206 (not 199)
Sunday, April 23, 2006 2:20:19 AM
یکی از امیال نفسانیم هست که بد جوری اذیتم می کنه و تا ارضاش نکنم نمی تونم کار دیگه ای بکنم. همه مشکلاتم هم تقصیره اونه. مهم هم نیست که بعدش پشیمون می شم یا نه. فقط باید یه جوری ارضا بشه! و اون میل میل به آپدیت کردن بیخودی اینجاست..... الان هم مثل اینکه مجبورم که یه چیزی بنویسم.
توی تاکسی نشسته بودم. یه پسره هم کنارم نشسته بود. دستش باندپیچی شده بود و خونی بود. همش الکی دستشو تکون می داد و منو نگاه می کرد و وقتی منم بر میشگتم نگاش می کردم یه آهی می کشید و سرشو تکون می داد! می خواست بگه چطوری شده اینطوری شده ولی تا میومد تعریف کنه من رومو بر می گردوندم و اون نمی تونست چیزی تعریف کنه. درکش می کردم ولی می خواستم اونم منو درک کنه! بعد یکی دیگه کنارش نشست و شروع کرد به اون جریان رو تعریف کرد و نشد که اون منو درک کنه! (حالا این مثلا چه نکته ای داشت که که من پستش می کنم!)
امروز قرار بود یه پرشی از یه ارتفاعی بکنم که بازم نشد...
تو سایت دانشکدمون بیکار بودم و داشتم تو هیستوریش فوضولی می کردم که دیدم آدرس وبلاگ و فوتوبلاگم هم اونجاست!! تو راهروی دانشکدمون هم سه نفر ازم آدرس فوتوبلاگمو پرسیدن!!
حسین می خواد یه جوری به آغا بگه که فردا می خواد بره اصفهان. مغازه رو می بنده میاد به آغا میگه: آخ خسته شدم... پدرم در اومد... آغا هم میگه من که اینجام! در نیومدم که!!...
توی تاکسی نشسته بودم. یه پسره هم کنارم نشسته بود. دستش باندپیچی شده بود و خونی بود. همش الکی دستشو تکون می داد و منو نگاه می کرد و وقتی منم بر میشگتم نگاش می کردم یه آهی می کشید و سرشو تکون می داد! می خواست بگه چطوری شده اینطوری شده ولی تا میومد تعریف کنه من رومو بر می گردوندم و اون نمی تونست چیزی تعریف کنه. درکش می کردم ولی می خواستم اونم منو درک کنه! بعد یکی دیگه کنارش نشست و شروع کرد به اون جریان رو تعریف کرد و نشد که اون منو درک کنه! (حالا این مثلا چه نکته ای داشت که که من پستش می کنم!)
امروز قرار بود یه پرشی از یه ارتفاعی بکنم که بازم نشد...
تو سایت دانشکدمون بیکار بودم و داشتم تو هیستوریش فوضولی می کردم که دیدم آدرس وبلاگ و فوتوبلاگم هم اونجاست!! تو راهروی دانشکدمون هم سه نفر ازم آدرس فوتوبلاگمو پرسیدن!!
حسین می خواد یه جوری به آغا بگه که فردا می خواد بره اصفهان. مغازه رو می بنده میاد به آغا میگه: آخ خسته شدم... پدرم در اومد... آغا هم میگه من که اینجام! در نیومدم که!!...

