Sunday, 20. July 2008, 12:29:41
تسلیت
چیز زیادی برای گفتن ندارم
فقط می تونم در گذشت استاد هنر بازیگری رو تسلیت بگم
استاد خسرو شکیبایی در گذشت
hadi3ds
Wednesday, 25. June 2008, 17:25:39
داستان طنز ، هزیان
موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟
قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زيرچرخ تريلي رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب(شراب) و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير
Wednesday, 18. June 2008, 16:39:30
سلام به دوستام
یک روز داشتم پست می گذاشتم این کلمه به ذهنم رسید خیلی باهاش سرو کله زدم با بعضی افکارم قاطی شد و شد این پست عجیب و غریب
درباره کلمه هک فکر می کردم در همون لحظه تو یه وبلاگ می گشتم که کلمه بوسه رو دیدم در همون حال داشتم تایپ می کردم ، به جای نوشتن هک کردن میل نوشتم هک کردن بوسه ،
تا حالابه این فکر کردید ، تا حالا شده بوسه تو رو هک کنند تازگی ها این کار خیلی ساده شده ، حتی راحت تر از هک کردن میل یک نفر . مراقب بوسه هاتون باشید که هک نشه
دوستون دارم
بوس بوس
Thursday, 29. May 2008, 11:54:18
نهایت ضد حال
این مجموعه ضد حالی که من نوشتم فقط 1 چیز کم داشت که اون هم تکمیل شد
میدونین چی بود
اینکه آدم 30 خط پست بزاره هیچ کس 1 دونه نظر هم نده
به نظر تون ضد حال نیست
باید پست قبلی رو بردارم تکمیل کنم

Wednesday, 28. May 2008, 18:44:50
ولنتاین
در سده سوم میلادی که مطابق میشود با اوایل شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن میکندلودیوس به قدری بیرحم وفرمانش به اندازهای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس (والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری میکرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار میشود و دستور میدهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان عاشق دختر زندانبان میشود
رانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی عاشق اعدام میشود... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق میدانند و از آن زمان نهاد و نمادی میشود برای عشق! 
for my firend
Tuesday, 27. May 2008, 13:59:17
ضد حال
ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری connect نشی!
ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!
ضد حال يعنی موزيک دانلود کنی رو ۹۹ دی سی بشی !!
ضدحال يعنی gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!
ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!
ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!
ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!
ضدحال يعنی قبض تلفن بياد ....... تومن!
ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه برسی اشتراکت تموم بشه !
ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!
ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!
ضدحال يعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نياد!
ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰
ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲ شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!
ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!
ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!
ضدحال يعنی history پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!
ضدحال يعنی نفر ۱۱کنکور شدن!
ضدحال يعنی کارگردان شدن حنا مخملباف!
ضدحال يعنی کاندید شدن رفسنجانی برای انتخابات مجلس!
ضدحال يعنی خواننده شدن میناوند!
ضدحال یعنی حسنی امام جمعه ارومیه!
ضدحال يعنی پژو RD!
ضدحال يعنی فیلم ژاپنی!
.ضدحال يعنی id caller داشتن!
ضدحال یعنی عشق یه طرفه!
ضدحال یعنی گل خوردن دقیقه ۹۰!
ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!
ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!
ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!
ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!
ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!
ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!
ضدحال یعنی با gf-ات بری کافیشاپ دخترخالتو ببینی!
ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!
ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!
ضد حال یعنی اونیکه خیلی دوستش داری رو نتونی ببینی!
ولی خدایی قضیه دختر خاله با اون یکی دی سی شدن بی موقع خیلی بد بیاریه
Monday, 26. May 2008, 11:56:38
سلام
مجدد سلام ، این به این خاطره که چند وقت نبودم
داشتم رو یه طرح جدید کار میکردم اگه میتونین بلاگ بنی دیزاینر رو ببینید تو آرشیو تصاویرش 1 عکس به نام پلاک 33 داره . خوب به اون عکس نگاه کنید داشتم اون رو شبیه سازیش میکردم
ضمنا آرشیو تصاویر من رو هم ببینین.
دوستتون دارم
Sunday, 27. April 2008, 18:03:27
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکز پنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کار نداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟
پس رفتند.
در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه…؟
طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای …،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.
طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره ای زیبا هستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعا به وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریه کردند.
پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شما آرزومندیم
hadi3ds
Saturday, 19. April 2008, 16:41:03
مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع، زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد، مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد، زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي اختراع شد، مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد، زن عشق را کشف کرد و ازدواج اختراع شد، مرد تجارت را کشف کرد و پول اختراع شد، زن پول را کشف کرد و " خريد کردن" اختراع شد!!! از اون به بعد مرد چيزهاي زيادي را کشف کرد ولي زن همچنان مشغول خريد بود
دوستتون دارم
hadi3ds
Friday, 4. April 2008, 17:12:28
سلام
من نویسنده نیستم ولی بعضی وقتها احساس میکنم که باید بنویسم و قلم رو ، رو صفحه کاغذ میزارم و قلم شروع به نوشتن میکنه وحتی ، بعضی وقتها من فکر میکنم حتی در نوشتن اونها هیچ نقشی ندارم هر چی باید بیاد خودش میاد
این رو یک روز تو دانشگاه متوجه شدم ......
یک روز ساعت اول کلاس معارف داشتیم من طبق معمول با دوستام که که تمام عمر دانشگاهم رو با اون ها سر کرده بودم رفتیم سر کلاس استاد اون درس هم یک روحانی بود و خوب مثل اکثر این جور کلاسها خیلی برامون مهم نبود فقط برای خندیدن می رفتیم سر کلاس من بین بچه ها از همه مثبت تر بودم وقتی استاد شروع به درس دادن کرد من دفترم رو برداشتم که جزوه بنویسم اما دیدم که اصلا نمیتونم حواسم رو جمع کنم یک جور حس غریبی منو گرفت میخواستم جزوه بنویسم ولی نمی شد اون حس من رو وادار به نوشتن می کرد ، شده بودم مثل آدمی که می خوان از اون اعتراف بگیرن به ناچار شروع به نوشتن کردم یادم نیست از کجا شروع شد ولی میدونم که شروع شد و مطمئنم که اولین کلمه ای که نوشتم سلام بود شاید برای همینه که تو تمام پست هام اول سلام می کنم ، اون روز تا آخر ساعت داشتم می نوشتم 5-6 صفحه متن بود ولی جذاب نوشته شده بود ، یک رویا پردازی کوچولو بود خودم هنوز نمیدونستم چی نوشتم شاید حرفای دلم خودم بود ، توصیف یک درخت و یک برگ ، که برگ رفت و درخت منتظر برگ ماند و تو همین انتظار خشک شد و حتی تو بهار هم سبز نشد.......
من تو این مدت نفهمیدم چطور گذشت ، یکدفه دوستام رو جلوی در دیدم که دارن من رو صدا میکنن...
نمیای ؟ منم وسایلم رو جمع کردم و با اونها رفتم.....
و درخت موند و تنهایاش.......
ولی اون لذت بخشترین متنی بود که به عمرم نوشتم بعد از نگارش اون متن چنان آروم شدم که انگار تمام حرف های دلم رو به یکی زدم
اگه عمری باقی باشه اون رو هم تایپ می کنم
به امید دیدار...
1 2 3 Next »
Showing posts 1 -
10 of
24.