My Opera is closing 3rd of March

اشارت

دارم دل شکسته و غمینی... ولله ان قطعتموا یمینی

Subscribe to RSS feed

دردنامه


می دوم... سرما هوا عجب گزنده است
داشتم تووی راهروی دانشگاه به سارا می گفتم من همه چیزم نا تمام است... درسم... هنرم.. حتی به کارها و مطالعات شخصی ام هم به تمام نمی رسم
بخار نفسم از لا به لای شال گردن چشم هایم را گرم می کند
داشتم به سارا می گفتم خسته ام از خودم... از اینکه تقریبا هیچ قدمی را مطمئن بر نمی دارم.. خسته ام از اینکه این همه خسته ام!!
توووی راه چند نفر جمع شده اند در گوشه ای از پیاده رو
رویم را بر می گردانم... دور دختربچه ی 7و8 ساله ای خم شده اند... هوا خیلی سرد است.. بدون کلاه و شال و کاپشن درست و حسابی نشسته روی زمین و فال می فروشد.. آخر خدایاااااااا ... چرا سهم بعضی ها از دنیا این است؟ چرا هیچ کس این طفل معصوم ها را نمی بیند....
از خودم بدم می آید که این همه از صبح غر زده ام.. خیلی از خودم بدم می آید
دلم می خواهد یا علی جان
به حق این ایام که مال توست
اگر بقیه نشسته اند و نگاه می کنند
تو شب ها به خواب این بچه ها بیا
و در خوابشان دست نوازشت را بر سر یتیمان و فقیران بکش
وقتی می گویم جایت خالیست
یعنی خیلی خالی
یعنی
بغض توووی گلویم جمع شده
یعنی دیگر دلم نمی خواهد گوووشه ی تخت بنشینم و حافظ بخوانم
دلم می خواهد یک نفر مثنوی دردهای مردم را بنویسد
و من روزی هزار بار آن را فریاد کنم