Subscribe to RSS feed

بی پایان

مدتها بود درد عجیبی آزارم میداد.در یکی از همین روز ها بود که نهال کوچکی سر از خاک قلبم ببرون آورد،او آنقدر زیرکانه از خاک دلم سر در آورد که وجودش رو احساس نکردم.اواسط بهار بود که چشمان بسته ام ناگهان باز شد و دیدم این نهال کوچک چگونه رشد کرده است و در تمام وجودم ریشه دوانده است ، آمال و آرزوهای من شده بود ،هر چه میگذشت دردم دو چندان میشد،درد عشق و دردی دیگر که نمیدانستم چیست.خانواده ام احساس کرده بودند که من هر لحظه و هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه ضعیف و ضعیف تر میشدم.ولی خودم خوب میدانستم که این ضعف و ناتوانی از عاشقی نیست.البته دلیل اصلیش این نبود.مدتها گذشت، یک لحظه جدایی از عشقم عذابم میداد.هر چند او را کم میدیدم اما همیشه با من بود، در کنار من، نه! او خود من بود.منی جدید که پا به پای من قدم بر میداشت.خانواده من از رنجور بودن من عذاب میکشیدن.آنها من رو متقاعد کردن که برای تشخیص علت و شدت ناتوانیم پیش پزشک خانواده گیمان بروم.یک روز در اواسط تابستان با اصرار خانواده ام پیش او رفتم.او پس از معاینات فراوان و مشکوکانه تعدادی آزمایش برایم نوشت.من این موضوع را از عشقم پنهان کردم.و مدتها طول کشید تا بتوانم آزمایشاتم رو به طور کامل انجام دهم.پس از پایان کلیه آزمایشات همراه با جواب آزمایش پیش پزشک خانواده گیمان رفتم.او در حالی که عینکش را روی دماغ چاقش جا به جا میکرد گاهی از روی عینک نسبتا کوچکش نگاه ترهم آمیزی به من میکرد.خلاصه پس از لحظاتی نسبتا طولانی از من خواست که فردای آن روز با مادرم به مطب دکتر متخصص دیگری بروم.فردای آن روز به مطب دکتر متخصص رفتیم.او پس از معاینات تکمیلی از من خواست که پشت درب اتاقش منتظر بمانم.آرام از جایم بلند شدم و اتاق را ترک کرده پزشک و مادرم در اتاق تنها گذاشتم .لحظه ای نگذشت که مادرم با چشمانی پر از اشک از اتاق بیرون آمد.نمیدانستم چه شده ولی احساس میکردم که اتفاق مهمی افتاده.از آن پس محبت به من از سوی خانواده ام دو چندان بلکه چند برابر شده بود.رابطه من و عشقم در آن دوران به شرایط حساسی رسیده بود.هر دو بهم عشق می ورزیدیم.شاید هیچکس نمیتوانست ما رو از هم جدا کند.در همان روز ها شاید اوایل پاییز بود که برگهای درختان رو زردی میرفت .مادرم من را صدا زد و با چشمانی پر از اشک و صدایی لرزان خبر بیماری سختی را به من داد.آری.من سرطان داشتم.نمیدانستم چه بگویم.یعنی نمیتوانستم چیزی بگویم.فقط بغض عجیبی تمام گلویم را فرا گرفته بود.نمدانستم به عشقم چه بگویم.اگر راستش را میگفتم چه بسا من را تر ک میکرد.ولی نمیتوانستم به او دروغ بگویم.آن درد عجیب که صحبتش را کرده بودم مانند خوره ای در تمام سلول های بدنم ریشه انداخته بود.خدایا چه باید میکردم؟اگر به او میگفتم چه عکس العملی نشان میداد.خلاصه کار به جایی باریک کشیده شده بود.صحبت ازدواج من و او مطرح شده بود.ساعت ها در اتاق تاریک مینشستم و با خودم فکر میکردم و اشک میریختم.گاهی از بخت بدم کفر میگفتم و گاهی از خدا میخواستم که مرا شفا دهد.احساس میکردم که خیلی تنها هستم.من از این که سرطان داشتم ناراحت نبودم.از این که به خاطر این درد ممکن بود عشقم را از دست بدهم عذاب میکشیدم.( ولی نه او مرا به خاطره بیماریم ترک نمیکند.)
کم کم هوا سرد میشد .کلاغ ها دسته دسته به مناطق گرم سیر کوچ میکردند.گاهی به کلاغ ها حسودیم میشد.آنها چه آزادانه زندگی میکرند.یعنی عاشقی هم برای آنها همین قدر دردناک است.نه.صد البته که این چنین نیست.بلاخره خودم را متقاعد کردم تا داستان بیماریم را با عشقم در میان بزارم.در بعد از ظهری سرد از روز های پایانی زمستان با او تماس گرفتم صدایم می لرزید.نمیدانستم چگونه شروع کنم.از کجا بگویم.چطور بگویم.نمیدانم!!
او فهمیده بود که حرفی در دلم مانده و جرات گفتنش را ندارم.مسرانه از من خواست که سر از راز دلم بردارم.و به او بگویم که چه شده.من میخواستم صادق باشم .تا حالا به او دروغ نگفتم.موضوعی را جز بیماریم از او مخفی مکرده بودم ولی با گفتن داستان بیماریم بار عظیمی را از دوشم برداشتم.البته خودم اینگونه احساس میکردم.ولی بر خلاف تصورم وقتی صحبت هایم تمام شد دیگر از پشت گوشی صدایی شنیده نشد.هر چه الو الو کردم دیگر صدایی نیامد و پس از مدتی صدای بوق اشغال از گوشی شنیده شد.احساس سرد تمام وجودم را در بر گرفت.از گفته هایم پشیمان شده بودم.دوباره با او تماس گرفتم.ولی کسی گوشی را برنداشت.انگار که او پشت تلفن سکته کرده بود.روزی صد بار از درب خانه شان رد میشدم.روزی هزار بار با او تماس میگرفتم ولی هیچ خبری از او نبود.نگرانش شده بودم.فکر میکردم برای او اتفاقی افتاده است.فکر میکردم از بیماری من مریض شده.فکر میکردم دوباره بر میگردد اما از آن تاریخ چند زمستان دیگر نیز گذشت.ولی از او خبری نشد.وقتی دیگر نفس های آخرم را میکشیدم .برای آخرین بار همراه مادرم جهت شیمی درمانی به بیمارستان میرفتم عشقم را دیدم که دست در دست پسرکی جوان قدم زنان تمام رویاهم را مانند زمستانی که در آن بودم سرد و بی روح کرد.در آن لحظه بود که طعم سرد مرگ را چشیدم ......!

کاظم