Sunday, May 14, 2006 2:02:49 AM
رفتم و برگشم.همین
هم خوب بود هم بد.
البته در حالت کلی نمیتونم بگم خوش نگذشت.. همچنین نمیتونم بگم خوش گذشت!
سرما خوردم. گلوم پرخلته و پام زخمی شده و دهنم سوخته و لباسهام کثبف شدن و بعضیهاش هم یکم پاره شدن؛ خودم هم که کثیف شده بودم. و خسته شدم.
کلی کتاب خریدم و همه سلیقه منو مسخره کردن...
تو این چند روز کلی تجربه در برخورد با مردم کسب کردم و چیزها و رفتارهایی عجیب و متناقضی دیدم و از همه هم خوشم اومد هم بدم اومد. و فهمیدم که هنوز هیچی نمی دونم و فهمیدم در بعضی موارد هم خیلی می دونم!
حوصلم نمی کشه بیشتر توضیح بدم. یک کاغذ و خودکار برده بودم و هر چند دقیقه یه بار خلاصه اون دقیقه ها رو می نوشتم ولی فقط هشت ساعت بعد از حرکت خودکارم تموم شد و دیگه ننوشتم. الان هم نگاه کردم چیزهای خیلی به درد بخور و یا بدر نخوری نبود.. یعنی ولش اینجا نمی نویسم...
عکسهایی هم که گرفته بودم هم اونطور که دلم می خواست نیست پس نمی تونم بذارم تو وبلاگ و فوتوبلاگم..
اسم کتابهایی رو هم که خریده بودم رو نمی نویسم! فقط اینو بگم که چون یکی به پست قبلیم کامنت گذاشته بود و گفته بود فقط کتابهای جدید میاد تو نمایشگاه و من ضایع شده بودم واسه همون کتابهایی که گرفتم هیچ کودوم رو از کتابهای چاپ اول و جدید نگرفتم حتی یکیش گذشته از قدیمی بودنش چاپ 81 هستش...
خوب دیگه... تو این 3 روز فهمیدم که اصلا نمی تونم جزو افراد محبوب یک جمع حساب بشم و می تونم به راحتی جزو منفورترین و مسخره ترین! و دلغکترین های یک جمع حساب بشم...و اینکه هیچی نیستم و غیره... که یکم اعصابمو خورد کرد... نمی تونستم شوخی های بی مزه ای که بروبکس با من می کنن رو تحمل کنم ولی همشو تحمل می کردم! چون نمی دونستم در جواب این کارها و حرفهاشون چی بگم که خرابتر نشم...یکم هم اعصابم واسه این خراب شده بود... ولی خوشی ها و خنده های زیادی داشت که باعث شد خوش هم بگذره بهم... خلاصه همینه که هست و من باید سعی کنم زیاد به این جرت و پرتها حساس نباشم-همونطور که نشون می دادم حساس نیستم-....
در ضمن دقت کردم دیدم همه اونایی که با دخترا خیلی صمیمی هستن به نظرم آدمهای جالبی نبودند و من نمی تونم اونطور باشم و دوست هم ندارم که اونطور باشم (ولی دوست داشتم با دخترها صمیمی باشم!)...
ولش دیگه بریم سر اصل مطلب که همون خودکشیه.... بازم داره میانترمهام شروع میشه و بازهم خودکشی... تو راه به خودکشی زیاد فکر کردم ولی به نتیجه جدید نرسیدم...
راستی تو راه! به همین وبلاگم هم چند دقیقه فکر کردم . به نتیجه رسیدم که باید تعطیلش کنم چون چرت و پرت جدیدی به ذهنم نمی رسه و چون دوست ندارم خودمو دلغک کنم.. چنتا از (همکلاسیهام!) اونروز منو به خاطر حرفهایی که اینجا می نویسم و تازه دیده بودن مسخره می کردن و تاسف می خوردن... نمی دونم چرا زود بهم بر می خوره وقتی یکی بهم توهین می کنه... مواقعی که یکی به من یا چیزهای مورد علاقم گیر می ده و مسخره می کنه جزو بدترین لحظه های عمرمه...البته همیشه طوری خودمو نشون می دم که ناراحت نشدم...
من الان طوریم که همه به همه کارها و افکارم و حرکات و رفتارم و قیافه و همه چیم گیر میدن و مسخره می کنن..اصلا نمی بینم کسی منو تعریف کنه..... همه به دیده تاسف بهم نگاه می کنن... باز هم گریم میگیره..
اما من از اون فرد مورد تعریف اونها و خصوصیاتش زیاد خوشم نمیاد و دوست ندارم به خاطر اینچنین برخوردهایی در خودم تغییراتی ایجاد کنم..
چی گفتم؟ نمی دونم... هر چی به ذهنم اومدو گفتم... بدون ویرایش و شاید پر از دروغ و برداشتهای اشتباه...خلاصه گیر ندیدن... من انتقاد پذیر (هـَ،نیـ)ستم
چهار روزه از اخبار مخبار و وبلاگها و هیچی خبر ندارم..منتظرم صبح بشه و آن بشم و ببیم چه خبره اینجاها
ساعت 4 ظهر شنبه

