یه روز تو دانشگاه
Wednesday, April 19, 2006 2:55:37 PM
از تو دانشکدمون اینو پست می کنم - فی ابداهه میگم. غلطهاشو ببخشید - وقت کمه!!
از صبح هفت و چل دقیقه تو دانشگاهم....ساعت 12 حل تمرین جبرخطی داشتم - ده دقیقه تو کلاس نشستم دیدم هیچی نمی فهمم. از کلاس اومدم بیرون. از دانشکدمون اومدم بیرون. هوا ابریه. گفتم برم از دوروبر دانشگاه یه سیگارفروشی پیدا کنم. از دانشگاه اومدم بیرون. اولین باز بود از اون در دانشگاه میومدم بیرون. چه خونه های قشنگی! چنتا عکس گرفتم. از توی پارکی که همونجا بود رد می شدم و ساختمونهارو نگا می کردم تا اینکه یه مغازه پیدا کردم و دوتا کنت گرفتم. 100 تومن! تو جیبم یه بسته کبریت بود. اومدم تو همون پارک نشستم و دو تاشو هم دود کردم. فکر می کردم سیگار بکشم آروم میشم ولی فقط دهنم بود گند گرفت!برگشتم تو دانشگاه. بارون شروع کرده به باریدن و درختا خیلی خوشگل دیده میشن! چنتا عکس دیگه گرفتم صدای بچه های دانشکدمون میومد که داشتن زیر بارن فوتبال بازی می کردن. رفتم تریا یه چیزی بخرم ولی منصرف شدم. و برگشتم تو دانشکدمون. و رفتم توی سالن مطالعه. کنار پنجره وایستادم. بارون همچنان می باره و من دارم بیرونو نگاه می کنم. چنتا از بچه ها هم اومدن داریم با هم حرف می زنیم. صالحی میگه که دهنت بوی سیگار میده و میره میشینه درس می خونه. بقیه هم همچنین و من هم چن دقیقه بعد میام که مثلا درس بخونم. یه ساعت می خونم ولی می بینم که اصلا هیچی نمی فهمم. مثل همیشه چک نویسم پر خط خطی و .... حوصلم سر میره میام تو سایت. هیچ ایمیلی ندارم. برمی گردم و تا چهار تو چک نویسم چرت و پرت می نویسم و چهار می رم کلاس..............
الان هم ساعت ششه و من تو سایت دانشکدمون دارم اینارو می نویسم
از صبح هفت و چل دقیقه تو دانشگاهم....ساعت 12 حل تمرین جبرخطی داشتم - ده دقیقه تو کلاس نشستم دیدم هیچی نمی فهمم. از کلاس اومدم بیرون. از دانشکدمون اومدم بیرون. هوا ابریه. گفتم برم از دوروبر دانشگاه یه سیگارفروشی پیدا کنم. از دانشگاه اومدم بیرون. اولین باز بود از اون در دانشگاه میومدم بیرون. چه خونه های قشنگی! چنتا عکس گرفتم. از توی پارکی که همونجا بود رد می شدم و ساختمونهارو نگا می کردم تا اینکه یه مغازه پیدا کردم و دوتا کنت گرفتم. 100 تومن! تو جیبم یه بسته کبریت بود. اومدم تو همون پارک نشستم و دو تاشو هم دود کردم. فکر می کردم سیگار بکشم آروم میشم ولی فقط دهنم بود گند گرفت!برگشتم تو دانشگاه. بارون شروع کرده به باریدن و درختا خیلی خوشگل دیده میشن! چنتا عکس دیگه گرفتم صدای بچه های دانشکدمون میومد که داشتن زیر بارن فوتبال بازی می کردن. رفتم تریا یه چیزی بخرم ولی منصرف شدم. و برگشتم تو دانشکدمون. و رفتم توی سالن مطالعه. کنار پنجره وایستادم. بارون همچنان می باره و من دارم بیرونو نگاه می کنم. چنتا از بچه ها هم اومدن داریم با هم حرف می زنیم. صالحی میگه که دهنت بوی سیگار میده و میره میشینه درس می خونه. بقیه هم همچنین و من هم چن دقیقه بعد میام که مثلا درس بخونم. یه ساعت می خونم ولی می بینم که اصلا هیچی نمی فهمم. مثل همیشه چک نویسم پر خط خطی و .... حوصلم سر میره میام تو سایت. هیچ ایمیلی ندارم. برمی گردم و تا چهار تو چک نویسم چرت و پرت می نویسم و چهار می رم کلاس..............
الان هم ساعت ششه و من تو سایت دانشکدمون دارم اینارو می نویسم

