My Opera is closing 3rd of March

اشارت

دارم دل شکسته و غمینی... ولله ان قطعتموا یمینی

Subscribe to RSS feed

بیست و دو


می خواهم برایتان داستانی را تعریف کنم که معنای زندگیم را تغییر داده است...
داستان حکایت عیاضی است در دفتر پنجم مولانا. عیاضی فرد جهاد گری است که به امید شهادت در میدان های جنگ زخم های بی شمار برداشته آنچنان که به تعبیر خودش جایی از بدن او بی زخم نمانده است.
وقتی به شهادت که مراد و آرزوی اوست نمی رسد، عزلت را بر می گزیند و در کنج خانه به ریاضت نفس مشغول می شود.مدتی مشغول به تربیت نفس می شود که ناگهان بانگ جهاد از کوچه و خیابان به گوشش می رسد. بی درنگ از خانه اش خارج می شود تا به جهادگران بپیوندد که ناگهان فکرش بر می گردد ... اندکی درنگ می کند... به نفسش حمله می برد و از او می پرسد که چرا و به چه علتی دارد به او فرمان جهاد می دهد و او را به رفتن به میدان مبازه دعوت می کند؟:
گفتم ای نفس خبیث بی وفا
از کجا میل غزا تو از کجا(غزا=جنگ)
راست گوی ای نفس کاین حیلت گری ست
ورنه نفس شهوت از طاعت بریست
گر نگویی راست حمله آرمت
در ریاضت سخت تر افشارمت
نفس او پاسخ می دهد که در کنج خانه و ریاضت کسی کشته شدن او را نمی بیند در صورتی که در میدان جهاد آدم ها همه به ایثار و فداکاری او معترف خواهند شد و نه تنها رفتن به جنگ برای او آسان تر است بلکه در نظر مردم هم بهتر جلوه می کند:
نفس بانگ آورد آندم از درون
با فصاحت بی دهان اندر فسون
که مرا هر روز اینجا می کشی
جان من چون جان گبران می کشی
هیچ کس را نیست از حالم خبر
که مرا تو می کشی بی خواب و خور
در غزا بجهم به یک زخم از بدن
خلق بیند مردی و ایثار من
اینجاست که عیاضی دگرگون می شود و به نفس حمله می برد و قسم می خورد که او را تربیت کند که رفتن به جنگ به تعبیر مولانا جهاد اصغر است و تربیت نفس جهاد اکبر

به راستی چه قدر کارها که در زندگی کرده ام که ظاهر بسیار زیبایی داشته اند اما در باطن از خودخواهی این نفس فرمان می گرفته اند و به این نتیجه رسیدم که در همه ی کارهایی که یک آدم را بزرگ می کنند و رشد می دهند به نوعی پای "تربیت نفس" در میان است..به فرمایش مولا علی ع

اصل هر گمراهى اطاعت از شهوت نفس ، و مبداء هر سعادت مخالفت هواى نفس ‍ است love ء