Wednesday, July 5, 2006 2:19:31 AM
مي خوام يه چيزي بگم دلم خيلي گرفته ولي نمي خوام ديگه از احساساتم بنويسم چون مسخرست.. اولا... چون ...دروغه ...اصلا هيچي نمي خوام بگم ...چون هر چي بگم دروغه ...اصلا به نظرم هيچ حرفي ارزش گفته شدن نداره و همه ي حرفها رو ميشه رد كرد با كلي دليل منطقي و غير منطقي ... اصلا چي دارم ميگم ... مي خوام... نمي خوام... مي دونم كه نمي خوام ...اصلا مي خوام چنتا كلمه بگم كه اصلا معني نداشته باشه... اصلا من نمي خوام بدونم چي مي خوام بنويسم... كه چي بشه ...مهم اينه كه يه چيزي بنويسم كه الان حالم به هم نخوره ...مثل يه استفراغ مي خوام بالا بيارم... ولي نمي دونم چي ميگم و چرا اينو پست مي كنم ...اصلا مهم نيست چون كه كسي كه نمي خونه ...چند بار ميگم اينو... چيو... اصلا ...ابدا ...شايد... بعدا ...اما حالا من نمي خوام بدونم و بفهمم كه چرا من اينقدر بي عرضم و اصلا چرا بايد با عرضه باشم چرا اصلا من از اينكه بي عرضه هستم ناراحتم و چرا فكر مي كنم ناراحتي بده و نبايد ناراحت باشم و چرا اينو مي پرسم و مي نويسم... اصلا نمي دونم كه چرا ...چرا ...چرا ...چرا... ولي اما حالا كه نوشتم فهميدم چون مي خواستم بنويسم پرسيدم و اون سوال مهم نبود و مهم اين بود كه يه چيزي پرسيده باشم و مهم پرسيدن و جواب اصلا مهم نيست ...چون مي دونم هر جوابي اشتباهه و فقط سوال ها هستن كه هستن و جواب ها نيستن و... اما... ولي ...چون كه من نمي خوام بدونم كه چرا ...يا مي خوام... نمي دونم ...اصلا نخون... كه چي بشه من از همه بدم مياد و از همه نااميد شدم ...تابستونو مي خواستم برم زبون آلماني ياد بگيرم ولي حال ندارم... كه چي مثلا ياد بگيرم مگه اينقدر فارسي بلدم كتابهاي خوب فارسي رو خوندم يا كتابهاي تركي رو خوندم يا همون كتابهاي ترجمه شده از آلماني رو خوندم كه مي خوام آلماني ياد بگيرم... كه چي بشه ...و كه چي بشه كه بي دليل نمي خوام ياد بگيرم و مگه چون حالا به دردم نمي خوره نبايد ياد بگيرم و... چرا اصلا بايد ...چه بايدي ...اصلا بايد هيچ بايدي در كار نباشه ...و چيه ...هيچي نيست كه فقط يه پسته ... خيلي داغونم همه دوستامو از دست داده بودم وراضي هم بودم چون مي گفتم تا كامپيوتر و اينترنت هست دوست به دردم نمي خوره و الان نه ماه بيشتره كه با اصليترين دوستام حرف هم نزدم و زنگ هم نزدم و آف هم نذاشتم و نذاشتن و زنگ نزدن و نخوستن ...مثله اينكه هممون راضي هستيم اينطوري ...البته اونا خودشون دوستاي زيادي داشتن و براشون مهم نيست و برام هم مهم نيستن اما الا كه كامپيوتر و كتاب و درس و عكس و ... حال نمي ده و خودكشي هم حال نمي ده و وبلاگ نوشتن هم حال نمي ده ديگه نمي دونم چيكار كنم ...از بيكاري چيكار كنم ...و حوصله كار كردنو و كردنو هم ندارم ...و ندارم ...و نمي دم و ...نمي رم و... گردش و اردو هم كه حال نمي ده و فقط آهنگها برام مونده كه اونا هم دارن تكراري مي شن و خسته شدم ازشون ...و مثل هميشه پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ پوچ هستم كه البته اونو هم نيستم و بلدم نيستم نقششو خوب بازي كنم و فقط فقط كه چي كه چي ...كه چي و و... و... اه حالم داره به هم مي خوره... بلد نيستم استفراغ كنم... كله پوك و بي خاصيت و بي مصرف و تنها و احساستي ...بدم مياد حوصملو ندارم نمي خوام ديگه كه چي آخه... واقعا ...اصلا ...ابدا ...هميشه ...ولي ...تنها و با هم ...هر چي تنهاتر باشم پوچتر و هر چه با بقيه باشم گوسفندتر ...حالا گوسفند خوبه يا پوچ يا گوسفند پوچ كه البته خوب هم خوب نيست و نيست و بيست اصلا مي خوام اينو بذارم تو وبلاگم... آخه مگه چرا؟ واقعا آخر بي معرفتي و قدر نشناسي و تنبلي و غرور... اه آخه براي چي و كي نمي توني راهنمايي هم نمي خوام و ...نمي دونم كه چرا و گفتم نمي دونم و كاش كاش كااش تابستون تموم بشه... پارسال همين موقع ها بود كه چي شد؟ خيلي بد شد اه اه ا...ه اه اه از اونموقع به درد نخوريم به خودم اثبات شد و از اون روز تا حالا بيش از 365 روش ديگه هم براي اثباتش آوردم و خواهم آورد اه ...خفه ...خفه ...لال شو... اونقدر ...اينقدر حرفتو نخور... قات نزن ...كثافت... خودتي... خودمي...ساعت هشته و من خوابم مياد و ...

