یکشنبه - 24 اردیبهشت
Monday, May 15, 2006 2:27:50 AM
ساعت 9:45: ساعت ده کلاس دارم ولی نرفتم. به شدت سرما خوردم و صدام در نمیاد و آب دماغم بند نمیاد و خیلی گرممه و چشام بسته میشه... هزارتا کار هست که باید انجام بدم که حالا علاوه بر بی انگیزگی این سرماخوردگی هم بهش اضافه شده و نمی ذارن به هیچ کارم بتونم برسم. خیلی احساس خستگی می کنم و خیلی نگرانم. روز بدیه.
الان دارم cradle of filth گوش می دم. هر چند زیاد بهش علاقه ندارم و گوش نمی دم بهش ولی الان این دوتا آهنگش بهم خیلی می چسبه
from the cradle to enslave
scorched earth erotica
ساعت 11:45 همچنان اینجام و همونطوریم . فقط خواستم بگم که از این لحظه شبنم فراه بر فراز لیست خواننده های مورد علاقم قرار گرفت...
ساعت 12: به این نتیجه رسیدم که اکثر خواننده ها بهترین خواننده هستن! و من هر یک از خواننده های مورد علاقمو بیشتر از بقیه خواننده های مورد علاقم دوست دارم.
ساعت 12:30: امسال ساعتهارو نکشیدیم جلو یه مشکلکی پیش اومده. هر چند روز یه بار ساعت کامپیوتر یه ساعت می ره جلو و هی باید بکشم عقب. توی این بلاگر هم هر وقت پست می زنم ساعتش یه ساعت جلوتر میفته مگه اینکه دستی یه ساعت بکشم عقب.
ساعت 22:15: تقریبا از اون موقع تا حالا خواب بودم. ساعت هفت یه لحظه بیدار شدم و فکر کردم که ساعت هفت صبحه و اعصابم خورد شد چون باید پنج بیدار میشدم... بعد ازچند دقیقه فهمیدم که هنوز هفت شبه! و گرفتم خوابیدم..تا الان....سرماخوردگیم بدتر شد. کاش صبح یه دکتری(دامپزشک؟) می رفتم...
الان دارم cradle of filth گوش می دم. هر چند زیاد بهش علاقه ندارم و گوش نمی دم بهش ولی الان این دوتا آهنگش بهم خیلی می چسبه
from the cradle to enslave
scorched earth erotica
ساعت 11:45 همچنان اینجام و همونطوریم . فقط خواستم بگم که از این لحظه شبنم فراه بر فراز لیست خواننده های مورد علاقم قرار گرفت...
ساعت 12: به این نتیجه رسیدم که اکثر خواننده ها بهترین خواننده هستن! و من هر یک از خواننده های مورد علاقمو بیشتر از بقیه خواننده های مورد علاقم دوست دارم.
ساعت 12:30: امسال ساعتهارو نکشیدیم جلو یه مشکلکی پیش اومده. هر چند روز یه بار ساعت کامپیوتر یه ساعت می ره جلو و هی باید بکشم عقب. توی این بلاگر هم هر وقت پست می زنم ساعتش یه ساعت جلوتر میفته مگه اینکه دستی یه ساعت بکشم عقب.
ساعت 22:15: تقریبا از اون موقع تا حالا خواب بودم. ساعت هفت یه لحظه بیدار شدم و فکر کردم که ساعت هفت صبحه و اعصابم خورد شد چون باید پنج بیدار میشدم... بعد ازچند دقیقه فهمیدم که هنوز هفت شبه! و گرفتم خوابیدم..تا الان....سرماخوردگیم بدتر شد. کاش صبح یه دکتری(دامپزشک؟) می رفتم...

