برای تو
Monday, October 5, 2009 2:31:39 AM
از خواب بلند می شوم. پدر کمرش درد می کند ...جای دردش را بوسه باران می کنم ... می خندد... چه قدر لبخندش گرم است...
از خانه که داریم می رویم ، همسایه مان هم بیرون می آید ... می گویم بیایید ما داریم با ماشین می رویم شما را هم می رسانیم ... می خندد... چه قدر قشنگ است
از ماشین بابا پیاده می شوم... تا آزادی یک پنج دقیقه ای راه است ... دختری همسن خودم دارد یک چمدان را با دو سه تا کیسه دنبال خودش می کشد... از کنارش می گذرم و بعد بر می گردم... کیسه ها را ازش می گیرم .. می خندد ... چه قدر دلنشین است...
به بلیط فروشی می رسم... یک سلام و احوالپرسی گرم و یک صبح بخیر جانانه به بلیط فروش نازنین تحویل می دهم ... اخم هایش را باز می کند و او گرم تر جوابم را میدهد ... چه قدر مهربان است
سوار اتوبوس می شوم ... پشت هر چراغ ده دقیقه گیر می کند.. دیرم شده ... استاد حتما راهم نمی دهد !! نگاهم می افتد به نوشته ی بالای سر راننده .... با خط خوش یک صلوات نوشته ... به یاد پیامبر می افتم و مهربانیش و رحمتش و حضورش و لبخندش ... چشمهایم پر اشک می شود ... یک صلوات می فرستم... چه آرامش بخش است...
مشکلات زیاد است .. غم ها .. غصه ها و درد ها... بی اخلاقی ها ... اما
من هر روز به خاطر این لبخند ها از خواب بیدار می شوم .. این لبخند ها روزمرگی را از زندگیم می برد ... برای من سخت است که کسی حق من یا کس دیگری را رعایت نکند.. اما می دانم که راهش صبر است و با دلسوزی تذکر دادن... آدم ها را دوست دارم ... به خاطر اینکه خدا آفریدتشان ... و با اینکه هیچ گاه کاملا نتوانسته ام ولی سعی خودم را می کنم که همه چیز را با عشق نگاه کنم .. این عشق گاهی جدی هم می شود و با آدم ها خیلی سفت و سخت بر خورد می کند .. اما مطمئن هستم هیچگاه کسی را نخواهد رنجانید چوووون .. عشق است
دوست خوووب من ...
اگر دلت هر موقع گرفت به درخت نگاه کن .. ببین چه اندازه استوار است و لطیف.. و چه پاک است و آفتاب چه بی دریغ نور مهربانش را بر برگ های آن می ریزد..
فکر کنم اگر ما هم استوار بمانیم و لطیف و قدری صاف تر شویم خداوند دلهایمان را پر از امید و رحمت و پویایی کند..
ان شاء الله
صبح خواهد شد
و به این کاسه ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد
به امید باز شدن دل تو و همه ی آدم های دنیا
