شانزده
Thursday, September 3, 2009 7:49:47 PM
یک زمان داشتم فکر می کردم که خدا چه قدر قشنگ عشق خودش را در اندازه ی کوچکتر در دل پدر و مادرهایمان جای داده است.و به راستی عشق پدر و مادر به فرزندانشان نوعا خیلی شبیه عشق خدا به بندگانش است.پاک ترین و زیباترین عشق بی هیچ چشم داشتی..و داشتم فکر می کردم اگر قرار باشد برای یک چیز در این دنیا حسرت بخورم آن این خواهد بود که نتوانسته ام حتی گوشه ی کوچکی از عشق و زحمات پدر و مادرم را پاسخ دهم...
سر نمازهایمان دعا کنیم:
ربنا اغفر لي ولوالدي وللمؤمنين يوم يقوم الحساب.. رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا:love: ء
همنشین موسی در بهشت
بیان داستان زیر موید این مطلب است:
نقل شده که موسی بن عمران – علیه السلام – روزی هنگام مناجات با خداوند، از پروردگار در خواست میکند که هم مقام و رفیق او را در بهشت به وی معرفی فرماید.
خطاب آمد جوانی است در فلان ناحیه که همنشین و هم مقام تو در بهشت برین است. حضرت موسی به سراغ او آمد. دید جوانی است قصاب، از دور مراقبت کرد تا ببیند چه عمل فوق العاده و کار پر ارزشی از وی صادر میگردد که لیاقت چنین مقامی را پیدا کرده است تا در مقام یک پیغمبر قرار گیرد. ولی هر چه بیشتر مراقبت کرد، کمتر موفق گردید. تا شب هنگام که جوان، محل کار خود را ترک کرده و رهسپار خانه شد.
حضرت موسی بدون آنکه خود را معرفی کند، نزد وی آمد و از او خواست تا آن شب را میهمان جوان باشد و در خانه وی بسر برد تا شاید از این راه به ارتباط خاصش با خداوند پی برده و رمز علو مقام او را در بهشت در یابد.
جوان در خواست حضرت را پذیرفت و او را با خود خانه برد.
وی دید هنگامی که جوان وارد خانه شد، قبل از هر چیز غذایی آماده ساخت. آنگاه به سراغ پیرزنی که دست و پایش فلج شده و از کار افتاده بود، رفت و با صبر و حوصله خاصی، لقمه لقمه از آن غذا در دهان آن زن گذاشت تا سیرش کرد. سپس لباس او را عوض نمود و او را در انجام قضا حوائجش با مهربانی کمک کرد. آنگاه زن را در جای مخصوص وی قرار داد.
حضرت موسی که مراقب آن جوان بود، دید در آن شب جز وظایف مذهبی خود، عمل دیگری انجام نداده، نه دعای نیمه شبی دارد نه ناله و آه و مناجاتی و نه هیچ عمل فوق العادهای دیگر.
فردای آن شب، پیش از آنکه از خانه خارج گردند، حضرت موسی دید جوان به آن غذا داد و صمیمانه در انجامش کارهایش به او کمک کرد.
هنگام خداحافظی حضرت موسی از جوان پرسید: این زن که بود و پس از آنکه تو به او غذا میدادی چشمی به سوی آسمان میدوخت و کلماتی بر زبان میراند آن کلمات چه بوده است؟
جوان گفت: این زن مادر من است و هر بار که من به او غذا میدهم و او را سیر میکنم درباره من دعا میکند و میگوید خدایا به پاداش این خدماتی که فرزندم نسبت به من انجام میدهد او را همنشین و رفیق موسی بن عمران در بهشت برین گردان.
هنگامی که حضرت موسی این جریان را شنید تکانی خورد و به جوان مژده داد که دعای مادر درباره تو مستجاب گردیده است.
اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلا تقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولا كريما (1)
اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها حتى «اوف» مگو وبه آنها پرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى.
و وصينا الانسان بوالديه احسانا (2)
وانسان را نسبت به پدر ومادرش به احسان سفارش كرديم.
و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه و بالوالدين احسانا (3)
پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد وبه پدر ومادر خود احسان كنيد.
ان اشكر لي و لوالديك (4)
شكر گزار من وپدر ومادرت باش.
Blessed is your face
Blessed is your name
My beloved
Blessed is your smile
Which makes my soul want to fly
My beloved
All the nights
And all the times
That you cared for me
But I never realised it
And now it’s too late
Forgive me
Now I’m alone filled with so much shame
For all the years I caused you pain
If only I could sleep in your arms again
Mother I’m lost without you
You were the sun that brightened my day
Now who’s going to wipe my tears away
If only I knew what I know today
Mother I’m lost without you
