هفت فروردين
Monday, March 27, 2006 7:26:14 PM
#امروز كلا روز خوبي بود و خوش گذشت
فقط دو تا اتفاق بسيار بد كامپيوتري افتاده كه اعصابمو خورد كرده
1-امروز رفتيم باغچمون با دائي و خاله هام و كلي عكس گرفتيم (وفيلم گرفتيم و فكر كنم خوش گذشت!) ولي نمي دونم چرا نود درصد عكسها خراب افتادن. مثل همين عكس پاييني
2- نمي دونم اين گوگل ريدر الان ايراد داره يا اينكه چي شده كه كل ليستمو كه با زحمت تو پنج شيش ماه(از همون روزي كه گوگل ريدر بوجود اومده بود) گلچين كرده بودم از بين رفته-كاش درست بشه چون من كه كاري نكردم كه ... صبح درست بود ولي الان....
(((
#بيليط هم گرفتيم و 10 فروردين بر مي گرديم مشهد. يعني تعطيلاتم دو سه روز ديگه تموم ميشه. از وقتي رسيدم بايد بشينم حسابي درس بخونم
#راستي ديروز هم اعصابم خورد شده بود: چرا بعضي ها اينقدر فوضولن؟ طرف مياد وبلاگمو مي خونه يا باهام چت مي كنه و قشنگ ازم اطلاعات ميگيره بعد مي ره به مامانش ميگه و مامانش به مامانم ميگه و معلوم نيست چقدر هم يك كلاغ چهل كلاغ ميشه اين وسط. آخه آدم با مامانش صميمي باشه مگه بايد همه چيو بهش بگه؟ من حرفايي رو كه اينجا از زندگي خودم مي نويسم رو همينطوري مينويسم و اصلا حاضر نيستم مسئوليتشونو به عهده بگيرم!
(فهميدين؟)
#ديروز داداش مرتضي رو ديدم. خيلي خجالت كشيدم: همش مي خوام به مرتضي زنگ بزنم و برم ببينمش ولي الان هفت ماهه كه نديدمش و الان ديگه خجالت مي كشم برم ببينمش(بعد از اين همه بي وفايي). چند وقته خودمو زده بودم به بيخيالي ولي ديروز داداشش گفت به مرتضي يه سر بزن دلش برات تنگ شده. الان نمي دونم چيكار كنم.(يعني يكي راهنماييم كنه!)
#چنتا از عكساي امروز(چقدر عكس مي ذارم اينجا!)
پ.ن. آخش
گوگل ريدر
درست شد. فكر كنم براي چند ساعت قاط زده بود.

