهره اش بهشت نـورانـى گشته،كيست؟گفت: اوفاطمه دخترمحمد،پيامبرى استكه ازنسل تـو ميباشد كه درآخرالزمان خـواهـد آمـد.گفت:ايـن تاجـى كه برسردارد،چيست؟ پاسخ داد: شوهرش على بـن ابیطالب است. گفت: اين دو گوشواره كه بردو گوش او است،چيست؟ پاسخ داد: دوفرزندش حسـن وحسين میباشند. آدم گفت: حبيبـم!آيـا اينـان پيـش ازمـن آفـريـده شـده اند؟گفت:بلـى، اينان درعلـم مكنـون خداوند چهار هزار سال پيـش از آنكه تـو آفـريـده شـوى،وجـود داشتنـد.(22)
-پاداش عالمان :از آن حضرت نقل شده است: زنـى خـدمت حضرت زهرا شرفياب شده، عرض مى كند: مادر ناتـوانى دارم كه نسبت به مسايل نماز شبهاتى دارد. مـرا فـرستـاده است كه از شمـا بپـرسـم. حضـرت پاسخ او را داد: مجـددا سـوال ديگـرى مطـرح كـرد كه پاسخ شنيد. باز هـم سوالى ديگر تا به ده سـوال رسيد و پاسخ گرفت. زن از سؤالهاى ِبسيار ، شرمنده شده، گفت: بيش از ايـن شما را به زحمت نمـى انـدازم! حضـرت فـرمـود: هـرچه مـى خـواهـى، سـوال كن. سپـس براى تقويت روحيه وى فرمود: اگر به كسى كارى واگذار كنند، مثلا بار سنگينـى را به او بـدهند كه به ارتفاع بلندى حمل كند و در برابر صـد هزار دينار مزد بـدهند، آيا احساس خستگـى مـى كند؟ زن پاسخ داد: خير. حضرت فرمود: مـن در مقابل هر پرسشى كه جـواب مـى گـويـم، پاداشـى به مراتب بيشتر از ايـن از خـداونـد دريافت مـى كنـم. پـس سزاوارتر است از جـواب پـرسشها خسته نشـوم. آنگاه فرمود: از پدرم(ص) شنيدم كه فرمـود: در روز قيامت عالمان شيعه، در پيشگاه خداوند حاضر مى شـوند و به اندازه دانششان و كوششى كه در راه ارشاد بندگان خدا نمـوده اند،به آنان مقام و مرتبه داده مى شـود، به طورى كه به برخى از آنان يك ميليون نور مى دهند.(23)
فاطمه(سلام الله علیها) در نگاه حضرت مهدى(عجل الله تعالی فرجه الشریف)
عده اى از شيعيان درباره جانشينـى حضـرت امام حسـن عسكرى(ع) با يكـديگر اختلاف داشتنـد. در ايـن باره خـدمت حضـرت بقيه الله(عج) نـامه اى نـوشتنـد و جـريـان اختلاف را ذكـر كـردند. حضرت ضمـن پاسخ به نامه آنها فرمود: " و فى ابنة رسـول الله(ص) لى اسوه حسنه " (24) دختر رسـول خدا (فاطمه) براى مـن سرمشق و الگوى نيكويى است. حضـرت حجت بـن الحسـن العسكـرى(عج) كه جهان را بـا ظهور و احكام نورانى خـود متحـول مى كند و آنچنان حكـومتى در روى زميـن تشكيل مـى دهـد كه تا به حال ايجاد نشـده است و عدالت را در تمام كـره زميـن حاكـم مى گرداند، فاطمه(س) را الگو و اسوه خود در رفتار و برنامه حكومتى خود مى داند. آنچه گذشت جلـوه اى از سخـن معصـومان عليهم السلام در باره عظمت و جايگاه رفيع فاطمه زهرا(س) بـود. به اميـد آنكه مـورد عنايت آن حضرت واقع شـود و در جهان ابدى، ما را مشمول شفاعت خـويـش قرار دهد.
پى نوشتها :
1ـ بحار، ج43، ص54.
2ـ اعلام الـورى، فضل بـن حسـن طبرسى، تحقيق موسسه آل البيت قـم، چاپ اول، 1417، ج1، ص294.
3ـ بحـار، ج43، ص،26 / عوالـم العلوم، 1/11، ص148.
4- آل عمران /42.
5- بحـار، 43، ص24،حديث ،2 منـاقب ابـن شهر آشـوب، ج3، ص360، موسسه انتشاراتى علامه، قم.
6ـ احزاب، 23.
7- بحار،ج29، ص11.
8ـ احتجاج، ، ص321.
9 - بحار، ج 43، صص 81-82، حديث 3.
10 - بحار، ج 92، ص 196.
11 ـ زخرف، 69.
12 ـ عوالـم العلـوم، 1780/2/11 ـ 1779.
13 ـ بحـار، ج43، ص64/ عوالم، ج2،ص116.
14 ـ همان، ج43، ص105.
15 ـ بحار، ج43، ص65، حديث 580.
16 ـ سفينه البحار، ج4، ص295.
17 ـ مرآه العقول،ج5، ص315.
18 ـ بحار، ج43، ص،92/ مسنـد الامام الـرضا، ج1، ص41، حـديث 177.
19 ـ مسنـد الـرضـا، ج1، ص119، حـديث 81.
- 20 كافى، ج4، ص314، حديث 2.
21 ـ همان، ص74.
22 ـ لسان الميزان، ج3، ص346.
23 ـ همان، ص3، حديث3.
24 ـ همان، ج53، ص180
STICKY POST
فاطمه عليها سلام در انديشه امام خميني
Saturday, 25. July 2009, 05:40:10
حضرت امام خميني (ره) از فرزندان حضرت زهرا(س) است و در مکتب او پرورش يافته و عمر شريف خويش را در اهداف والاي اسلام واهل بيت(ع) سپري نموده است. هم زماني ميلاد امام خميني و ميلاد فاطمه زهرا(س) بر اهميت اين مناسبت، دو چندان، افزوده است. حضرت امام در برخي از پيام ها و سخنراني هاي خود به ترسيم و توصيف شخصيت جاودانه فاطمه زهرا(س) پرداخته اند، اما به اين نکته نيز بايد توجه داشت که آنچه بيان کرده اند تنها اشاره به بخشي از فضايل بي پايان و وصف ناشدني زهراي مرضيه(س) است، که تبيين همه آن، اصولا از قدرت بشر خارج است.اينک سخنان حضرت امام را تحت عناويني چند ، به شما خواننده گرامي تقديم مي داريم:
1- فاطمه (س) مايه افتخار
دردنيايي که درآن زندگي مي کنيم، از گذشته تا حال، انسان ها برحسب ديدگاه خود از جهان و انسان و زندگي، به اشياء يا اشخاصي افتخار مي کرده اند و آنها را مايه فخر و مباهات خود دانسته اند، اما حضرت امام، فاطمه زهرا( س) را مايه افتخار مي دانند:
الف) افتخار جهان هستي : روز پر افتخار ولادت زني [ است] که از معجزات تاريخ و افتخارات عالم وجود است.(1) " زني که عالم به او افتخار دارد."(2)
ب) افتخار خاندان وحي :" زني که افتخار خاندان وحي، و چون خورشيدي بر تارک اسلام مي درخشد."(3) " تاريخ اسلام گواه احترامات بي حد رسول خدا(ص) به اين مولود شريف است."(4)
ج) افتخار پيروان او : " براي زن ها کمال افتخار است که روزتولد حضرت صديقه را روز زن قرار داده اند، افتخار است و مسؤوليت."(5)
2- فاطمه (س) تجلي کمال است
" تمام هويت انساني در او جلوه گر است. "(6( ." تمام ابعادي که براي زن و براي يک انسان متصور است در فاطمه زهرا(س) جلوه کرده و بوده است. "(7(
" يک انسان به تمام معني انسان، تمام نسخه انسانيت ، تمام حقيقت زن، تمام حقيقت انسان، ... تمام حيثيت زن، تمام شخصيت زن ، فردا[ روز ميلاد] موجود شد."(8( ." تمام هويت هاي کمالي که در انسان متصور است و در زن تصور دارد، تمام، در اين زن است."(9( .
3- مقامات معنوي حضرت زهرا(س(
الف) " نور او قبل از خلقت بشر آفريده شده است."(10( " اصولاً رسول اکرم(ص) و ائمه( عليهم السلام) طبق رواياتي که داريم قبل از اين عالم ، انواري بوده اند در ظل عرش... و مقاماتي دارند الي ماشاءالله... چنانکه به حسب روايات اين مقامات معنوي براي حضرت زهرا(س) هم هست."(11(
ب) موجودي ملکوتي و جبروتي : " او [ فاطمه زهرا] موجود ملکوتي است که در عالم انسان ظاهر شده است، بلکه موجود الهي جبروتي در صورت يک زن ظاهر شد است."(12( " معنويات، جلوه هاي ملکوتي، جلوه هاي الهي، جلوه هاي جبروتي، جلوه هاي ملکي و ناسوتي همه در اين موجود است."(13(
ج) مجمع اوصاف انبياء(ع( :" فردا [ روز ولادت فاطمه زهرا] همچون زني متولد مي شود که تمام خاصه هاي انبياء در اوست."(14(
د) تسبيحات فاطمه زهرا بهترين تعقيبات نماز : " و ازجمله تعقيبات شريفه، تسبيحات صديقه طاهره (س) است که رسول خدا(ص) ، آن را به فاطمه (س) عطا فرمود. از حضرت صادق (ع) مرويست که اين تسبيحات در هر روز، در تعقيبات هر نمازي پيش من محبوب تر است ازهزار رکعت نماز در هر روز. (15(
و) مراوده با جبرئيل، بالاترين فضيلت زهرا(س( : " من راجع به حضرت صديقه (س) خودم را قاصر مي دانم ذکري بکنم، فقط اکتفا مي کنم به يک روايت که در کافي شريفه است و با سند معتبر نقل شده و آن روايت اين است که حضرت صادق (ع) مي فرمايد:فاطمه (س) بعد از پدرش 75 روز زنده بودند، در اين دنيا بودند و حزن و شدت بر ايشان غلبه داشت و جبرئيل امين مي آمد خدمت ايشان و به ايشان تعزيت عرض مي کرد و مسائلي از آينده نقل مي کرد.ظاهر روايت اين است که در اين 75 روز ، مراوده اي بوده است يعني رفت و آمد جبرئيل زياد بوده است و گمان ندارم که غير از طبقه اول از انبياء عظام درباره کسي اينطور وارد شده باشد... مساله آمدن جبرئيل براي کسي يک مسأله ساده نيست ، خيال نشود که جبرئيل براي هر کسي مي آيد و امکان دارد بيايد، اين يک تناسب لازم است بين روح آن کسي که جبرئيل مي خواهد بيايد و مقام جبرئيل که روح اعظم است، چه ما قائل بشويم به اين که قضيه ي تنزل جبرئيل ، به واسطه روح اعظم خود اين ولي است يا پيغمبر است، او تنزيل مي دهد او را و وارد مي کند تا مرتبه پايين، يا بگوييم که خير، حق تعالي او را مأمور مي کند که برو و اين مسايل را بگو... تا تناسب مابين روح اين کسي که جبرئيل مي آيد پيش او و بين جبرئيل که روح اعظم است نباشد، امکان ندارد اين معنا، و اين تناسب بين جبرئيل که روح اعظم است و انبياء درجه اول بوده است مثل رسول خدا و موسي و عيسي و ابراهيم و امثال اينها، بين همه کس نبوده است... در هر صورت من اين شرافت و فضيلت را از همه فضايلي که براي حضرت زهرا ذکر کرده اند، با اين که آنها هم فضايل بزرگي است، اين فضيلت را من بالاتر از همه مي دانم... و اين از فضايلي است که مختص حضرت صديقه (س) است. " (16)
ز) صحيفه فاطمية : نتيجه رفت و آمدهاي بسيار جبرئيل و گفتگوي با فاطمه زهراء، جمع مطالبي در مجموعه اي شد که صحيفه فاطميه خوانده مي شد. " ما مفتخريم که ادعيه حيات بخش که او را قرآن صاعد مي خوانند از ائمه معصومين ما است، مناجات شعبانيه امامان و دعاي عرفات حسين بن علي( عليهما السلام)، و صحيفه سجاديه ، اين زبور آل محمد و صحيفه فاطميه که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالي به زهراي مرضيه است، از ماست."(17) " درظرف 75 روز جبرئيل امين رفت و آمد داشته است و مسائل را در آتيه اي که واقع مي شده ، مسائل را ذکر کرده است و حضرت امير هم آنها را نوشته است، کاتب وحي بوده است حضرت امير، همان طوري که کاتب وحي رسول خدا بوده است والبته وحي به معناي آوردن احکام، تمام شد به رفتن رسول اکرم، کاتب وحي حضرت صديقه دراين 75 روز بوده است. "(18) " و شايد يکي از مسائلي که گفته است راجع به مسائلي است که در عهد ذريه بلند پايه او حضرت صاحب ( عج) است . براي او ذکر کرده است، که مسائل ايران جزء آن مسائل باشد، ما نمي دانيم ، ممکن است". (19)
3- پرورش يافتگان مکتب زهرا(س)
" اين خانه کوچک فاطمه(س) و اين افرادي که در آن خانه تربيت شدند که به حسب عدد، چهار پنج نفر بودند و به حسب واقع، تمام قدرت حق تعالي را تجلي دادند، خدمت هايي کردند که ما را و شما را و همه بشر را به اعجاب در آورده است. "(20( " زني که در حجره اي کوچک و خانه اي محقر، انسانهايي تربيت کرد که نورشان از بسيط خاک تا آن سوي افلاک و از عالم ملک تا آن سوي ملکوت اعلي مي درخشيد، صلوات و سلام خداوند تعالي براين حجره محقري که جلوه گاه نورعظمت الهي و پرورشگاه زبدگان اولاد آدم است. " (21( " در ناحيه معنويات ، آنقدر در مرتبه بالا بودند که دست ملکوتي ها هم به آن نمي رسيد و در جنبه هاي تربيتي آنقدر بوده است که هر چه انسان مي بيند برکات در بلاد مسلمين هست و خصوصا در مثل بلاد ماها، اينها از برکت آنهاست. (22( " زني که دخترش در مقابل حکومت هاي جبار ايستاد و آن خطبه را خواند." (23(
4- لزوم تشکيل حکومت اسلامي
" ما براي اينکه وحدت امت اسلام را تأمين کنيم ، براي اين که وطن اسلام را از تصرف و نفوذ استعمارگران و دولت هاي دست نشانده آنها خارج و آزاد کنيم راهي نداريم جز اينکه تشکيل حکومت بدهيم... چنانکه حضرت زهرا سلام الله عليها در خطبه خود مي فرمايد که امامت براي حفظ نظام و تبديل افتراق مسلمين به اتحاد است."(24(
5- زهرا(س) الگوي زندگي
"الگو ، حضرت زهرا است، الگو پيغمبر اسلام است. "(25( " ما بايد تبعيت کنيم و زندگي خود را براي آنها قرار دهيم."(26( " ما بايد سرمشق از اين خاندان بگيريم، بانوان ما از بانوانشان و مردان ما، از مردانشان، بلکه همه، از همه آنها، آنها زندگي خودشان را وقف کردند از براي طرفداري مظلومين و احياي سنت الهي."(27( " اين خاندان... براي ملت ها و مستضعفين قيام کردند در مقابل کساني که مي خواستند مستضعفين را از بين ببرند."(28( " خطبه فاطمه زهرا سلام الله عليها در مقابل حکومت و قيام اميرالمؤمنين و صبر اميرالمؤمنين و... فداکاري دو فرزندعزيزش... اسلام را زنده کردند و براي ما و شما برادرهاي عزيز الگو شدند... ما هم الگوي آنها را، تبعيت از آنها را مي پذيريم."(29( " همه بايد به او( حضرت زهرا سلام الله عليها ) اقتدا کنيم و همه بايد دستورمان از اسلام را به وسيله او و فرزندان او بگيريم و همان طوري که او بوده است باشيم ."(30(
6- ميلاد حضرت زهرا(س(
" اگرروزي بايد روز زن باشد، چه روزي والاتر و افتخارآميزتراز روز ولادت با سعادت فاطمه زهرا سلام الله عليها است. "(31( " روز ولادت سرتاسر سعادت صديقه طاهره را که والاترين روز براي انتخاب روز زن است، به ملت شريف ايران، خصوصا زنان محترم ، تبريک و تهنيت عرض مي کنم."(32( " مبارک باد بر ملت عظيم الشان ايران به ويژه زنان بزرگوار، روز مبارک زن، روز شرافتمند عنصر تابناکي که زيربناي فضيلت هاي انساني و ارزش هاي والاي خليفة الله در جهان است. "(33(
7- ناتواني از درک و ترسيم شخصيت فاطمه زهرا(س(
" فاطمه زهرا زني است که افتخار خاندان وحي مي باشد و چون خورشيدي بر تارک اسلام عزيز مي درخشد، زني که فضايل او همطراز فضايل بي نهايت پيغمبر اکرم و خاندان عصمت و طهارت بود، زني که هر کس با هر بينش درباره او گفتاري دارد و از عهده ستايش او برنيامده، که احاديثي که از خاندان وحي رسيده به اندازه فهم مستمعان بوده و دريا را در کوزه اي نتوان گنجاند و ديگران هر چه گفته اند به مقدار فهم خود بوده، نه به اندازه مرتبت او، پس اولي آنکه ازاين وادي شگفت درگذريم."(35(
پي نوشتها:
1- صحيفه نور ، ج 16، ص 125، چاپ وزارت ارشاد اسلامي.
2- همان، ج 6، ص 187.
3- همان، ج 12، ص 72.
4- همان، ج 14، ص 201.
5- همان، ج 19، ص 278.
6- همان، ج 6، ص 194.
7- همان، ج 6، ص 185.
8 و9- همان.
10- به گفتار علامه اميني درباره فاطمه زهرا، ص 39 و 107 مراجعه شود.
11- ولايت فقيه، ص 58، انتشارات آزادي قم.
12 و 13- صحيفه نور، ج 6، ص 185.
14- همان.
15- همان، ص 408.
16- صحيفه نور، ج 19، ص 278.
17- وصيت نامه سياسي ، الهي امام (ره).
18- صحيفه نور، ج 19، ص 278.
19- همان.
20- همان، ج 16، ص 167.
21- همان، ص 125.
22- همان، ج 17، ص 216.
23- همان، ج 6، ص 187.
24- ولايت فقيه، ص 36.
25- صحيفه نور، ج 7، ص 17.
26 و 27 و 28- همان، ج 5، ص 283.
29- همان، ج 16، ص 67.
30- همان، ج 19، ص 120.
31- همان، ج 12، ص 72.
32- همان، ج 14، ص 201.
33- همان، ج 16، ص 125.
34- همان، ج 12، ص 72
STICKY POST
سيماى حضرت فاطمه عليهاالسلام در روز قيامت
Saturday, 25. July 2009, 05:38:02
چهره مقدس و ملكـوتى فاطمه زهرا عليهاالسلام در تاريخ اسلام آنقدر تابناك و روشـن است كه چنـدان به تحقيق و بـررسـى نياز نـدارد، اما با تـوجه به ايام شهادت آن بزرگوار شايسته است اندكى درباره فضايل حضـرتـش گفتگـو كنيـم. بـر ايـن اسـاس، به سـراغ روايات نـورانـى معصـومان عليهم السلام مـىرويـم تا بـا مقام و جايگاه آن حضـرت در قيامت آشنا شويم.
كيفيت برانگيخته شدن
برانگيخته شـدن و رستاخيز از لحظات بسيار سخت و وحشتناك آينـده بشر است، زمانى كه معصـومين عليهمالسلام همـواره بدان مىانديشند و گاه از خوف آن بيهوش مىشدند. فاطمه صلوات الله عليها نيز چنيـن بود و بيشتر به آن زمان مـىانديشيد.فكر زنده شدن، عريان بـودن انسانها در قيامت، عرضه شـدن به محضـر عدل الهى و... او را در انـدوه فـرو مـىبـرد. اميـرمـومنـان علـى عليه السلام مـیفـرمـايند:"روزى پيامبر خـدا صلي الله عليه و آله بـر فاطمه عليهاالسلام وارد شـد و او را انـدوهناك يـافت. فـرمـود: دختـرم! چـرا انـدوهگينى؟ اميـرمـومنـان علـى عليه السلام مـىفـرمـايند: "روزى پيامبر خـدا صلي الله عليه و آله بـر فاطمه عليهاالسلام وارد شـد و او را انـدوهناك يـافت. فـرمـود: دختـرم! چـرا انـدوهگينى؟ فاطمه عليهاالسلام پاسخ داد: پدر جان! ياد قيامت و برهنه محشـور شدن مردم در آن روز، رنجم مىدهد.فاطمه عليهاالسلام پاسخ داد: پدر جان! ياد قيامت و برهنه محشـور شدن مردم در آن روز، رنجم مىدهد.پيامبر صلي الله عليه و آله فرمـود: آرى دخترم! آن روز، روز بزرگـى است. اما جبرئيل از سوى خداوند برايم خبر آورد مـن اولين كسى هستم كه برانگيخته مىشـوم. سپس ابراهيـم و آنگاه همسرت على بـن ابىطالب. پـس از آن، خـداونـد جبـرئيل را همـراه هفتاد هزار فـرشته به سـوى تـو مىفرستد. وى هفت گنبد از نـور بر فراز آرامگاهت برقرار میسازد.آنگـاه اسـرافيل لبـاسهاى بهشتـى بـرايت مـىآورد و تـو آنها را مـىپـوشـى. فـرشته ديگرى به نام زوقائيل مركبـى از نـور بـرايت مىآورد كه مهارش از مرواريد درخشان و جهازش از طلاست. تـو بر آن مركب سـوار مىشـوى و زوقائيل آن را هدايت مـىكنـد. در ايـن حال هفتاد هزار فرشته با پرچمهاى تسبيح پيشاپيـش تـو راه مىروند.اندكـى كه رفتـى، هفتاد هزار حـورالعيـن در حالى كه شادمانند و ديدارت را به يكـديگر بشارت مىدهند، به استقبالت مـىشتابند. به دست هر يك از حـوريان منقلـى از نـور است كه بـوى عود از آن بـرمىخيزد... آنها در طرف راستت قرار گرفته، همراهت حركت مـىكنند. فاطمه جان، هنگامى كه به وسط جمعيت حاضـر در قيامت مـىرسى، كسـى از زير عرش پـروردگار به گـونهاى كه تمام مردم صدايش را بشنوند، فرياد مـىزنـد: چشمها را فـرو پوشانيد و نظرها را پايين افكنيد تا صـديقه فـاطمه، دخت پيـامبـر صلي الله و عليه و آله و همـراهـانـش عبـور كننـد.هنگامـى كه به همان انـدازه از آرامگاهت دور شـدى، مريـم دختـر عمران همراه هفتاد هزار حـورالعيـن به استقبالت مـىآيد و بر تـو سلام مىگـويد. آنها سمت چپت قرار مىگيرند و همراهت حركت مىكنند. آنگـاه مادرت خـديجه، اوليـن زنـى كه به خـدا و رسـول او ايمان آورد، همراه هفتاد هزار فرشته كه پرچمهاى تكبير در دست دارنـد، به استقبالت مىآيند. وقتـى به جمع انسانها نزديك شدى، حـواء با هفتاد هزار حـورالعيـن به همراه آسيه دختر مزاحـم نزدت مىآيد و با تـو رهسپار مـىشـود.
حضـور فاطمه در ميان مردم
فاطمه جان، هنگامى كه به وسط جمعيت حاضـر در قيامت مـىرسى، كسـى از زير عرش پـروردگار به گـونهاى كه تمام مردم صدايش را بشنوند، فرياد مـىزنـد: چشمها را فـرو پوشانيد و نظرها را پايين افكنيد تا صـديقه فـاطمه، دخت پيـامبـر صلي الله و عليه و آله و همـراهـانـش عبـور كننـد.پـس در آن هنگـام هيچ كـس جز ابـراهيـم خليل الـرحمان و علـى بـن ابـى طـالب عليهماالسلام و... به تـو نگـاه نمـیكنند.جابربـن عبدالله انصارى نيز در حديثى از پيامبر خدا صلى الله و عليه و آله اين حضور را چنين توصيف مىكند:روز قيامت دختـرم فاطمه بـر مركبـى از مـركبهاى بهشت وارد عرصه محشر مـىشـود. مهار آن مركب از مرواريـد درخشان، چهار پايـش از زمرد سبز، دنبالهاش از مشك بهشتى و چشمانـش از ياقوت سرخ است و بر آن گنبدى از نور قرار دارد كه بيرون آن از درونـش و درون آن از بيرونـش نمايان است. فضاى داخل آن گنبـد انـوار عفـو الهى و خارج آن پرتـو رحمت خـدايـى است. بر فرازش تاجـى از نـور ديـده مـىشـود كه هفتاد پايه از در و ياقـوت دارد كه هماننـد ستارگان درخشان نور می افشانند.در هر يك از دو سمت راست و چپ آن مركب هفتاد هزار فرشته به چشـم مـىخـورد. جبرئيل مهار آن را در دست دارد و با صـداى بلند نـدا مىكند: نگاه خود فراسوى خويش گيريد و نظرها پايين افكنيد. ايـن فـاطمه دختـر محمـد است كه عبـور مـىكنـد. در ايـن هنگام، حتـى پيامبـران و انبيـا و صـديقيـن و شهدا همگـى از ادب ديـده فـرو مىگيـرند تا فاطمه صلوات الله عليها عبـور مـىكنـد و در مقابل عرش پـروردگارش قرار مىگيرد. در هر يك از دو سمت راست و چپ آن مركب هفتاد هزار فرشته به چشـم مـىخـورد. جبرئيل مهار آن را در دست دارد و با صـداى بلند نـدا مىكند: نگاه خود فراسوى خويش گيريد و نظرها پايين افكنيد. ايـن فـاطمه دختـر محمـد است كه عبـور مـىكنـد. در ايـن هنگام، حتـى پيامبـران و انبيـا و صـديقيـن و شهدا همگـى از ادب ديـده فـرو مىگيـرند تا فاطمه صلوات الله عليها عبـور مـىكنـدودرمقابل عرش پـروردگارش قرار میگيرد.
منبرى از نور براى فاطمه عليهاالسلام
در ادامه گفتگوى پيامبر صلي الله و عليه و آله با دختر گرامىاش درباره چگـونگـى حضـور وى در عرصه قيامت، چنيـن مىخـوانيـم: سپـس منبرى از نـور برايت برقرار مـىسازنـد كه هفت پله دارد و بيـن هر پلهاى تا پله ديگر صفهايـى از فرشتگان قرار گرفتهانـد كه در دستشان پـرچمهاى نـور است. همچنين در طرف چپ و راست منبـر حـورالعيـن صف مـىكشنـد.آنگاه كه بر بالاى منبر قرار مىگيرى، جبرئيل مىآيد و مىگـويد: اى فـاطمه! آنچه مـايلـى از خـدا بخـواه.
شكايت در دادگاه عدل الهى
اوليـن درخواست فاطمه عليهاالسلام در روز قيامت، پس از عبور از برابر خلق، شكايت از ستمگران است.جابربـن عبـدالله انصارى از پيامبـر اكرم صلي الله عليه و آله چنيـن نقل مىكنـد: هنگامـى كه فاطمه در مقابل عرش پروردگار قرار مىگيرد، خـود را از مركب به زير انداخته، اظهار مىدارد: الهى و سيـدى، ميان من و كسـى كه مرا آزرده و بـر مـن ستـم روا داشته، داورى كـن. خـدايـا! بيـن مـن و قـاتل فـرزنـدم، حكـم كن... جابربـن عبـدالله انصارى از پيامبـر اكرم صلي الله عليه و آله چنيـن نقل مىكنـد: هنگامـى كه فاطمه در مقابل عرش پروردگار قرار مىگيرد، خـود را از مركب به زير انداخته، اظهار مىدارد: الهى و سيـدى، ميان من و كسـى كه مرا آزرده و بـر مـن ستـم روا داشته، داورى كـن. خـدايـا! بيـن مـن و قـاتل فـرزنـدم، حكـم كن...بر اساس روايتـى ديگر، پيامبـر اكرم صلي الله عليه و آله فرمـود: دختـرم فاطمه در حالـى كه پيـراهنهاى خـونيـن در دست دارد، وارد محشـر مـىشـود. پـايهاى از پـايههـاى عرش را در دست مـىگيـرد و مـىگـويد: «يا عدل، يا جبار، احكم بينى و بيـن قاتل ولدى»؛ اى خداى عادل و غالب، بيـن مـن و قـاتل فـرزنـدم داورى كـن.قـال:« فيحكـم لابنتـى و رب الكعبه» به خـداى كعبه سـوگنـد، به شكـايت دختـرم رسيـدگـى مـىشـود و حكـم الهى صـادر مـیگـــردد.
ديدار حسن و حسين عليهماالسلام
دومين خـواسته فاطمه عليهاالسلام در روز قيامت از خداوند چنيـن است: خدايا! حسن و حسين را به من بنمايان.در اين لحظه، امام حسـن و امام حسيـن عليهماالسلام به سوى فاطمه صلوات الله عليها مىروند، در حالـى كه از رگهاى بريده حسيـن عليه السلام خـون فـوران مـیكنـد.پيامبر خـدا صلي الله عليه و آله مىفرمايد: هنگامى كه به فاطمه گفته مـىشـود وارد بهشت شو، مىگـويد: هرگز وارد نمـىشـوم تا بدانـم پـس از مـن با فرزندانم چه كردند؟به وى گفته مـىشـود: به وسط قيـامت نگـاه كـن.پـس بدان سمت مىنگرد و فرزندش حسيـن را مىبيند كه ايستاده و سر در بـدن نـدارد. دخت پيـامبـر صلي الله عليه و آله نـاله و فـريـاد سـر مـىدهـد.فرشتگان نيز(با ديـدن ايـن منظره) ناله و فرياد بـرمـىآورنـد.امام باقر عليه السلام مىفرمايد: هنگامى كه فاطمه به در بهشت مـىرسـد، به پشت سـرش مىنگرد. نـدا مـىرسـد: اى دختـر حبيب! اينك كه دستـور دادهام به بهشت بروى، نگران چه هستى؟ فاطمه صلوات الله عليها جـواب مىدهد: اى پـروردگار! دوست دارم در چنيـن روزى با پذيـرش شفاعتـم، مقام و منزلتم معلوم شود. ندا مـىرسـد: اى دختر حبيبـم! برگرد و به مردم بنگر و هر كه در قلبـش دوستى تو يا يكى از فرزندانت نهفته است داخل بهشت گردان.امام صادق عليه السلام مىفرمايد: حسيـن بـن على عليهماالسلام در حالى كه سر مقدسـش را در دست دارد، مـىآيـد. فـاطمه عليهاالسلام بـا ديـدن ايـن منظره نـالهاى جانسـوز سر مىدهد. در ايـن لحظه، هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسل و بنده مومنى نيست مگر آن كه به حال او مىگريد.در ايـن موقعيت، خداوند به خشـم آمده، به آتشـى به نام «هبهب» كه هزار سال در آن دميده شده تا سياه گشته و هيچ آسـودگـى در آن راه نمىيابد و هيچ اندوهى از آنجا بيرون نمىرود، دستـور مـىدهد كشندگان حسيـن بـن على را برگير و جمع كـن... آتش به فرمان پروردگار عمل كرده، همه آنها را برمیچيند...
شفـاعت بـراى دوستان اهلبيت عليهم السلام
سـوميـن درخـواست فاطمه صلوات الله عليها در روز قيامت از پـروردگـار، شفـاعت از دوستان و پيروان اهلبيت عليهم السلام است كه مـورد قبـول حق قرار مـىگيـرد و دوستـان و پيـروانـش را مـورد شفاعت قـرار مـىدهـد. امام باقر عليه السلام مىفرمايد: هنگامى كه فاطمه به در بهشت مـىرسـد، به پشت سـرش مىنگرد. نـدا مـىرسـد: اى دختـر حبيب! اينك كه دستـور دادهام به بهشت بروى، نگران چه هستى؟ فاطمه صلوات الله عليها جـواب مىدهد: اى پـروردگار! دوست دارم در چنيـن روزى با پذيـرش شفاعتـم، مقام و منزلتم معلوم شود. ندا مـىرسـد: فاطمه! راست گفتـى، مـن تـو را فاطمه ناميدم و به وسيله تـو، دوستان و پيروانت و دوستان فرزندانت و پيروانشان را از آتـش دور گردانيـدم. وعده مـن حق است و هرگز تخلف نمـىكنـم.ندا مـىرسـد: اى دختر حبيبـم! برگرد و به مردم بنگر و هر كه در قلبـش دوستى تو يا يكى از فرزندانت نهفته است داخل بهشت گردان.امام باقـر عليه السلام در روايتـى ديگـر مـىفـرمايـد: در روز قيامت بـر پيشانى هر فردى، مـومـن يا كافر نـوشته شده است. پـس به يكى از محبـان اهلبيت عليهم السلام كه گنـاهـانـش زيـاد است دستـور داده مىشود به جهنـم برده شود. در آن هنگام، فاطمه عليهاالسلام ميان دو چشمـش را مىخواند كه نوشته شده است: دوستدار اهلبيت. پـس به خدا عرضه مىدارد: الهى و سيدى! تـو مرا فاطمه ناميدى و دوستان و فرزندانـم را به وسيله مـن از آتش دور ساختى و وعده تو حق است و هرگز وعدهات را زير پا نمىنهى.ندا مـىرسـد: فاطمه! راست گفتـى، مـن تـو را فاطمه ناميدم و به وسيله تـو، دوستان و پيروانت و دوستان فرزندانت و پيروانشان را از آتـش دور گردانيـدم. وعده مـن حق است و هرگز تخلف نمـىكنـم.اين كه مـىبينـى دستـور دادم بندهام را به دوزخ برند، بديـن جهت بـود كه دربارهاش شفاعت كنـى و شفاعتت را بپذيـرم تا فـرشتگان، پيامبـران، رسـولان و همه مردم از منزلت و مقامت آگاهـى يابنـد.حال بنگر،دست هركه برپيشانىاش«مـومـن»نـوشته شده،بگيروبه بهشت ببر.
شفاعت دوستان فاطمه از ديگران
عظمت و مقام حضـرت فاطمه صلوات الله عليها در روز قيامت چنان است كه خـداونـد به خاطـر فاطمه به دوستـان آن حضـرت نيز مقام شفاعت مـىدهـد.امام باقر عليه السلام به جابر فـرمـود: جابـر! به خـدا سـوگنـد، فاطمه عليهاالسلام با شفاعت خـود در آن روز شيعيان و دوستـانـش را از ميان اهل محشـر جدا مىسازد. چنان كه كبـوتر دانه خـوب را از دانه بد جدا مىكند. عظمت و مقام حضـرت فاطمه صلوات الله عليها در روز قيامت چنان است كه خـداونـد به خاطـر فاطمه به دوستـان آن حضـرت نيز مقام شفاعت مـىدهـد.هنگامى كه شيعيان فاطمه همراه وى به در بهشت مـىرسند، خداوند در دلشان مـىافكند كه به پشت سـر بنگـرند. وقتـى چنيـن كنند، نـدا مـىرسـد: دوستـان مـن! اكنـون كه شفـاعت فـاطمه را در حق شمــا پذيرفتم، نگران چه هستيد؟آنان عرضه مـىدارنـد: پـروردگارا! ما نيز دوست داريـم در چنيـن روزى مقـام و منزلت مـا بـراى ديگـران آشكـار شود.ندا مىرسد: دوستانـم! برگرديد و بنگريد و هر كه به خاطر دوستى فاطمه شما را دوست داشت ونيزهـركه بخـاطـرمحبت فـاطمه به شماغذا،لباس ياآب داده وياغيبتـى راازشمادورگردانيـده،همراه خودوارد بهشت كنيد.
به سوى بهشت
حضرت فاطمه عليهاالسلام، پـس از شفاعت از دوستان خود و فرزندانـش و رسيدگى به شكايتـش در دادگاه عدل الهى به فرمان خدا، با جلال و شكـوه خاصى وارد بهشت مىشـود. پيامبـر اكرم صلوات الله عليه مـىفرمايـد: روز قيامت دخترم فاطمه در حالـى كه لباسهاى اهـدايـى خـداونـد را كه با آب حيات آميخته شده، پـوشيده، محشور مـىشـود و همه مردم از مشاهده ايـن كـرامت تعجب مـىكننـد.آنگـاه لبـاسـى از لبـاسهاى بهشت بـر وى پـوشانده مـىشـود. بر هزار حله بهشتـى براى او با خط سبز چنيـن نوشته شده است: دختر پيامبر را به بهترين شكل ممكـن و كاملترين هيبت و تمامترين كرامت و بيشتريـن بهره وارد بهشت سازيـد.پـس،فـاطمه سلام الله عليهارابفـرمـان پـروردگـاردركمـال عظمت وشكـوه،درحالیكه پيرامونـش هفتادهزاركنيزقرارگرفته،به بهشت میبرند.
استقبال حوريان بهشتى
رسـول خدا صلي الله عليه و آله به فاطمه عليهاالسلام فرمـود: هنگامى كه به در بهشت مىرسـى، دوازده هزار حـوريه، كه تاكنـون به ملاقات كسى نرفته و نخـواهند رفت در حالـى كه مشعلهاى نـورانى به دست دارنـد و بر شترانـى از نـور كه جهازهايشان از طلاى زرد و ياقـوت سـرخ و مهارهايشـان از لولو و مرواريد درخشان است سـوارند، به استقبالت مىشتابند.پـس وقتى داخل بهشت شدى، بهشتيان به يكديگر ورودت را بشارت خـواهند داد و براى شيعيانت سفرههايى از گـوهر، كه بر پايههايى از نـور برقرار ساختهاند، آماده مىسازند و در حالـى كه هنـوز ساير مردم گـرفتـار حسـابـرسـىانـد، آنـان از غذاهـاى بهشتـى مـىخـورنـد.
اولين سخن فاطمه در بهشت
سلمـان فـارسـى از پيـامبـر اسلام صلي الله عليه و آله چنيـن روايت كرده است:هنگامى كه فاطمه داخل بهشت مـىشـود و آنچه خـداونـد برايـش مهيا كـرده، مـىبينـد، ايـن آيه را تلاوت مـىكند:«بسـم الله الرحمـن الـرحيـم الحمـدلله الذى اذهب عناالحزن ان ربنا لغفـور شكور الذى احلنا دارالمقامه مـن فضله لايمسنا فيها نصب ولا يمسنا فيها لغوب»؛ ستـايـش و سپـاس ويژه خـدايـى است كه اندوهمان را زدود. همانا پروردگار ما آمرزنده و پاداش دهنـده است. پروردگارى كه در سايه بخشـش خود ما را به بهشت و اقامتگاه هميشگىمان فرود آورد. مـا در آن جـا بـا رنج و ملالـى رو به رو نمـىشـويم. تسنيـم، چشمهاى است كه خـداونـد آن را به فـاطمه عليهاالسلام دختـر پيـامبـر صلي الله و عليه و آله و همســـــر على بن ابى طالب عليه السلام بخشيد و از پاى ستـون خيمه فاطمه جارى مىشود. آب آن چشمه چنـان گـواراست كه به سـردى كـافـور و طعم زنجفيل و عطر مُشك شباهت دارد... .
نـورانـى شـدن بهشت از نـور فاطمه زهرا عليهاالسلام
ابـن شهرآشوب مىنويسد: در بسيارى از كتابها، از جمله كشف ثعلبى و فضائل ابـوالسعادات، در معناى ايـن آيه «لايـرون فيها شمسـا ولا زمهريـرا»؛ (و نمـىبيننـد در بهشت نه آفتـاب و نه سـرمايـى را) آوردهانـد كه ابـن عبـاس گفت: چنـان كه بهشتيان در بهشت هستنـد، ناگاه نورى مـىبينند كه باغهاى بهشت را نـورانـى كرد.اهل بهشت اظهار مـىدارند: خـدايا! تـو در كتابـى كه بر پيامبرت فرستادى، فرمـودى:«لايرون فيها شمسا»؛ "بهشتيان در بهشت خورشيدى نخـواهند ديد." نـدا مـىرسـد: ايـن، نـور آفتاب و ماه نيست، بلكه علـى و فاطمه از چيزى تعجب كرده و خنديدند و از نور آن دو، بهشت روشـن گرديد.
زيارت انبيا از فاطمه زهرا سلام الله عليها در بهشت
آنگاه كه همه انبيا و اولياى خـدا وارد بهشت شـدند، آهنگ ديدار دختر پيامبر خدا مـىكنند. رسـول خدا صلي الله و عليه و آله به فاطمه فرمـود: هرگاه اولياى خـدا در بهشت مستقـر گرديـدنـد، از آدم گـرفته تا سايـر انبيا همه به ديدارت مىشتابند.
عنايات خداوند به فاطمه عليهاالسلام در بهشت
پروردگار منّان به فاطمه زهرا سلام الله عليها در بهشت عناياتـى ويژه خـواهـد داشت. بخشـى از آن عنـايـات چنيـن است:
1ـ خانههاى بهشتى : پيامبرخدا صلي الله عليه و آله فرمـود: هنگامى كه مرا به معراج بردند و داخل بهشت شدم، به قصر فاطمه رسيدم. درون آن هفتاد قصر بـود كه تمام در و ديـوار و طاقهايـش از دانههاى مرواريد سرخ ساخته شده، همه آنها به يك شكل زينت داده شده بود.
2ـ همنشينى با پيامبر صلي الله و عليه و آله : پيامبر اكرم صلي الله و عليه و آله به حضرت على عليه السلام فرمـود: يا على! تـو و دخترم فاطمه در بهشت در قصر من همنشين مـن هستيد. سپس ايـن آيه را تلاوت فرمود: "بـرادران بـر تختهاى بهشتـى رو به روى هـم مـىنشينند."
3 ـ درجه وسيله : رسـول خدا صلي الله و عليه و آله فرمـود: فِى الجَنَّةِ دَرَجَةٌ تُدعَى الـوَسيلَةُ فَاِذَا سَاَلتُـم اللهَ فَاساَلُوا لِـىَ الوَسِيلَةَ قَالُـوا يَا رَسُـولَ اللهِ مَـن يَسكُـنُ مَعَكَ فِيها؟ قَالَ علـىً و فـاطمةُ و الحَسَـنُ و الحُسَيـنُ. در بهشت درجهاى به نام «وسيله» است. هـرگاه خـواستيـد، هنگام دعا، چيزى بـرايـم بخواهيد، مقام وسيله راازخـداوندخـواستارشـويد.گفتنـد:يارسـولالله!چه كسـانـى درايـن درجه(مخصـوص)بـاشماهمنشيـن خـواهنـدبـود؟فـرمـود:علـى،فـاطمه،حسـن وحسين.علامه امينـى درمنقبت بيست وششـم مـینـويسـد:ازمناقب حضرت زهراعليهاالسلام همراه بودن اوباپدروهمسروفرندانـش دردرجة الـوسيله است.آنجاپايتخت عظمت حضرت حق تبارك وتعالى است وجزپنج تـن عليهم السلام هيچيك ازانبياواوليا ومرسلين وصـالحـان وفـرشتگـان مقـرب كسـى بـدان راه نمـی يـابد.
4 ـ سكونت در حظيرة القدس : سيوطى در مسند مىنـويسد: «اِنَّ فاطمَةَ و علياً و الحسـنَ و الحسيـنَ فِى حَظِيرَةِ القُدسِ فِى قُبَّةٍ بَيضَاء سَقفُها عَرشُ الرَّحمـنِ»؛ فاطمه و على و حسـن و حسيـن در جايگاهـى بهشتـى به نام «حظيرة القدس» در زير گنبـدى سفيـد به سـرمـىبـرنـد كه سقف آن عرش پـروردگـــار است.پيامبرخدا صلي الله و عليه و آله فرمود: در قيامت، جايگاه من و على و فاطمه و حسـن و حسيـن سـرايـى زيـر عرش پـروردگار است.نـويسنـده خصايص فاطمه، ضمـن بيانـى مفصل درباره حظيـرة القـدس، مـىنـويسـد: والاتـريـن جـايگـاههـا در بهشت حظيـرة القــدس است.
5 ـ بخشيـدن چشمه تسنيـم به فاطمه عليهاالسلام : طبرى از همام بـن ابى على چنيـن نقل مىكند: به كعب الحبر گفتـم: نظرت دربـاره شيعيـان علـى بـن ابـى طـالب عليه السلام چيست؟گفت: اى همام! مـن اوصافشـان را در كتـاب خـدا مـىيابـم. اينان پيروان خـدا و پيامبـرش و ياران ديـن او و پيروان ولـىاش شمرده مىشوند. اينان بندگان ويژه خدا و برگزيـدگان اوينـد. خـدا آنها را براى دينـش بـرگزيـد و بـراى بهشت خـويـش آفـريد. جايگاهشان در فـردوس اعلاى بهشت است. در خيمهاى كه اتاقهايـى از مرواريد درخشان دارد، زندگى مىكنند. آنان از مقربيـن ابرارند و سـرانجـام از جـام «رحيق مختـوم» مـىنـوشند. رحيق مختـوم چشمهاى است كه به آن «تسنيـم» گفته مىشـود و هيچ كـس جز آنها از آن چشمه استفاده نخواهد كرد. تسنيـم، چشمهاى است كه خـداونـد آن را به فـاطمه عليهاالسلام دختـر پيـامبـر صلي الله و عليه و آله و همســـــر على بن ابى طالب عليه السلام بخشيد و از پاى ستـون خيمه فاطمه جارى مىشود. آب آن چشمه چنـان گـواراست كه به سـردى كـافـور و طعم زنجفيل و عطر مُشك شباهت دارد. خدايا ما را از شفاعت آن دُر گرانبها بىنصيب مگذار.
"مقاله از آقاي محمدجواد طبسى - با كمى تلخيص"
STICKY POST
پرتوي از فضايل اميرالمومنين از منظر اهل سنت
Saturday, 25. July 2009, 05:36:09
" اي سروران من ، در مقام ثنا و ستايش شما توان آن را ندارم كه فضائلتان را به شماره آورم و درمدحتان به عمق عظمت شما نمي رسم ." ( فرازي از زيارت جامعه كبيره ) اميرالمؤمنين (ع) مظهرالعجائب و معجزه بزرگ الهي است كه عقل ها درشناخت وجوه وجود مقدسش حيرانند و دوست و دشمن مديحه سراي حضرتش مي باشند. ابن ابي الحديد ، دانشمند سني مذهب وشارح نهج البلاغه در توصيف اميرالمؤمنين مي نويسد: چه گويم درباره مردي كه حتي دشمنان و ستيزگران با او هم ، سر به آستان فضائلش فرود آورده اند و انكار مناقب و كتمان فضائل او را تاب نياوردند، ( سپس با اشاره به مطالب قبلي خود ادامه مي دهد) و تو دانستي كه بني اميه ( و به ويژه معاويه) چون به حكومت اسلامي در شرق و غرب زمين چيره شدند، به هر نيرنگي در خاموش كردن نورعلي بن ابي طالب كوشيدند و حقايق را برعليه او تحريف كردند، عيب هايي براي او جعل و بر روي منابرلعنش كردند، مدح گويان او را تهديد كردند ، به حبس كشيدند ، كشتند و از نقل رواياتي كه حاوي فضائل و مايه بلند آوازگي او مي شد جلوگيري نمودند، تا آنجا كه اجازه نمي دادند نام او بر كسي نهاده شود، اما اين حيله ها جز بر والايي و سرافرازي او نيفزود، همچون مشك كه هر چه بر آن سرپوش نهند، بويش بپيچد و چنان خورشيد كه چهره اش با كف دستي پوشيده نگردد و چون روز روشن كه اگر چشم برآن ببندي، ديدگان بسياري آن را مي بيند.(1) معاويه يكي از ياران نزديك اميرالمؤمنين (ع) را به حضور خواست و از او خواست تا علي(ع) را توصيف كند. آن شخص كه " ضرارة بن ضمرة " نام داشت، در حضور دشمن كينه توز اميرالمؤمنين (ع) در وصف آن حضرت چنين گفت:" به خدا سوگند كه او بسيار دورانديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مي گفت و با قاطعيت كارها را به سرانجام مي رساند. علم از جوانب وجودش مي جوشيد و حكمت از زبانش فرو مي ريخت . از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايي آن مانوس بود. بسياراشك مي ريخت و فراوان مي انديشيد. لباس زبر و سخت و غذاي فقيرانه را مي پسنديد، در ميان ما همچون يكي از ما بود. اگر چيزي درخواست مي كرديم مي پذيرفت و اگراز او دعوتي مي نموديم قدم رنجه مي نمود. با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را به خود نزديك مي ساخت ، چندان باهيبت بود كه در حضورش جرات سخن گفتن نداشتيم. آن بزگوار، اهل ديانت را بزرگ مي شمرد و بينوايان را به خود نزديك مي ساخت. نه نيرومند به باطل در او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه به عبادت ايستاده بود و در تاريكي فراگير شب ، دست به محاسن گرفته و چون مارگزيده به خود مي پيچيد و چون مصيبت زده مي گريست و مي گفت: اي دنيا، ديگري را بفريب. آيا به من رو كرده اي؟ هيهات كه من سه طلاقه ات كرده ام و بازگشتي در آن نيست. عمرت كوتاه ، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه از توشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك."( سفينة البحار2/657، ماده وصف) سخن كه بدينجا رسيد اشك در چشمان معاويه حلقه زد... اما همين معاويه كه فضائل اميرالمؤمنين (ع) را مي شنيد و مي شناخت به كينه هاي بدر و احد و به طمع قدرت ، چنان با آن حضرت دشمني مي ورزيد كه لعن او را در خطابه ها و منابر، در سراسر كشور بزرگ اسلامي ، لازم الاجرا ساخت و طي بخشنامه اي به امراي خود، نسبت به هر كس كه فضيلتي درباره علي بن ابي طالب(ع) نقل كند از خود سلب مسؤوليت نمود. ( بدين معنا كه حاكمان مناطق مختلف مي توانستند هر بلايي بر سر چنين شخصي در آورند) اكنون شمه اي از فضائل نقل شده اميرالمؤمنين(ع) را تماماً از كتب برادران اهل سنت مي آوريم تا ملاحظه كنيد كه چگونه خداوند نور خود را تمام مي كند و فضائل شخصيتي را كه شصت سال در سرزمين اسلام به دستور معاوية بن ابي سفيان لعن او در هر جا واجب شمرده مي شد، منتشر ساخته است :
1- قرآن كريم در سوره بقره، پس از توصيف پرهيزگاران مي فرمايد:" آنان بر هدايتي از جانب خداوند قرار دارند و آنان رستگارانند، پيامبر اكرم(ص) به علي بن ابي طالب اشاره نموده وبه سلمان فرمود: " اي سلمان اين مرد و حزب او در قيامت رستگارند ." (4)
2- هنگامي كه در شب هجرت رسول اكرم(ص) اميرالمؤمنين (ع) در جاي آن حضرت خوابيد، خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود:" از مردم كساني هستند كه جان خود را در راه جلب رضايت خداوند تقديم مي دارند و خداوند به بندگان خود رئوف است."(بقره /207)از ابن عباس نقل شده كه شان نزول اين آيه را در مورد آن حضرت دانسته و مي افزايد: خداوند در آن شب ، جبرئيل و ميكائيل را فرمان داد تا به نزد علي(ع) فرود آيند. آنگاه جبرئيل گفت: اي پسر ابوطالب چه كسي مانند تو است؟ خداوند به واسطه تو بر فرشتگان مباهات مي ورزد.(3)
3- در آيه 82 سوره "طه" خداوند متعال مي فرمايد: " و من قطعاً نسبت به كسي كه به سوي من بازگشت كند و ايمان آورد وعمل صالح انجام دهد، سپس هدايت يابد ، آمرزنده هستم." با اندك تاملي در متن آيه شريفه، اين سوال به ذهن متبادر مي شود كه اين چگونه شرطي براي دست يافتن به مغفرت الهي وآمرزش است؟ ايمان، عمل صالح و سپس هدايت يافتگي! مگرپس از ايمان و عمل صالح، هدايت كامل نگرديده كه خداوند آن را به عنوان شرطي مستقل و پس از ايمان وعمل صالح مي افزايد؟ پاسخ : در تبيين پيامبر اكرم(ص) نهفته است كه آيه را چنين توضيح فرمودند: هر كس ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد و سپس با ولايت علي بن ابي طالب هدايت يابد.(4)
4- خداوند متعال در سوره " يس" مي فرمايد:" همه چيز را در امام مبين به شماره در آورده ايم" يعني علوم همه چيز را در آن جمع كرده ايم. اصحاب از رسول خدا(ص) پرسيدند: آيا منظور تورات ، انجيل يا قرآن كريم است؟ حضرت به علي بن ابي طالب اشاره نموده و فرمودند: خير، امامي كه خداوند علم همه چيز را در وجود او نهاده اين شخص است. (5)
5- درسوره "تكاثر"، خداوند متعال پس از آنكه زياده طلبي انسان تا دم مرگ را به او گوشزد مي كند، با لحني شديد ، مرگ را به ياد مي آورد و هشدار مي دهد" هرگز چنين نيست اگر به علم يقيني مي دانستيد، قطعاً و به يقين درآن روز از نعمت سوال خواهيد شد." در تفسير آيه آخر چنين نقل شده كه نعمت مورد سوال ، ولايت علي بن ابي طالب است.(6)
6- از پيامبر اكرم نقل شده كه فرمودند:" هنگامي كه خداوند اولين و آخرين را جمع كند و صراط بر جهنم نصب گردد، هيچكس ازآن عبورنخواهد كرد مگر آن كس كه براتي حاكي از ولايت علي بن ابي طالب همراه دارد." (7)
7- در آخرين آيه از سوره "رعد"، خدا به پيامبرش تسلي مي دهد كه اگر كافران مي گويند تو پيامبر نيستي، به آنان بگو دو شاهد دارم كه مرا كفايت مي كنند، الله و كسي كه علم الكتاب در نزد اوست. روايات شيعه و بسياري از روايات اهل سنت ، دلالت دارد كه شاهد دوم يعني آن كسي كه صاحب علم الكتاب است، اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب است.(8)
توجه فرماييد كه اميرالمؤمنين (ع) در اين آيه صاحب علم كتاب معرفي شده و اين در حالي است كه قرآن كريم در سوره نمل شخصي از ياران سليمان پيامبر (ع) را به عنوان صاحب جزئي از علم كتاب معرفي نموده و بيان مي دارد كه وي توانست تخت سلطنتي ملكه سبا را در يك چشم بر هم زدن از يمن به بيت المقدس بياورد و علي بن ابي طالب صاحب تمام اين علم است.آيه مورد بحث ، شمه اي از ولايت تكويني به معناي قدرت تصرف در عالم وجود است كه ائمه معصومين (ع) داراي آن بوده اند.
پي نوشتها:
1- شرح نهج البلاغه،1/17.
2- شواهد التنزيل ، ج1، صص 69-70/ تاريخ دمشق ، ج 2، ص 346.
3- مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 132/ تاريخ دمشق، ج 1، ص138- تفسير فخر رازي – تفسير طبري – تفسير قرطبي- احياء علوم الدين، ج 3، ص 238.
4- شواهدالتنزيل،ج1،صص 375-377/ الصواعق المحرقة91چاپ مصر- ينابيع المودة باب،ج36،ص 110.
5- ينابيع المودة باب 14، صص 76-77.
6- شواهد التنزيل ، ج 2، ص 368/ ينابيع المودة 111 و 112.
7- مناقب ابن مغازلي 42 / لسان الميزان ابن حجر عقلاني ، ج 1، ص 51/ ميزان الاعتدال ذهبي،ج 1، ص28/ الصواعق المحرقة ، ص 75/ الرياض النضره محب طبري ، ج 3، ص 167.
8- شواهد التنزيل ، ج1، صص 307-310/ الاتقان سيوطي ، ج 1، ص 13/ ينابيع المودة ، ص 102/ تفسير قرطبي – تفسير روح المعاني – تفسير طبري – الله المنثور – تفسير خازن)
STICKY POST
این درد را درمان چیست؟
Saturday, 25. July 2009, 05:33:01
فلسطين و فلسطيني به زخم کهنه و ديرپايي پيکره نه جهان اسلام و ملت مسلمان که بر پيکره جهان و انسانيت تبديل شده است. ملتي که يک شبه و توسط زورمداران روزگار هويت و موجوديتش نهي شده ، ناديده گرفته شده و انکار مي گردد و وطنشان به اجبار به بيگانه سپرده مي شود. در اين زمان حتي منصف ترين روشنفکران و دلسوزترين کسان بر ملت فلسطين، تقسيم 1947 را مي پذيرند و برآن پاي مي فشرند. قراردادي که فلسطين را به دو بخش اسرائيلي- يهودي و فلسطيني- مسلمان تقسيم مي کند. اين روشفنکران از خود نمي پرسند که چرا قومي را که اروپائيان توان تحمل آنان را نداشتند( يهود) بايد در فلسطين سکني داد. چرا هزينه بيزاري اروپائيان از يهوديان را نه ملل اروپايي که يک ملت مسلمان آسيايي بپردازد.آنچه امروز در فلسطين به خاک و خون کشيده ، لگدکوب مي شود نه پيکر فلسيطني مسلمان که انسانيت انسان امروز است . جهانيان با سکوت خود و چشم بستن بر جناياتي که هر روز در سرزمين هاي اشغالي روي مي دهد ، همراهي و همکاري خود را با جنايتکاران به نمايش گذاشته اند. آنکه در سرزمين هاي اشغالي دست به خون فلسطيني مي شويد ، همان انسان عقب مانده، بي فرهنگ، وحشي و بدون بصيرت هزاره هاي فراموش شده است که با ابزار جنگي و سلاح امروزين در صحنه ظاهر شده است.دولت اسرائيل بيشترين استفاده را از آرمان مذهبي ملت يهود برد و آن را به يک آرمان سياسي بدل ساخت و يک سره در جهت هدف نامشروع خود بلوکه کرد.اسرائيل ، دين يهود را به يک صهيونيسم سياسي تبديل کرد و اين بزرگترين خيانتي است که پيروان يک دين مي توانستند براعتقادات خود روا دارند. ولي هنوز در دنيا وجدان هاي بيدار در ميان يهوديان نيز وجود دارد که آنچه را که در سرزمين هاي اشغالي مي گذرد نمي پذيرند و بر آن فرياد مي زنند:" در هشتم ژوئن 1982 پروفسور بنيامين کوهن از دانشگاه تل آويو به هنگام لشکرکشي خونين اسرائيليان به لبنان مي نويسد... دوستان عزيز، تمام آنچه را که در قدرت شماست انجام دهيد... تا بگين ها و شارون ها به هدف دو گانه خود نرسند: نابودي نهايي فلسطيني ها به عنوان خلق و اسرائيلي هاي به عنوان موجودات انساني!"(1(منطق دولت اسرائيل، منطق زور و جنگ است، نه گفتگو و مصالحه! و چه عجيب است که در طي اين سالهاي متمادي وحشت و خون که صهيونيستها بر فلسطين حاکم کرده اند، باز هم مجامع بين المللي طرفين اسرائيلي فلسطيني را دعوت به گفتگو مي کنند و آنان را سرميز مذاکره مي نشانند و هنوز ندانسته اند ( و يا خود را به ندانستن زده اند!!) که :" انحصارگرايي گفتگو را ممنوع مي کند: نمي توان نه با هيتلر و نه با بگين "گفتگو کرد" چرا که برتري نژادي يا اتحاد انحصاري آنان با عنصر الهي، براي آنها ديگر چيزي باقي نمي گذارد که از ديگري بنيوشند."(2(همچنانکه گفته شد دولت اسرائيل از آرمان هاي يهود بيشترين سوء استفاده را کرده است و موجوديت سياسي خود را بر اسطور هايي چند بنا نهاده . روژه گارودي اين متفکر فرانسوي مسلمان در کتاب خود( تاريخ يک ارتداد) به بررسي و رد اين اسطوره ها پرداخته است، و تاوان گفتن اين حقيقت ، با تازيانه هاي بدنام شدن و به محاکمه کشيده شدن را پرداخته است. مهمترين اسطوره تاريخي در انديشه صهيونيسم سياسي، اسطوره وعده است. بسيار شنيده و خوانده ايم که صهيونيستها بيان مي کنند که يهوديان از ارض مقدس تا شط بزرگ( فرات) را از سوي خداوند يهود( يهوه) به ميراث گرفته اند. " موضوع توراتي بخشايش سرزمين از" وعده نياکاني" نشأت مي گيرد، يعني از اين وعده الهي که بنا بر سنت سفر پيدايش به نياي بزرگ، ابراهيم ، داده شده است. داستان هاي پيدايش به دفعات و به صورتهاي گوناگون به ما خبر مي دهند که خداوند به شيوخ بني اسرائيل و به اخلاف آنها مالکيت بر سرزميني را که در حال استقرار در آن بودند وعده داده است. ... ( اين وعده) ظاهراً بيش از هر چيز در مورد مناطق کرانه غربي رود اردن فعلي صدق مي کند."(3) اين مهمترين ادعاي صهيونيست ها در تصرف و اشغال کشور فلسطين است. بر طبق اين فرضيه اين فلسطينيان هستند که سرزمين نياکاني يهوديان را غصب کرده اند . ولي بهتر است که اين درستي ادعا را در نظرگاه متفکران غربي جستجو کنيم:" از نظر راويان توراتي تاريخ مبادي اسرائيل از يک رشته دوران ها با حد و مرز کاملاً مشخص تشکيل شده است. اينان تمامي خاطرات، داستان ها، افسانه ها، حکايات يا اشعاري را که بر دوش سنت شفاهي به ايشان رسيده است، در يک چهارچوب شجره نامه اي و زماني - تاريخي دقيق جاي مي دهند، اين نماي تاريخي به اعتراف تقريباً تمامي شارحان مدرن، فوق العاده ساختگي است...(4)محققان الهيات مسيحي، مهاجرت جمعي يهوديان از مصر ، فتح کنعان و وحدت ملي اسرائيل پيش از تبعيد و پيش از ظهور حضرت موسي (ع ) ) را افسانه و تخيل مي شمارند و براي آن ارزش تاريخي و مستند قائل نيستند. يعني بزرگترين اسطوره صهيونيسم ساختگي و دروغي بزرگ است که بر جهانيان ساده لوح تحميل شده است.شايد عده اي خرده بگيرند که نظرات مسيحيان درباره يهوديان مغرضانه است. براي اين دسته از افراد مي توان نظر ربي ( عنوان علما و مجتهدين جامعه يهود = خاخام ) " المر برگر" ، رئيس وقت (1968) اتحاد براي يهوديت در ايالات متحده را شاهد آورد:" هيچ کس هر که مي خواهد باشد مجاز نيست ادعا کند که استقرار کنوني دولت اسرائيل تحقق يک پيش بيني پيامبرانه توراتي است و در نتيجه، تمامي اعمالي که از سوي اسرائيليان براي برقراري و نگهداري دولت خود صورت گرفته است، از جانب خداوند مهرتائيد خورده است... باري دولت کنوني اسرائيل به هيچ روي حق ندارد که انجام برنامه الهي براي يک عصر مسيحايي را به خود نسبت دهد."(5) دومين اسطوره ايي که دولت صهيونيست اسرائيل و بنيانگذاران آن بر آن تاکيد فراوان داشتند و البته دارند اسطوره " قوم برگزيده " است و از آنجا سرچشمه مي گيرد که قوم يهود خود را اولين قوم يگانه پرست تلقي مي کنند و معتقدند که " يگانه پرستي با عهد عتيق پيدايش يافته است"(6) ولي " يگانه پرستي در عمل فرآورده يک فرآينده طولاني پختگي و رسيدگي فرهنگ هاي بزرگ خاورميانه، يعني فرهنگ بين النهرين و فرهنگ مصر است."(7) در اينجا قصد نداريم ظهور حضرت موسي و آئين يگانه پرستي وي را زير سؤال بريم ، ولي در کنار اين هم نبايد فراموش کرد که چندگانه پرستي و باور به خدايان متعدد چنان در انديشه انسان هاي باستان رسوخ يافته بود که يک دين براي تبديل چندگانه پرستي به يگانه پرستي کفايت نمي کرد. چنانکه در قرآن مي خوانيم که وقتي حضرت موسي براي عبادت چهل روزه به کوه طور رهسپار مي گردد در بازگشت با گوساله پرستي قوم خويش مواجه مي شود. (8) " من خداوند هستم، خداي ديگري وجود ندارد... اين تصديق بي چون و چراي يگانه پرستي به نيمه دوم قرن 6 (بين 550-539 بعد از ميلاد ) باز مي گردد."(9) يعني يگانه پرستي ادعايي قوم يهود که بسيار بر آن مي بالند از 3900 سال به اندکي بيش از 1500 تقليل مي يابد. خونبارترين و خشن ترين اسطوره صهيونيستم، "اسطوره يوشع" است. "يوشع" در تورات و در فرهنگ صهيونيستم سياسي خداي جنگ و خونريزي است. کسي که پس از فتح،هيچ جنبده ايي را در شهر مفتوح باقي نمي گذارد. اين نوعي "سرهم بندي تاريخي" و " ابزارسازي از داستان هاي کتاب مقدس" به نفع توجيه خونين ترين اقدامات غرب است." يوشع( جانشين موسي) به هنگام فتح کنعان به گونه ايي مستمر و منظم، سياست پاکسازي قومي را که خداي ارتش ها فرمان داده بود، دنبال کرد"(10) يهوديان در کتاب اعداد اين وحشي گري ها و پاکسازي هاي قومي را به موسي نيزنسبت مي دهند. در رد اين اسطوره مي توان گفت:" تورات (اسفارپنج گانه، پيدايش، خروج، لاويان، اعداد و تثنيه) و کتاب هاي تاريخي يک سرهم بندي مکتوب از سنت هاي شفاهي است که به دست وقايع نگاران قرن نهم صورت گرفته است و نيز به دست کاتبان سليمان که دل مشغولي اصلي اشان اين بوده است که فتوحات داود و امپراتوري او را با گنده سازي آنها، مشروعيت بخشند و حال آنکه، از سوي ديگر، نه آثار باستان شناختي و نه مدارکي به جز داستان هاي کتاب مقدس، هيچ امکاني براي بررسي تاريخي اين فتوحات فراهم نمي آورند.(11) اين اسطوره گرچه برخاسته از افسانه و تخيل يهوديان اعصار گذشته است ولي در اذهان يهودياني که با صهيونيستم اسرائيل گره خورده اند، تاثير شگرفي بر جاي گذاشته است به طوريکه بزرگترين دژخيمان و جنايتکاران صهيونيست خود را رهرو يوشع مي دانند و مي خوانند. " اين پاکسازي قومي که در دولت اسرائيل کنوني به صورت مستمر و منظم در آمده ( و برگرفته از اسطوره يوشع است) از اصل خلوص قومي ناشي مي گردد، همان که آميزش خون يهودي را با خون ناپاک تمامي ديگران مانع مي شود... اين اختلاط ستيزي و اين امتناع از ديگري ، بعد نژادي را پشت سر مي گذارد ، چنانچه خون ديگري از طريق ازدواج مختلط را رد کنند، مذهبش، فرهنگش يا، بودنش را نيز رد مي نمايند. (12) اين پس زمينه کشتار صبرا و شتيلا، و يا قتل عام ديرياسين را توسط بگين سبب مي شود . " در10 نوامبر 1975 سازمان ملل متحد در اجلاس همگاني ارزيابي کرده است که صهيونيسم شکلي از نژاد پرستي و تبعيض نژادي است"(13) و از ياد نبرده ايم که مجمع جهاني ضد آپارتايد در آفريقاي جنوبي به اتفاق آراء ، صهيونيسم را مترادف با نژاد پرستي دانست و اين قطعنامه توسط آمريکا و تو شد. بر خلاف آنچه در افکار عمومي شکل گرفته است که صهيونيستم را زاده فاشيسم مي دانند، شدت عمل نازي ها در نژاد پرستي و ممانعت از اختلاط يهودي- آلماني از منشأ يهودي نوشيده و بارور شده است. آنچه آمد اسطوره هاي تاريخي دولت صهيونيستم اسرائيل است ولي تنها سلاح تبليغات آنها نيست . در قرن بيستم صهيونيستها توانستند از آب گل آلود جنگ جهاني اول و دوم آرمان نامشروع و دزدانه خود را از آب بگيرند . فيلم هاي بسياري در مظلوميت ملت يهود در خلال جنگ جهاني دوم ساخته شد وبر پرده هاي سينماهاي تمام دنيا به نمايش درآمد. بسياري ازاين فيلم ها که در خدمت هدف کذب صهيونيستها بود، با سرمايه هاي هنگفتي که از سوي سرمايه داران بزرگ يهودي پرداخت مي شد، ساخته شده و توسط مجامع هنري مزدور جوايز بسياري هم دريافت داشتند. اين جوايز همه به دلايل سياسي به اين فيلم ها اهدا شد. فيلمي که در تابلوي تبليغات خود چند جايزه اسکار را داشته باشد، سيل تماشاگران را به سالن هاي سينما سرازير مي کند. و همراه با آن احساس همدردي با ملت يهود و دل سوزاندن بر مصائب اين ملت محروم را !!؟ اما حقيقت خلاف آن چيزي است که در طي ساليان متمادي گفته شد" گروه صهيونيستي آلماني... از 1933 تا 1941 به يک سياست مصالحه و حتي همکاري با هيتلر روي آورد. مقامات نازي در همان زمان که يهوديان را مورد آزار و سرکوب قرار مي دادند، با رهبران صهيونيستي آلماني به گفتگو مي پرداختند... اتهام همدستي با مقامات هيتلري شامل حال اکثريت وسيع يهوديان نمي شود، ... اما اين اتهام در مورد آن اقليت شديداً سازمان يافته از رهبران صهيونيستي صدق مي کند که تنها دل مشغولي اشان ايجاد يک دولت يهودي قدرتمند بود... پس از جنگ اينان از جمله مناخيم بگين و اسحاق شامير به صورت رهبران درجه اول در دولت اسرائيل در آمدند. (14( يعني آنانکه بيشترين اشک را در قتل عام يهوديان توسط نازي ها ( که البته اين خود جاي بررسي دارد) ريختند ، خود، بيشترين کمک را به اين کشتار کردند. " رهبران صهيونيستي در دوره فاشيسم هيتلري... رفتار دو پهلويي را از خود بروز دادند. که از خرابکاري در نبرد ضد فاشيستي تا اقدام به همکاري را در بر مي گرفت. هدف اساسي صهيونيست ها نه نجات زندگي يهوديان که ايجاد يک دولت يهودي در فلسطين بود.(15( روژه گارودي در کتاب خود دروغ بزرگ صهيونيست ها را آشکار مي سازد و بيان مي دارد که رهبران صهيونيست در زمان جنگ دوم جهاني تنها يهوديان متمول و سرمايه دار را که به کار تشکيل دولت يهود مي آمدند از مناطق جنگي در اروپا به فلسطين منتقل کرده اند. هدف اساسي آنان تشکيل يک دولت بود که نجات يهوديان پوشش خوبي براي آن محسوب مي شد. " فقط ميليونرها( که سرمايه هايشان امکان توسعه استعمار صهيونيستي در فلسطين را فراهم مي کرد) قادر به مهاجرت بودند. طبق هدف هاي صهيونيسم، نجات سرمايه هاي يهودي از آلمان نازي اهميت بيشتري داشت تا نجات جان يهوديان بي نوا، ناتوان از کار يا جنگ، که مي توانستند باري بر دوش آن باشند."(16( صهيونيست ها براي متقاعد کردن يهوديان خاورميانه( که به زندگي مسالمت آميز با مسلمانان دست يافته بودند) به مهاجرت به فلسطين از هيچ جنايتي فروگذار نکردند. آنان عمليات تروريستي را در مناطق يهودي نشين کشورهاي عربي ترتيب داده تا به آن ها بباورانند که در خطر هستند. دروغ ديگري که جنگ جهاني دوم فرصت تبديل آن به اسطوره را براي صهيونيستها فراهم ساخت. اسطوره " قربان بزرگ" است . صهيونيست ها براي همراه کردن افکار عمومي جهان و ارائه تصوير مظلوم و زجر کشيده از ملت يهود، در همه جا بيان کردند که در خلال جنگ جهاني دوم و در کوره هاي آدم سوزي هيتلر( که از اساس دروغ است) 6 ميليون يهودي به قتل رسيده اند. اين دروغ سوژه بسياري از فيلم هاي ضد نازي در اروپا شد و فيلم هاي بسياري با همين موضوع و با سرمايه صهيونيست ها ساخته و به افکار عمومي دنيا تحميل شد. صهيونيست ها از يک قانون کلي تبعيت کردند: هر حرفي را هر چند دروغ، تکرار کن تا همگان باور کنند. ولي " اگر اکنون به جديدترين پژوهشها و به قابل اطمينان ترين آمارها رجوع نمائيم... به اين جمع بندي کلي( مي رسيم) چرا که امروزه روز، اينان بر سر رقم قربانيان که ميان دست کم 000/950 و دست بالا 2/1 ميليون نوسان مي کند توافق دارند."(17(صهيونيست ها با اسطوره هاي " وعده" و "قربان بزرگ " افکار عمومي دنيا را برانگيخته و ضربه نهايي را وارد ساختند:" اسطوره يک سرزمين بدون مردم براي يک مردم بدون سرزمين". گلدا ماير در ژوئن 1969 بيان مي کند" خلق فلسطين وجود ندارد... اين طور نيست که ما آمده باشيم که آنها را پشت در بگذاريم و زمين هايشان را از آنان بگيريم، ايشان وجود ندارند." رهبران صهيونيست به همين راحتي موجوديت يک ملت را انکار مي کنند، يک ملت چند ميليوني را ناديده مي گيرند. آنان گستاخانه بيان مي کنند" که در اين کشور جا براي دو قوم موجود نيست." و " براي اينکه بباورانند که پيش از اسرائيل، فلسطين يک بيابان بود، صدها روستا را با خانه هايشان، با حريم هايشان، با گورستان ها و گورهايشان از دم تيغ بولدوزر گذراندند. "(18( اين يعني نفي بلد کردن يک ملت، کاري که حتي در تاريخ باستان ، آنگاه که انسان پايبند هيچ قانون و مقرراتي نبود هم بي سابقه است. " نتيجه کلي بدين قرار است: پس از اينکه يک ميليون و نيم فلسطيني به بيرون رانده شدند، زمين يهودي... که در 1947، 5/6% بود امروزه بيش از 93% فلسطين را نمايندگي مي کند."(19( با اين تبليغات، صهيونيست ها به هدف خود رسيدند، تصاحب فلسطين با کمترين اعتراض ممکنه! جهانيان دروغ هاي صهيونيست ها را باور کردند و به همين دليل است که بر کشتار بي رحمانه و روزانه فلسطينيان به دست صهيونيست ها چشم بسته و زبان در کام کشيده اند . و ملت فلسطين را که از اساس نفي شده، انکار شده اند تنها و يکه در ميدان جنگي نابرابر رها کرده اند . جنگ ميان سنگ و گلوله. در اين ميان بايد به همت فلسطينيان مسلماني که بيش از نيم قرن است که در زير چادر زندگي مي کنند آفرين گفت . اينان وجدان هاي مردم جهان را به قضاوت فرا مي خوانند، آنان با زندگي در چادر و ادامه آوارگي اسطوره سرزمين بدون مردم را در هم مي شکنند . درمان اين درد را در کجا بايد جست، اين زخم که بر پيکره انسانيت وارد آمده است چه وقت خواهد بود. بيائيد آرزو کنيم که " سجيل" هاي "ابابيل" فلسطيني بر دژخيمان صهيونيست ها کارگر افتد و پيروزي را براي آنان به ارمغان آورد."(20(
پي نوشتها:
1- گارودي ، روژه تاريخ يک ارتداد1377، ص 30.
2- همان، ص 32.
3- همان، ص 38.
4- همان، ص 38.
5- همان، صص 4و3و42.
6 و 7- همان، ص 49.
8- اشاره به قرآن کريم طه آيات 85 تا 87
9- همان، ص 49.
10- همان، ص 59.
11- همان، ص 58.
12- همان، صص 6 و 65.
13- همان، ص 70.
14- همان، ص 73.
15- همان، ص 75.
16- همان، ص 81.
17- همان، ص 176.
18- همان، ص 200.
19- همان، ص 200.
20- اشاره به سوره فيل آيات: 3 و 4
STICKY POST
آغاز آفرينش
Saturday, 25. July 2009, 05:30:48
از عمر اين جهان بى كران ، سال ها و فرن هاى متمادى - كه تنها خدا مى داند- مى گذشت و جـز خـداى بـزرگ و آفـريـننده آن ، موجودى نبود، سپس اراده ازلى حق تعالى برآن تعلق گرفت كه موجوداتى بيافريند و بدين منظور آسمان ها، زمين و ستارگان را آفريد و آن ها را در اين فضاى بى كران معلق فرمود. مجهولات ما درباره اين پديده ها فراوان است :اوّليـن مـخـلوق چه بوده يا از عمر آسمان ، زمين و ساير موجودات جاندار و غيرجاندار چقدر مى گذرد، زمين چيست و چگونه ايجاد شده و نخستين موجود زنده چگونه در آن پديده آمده است ؟ سؤ ال هايى است كه هنوز نظر قاطعى درباره هيچ كدام از آن ها ابراز نشده و شايد قرن هـاى ديـگرى هم بگذرد و انسان نتواند جوابى براى آن ها به دست آورد، يا حتى به عجز خود در اين باره اقرار كند؛ چنان كه ((جان فقر)) مى گويد:مـسئله پيدايش ماده ، اصولا مسئله اى كه بيرون از قلمرو تحقيقات و تفكرات ثمربخش است ، بايستى ماده را مفروض و موجود پنداشت و از آن جا روند آفرينش كائنات را تعقيب كرد.ديگرى مى گويد:مسئله پيدايش حيات ، يكى از جالب ترين مسائل عـلوم طـبـيـعـى اسـت ، امـّا بـا آن كـه تـحـقـيـقـات فـراوانـى صـورت گـرفته ، ولى هنوز حـل نـشده است ، چنان كه كريسى موريسن استاد سابق آكادمى علوم در نيوريك ، مى گويد: در اسـرار پـيـدايـش حـيـات ، نـكـته اى است كه دانشمندان از درك آن عاجر مانده و به خاطر فقدان دليل ، راجع به توضيح آن سكوت اختيار كرده اند. چگونگى پيدايش حيات آن چنان مرموز و عجيب است كه از فهم متعارف خارج مى باشد و حتى دانشمندترين علماى علم الحيات نـيز در مقابل اسرار آن متحير مانده اند. يك دانشمند ممكن است نتواند به معجزه و خرق عادت دسـت داشـتـه بـاشـد، امّا در عين حال بر اثر تجربيات خود و آزمايش ديگران به چشم مى بـيـنـد كـه هـمه موجودات جهان ، از يك سلول ذرّه بينى سرچشمه مى گيرند و به تدريج رشـدونـمـو مـى كنند و به اين سلول اوّليه حيات ، قدرتِ عجيبى تفويض شده است كه با سـرعـتـى وصـف نـاكـردنـى به توالد و تناسل بپردازد و تمام سطح زمين و گوشه ها و زواياى آن را با هزاران نوع و شكل موجودات زنده پرنمايد.بـه دنـبـال ايـن تحولات و پس از آفرينش آسمان ها، زمين و ساير موجودات ، خداى سبحان اراده نـمـود تـا سـرآمـدِ مـخلوقات و اشرف آن ها يعنى انسان را بيافريند و او را خليفه و جانشين خويش گرداند و زمين را جولانگاه او سازد، پس به فرشتگان خود فرمود: من در زمـيـن جانشينى (براى خود) قرار مى دهم . فرشتگان گفتند: كسى را قرار مى دهى كـه در زمـيـن تـبـاهـى كند و خون ها بريزد، در حالى كه ما تو را به پاكى مى ستاييم و تـقـديـس مـى كـنـيـم . خـداونـد در پـاسـخ فـرمـود:مـن چـيزى مى دانم كه شما نمى دانيد.(4)
علت اعتراض - يا سؤ ال - فرشتگان
فرشتگان به چه دليل و با چه سابقه اى انسان را به فساد در زمين و جنگ و خون ريزى مـتـّهـم كـردنـد و اسـاسـا آيـا اين كلامشان پرسش بود يا اعتراض ؟ در اين مورد نظريات گـونـاگـونى ابزار شده است . در روايات ائمه دين (ع ) نيز علّت هاى مختلفى براى آن ذكـر شـده كـه از مـجموع آن ها به دست مى آيد كه اين سخن ، اعتراض به خدا و عيب جويى بر آدميان نبوده است ، زيرا فرشتگان بندگانِ فرمان بردار خدايند كه حتى فكر گناه و نـافـرمـانـى هم به ذهنشان خطور نمى كند، بلكه منظورشان كشف حقيقت واطلاع از حكمت اين آفرينش بوده است . البته اين سؤ ال پيش مى آيد كه چرا براى كشف حقيقت گفتند:مى خواهى كسى را در زمين قـرار دهـى كـه فـسـاد كـنـد و خـون هـا بـريـزد. آن هـا از كـجـا مـى دانـسـتـنـد كـه : نـسـل انـسـان در زمـيـن فـسـاد و خـون ريـزى مـى كـنـد؟ بـراى طـرح ايـن سـؤ ال نيز چند علت ذكر شده است :
.1هـنـگـامـى كـه خـداى بـزرگ بـه آن ها خبر دادمن در زمين جانشينى قرار مى دهم . فـرشـتـگان كه مطلع شدند انسان موجودى است زمينى ، مادّى و مركّب از غضب و شهوت ، و دنيا هم دنياىِ برخورد و داراى جهات محدود و پر از مزاحمت است ، پى بردند كه ادامه حيات براى چنين موجودى و زندگى او با افراد ديگر، خواه ناخواه منجرّ به فساد و خون ريزى خواهد شد.
.2پـيش از خلقت آدم ، افراد ديگرى از جنّيان يا آدميان روى زمين زندگى مى كردند كه آن هـا بـه افـسـاد، خـون ريـزى و جـنـگ بـا يكديگر اقدام كردند در نتيجه منقرض گشتند، يا فرشتگان الهى ماءمور شدند تا به زمين آمده و آن ها را نابود كنند و حتى بعضى معتقدند شيطان فرشتگان الهى ماءمور شدند تا به زمين آمده و آن ها را نابود كنند و حتى بعضى مـعـتـقدند شيطان نيز از آن ها بود كه پس از انقراض ايشان ، فرشتگان او را به آسمان برده و ميان خود جاى دادند. فرشتگان به سبب سابقه اى كه از فساد و خون ريزى افراد مـاقـبـل آفـريـنـش انـسـان داشـتـنـد، بـه صـورت اعـتـراض يـا سـؤ ال بـه درگـاه پروردگار زبان گشودند و براى اين علّت نيز شواهدى در روايات وجود دارد.
.3 خداى سبحان وقتى كه فرشتگان را از اراده خويش آگاه ساخت و به آنان فرمود: من در زمـيـن جـانشينى قرار مى دهم . فرشتگان پرسيدند:اين جانشين كيست و رفتارش چگونه است ؟ خداى تعالى ضمن معرفى او، آن ها را از افساد و خون ريزى هايى كه در روى زمـيـن مـى كـنـد بـاخـبـر سـاخـت ؛ در ايـن وقـت بـود كـه فـرشـتـگـان گـفـتـنـد: اتجعل فيها من يفسد فيها....
4 . ممكن است روى هيچ سابقه اى اين حرف را نزده باشند، بلكه مى خواستند تا مقام خليفة اللهـى و جـانـشـيـنـى حـق را در روى زمـيـن بـه خـود اخـتـصـاص دهـنـد از ايـن رو بـه دنبال آن گفتند:
و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك ؛ وما پيوسته تو را تسبيح گفته و به پاكى مى ستاييم .در هـرحـال سؤ ال آن ها گذشته از اين كه جنبه نافرمانى و ايراد نداشت ، بلكه شايد از روى عشق و علاقه اى بود كه به حق تعالى داشتند و مى خواستند تا به هروسيله اى شده جـلوى نـافـرمـانـى و گـنـاه را بـگـيـرنـد، و مانع آفرينش وجودى شوند كه در زمين عَلَمِ مـخـالفت با خداى بزرگ را برافراشته و درصدد طغيان و سركشى برآيد، و شايد اين هـم كـه گـفـتـنـد: و نـحـن نـسبح بحمدك و نقدس لك ... يعنى ، خدايا! هر چه تسبيح و تقديس بخواهى ما انجام مى دهيم و نيازى نيست تا موجودى ديگر را به اين منظور خلق كنى ، چـون مـمـكـن اسـت ايـن مـوجود به فساد و خون ريزى دست بزند. اما خبر نداشتند كه آغاز نـافـرمـانـى خـدا از مـيـان خـود آن هـا شـروع خـواهـد شـد و در بـيـن آن هـا فـردى چـون عزازيل - كه بعدا به ابليس موسو گرديد - وجود دارد كه غريزه خودخواهى و تكبر او را بـه نـافـرمـانـى از خـدا وادار خـواهـد نـمـود. بـه هـمـيـن دليـل بـسـيـارى از مفسران احتمال داده اند كه معناى اين كه خدا در پاسخشان فرمود: انّى اعـلم مـا لاتـعلمون ؛ من به چيزى آگاهم كه شما نمى دانيد اين بود كه شما از ضمير افـراد ريـاكارى مثل ابليس كه ميان شما زندگى كرده و بهترين عبادت ها را انجام مى دهى خـبـر نـداريـد و نـمـى دانـيـد كـه ابليس فردى متكبر، حسود و خودبين است و و همين تكبر و خـودبـيـنى او را به نافرمانى و رانده شدن از درگاه من وادار مى كند و آن چه را در باطن دارد ظاهر و آشكار مى سازد.
پاسخ خداوند به فرشتگان
بـه هـرحـال خـداى سـبـحـان در پـاسخ فرشتگان فرمود:انّى اعلم ما لاتعلمون ؛ من به چـيـزى آگـاهم كه شما نمى دانيد. يعنى شما از آفرينش اين موجود بى خبريد، شايد مـنـظـور حـق تعالى اين بود كه : شما همين افساد و خون ريزى ظاهرى را مى بينيد، اما خبر نداريد كه چه مردان پارسا و بزرگى در ميان اين ها به وجود خواهند آمد، كه عالى ترين فـرد شـمـا يـعنى جبرئيل امين هم نمى تواند به مقام و مرتبه آنان برسد و لودنوت انملة لاحـتـرقـت (5) مـى گويد. و در مجموع ، آن ها نمى دانستند كه مصلحت خلقت اين موجود به مراتب بيش از مفسده اش خواهد بود . يـا ايـن كه منظور فرشتگان اين بود كه مى خواستند خود به مقام خليفة اللهى حق تعالى نايل گرديده و در زمين ساكن شوند. خداى سبحان با اين سخن ، به طور سربسته به آن هـا جـواب داد كـه شـمـا مـصـلحـت خـود را نمى دانيد و من بهتر مى دانم كه چه كسى بايد در آسمان ، و چه موجودى در زمين ساكن شود.يـا هـمـان طـور كـه در بـالا اشـاره شـد، خـداونـد با اين جمله به آن ها فهماند كه به اين تسبيح ظاهر خود توجه نكنيد،زيـرا هـنگام امتحان معلوم خواهد شد آن هايى كه شما عابدترين خود مى دانيد، نمى توانند در بـرابـر غـريـزه تـكـبـر، خود را حفظ كنند و نافرمانى مرا خواهند كرد. يا اگر نيروى شـهـوت و غـضـبـى راكه در وجود اين هاست در شما قرار دهم ، آن وقت مى فهميد كه قدرت تـقـوا و پـرهـيـز شـمـا از گـنـاه و نـافرمانى چه اندازه اندك است و شما نمى توانيد به اسرار كار من واقف گرديد!
ايـن هـا وجـوهـى اسـت كـه گـفـتـه انـد و حـقـيـقـت بـرمـا مـعـلوم نـيـسـت . امـا در هـر حـال ، فـرشـتـگـان بـا ايـن جـمـله فـهـمـيـدنـد كـه گـويـا جـاى چـنـيـن سـؤ ال و اعـتراضى نبوده و شايد خطايى از آنان سرزده ، به اين سبب درصدد جبران برآمدند و طـبـق بـعـضـى روايـات ، سـال هـا بـه اسـتـغـفـار و تـوبـه مشغول شدند و از خطاى خود آمرزش خواستند.(6) آن ها در اوّلين فرصت - به شرحى كه خـواهـد آمـد- زبـان بـه عـذر خواهى گشوده و در مقام تنزيه حق تعالى برآمدند و به همين مـنـظـور گـفـتـنـد: پـروردگـارا تـو پاكى و ما جز آن چه تو تعليممان كرده اى علمى نداريم و به راستى كه تو دانا و فرزانه اى (7).
آفرينش آدم (ع ) و نافرمانى شيطان
پس از اين گفت وگو ميان خداى بزرگ و فرشتگان بود كه خداوند خلقت آدم و سرسلسله نـوع بـشـر را آغـاز كـرد. بـه تـصـريـح قـرآن كـريـم ، انـسـان را از گـِل آفريد و سپس از روح خويش در آن دميد(8)، سپس به فرشتگان دستور داد كه به آدم سجده كنند و آنان نيز همگى به جز ابليس بر آدم سجده كردند و فرمان الهى را انجام دادنـد.(9) تـنـهـا شـيـطـان بود كه تكبر كرد و يا از روى حسدى كه به مقام آدم برد از انجام اين فرمان سرپيچى نمود و تا هنگام رستاخيز رانده درگاه الهى شد .وقـتـى خـداونـد سـبـحـان علت اين سرپيچى و تمرّد را از وى پرسيد و فرمود:چه چيز مانع سجده تو شد؟ شيطان گفت :من از او بهترم ، چون مرا از آتش آفريده اى و او را از گِل خلق كرده اى .(10) و با اين سخن تكبر و سركشى خود را آشكار ساخت .آرى ، بـعـضى صفات ناپسند به قدرى در بدبختى انسان مؤ ثر است كه يك خودنمايى چـنـد لحـظه اى ، سعادت معنوى انسان را بر باد داده و زحمات چندين ساله او را از بين مى برد. على (ع ) در همين باره مى فرمايد:فـاعـتـبـروا بـمـا كـان مـن فـعـل اللّه بـابـليـس اذ احـبـط عـمـله الطـويـل و جهده الجهيد - و قد كان عبداللّه ستّة الاف سنة لايدرى امن سنى الدنيا ام من سنى الاخرة - عن كبر ساعة واحدة ؛(11) از رفـتـارى كـه خـداونـد درباره ابليس انجام داد، عبرت بگيريد كه عبادت هاى طولانى و كـوشش هاى بسيار او را به خاطر تكبر يك ساعت تباه ساخت ، همان شيطانى كه شش هزار سـال عـبـادت خـدا را كـرد، سـال هـايـى كـه مـعـلوم نـيـسـت از سال هاى دنيا بود يا از سال هاى آخرت .جلال الدين رومى در اين باره گفته است :
ابتداى كبروكين از شهوت است
راسخىّ شهوتت از عادت است
چون زعادت گشت محكم خوى بد
خشم آيد بر كسى كت واكشد
چون كه كرد ابليس خو با سرورى
ديد آدم را به تحقير از خرى
كه به از من سرورى ديگر بود
تا كه او مسجود چون من كس شود
سرورى چون شد دماغت را نديم
هركه بشكستت شود خصم قديم
در جاى ديگر گويد:
ور حسد گيرد تو را ره در گلو
در حسد ابليس را باشد غلوّ
كو زآدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد
عقبه زين صعب تر در راه نيست
اى خنك آن كش حسد همراه نيست
اين حسد خانه حسد آمد بدان
كز حسد آلوده گردد خاندان
خانمان ها از حسد گردد خراب
بازِ شاهى از حسد گردد غراب
خاك شو مردان حق را زيرپا
خاك بر سركن حسد را هم چو ما
آرى ، سـركـشـىِ شـيـطان يا حسدى كه به مقام آدم برد او را از درگاه پرفيض الهى دور كـرد و از رحـمـت بـى كـرانـش مـحـروم سـاخته و براى هميشه رانده درگاه الهى كرد. و اين فرمان درباره اش صادر شود:فاخرج منها فانّك رجيم و انّ عليك لعنتى الى يوم الدّين (12)؛از آسـمـان هـا (و صـفوف ملائكه ) خارج شود كه تو رانده درگاه منى . و مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود.شـيـطـان كـه مـتـوجـّه شـد هـمـه مشقت هايى كه در راه عبادت كشيده بود تا به مقام قرب حق تـعـالى بـرسـد از بـيـن رفـت ، نـومـيـدانـه گـفـت :پـروردگـارا حال كه چنين است ، پس مرا تا روز بازپسين مهلت بده و زنده ام بگذار!(13) خداى تـعالى قسمتى از حاجتش را برآورد و بدو فرمود: تو تا آن روزِ معيّن ، مهلت داشته و زنـده خواهى ماند.(14) اما از ان جا كه اساس همه خوارى هايى كه دچار شده بود از وجـود آدم و سـجـده نـكـرده بـه او مـى دانـسـت ، كـيـنـه او و فـرزنـدانـش را بـردل گـرفـت و عـداوت آن هـا بـراى هـميشه در قلبش جاى گير شد. و از اين رو نتوانست خوددارى كند و پس از اين كه خداوند درخواستش را پذيرفت پرده از روى كينه قلبى خود بـرداشـت و بـلكـه خـدا را نـيـز در ايـن بـاره مـقـصـّر دانـسـت و گـفـت :حـال كـه مرا گمراه كردى من هم بر سر راه راست تو در كمين آن ها مى نشينم و (براى گـمراه ساختنشان راه را بر ايشان مى بندم ) از پيش رو و پشت سر و قسمت راست و چپشان بـر آن هـا در مـى آيـم (و بـه هـرتـرتـيـبـى شـده گـمـراهشان مى سازم ) و خواهى ديد كه بيشترشان شرط سپاس تو را نخواهند گزارد.(15) براى اين منظور انواع كارهاى بـد را بـرايـشـان جلوه خواهم داد و با وعده و وعيد آرزومندشان مى كنم و تنها بندگان با اخلاص مى توانند از گمراهى من در امان بمانند و مرا بدان ها راهى نيست ، وگرنه ما بقى آن ها را اغوا كرده و گمراه خواهم ساخت .خـداى مـتعال نيز براى آن كه آدم و فرزندانش دچار وسوسه هاى شيطان نشوند، در جاهاى بـسـيـارى هـشدار داد كه شيطان دشمن آشكار شماست ، هشيار باشيد تا شما را از راه راست به در نكند و (همان گونه كه خود بدبخت شد) سبب بدبختى شما نشود و به دست او به شقاوت نيفتيد. آگاه باشيد كه وعده هاى شيطان دروغ است و شما را جز به كارهاى زشت و منكر وادار نكند، و اين مضمون را در چند جا تكرار كرد: ولايصدنكم الشيطان انه لكم عدون مبين (16) و شيطان شما را (از راه خدا) باز ندارد كه او دشمن آشكار شماست .هـم چـنين به زبان پيمبران خود و در جهان ديگرى از انسان ها پيمان گرفت كه از شيطان پـيـروى نـكـنند، از راه راست دست نكشند و دشمن آشكار خود را از ياد نبرند و اين پيمان را بـه پـيـغـمـبر بزرگوار وحى فرمود:آيا اى پسران آدم به شما نسپردم كه شيطان را پرستش نكنيد كه وى دشمن آشكار شماست !(17) از سـوى ديـگـر شـيـطـان و پـيـروانـش را از دوزخ و عـذاب هـاى سـخـت روز جـزا بيم داده و فرمود:بدان كه محققا جهنم را از تو و پيروانت پُر خواهم كرد... و وعده گاه گمراهانى كـه از تـو پـيـروى كـنند دوزخ خواهد بود... و همگى بدانند كه حزب شيطان مردمان زيان كارى هستند(18)
تعليم اسماء
بـه دنـبـال آن چـه گذشت خداى تعالى روى حكمت و صلاحى كه خود مى دانست اراده فرمود تـا پـرتـوى از نـور عـلم خـويـش را بـه دل ايـن مـخـلوق بـتـابـانـد و بـه هـمـيـن مـنـظـور اسماء را به وى تعليم فرمود و نام ها، يا رموز و حقايقى را بدو ياد داد و امانتى را كـه آسـمـان هـا و زمـيـن و حـتـى فـرشـتـگـان تـاب تحمل آن را نداشتند بردوش او گذاشت ، و در ضمن بدين وسيله پاسخ مشروح ديگرى به فـرشـتـگـان خـود كـه مـى خواستند به راز اين خلقت پى ببرند داد، و سبب آن همه عظمت و بزرگى اين مخلوق را به آن ها شناساند.حـال : آن اسـمايى كه به وى تعليم فرمود چه بود؟ آيا نام هاى معيّنى بود يا تمام نام هـا - از هـر مـوجـود و هـر زبـان تـا روز قـيامت - بود و همين به تنهايى - سبب آن همه عظمت انـسان گرديد؟ يا منظور از اسماء نه فقط يادگرفتن اسم و لفظ بود، بلكه خواص و رمـوز و مـعـانـى آن هـا را هـم خـداونـد بـه وى يـاد داد، زيـرا آگـاهى از لفظ به تنهايى فـضـيـلت چـندانى ندارد. يعنى آن چه را آدم و فرزندان او تا روز قيامت بدان احتياج دارند اعـمّ از خـوراك ، پـوشـاك ، صـنـايـع ، لغـات و... يـعـنـى منظور از اسماء، موجودات و به اصـطـلاح مـسـمّياتى بودند كه داراى حيات ، عقل ، شعور و درك بوده و در پس پرده غيبت الهى پنهان بودند كه خداوند آدم را از وجود آن ها مطّلع گردانيد و حقيقت آنان را براى آدم آشـكـار سـاخـت ؟ ايـنـهـا نـظـرهـايـى اسـت كـه در روايـات و تفاسير به اختلاف آمده و به هرحال خداوند انسان را به مقام علم و آگاهى از حقايقى مفتخر ساخت و به عظمت و استعداد او را بـه مـنـصـه ظـهـور رسـانـيـد، و سـپـس آن حـقـايـق و رمـوز، يـا ان افـراد پاك و مقدّس را بـرفـرشـتـگـان عـرضـه كـرد و فرمود:اگر راست مى گوييد مرا از اسماء اين ها خبر دهيد؟(19)آن هـا در پـاسـخ عـجـز خـود را اظـهار كردند، و ضمنا فرصتى به دست آوردند تا از سؤ ال و يـا اعتراض قبلى خود پوزش بخواهند و از اين رو گفتند:پروردگارا تو منزّهى و مـا جـز آن چـه تـو بـه مـا آمـوخـتـه اى ، عـلمى نداريم و به راستى كه تويى دانا و حكيم (20) خـداى تـعـالى نـيـز بـراى ايـن كه آنان را به گوشه اى از اسرار كار خود واقف سازد و حـكمتى از حكمت هاى خلقت خود را درباره انسان به آنان يادآور شود، و علّت امتياز اين خلقت را در ربـودن مـنـصـب خـليفة اللّهى بازگو نمايد فرمود:مگر به شما نگفتم كه من غيب آسـمـان هـا و زمـيـن را مـى دانـم و از هـر آن چـه آشـكـار كـرديـد و يـا نـهـان داشـتـيد، آگاهم (21)
آدم خاكى زحق آموخت علم
تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملك درهم شكست
كورى آن كس كه با حق در شك است
خلقت حوّا
بدين ترتيب آدم ابوالبشر آفريده شد و مسجود فرشتگان گرديد و به اين مقام بزرگ نـايـل آمـد كـه شـايـسـته منصب خليفة اللهى حق شود، اما نيروها و غرايزى كه از روى حكمت الهـى در وجـودش نهفته بود براى ادامه زندگى ، نيازمندى هاى ديگرى برايش به وجود آورد، از طرفى هدف از اين خلقتِ با ارزش وامتيازهايى كه بدو داده شد، تنها شخص آدم و آن يـك فـرد بـه خـصـوص نـبـود، بـلكـه خـدا مـى خـواسـت تـا از او نسل هاى ديگر و انسان هاى بيشترى به وجود آورد و ارزش واقعى و گوهر اصلى اين نوع خـلقـت را مـيـان افراد باتقوا و بندگان با اخلاص خود به فرشتگان بنماياند. به همين جـهـت ، بـه خـلقـت فـرد ديـگـرى از ايـن نـوع احـتـيـاج بـود تـا زوج وى گـردد و نسل آدم از آن دو در جهان پديد آيد.و از سـوى ديـگـر آدم از تـنـهـايـى رنـج مـى بـرد و مـونـسـى مـى خـواسـت تـا مـوجب آرامش دل و آسـايـش جـان او شـود و از تـنـهـايـى بـرهـد. بـه هـمـيـن دليـل بـود كه خداى تعالى حوّا را از زيادىِ گِلى كه آدم را از آن خلق كرده بود، آفـريـد و جـان و روح در كـالبـدش دمـيـد و هـمـانـنـد آدم خـلقـتـش را كامل گردانيد.و در روايـتـى اسـت كـه خـداونـد حـوّا را از بـدنِ خـود آدم آفـريـد، و چـون مـردان از آب و گـِل خـلق شـده انـد، هـمـّت و هـدفـشـان رسـيـدن بـه هـمـان آب و گـِل (و ازديـاد آن ) اسـت ، و زنـان چـون از مـردان آفـريـده شـده انـد، هـمـّت و هـدفـشـان مردانند(يعنى تا جاى ممكن ، بايد آن ها را از معاشرت با مردان حفظ كرد.(22)بـه هـر صـورت حـوّا خـلق شـد و بـا خـلقـت وى ، آدم ابـوالبـشـر در دل خـود احـسـاس آرامـش كـرد و از وحـشت تنهايى رهايى يافت ، اما آن دو احتياج به خوراك ، پوشاك و مسكن داشتند. خداى تعالى براى برطرف كردن اين نيازمندى ها و فراهم ساختن انواع نعمت ها، آندو را در بهشت سكونت داد، و بدين منظور خطاب زير را صادر فرمود: يـا آدم اسـكـن انـت و زوجـك و كـلا مـنـهـا رغدا حيث شئتما و لاتقربا هذه الشجرة فتكونا من الظالمين (23)؛ اى آدم تو و همسرت در بهشت مسكن گزينيد و از خوراكى هاى آن (وهرجاى آن ) خواستيد به فـراوانـى و خـوشـى بـخـوريـد، ولى بـه ايـن يك درخت نزديك نشويد كه از ستم گران خواهيد شد.هـم چـنـيـن خـداونـد بـه آن دو گـوش زد كـرد كـه كـيـنـه اى را كـه ابـليـس از شـمـا در دل دارد فـرامـوش نـكنيد و از دشمنى او غافل نشويد و به هوش باشيد كه شيطان شما از بهشت بيرون نكند. فقلنا يا آدم هذا عدوّ لك و لزوجك فلا يخرجنّكما من الجنّة فتشقى (24)؛ پـس گفتيم : اى آدم ! اين (ابليس ) دشمن تو و (دشمن ) همسر توست ؛ مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به زحمت خواهى افتاد.
آدم و حوّا در بهشت
آدم و حـوّا بـه دنـبـال ايـن فرمان با دستورى كه از طرف پروردگار صادر شد در بهشت مسكن گرفتند و از انواع نعمت ها و لذايذ بهشتى بهره مند شدند و بدون هيچ رنج و زحمتى روزگار خود را به سر مى بردند، نه به فكر گرسنگى بودند و نه از برهنه ماندن تـرس داشـتـند، نه تشنه مى شدند و نه از سرما و گرما واهمه داشتند، زيرا خدا به آدم فـرمـوده بود:تو را در بهشت اين نعمت هست كه نه گرسنه مى شوى و نه برهنه ، نه تشنه خواهى شد و نه آفتاب زده (25).شيطان كه همه بدبختى هاى خود و رانده شدن از درگاه الهى را از آدم مى دانست ، چنان كه گـفـتـيـم كـيـنـه او را بـه سـخـتـى در دل گرفته بود و درصدد بود تا به هر ترتيبى موجبات گمراهى آدم و فرزندانش را فراهم سازد و حتّى به خدا سوگند ياد كرده بود كه بـه هـر نحو و از هر سويى كه بتواند آدميان را گمراه نموده و مانند خودبدبخت و جهنّمى خـواهـد كـرد، در چـنين موقعيتّى چگونه مى تواند آسوده بنشيند و آدم را در آن لذّت هاى بى پـايـان مـادى و معنوى غوطه ور ببيند و نصيب وى فقط حسرت و پشيمانى باشد، و شايد اگـر انـتـقام هم در سر او نبود، همان حسد و تكبّرى كه داشت او را آسوده نمى گذاشت و در صـدد از بـيـن بـردن نـعمت هاى بى حدّ الهى از آدم و حوّا برمى آمد. مگر نه اين كه او سبب تـكـبرى كه به انسان ورزيد و خود را برتر از او دانست حاضر نشد در برابرش سجده كـنـد و از فرمان پروردگار خود سرپيچى كرد و آن همه عبادت ها و زحمات چندهزار ساله خـود را تباه ساخت ، و به سبب رشك و حسدى كه به مقام آدم برد براى هميشه خود را مورد لعنت و رانده شده درگاه خداى خويش گردانيد.حالا چه نقشه هايى براى فريب آدم و حوّا طرح كرد؟ و در چه لباس هايى درآمد؟ و به چه ترتيبى به بهشت راه پيدا كرد و خود را به آدم و حوّا رسانيد؟ و يا از خارج بهشت با آن هـا سـخـن گـفـت و آن دو را وسـوسـه كـرد و بـا هـمان وسوسه ها سبب اخراج آن دو از بهشت گرديد... درست معلوم نيست .در قرآن كريم و احاديث معتبر صريحا چيزى در اين باره نرسيده است . در بعضى روايات غيرمتعبر آمده است كه در كالبد طاووس يا مار درآمد و وارد بهشت شد،(26)كه بر فرض صحّت ، بعيد نيست كنايه از فريبا بودن ، زيبايى لباسى بوده كه با آن جامه نزد آدم و حوّا در آمد و بدين وسيله آن دو را فريب داد.امّا طريقه فريب و راهى را كه بدين منظور انتخاب كرد و سخنانى كه به آدم و حوّا گفت ، در قـرآن و احـاديـث بـه تـفصيل نقل شده است . و چنين استفاده مى شود كه گويا شيطان در فكر بوده تا نقطه ضعفى در انسان پيدا كند و از آن راه پيش آيد از طرز پيشنهادى كه در مـورد خـوردن ميوه آن درخت به آدم و حوّا يا به آدم تنها نمود، مى توان حدس زد كه از كدام يك از غرايز انسانى استفاده كرد.شـيـطـان بـراى پـيـش بـردِ ايـن هـدف ،بـه صـورت خـيـرخـواهـى دل سـوزدرآمـده و بـه آدم گـفـت :مـى خـواهـى تـاتـورابـه درخـت ابديّت و ملك جاودانى راهنمايى كنم ؟(27) ياهر دوى آن هارا مخاطب ساخته چنين گفت :پروردگارتان از نزديك شدن به اين درخت نهيتان نكرد مكر ازبيم آن كه دوفرشته مجرّد شويد يازندگى جاودانه يابيد(28) اگرازاين درخت بخوريد به صورت فرشتگان درآمده و براى هـمـيـشـه در بـهـشـت جـاويـدان مـى مـانـيـد،و بـه دنبال اين گفتار و براى اين كه سخنش در دل آن دو كـارگر افتد و وسوسه ا اثر كند، به دروغ سوگندى هم براى ايشان ياد كرد كه من در اين گفتار نظرى جز خيرخواهى و دل سوزى شما ندارم .در حـديـث ديـگـرى آمـده اسـت كـه ابـتدا نزد حضرت آدم آمد و هرچه خواست آدم را فريب دهد، وسـوسه اش كارگر نشد از اين رو به سراغ حوّا رفت و او را با سخنان فريبنده اى كه گفت با خود همراه كرد و با هم نزد آدم آمدند و از طريق حوّا او را فريب داد.(29) از ايـن رو در روايـات آمـده اسـت كـه زنـان دام شـيـطان اند(30) و هرگاه شيطان دستش از همه جا كوتاه شود به سراغ آن ها مى رود.در حديث است كه چون آدم به زمين هبوط كرد، جبرئيل نزد وى آمد و پرسيد:اى آدم مگر خدا تـو را بـه دسـت قدرت خويش نيافريد و از روح خويش در تو ندميد و فرشتگان را به سـجـده بـر تـو ماءمور نكرد؟ پس چرا با اين فضيلت و مقامى كه به تو داد نافرمانيش كردى ؟ در پاسخ گفت :اى جبرئيل شيطان براى من قسم خورد كه خيرخواه من است و آن سخن را از روى دل سوزى مى گويد و من باور نمى كردم كه كسى بتواند به خدا قسم دروغ بخورد(31) در حـديـث ديگرى است كه رسول خدا(ص ) در شب معراج ، شاهد مناظره موس و آدم (ع ) بود. موسى گفت :اى آدم تو نبودى كه خداوند به دست قدرت خويش تو را آفريد و از روح خـود در تـو دميد، فرشتگان را به سجده ات ماءمور و بهشتش را برتو مباح كرد، در جوار رحمت خود جايت داد و رو در رو با تو سخن گفت ؟ آن گاه تو را از يك درخت نهى كرد، ولى تـو نـتـوانـسـتـى خوددارى كنى تا سبب هبوط خود به زمين گشتى و خود را نگاه نداشته و فريب ابليس را خوردى و بدين وسيله ما را از بهشت بيرون آوردى ؟.آدم گفت :فرزندم با پدر خود در اين مورد به آرامى سخن گوى كه دشمن از راه فريب و خـُدعـه پـيـش آمـد و بـراى مـن قـسـم خـوردم كـه در گـفـتـارش خـيـرخـواه و دل سـوز اسـت ، نـزد من آمد و گفت :اى آدم من براى تو غمگينم !گفتم :چرا؟ گـفـت :بـراى آن كـه من با تو ماءنوس گشته و از نزديك بودن با تو بهره مندم ، اما مى دانم كه تو از اين جا مى روى و وضع ناخوشايندى پيدا مى كنى ! گفتم :چاره چـيـسـت ؟ گـفـت :چـاره بـه دسـت تـوسـت . مـى خـواهى تو را به آن درختى كه سبب جـاويـدان مـانـدن و فـرمان روايى بى زوال مى گردد راهنمايى كنم . تو با همسرت از آن بـخـوريـد تـا هـمـيـشـه بـا مـن در بـهـشـت بـاشـيـد؟ و بـه دنبال آن قسم دروغ خورد كه اين سخن را از روى خيرخواهى مى گويد. اى موسى ، من گمان نمى كردم كه كسى بتواند قسم دروغ به خدا بخورد....(32) بـه هر صورت آدم را وادار كرد كه به آن درخت نزديك شود و يا بدان دست زند. و در اين كـه آيـا آدم با اين عمل ، خلافى انجام داد يا اصلا خلافى نبود و بهتر آن بود كه آن كار ار نمى كرد، و اين كه خداوند از خوردن آن نهى فرمود، براى تذكر و ارشاد به اين حقيقت بـود كـه اگـر بـدان دسـت زنـد، از نـعـمـت هـاى بـهـشـتـى مـحروم مى گردد و چنان كه خدا فرمود:از ستمكاران گردند يا به بدبختى گرايند و به اصطلاح نهى ارشـادى بـود بـحثى است و ظاهر همين است كه مرتكب خلاف و گناهى نشد و بهتر بود كه انـجـام ندهد. در هر حال همين عمل سبب شد تا از مرتكب خلاف و گناهى نشد و بهتر بود كه انـجـام نـدهـد. در هـر حـال هـمـيـن عمل سببب شد تا از نعمت هاى بهشتى و سكونت در آن محروم گردد و به دنبال آن ، خطاب شد: اهبطا منها جمعيا بعضكم عدو فامّا ياتينّكم منّى هدى فمن اتّبع هداى فلا يضلّ و لايشقى ، و من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشة ضنكا و نحشره يوم القيامة اعمى (33)؛ هـمـگـى فـرود آيـيـد كـه بعضى از شما دشمن بعضى ديگر هستيد و اگر هدايتى از من به سـوى شـما آمد، هر كه پيروى هدايت من كند نه گمراه شود و نه تيره بخت ، هر كه از ياد من روى بگرداند وى را روزگارى سخت خواهد بود و روز قيامت او را كور محشورميكنيم . و در ايـن كـه آن بـهشت در كجا بود، در زمين بود يا در آسمان ؟ و اساسا همان بهشت موعود بـوده يـا غير آن ؟ و آن درختى كه از خوردن آن نهى شده بودند درخت مادّى بود يا معنوى ؟ درست معلوم نيست ؟بـرخـى گـفـتـه انـد:آن بـهـشـت در هـر كـجـا كـه بـود بـهـشـت مـوعـود نـبـود، بـه دليـل آن كـه اگر بهشت موعود و جنّة الخلد بود، شيطان در آن راه نداشت ، و هم چنين تكليف بـه خوردن و نخوردن آن جا نيست و هر كه در آن جاى گرفت ، ديگر بيرون نخواهد رفت . در مقابل اينان ، دسته اى هم معتقدند كه همان بهشت موعود بود، زيرا هر كجا نامى از بهشت آمده ، منظور همان بهشت است و اين كه گفته اند هر كه در آن جا درآيد بيرون نخواهد رفت ، مـربـوط بـه زمـان پـس از حـسـاب و قـيـامـت اسـت كـه اهل ثواب داخل آن مى شوند نه پيش از آن .دربـاره آن درخـت نـيـز اختلاف نظر فراوان است . برخى آن را خوشه گندم و برخى درخت انگور يا انجير ذكر كرده اند. شيخ طوسى (ره ) در كتاب تبيان آن را درخت كافور نوشته وجـمـعـى هـم درخـت عـنـاب گـفـتـه اند. در بعضى روايات نيز آن را درخت حسد يا شجره علم دانسته اند، واللّه اعلم .(34)بـه هـرحـال هرچه بود، سبب زوال نعمت هاى بهشتى از آن دو گرديد و آنان را از جاى امن و آسـودگـى ، بـه ايـن جـهـان پـر از بـلا و گـرفـتـارى در آورد. شـيطان نيز بدين وسيله تـوانـسـت بـزرگ تـريـن ضـربه انتقامى خود را به آدم زده و عداوت خود را با آن دو به ظـهـور بـرسـانـد. خـداى تـعـالى نـيـز در يـكـى از جـاهـايـى كـه داسـتـان آدم را نقل كرده و پس از بيان آن داستان اين هشدار و تذكر را به فرزندان آدم نيز مى دهد: يا بنى آدم لا يفتننّكم الشّيطان كما اخرج ابويكم من الجنّة (35)؛ اى فـرزنـدان آدم !شـيـطـان شما رانفريبد،آن گونه كه پدرو مادر شما رااز بهشت بيرون كرد. بارى آدم و حوّا به زمين هبوط كردند و چنان كه طبرى و ديگران گفته اند، آدم (ع ) در كوه سـرانـديـب قـرار گـرفـت و حـوّا در جـدّه . و سـپـس حـضـرت آدم بـه دنبال حوّا آمد تا او را در سرزمين مكه ديدار كرد، و زندگى خود را شروع كردند.
توبه آدم و حوّا
چـيـزى كـه نـگـذشـت كـه آدم و حـوّا از كرده خود به سختى پشيمان شدند و براى مخالفت دستور پروردگار متعال و محروميت از نعمت هاى بهشتى حسرت ها خوردند، به ويژه هنگامى كـه در زمـيـن مـسـكـن گـزيـده و بـا مـشـكـلات ايـن جـهـان مـواجـه شـدنـد. خـدا مـى دانـد چـنـد سال به منظور توبه و هم چنين در فراق بهشت گريستند و چه تاسف ها خورد تا آن گاه كـه خـداونـد آن دو را مـخاطب ساخت و فرمود:مگر من شما را از اين درخت نهى نكرده و به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكارى براى شماست ؟.آن دو در جـواب بـه تـقـصـيـر خـود اعـتـراف كـردنـد و در مـقـام تـوبـه بـرآمـدنـد و گـفـتـند:پروردگارا! ما به خويشتن ستم كرديم و اگر تو ما را نيامرزى و به ما رحم نكنى ، حتما از زيان كاران خواهيم بود(36).امـا كار از كار گذشته و دستور هبوط به زمين صادر شده بود. آدم و حوّا نيز در زمين مسكن گـزيـده بـودنـد و تـاءسـف و حـسـرتـاهـا نـتـوانـسـت آن هـا را بـه جـاى اوّل بـازگـردانـد. ولى خـداى تـعـالى از روى رحـمـت ، در ديـگـرى بـراى وصـول به سعادت به روى آن دو گشود و وسيله ديگرى براى جلب توجّه خود به آن ها يـاد داد و آن تـوبـه و اسـتـغـفـار به درگاه حق تعالى بود و شايد به گفته بعضى از دانـشمندان ، جبران گناه از راه توبه ، جزء همان علومى بود كه خداوند در داستان تعليم اسماء به او ياد داده بود.از آن جـا كه داستان هاى قرآن جنبه آموزندگى دارد، ظاهرا خداى سبحان مى خواهد ضمن اين قـسـمـت از داسـتـان آدم ابـوالبـشـر ايـن نـكـتـه را هـم بـه فـرزنـدان او يـاد دهـد كه در هر حال انسان نبايد ماءيوس باشد و هر زمان دچار گناه و نافرمانى حق گرديد، بايد از راه تـوبـه و اسـتـغـفـار بـه درگـاه حق تعالى درصدد جبران آن برآيد و مانند ساير واجبات توبه را برخود واجب بداند، چنان كه علما به وجوب آن فتوا داده اند.قـرآن كـريـم در ايـن جـا- بـا مـخـتـصـر تـوضـيـحـى كـه مـا مى دهيم - اين گونه بيان مى فرمايد:حضرت آدم از پروردگار خود كلماتى را فراگرفت و با ذكر و يادآورى آن ها به درگاه خدا توبه كرد و خدا توبه اش را پذيرفت ...(37) و درباره آن كلمات نيز روايات مختلف است . در بسيارى از روايات شيعه و سنى است كه آن كلمات اين بود: لااله الا انـت ، سـبـحـانـك الهـم و بـحمدك ، عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى و انت خير الغـافـرين ، لا ابه الا انت سبحانك اللهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فارحمنى ، و انـت خـيـر الغـافـريـن ، لااله الا انـت سـبـحـانـك اللّهـم و بـحـمـدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فـارحـمـنـى و انـت خـيـر الراحـمين ، لااله الا انت سبحانك الّلهم و بحمدك عملت سوءا و ظلمت نفسى فاغفرلى ، وتب علىّ انّك انت التوّاب الرّحيم (38) در روايـات ديـگـرى كـه بـاز شـيـعـه و سـنـى روايـت كـرده انـد، آن حضرت خدا را به حق محمد(ص )(39) يا خمسه طيّبة سوگند داد كه توبه اش را بپذيرد و خداوند هم توبه او را قبول كرد(40) و عنايات خاصه خود را به او ابلاغ فرمود.حـالا ديـگر آدم و حوّا در زمين قرار گرفته ، و به رنج و مشقت افتاده بودند. ايشان تا در بهشت بودند، نه رنج گرسنگى مى بردند و نه احتياجى به تهيّه غذاو فراهم ساختن آب و نان داشتند، و نه براى تهيّه پوشاك و مسكن در زحمت بودند، اما اكنون كه به زمين آمدند بـايـد هـمه را تهيّه كرده و براى ادامه زندگى دست به تلاش وكوشش مى زدند. اين كار اوّلا بـه وسـايـل و ابزار آن احتياج داشت ، و ثانيا دانشى مى خواست تا راه به دست آوردن خـوراك و پـوشـاك و هـم چـنـيـن به كارگيزر اين ابزار را بياموزد. خداى سبحان تمام اين وسـايـل ار بـراى حـضـرت آدم آمـاده كـرد و طـرز اسـتـفـاده آن هـا و راه تـهيّه موادّ خوراكى و پوشاكى و مسكن ، و خلاصه همه راهنمايى هاى لازم در مورد زندگى مادى و رفع نيازمندى هـاى جـسـمى را به وى آموخت و شايد در همان داستان ، اسماء را هم به او تعليم داده بود، امـا چـون آدم و فرزنداناو نيازمندى هاى ديگرى هم از نظر روحى - و به تعبير بعضى زا مـحـقّقان - از نظر زندگى آسمانى داشتند، لازم بود براى هدايت به راه سعادت و پرهيز از طـريق شقاوت معنوى هم راهنمايى شده و راه ورسم آن را نيز بياموزند. خداى رحمان پس از فرمان هبوط آن ها، ضمن يك جمله آن راه را نيز به ايشان ياد داده و چنين مى فرمايد: فاما ياتينكم منى هدى فمن تبع هداى فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون (41)؛ هرگاه هدايتى از طرف من براى شما آمد، كسانى كه از آن پيروى كنند، نه ترسى بر آن هاست و نه غمگين شوند.با اين جمله كوتاه ، گويا خداوند سبحان مى خواهد اين نكته را نيز به آدم متذكر شود كه فـقـط يـاد گـرفتن راه و رسم زندگى ظاهرى و رفع احتياجات جسمى،آرامش وآسودگى خـيـال بدو نمى دهد،بلكه بايد براى رفع اندوه درونى،ازهدايت خداى تعالى پيروى كـنـد وگـرنه با تأمين همه اين احتياجات وآشنا شدن با تمام قوانين زندگى مادّى اگردرصـدد تأمـيـن نيازهاى روحى ودرونى خود برنيايد،بازهم زندگى براو دشوار مى شود.چنانكه درجاى ديگرى به دنبال هبوط آدم وحوّا، بدان اشاره كرده و مى فرمايد:قـال اهـبـطـا مـنـهـا جميعا بعضكم لبعض عدو فامّا ياتينّكم منّى هدى فمن اتبع هداى فلا يضلّ و لايشقى و من اعرض عن ذكرى فانّ له معيشة ضنكا...(42)؛)خـداونـد) فرمود: هر دو از آن (بهشت ) فرود آييد در حالى كه دشمن يك ديگر خواهيد بود، ولى هرگاه هدايت من به سراغ شما آيد، هركس از هدايت من پيروى كند، نه گمراه مى شود و نه در رنج خواهد بود. و هركس از ياد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) پرفشارى خواهد داشت .
فرزندان آدم (ع (
چـنـان كه گفته شد، خداى تعالى پس از خلقت آدم ، حوّا را نيز آفريد تا ضمن اين كه آدم را از تنهايى مى رهاند، وسيله اى طـبـيـعـى بـراى ازديـاد نـسـل او در زمـين فراهم سازد. آن دو به فرمان خداى سبحان با هم ازدواج كـرده و داراى فـرزند شدند. در تواريخ واحاديث ، تعداد فرزندانى كه آدم از حوّا پـيـدا كـرد مـخـتـلف نـقـل شـده اسـت . بـرخـى آن هـا را چـهـل فـرزند در پاره اى از روايات صدنفر و برخى بيش از صدها فرزند ذكر كرده اند كـه از آن جـمـله در پـسران نام هاى : هابيل ، قابيل (43) و شيث (ياهبة اللّه ) و در دختران نام هاى : عناق ، اقليما، لوزا و... ذكر شده است .(44) اخـتـلاف ديـگـرى كـه در ايـن جـا بـه چـشـم مـى خـورد، درباره كيفيت ازدواج فرزندان آدم و چگونگى ازدياد نسل او در زمين است .بـيـشـتـر تاريخ نويسان و راويان اهل سنت گفته اند: حوّا در دو نوبت چهار فرزند زاييد. نخست قابيل و خواهرش اقليما و سپس هابيل و خواهرش لوزا به دنيا آمدند - يا بالعكس - و پـس از آن كـه بـه حـد رشد و بلوغ رسيدند، خداوند سبحان امر فرمود (ياخود آدم به اين فـكر افتاد) كه هر يك از دختران را به عقد برادر ديگرى درآورد؛ يعنى اقليما را به عقد هـابـل درآورد و لوزا را بـه ازدواج قـابـيـل . بـه دنـبـال ايـن مـطـلب گـفـتـه انـد: چـون دخـتـرى كـه سـهـم هـابـيـل شـده بـود زيـبـاتـر از هـمـسـر قـابـيـل بـود، قابيل به اين تقسيم و ازدواج راضى نشد و زبان به اعتراض گشود. سرانجام قرار شد هـر كـدام جـداگـانـه قـربـانـى اى بـه درگـاه خـدا بـبـرنـد و قـربـانـى هـر كـدام كـه قبول شد، آن دختر زيبا سهم او شود.(45) ولى روايـات شـيـعـه عـمـومااين مطلب را نادرست خوانده و گفته اند: خداوند براى همسرى هـابـيـل حـوريـه اى فـرسـتـاد و بـراى قـابـيـل هـمـسـرى از جـنـيـان انـتـخـاب كـرد و نسل آدم از ان دو پديد آمد، علاوه بر اين در چند حديث همسر شيث را نيز حوريه اى از حوريه هـاى بـهـشـت ذكـر كـرده انـد.(46) در بـرخـى از روايـات نـيـز آمـده كـه هـمـسـر هـابـيـل يـا شـيـث از هـمـان زيـادى گـل آدم و حـوّا خـلق شـد، و مـوضـوع اخـتـلاف قابيل و هابيل را - كه منجر به قتل هابيل گرديد- موضوع وصيت و جانشينى آدم دانسته اند كه بعدا خواهد آمد. و اجـمال آن چه از ائمه بزرگوارِ ما در اين باره رسيده اين است كه ازدواج برادر و خواهر در هـمـه اديـان حرام بوده و آدم ابوالبشر نيز چنين كارى نكرد و همان خدايى كه خود آدم و حوّا را از گِل آفريد، اين قدرت را داشت كه افراد ديگرى را نيز براى همسرى پسران آدم خلق كند يا از عالم ديگرى بفرستد. از جـمـله حـديـثهاى كاملى كه در اين باره داريم ، حديثى است كه عياشى در تفسير خود از سـليـمـان بـن خـالد روايـت كـرده كـه گويد:به امام صادق (ع ) عرض كردم : قربانت گـردم مـردم مـى گـويـنـد كـه حـضـرت آدم دخـتر خود را به پسرش تزويج كرد؟ حضرت صـادق (ع ) فـرمـود: مـردم چـنـيـن مـى گـويند، امّا اى سليمان ! آيا ندانسته اى كه پيغمبر فـرمـود: اگـر من مى دانستم آدم دختر خود را به پسرش تزويج كرده بود، من هم (دخترم ) زينب را به پسرم (قاسم ) مى دادم و از آيين آدم پيروى مى كرد.سـليـمـان گـويـد: گـفـتـم قـربـانـت گـردم ! مـردم مـى گـويـنـد سـبـب ايـن كـه قابيل هابيل را كشت ، آن بود كه به خواهرش رشك برد. امام فرمود:اى سليمان چگونه اين حرف را مى زنى . آيا شرم ندارى كه چنين سخنى را درباره پيغمبر خدا آدم مى گويى ؟عـرض كـردم : پـس عـلت قـتـل هـابـيـل بـه دسـت قابيل چه بود؟ حضرت فرمود:درباره وصـيـّت بود. آن گاه ادامه داده فرمود:اى سليمان ! خداى تبارك و تعالى به آدم وحـى فـرمـود كـه وصـيـّت و اسـم اعـظـم را بـه هـابـيـل بـسـپـارد بـا ايـن كـه قـابـيـل از او بـزرگ تـر بـود. قابيل كه از موضوع مطّلع شد، غضبناك گشت و گفت : من سـزاوارتـر بـه وصـيت بودم و از اين رو آدم بر طبق فرمان الهى به آن دو دستور داد تا قـربـانـى كـنـنـد، و چـون بـه درگـاه خـداونـد قـربـانـى بـردنـد، قـربـانـى هـابـيـل قـبـول شـد، ولى از قـابـيـل پـذيـرفـتـه نـگـشـت . هـمـيـن مـاجـرا سـبـب شـد كـه قابيل بر وى رشك برد و او را به قتل برساند. عـرض كـردم : قـربانت گردم ! نسل فرزندان آدم از كجا پيدا شد؟ آيا به جز حوّا زنى و بـه جـز آدم مـردى بـود؟ حـضـرت فـرمـود:اى سـليـمـان ! خداى تبارك و تعالى از حوّا قـابـيـل را بـه آدم داد و پـس از وى هـابـيـل بـه دنـيـا آمـد. هـنـگـامـى كـه قـابيل به حدّ بلوغ و رشد رسيد، زنى از جنّيان براى او فرستاد و به حضرت آدم وحى كـرد تـا او را بـه ازدواج قـابـيـل در آورد. آدم نـيـز ايـن كـار را كـرد و قـابـيـل هـم راضـى و قـانـع بـود تـا ايـن كـه نـوبـت ازدواج هـابـيـل شـد و خـدا بـراى او حوريه اى فرستاد و به آدم وحى فرمود كه او را به ازدواج هـابـيـل در آورد. حـضـرت آدم ايـن كـار را كـرد و هـنـگـامـى كـه قـابـيـل بـرادرش هـابـيـل را كـشـت ، آن حـوريـه حـامـله بـود و پـس از گـذشـتـن دوران حمل ، پسرى زاييد و آدن نامش را هبة اللّه و به حضرت آدم وحى شد كه وصيت و اسم اعظم را به او بسپارد. حـوّا نـيـز فـرزنـد ديگرى زاييد و حضرت آدم نامش را شيث گذارد. وقتى او به حدّ رشد و بـلوغ رسـيد، خداوند حوريّه ديگرى فرستاد و به آدم وحى كرد او را همسرى شيث درآورد. آدم نـيـز ايـن كـار را كـرد و شيث درآورد. آدم نيز اين كار را كرد و شيث از آن حوريه دخترى پـيـدا كـرد و نـامش را حورة گذارد. وقتى آن دختر بزرگ شد، او را به ازدواج هبة اللّه در آورد و نـسل آدم از آن دو به وجود آمد. در اين وقت هبة اللّه از دنيا رفت و خداوند به آدم وحى كـرد كـه وصـيـت و اسـم اعـظـم را بـه شـيـث بـسـپـارد و حـضـرت آدم نـيـز ايـن كـار را كرد.(47) ولى مـطـابـق روايـات ديـگـرى كـه شايد پس از اين ذكر شود، هبة اللّه لقب شيث يا معناى عربى شيث است ، واللّه اعلم .
سبب قتل هابيل
از حـديـث بـالا ايـن مـطـلب هـم مـعـلوم شـد كـه مـطـابـق روايـات اهـل بـيـت ، عـلّت قـتـل هـابـيـل هـمـان مـسـئله جـانـشـيـنـى حـضـرت آدم بـود، زيـرا وقـتـى قـابـيل ديد كه حضرت آدم برادرش هابيل را به اين مقام برگزيده ، به وى حسادت برد تـا آن جـا كـه درصـدد قـتـل او بـرآمـد؛ كـه (طـبـق نـظـر اهـل سـنـت ) بـه خـاطـر هـمـسـر هـابـيـل ، بـه وى رشـك بـرد و او را بـه قتل رسانيد.در حـديـثـى كه مجلسى (ره ) در بحار از معاوية بن عمّار از امام صادق (ع ) روايت كرده ،آن حـضـرت داسـتـان را ايـنگـونـه بـيان فرمود:خداوند به آدم وحى كرد: اسم اعظم من و مـيـراث نـبـوت و اسمايى را كه به تو تعليم كرده ام و هر آن چه مردم بدان احتياج دارند هـمـه را بـه هـابـيـل بـسـپـار. آدم نـيـز چـنـيـن كـرد. و چـون قـابـيـل مـطلّع شد خشمناك گشته ، نزد آدم آمد و گفت : پدر جان مگر من از وى بزرگ تر و بـديـن مـنـصب شايسته تر نيستم ؟ آدم فرمود: اى فرزند! اين كار به دست خداست و او هر كه را بخواهد به اين منصب مى رساند و خداوند او را مخصوص اين منصب قرار داد اگر چه تو از وى بزرگ تر هستى . اگر مى خواهيد صدق گفتار مرا بدانيد هر كدام يك قربانى به درگاه خداوند ببريد و قربانى هر يك قبول شد، او شايسته تر از آن ديگرى است .نشانه پذيرفته شدن (قبول قربانى ) در آن وقت ،آن بود كه آتشى مى آمد و قربانى را مى خورد.قابيل و هابيل - چنانكه خداوند در قرآن بيان فرموده - به درگاه خداى قربانى آوردند، بـه ايـن تـرتـيـب كـه - بـرطـبـق بـرخـى از روايـات - چـون قابيل داراى زراعت بود، براى قربانى خويش مقدارى از گندم هاى بى ارزش و نامرغوب خـود را جـدا و بـه درگـاه خـداونـد برد، ولى هابيل كه گوسفنددار بود، يكى از بهترين قـوچ هـا و گـوسـفـندان چاق و فربه خود را جدا كرد و براى قربانى برد. در اين هنگام آتـش بـيـامـد و قـربـانـى هـابـيـل را خـورد و قـربـانـى قابيل را فرانگرفت .شـيـطـان نـزد قـابـيـل آمـد و بـه وى گـفـت : ايـن پـيـش آمـد در حـال حـاضـر بـراى تـو اهـمـيـّت نـدارد، چـون تـو و هابيل برادر هستيد، امّا بعدها كه از شما دو نفر فرزندان و نسلى به وجود آيد، فرزندان هـابـيل به فرزندان تو فخرفروشى كرده و به آن ها خواهند گفت كه ما فرزندان كسى هـسـتـيـم كـه قـربـانـيـش قـبـول شـد، ولى قـربـانـى پـدر شـمـا قـبـول نـشـد. اگـر تـو هـابـيـل را بـكـشى ، پدرت ناچار خواهد شد تا منصب او را به تو واگـذار كـنـد. بـديـن تـرتـيـب قـابـيـل را وادار كـرد تـا بـرادرش هابيل را به قتل برساند (48).خـداى سـبـحـان در قـرآن كـريم ماجرا را چنين بيان فرموده است :و خبر دو فرزند آدم را بـرايـشـان بـخـوان ، آن دم كـه قـربـانـى بـردنـد و از يكى از آن دو پذيرفته شد و از ديـگـرى پـذيـرفـتـه نـشـد. او (بـه آن ديـگـرى كـه قـربـانـيـش قـبـول شـده بـود) گـفت كه تو را خواهم كشت ! و آن ديگرى در جواب گفت : اين مربوط بـه مـن نـبـود، بـلكـه قـبـولى قـربـانـى بـه دسـت خـداسـت و او هـم از پـرهـيزگاران مى پذيرد. و بـه دنـبـال آن ادامـه داد:اگـر تـو هـم دسـت بـه سـوى مـن دراز كـنـى كـه مـرا بـه
Showing posts 1 - 10 of 101.

Friends
Shoutbox
Latest comments
-
سلام علیکم....مثل اینکه لینکش از بین رفته شرمنده ام میگردم ÷یدا ...
-
اولا سلام.دومان مدرن بودن ساختمان با این مقالات چه عدم تناسبی دا ...
-
اولان سلام علیکم.دوما شما اول این کتب رو که قبل از تولد آقای خام ...
-
میشه بگی این مطالب رو از کجا در آوردی؟؟ شما خودتون قضاوت کنیید آ ...
-
Salam mohammad Hasan Jan....Mage Misheh Shoma Ro Az Yad Bebaram. ...
Poll
آیا این وبلاگ توانست نظرات شما را تامین کند؟
| S | M | T | W | T | F | S |
|---|---|---|---|---|---|---|
|
| ||||||
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
| 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
| 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
| 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
| 27 | 28 | 29 | 30 | 31 | ||
Latest blog posts
- سپاه سایبری جهاد مجازی تشکیل شد
- شيوه هاي تبليغي اميرالمومنين عليه السلام
- سوءاستفادهء اطلاعاتی "اسرائیل" از خوانندگان زن عرب
- تحيُّّر بشريت در برابر علي عليه السلام
- عروة الوثقي
- فاطمه عليها السلام به روايت اهل بيت عليهم السلام
- فاطمه عليها سلام در انديشه امام خميني
- سيماى حضرت فاطمه عليهاالسلام در روز قيامت
- پرتوي از فضايل اميرالمومنين از منظر اهل سنت
- این درد را درمان چیست؟
Tags
My Frinds Sites
-
My Frind
Persian Nokia Site And Free DownLoad Center
-
Mr Majid
Persian DownLoad Site
-
Mohammad Hasan Payandeh
Persian DownLoad Site And Persian Forum
-
My frind
Persian DownLoad Site
-
A Muslim Sister From America"zenya"
A Muslim Sister From America
-
وبلاگ امام حسن علیه السلام
وبلاگ امام حسن علیه السلام
-
لغتنامه آنلاین فارسی به انگلیسی و بالعکس Dictionary online
لغتنامه آنلاین فارسی به انگلیسی و بالعکس Dictionary online
-
تالار گفتگوی ایرانی هم میهن
تالار گفتگوی ایرانی هم میهن
-
فرهاد عسگری ...دانشجوی مهندسی صنایع و عاقمند به کامپیوتر
فرهاد عسگری ...دانشجوی مهندسی صنایع و عاقمند به کامپیوتر













