My Opera is closing 3rd of March

چرت و پرت

هر چی دلم بخواد، فقط برای خودم

Subscribe to RSS feed

نمی دونم چی بگم
احساس می کنم که نباید اینقدر احساساتی بشم
به خودم قبولونده بودم که نه مرد باشم نه زن باشم نه پسر باشم نه دختر باشم نه ترک باشم نه فارس باشم نه مسلمون باشم نه بت پرست و نه بی دین و نه درسخون و نه ارومیه ای و نه ایرانی و نه خارجی و نه احساستی و نه منطقی و ...
درسته که من پسر هستم و قراره مرد بشم و ترک هستم ولی نمی خواستم توی افکارم و احساساتم هیچیک از اینهارو تاثیر بدم
می خواستم که فارغ از جنس و زبان و مذهب و مکان و مطالعه یه شخصیت برای خودم درست کنم طوری که نه مرد بودنم معلوم بشه نه زبانم نه مذهبم...
می خواستم جنس و زبان و مذهب و افکارمو خودم بسازم.
واسه همون کلیه چیزهایی که بهش احساس تعلق می کردم اکثرشو بیخیال شدم... می خواستم تک و تنها خودم فکر کنم... بدون اینکه کتابی خونده باشم و بدون اینکه به حرفهای کس دیگه ای گوش داده باشم خودم باشم...
ولی فکر کنم تاحالاش که شکست خوردم

تو این ماجرای ترکها و کاریکاتور خیلی احساسی برخورد کردم... از اینکه می دیدم همه وبلاگهایی که مثلا روشنفکر هستند و من تا حالا اکثر حرفاشونو قبول داشتم همشون اینبار مخالف نظر من حرف می زنن ناراحت می شدم... و وقتی می دیدم که چقدر حرفاشون پوچه و چرت و غیرقابل تحمله ناراحت می شدم...از اینکه می دیدم توی کامنتها اینقدر به ترکها توهین میشه ناراحت می شدم.... و میشم.... و از اینکه مردم اینقدر گوسفند هستن ناراحت می شدم.... از اینکه که چطور تلوزیون و روزنامه ها اخبار به این واضحی رو به این تابلویی سانسور می کنن ناراحت می شدم... از اینکه از همه بدم اومد ناراحت میشدم....

البته این "می شدم" ماله چند ساعت پیشه و تا ساعات آینده هم ادامه خواهد داشت... ولی در حین این ناراحتی فهمیدم که من هنوز ترکم و پسرم و احساساتی و یکم گوسفندم...

در حین این ناراحتی و اعصاب خوردی دارم به این فکر می کنم که چی بشه؟! به من چه... من که نه حوصله یادگرفتن تاریخ و زبانمو دارم... نه حوصله دارم در این راه مبارزه کنم... من برام تنها چیز مهم اینترنته و موزیکه و چرت و پرت گفتن و خطخطی کردن و فکر کردن به خودکشیه...

ولی همچنان ناراحتم که چرا اونهایی که می خوان زبونشون زنده بمونه و می خوان زبون خودشون رو و قواعدش رو تو کلاس یاد بگیرن و می خوان به زبون خودشون کتاب و روزنامه و شعر بنویسن و می خوان تاریخشون تحریف نشه می خوان بهشون توهین نشه می خوان که شاعرهاشونو و نویسنده هاشونو بشناسن می خوان که بدونن کی هستن و می خوان به خودشون افتخار کنن و می خوان از هویتشون صیانت بشه و (کلی چیزهای دیگه که من هیچکدومشو شاید نگفتم)... نمی تونن این حق مسلمشونو بگیرن و از این ناراحتم که بعضی ها نمی دونن که بعضی چیزها حقشونه و باید حقشونو بگیرن و باید با کسی که این حقرو ازشون گرفته مبارزه کنن و نباید کسی رو که داره هویتشونو از بین می بره دوست داشته باشن و ازش حمایت کنن.... از این جور چیزها ناراحتم و ناراحتم و دلم می سوزه برای روزنامه ی ایران! و کاریکاتوریسته بی دقتش که این وسط قربانی شده و مورد استفاده قرار گرفتن...از دست همه ناراحتم...

از این ناراحتیم هم ناراحتم و می خواستم که برام این مسائل مهم نباشه و من فقط خودم باشم. حضرت آدم باشم و هیچ والدین و زبان و مذهب خاصی نداشته باشم و با حوا هم ازدواج نکنم و بعد از صدسال زندگی و تنهایی و ناراحتی بمیرم و تموم بشم... نه کسی منو ساخته باشه و نه من کسی رو ساخته باشم.
چرت میگم می دونم! می دونم دارم باز هم احساساتی حرف می زنم و ادا در می آرم...
هنوز در حال خود درگیری هستم....
دنبال یه سکوت پرهیجان هستم...
تنها با خودمها..
ولی من هنوز بع بع می کنم...

گرگها ادای چوپان در می آرن و گوسفندا دنبال گرگ ها راه افتادن و بع بع می کنن و من اون گوسفندی هستم که نمی دونم گرگ و چوپان یعنی چی و همون گوسفندی هستم که عینک دودی زدم و پشمامو سوزوندم و گاهی هاپ هاپ می کنم.


هر کسی که عقل داره داره از موقعیت به نفع خودش بهره برداری می کنه و عاقل ها چوپان هستن و گرگ هستن هیچ کس به دنبال غذای گوسفندا نیست و گوسفندا دنبال گرگها و چوپان راه افتادن و بعضی هاشون دنبال چنتا گرگ و چوپان که دشمنن راه افتادن و من هم یه گوسفند تنها هستم که از بس خنگم هیچ گرگی نمی بینم که دنبالش برم و خودم هم عقل ندارم و گشنمه و گرگها هم منو نمی خورن و رژ زدم و پشمامو سوزوندم و عینک دودی زدم و عوض بع بع، هاپ هاپ می کنم..

پ.ن - فعلا که ترک شدیم..




February 2014
S M T W T F S
January 2014March 2014
1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28