Sunday, 8. October 2006, 21:57:10

مدتی است پادوهای «بینالملل فاشیسم» جهت استقرار دموکراسی و دفاع از حقوق بشر در ایران به «گزینش» فعالان حقوق بشر و اهدای جوایز به آنان پرداختهاند! پس از محفل نوبل، نوبت به محفل جیمیکارتر و دیگر محافل استعماری رسید، که به توزیع جوایز به فعلة حکومتی مشغول شوند. اخیراً یوشکا فیشر هم وارد معرکه شده، و اکبرهاشمی و محمدخاتمی را به عنوان «ملیگرا» به جهانیان معرفی کرده! و البته فعالیتهای اینان طبق معمول با سکوت رسانههای خارجنشین نیز برگزار شده است. «سکوتی مصلحتآمیز» که در واقع تهاجم و خیانت است به ملت ایران.
در وبلاگ دیروز به «سکوت مصلحت آمیز رسانهای» در مورد «عبدخدائی» اشاره کردم. همانطور که میدانیم عبدخدائی به دلیل سوءقصد به وزیر امور خارجة دولت مصدق نزد اسلام و مسلمین حکومتی بسیار «محترم» است! ولی همین اسلام و مسلمین، به دلیل خشونتی که عبدخدائی در زندان متحمل شده گویا وی را «قابل» سرزنش هم میدانند! هیچکس حاضر نیست در مورد فجایعی که در زندان رایج است، سخنی بر زبان آورد. اکنون شاید دلیل اینکه حاکمیت ایران را حاکمیت تحجر و توحش مینامم، روشنتر شده باشد! در واقع توحش و خشونت امثال عبدخدائی وقتی به دیگران اعمال میشود، قابل تحسین است، ولی همین عبدخدائی زمانی که در 16 سالگی در زندان متحمل خشونت میشود، «خاطر» امثال روحالله خمینیها آزرده شده، بجای محکوم کردن خشونت، قربانی خشونت را محکوم میکنند! این واکنشی است که صرفاً عمق «توحش» را آشکار میکند، توحش جومعی که از محکوم کردن خشونت رویگردان اند. چرا که خشونت احکام دینی مانند سنگسار، قصاص یا قطع عضو در این جوامع کاملاً پذیرفته شده. در این جوامع «خشونت» فقط زمانی محکوم است که در تقابل با احکام دینی قرار میگیرد. و در این صورت، آنکه خشونت بر او اعمال شده، اگر مرد باشد محکوم است! و اگر زن باشد محکوم به مرگ است. به عنوان مثال زنانی که در این جوامع مورد تجاوز جنسی قرار میگیرند، از سوی همسر پدر یا دیگر افرد ذکور خانواده به قتل میرسند تا «شرف و ناموس» خانواده محفوظ بماند.
«شرف»، «ناموس»، «غیرت» و دیگر مفاهیم پدرسالارانه مجوزی است بر اعمال خشونت نسبت به زنان که در کمال تأسف، خود نگهبانان اصلی دژ توحش شدهاند. خارج از زنانی که از اندرونی حاجآقا و از روضهخوانی بر سر سفرة نذری پای به عرصة سیاست ایران گذاردهاند، گروهی از زنان ایرانی نیز که سعی بر دفاع از حقوق زنان دارند، عمیقاً با «حقوق» زن بیگانهاند. به عنوان مثال بسیاری از فعالان ایرانی مدافع حقوق زنان، روابط جنسی آزاد را برای زنان مجاز نمیدانند. و آنرا با خودفروشی یکسان میشمارند، همچنان که بسیاری از ایرانیان «همجنسگرائی» و «کودک بارهگی» را در ترادف با یکدیگر قرار میدهند! حال آنکه از جنبة حقوقی ـ و در اینجا منظور از «حقوق»، حقوق مدنی در یک جامعة پیشرفته است و نه در جوامع طاعون زدهای چون عربستان، ایران یا ترکیه ـ ارتباط جنسی آزاد، ارتباطی با خودفروشی ندارد و همجنسگرائی نمیتواند جرم به حساب آید! انسان بالغ، مالک پیکر خویش است، و آزاد است که پیکر خویش را وسیلة لذت یا کسب درآمد قرار دهد و هیچ مرجع قانونی در این مورد حق دخالت ندارد. لازم به یادآوری است که در غرب، حتی ارتباط جنسی «با توافق» میان افراد بالغ یک خانواده نیز نمیتواند از نظر حقوقی جرم شناخته شود. براهین حقوقی در چنین برخوردی، این امر است که افراد عاقل و بالغ در مورد ارتباطات جنسی خود آزادند، و قانون حق ورود به حریم خصوصی آنان را ندارد.
دخالت قانونی تنها زمانی توجیهپذیر میشود که «تجارت تن» مطرح شود. یعنی فرد یا گروهی جهت کسب درآمد، زن، مرد یا کودک را به استثمار جنسی در آورند، یا «تجاوز به عنف» رخ دهد، و یا اینکه افراد نابالغ و مهجور مورد سوء استفاده جنسی قرار گیرند.
در فرهنگ واژهها در کشور ایران، «روسپی» به زنی اطلاق میشود که با مرد بیگانه ارتباط جنسی داشته باشد! خواه این زن مجرد باشد خواه مزدوج! ایرانیان هنوز تفاوت میان «انتخاب آزاد» و «اجبار» را به رسمیت نمیشناسند. افرادی که توسط گروههای مافیائی به تنفروشی وادار میشوند با کسانی که ارتباط جنسی «غیر شرعی» دارند، یکسان نیستند. در ایران گروه اول، یعنی کسانی که به تجارت و استثمار جنسی افراد میپردازند، شرکای حاکمیتاند، همچنان که قاچاقچیان مواد مخدر. به عبارت دیگر فروش مواد مخدر و فروش انسانها در راستای استحکام پایههای سلطه و سرکوب آزادیها صورت میگیرد، و نه تنها هیچ تضادی با حاکمیت استعماری ندارد، که لازمه آن نیز هست. توسعة سریع این «فعالیتها»، پس از استقرار حکومت اسلامی نیز به دلیل هماهنگی و همسوئی فعالیت باندهای مافیائی با سیاستهای استعماری در ایران است. قوة قضائیة ایران با این گروهها هیچ کاری ندارد. رئیس دیوانعالی حکومت اسلامی ایران خود جیرهخوار همین گروههاست. و در همین راستا است که «مجازاتها» شامل حال افرادی میشود که تحت کنترل باندهای حکومتی نیستند. مانند همان زنانی که در مشهد و کرمان به قتل رسیدند.
در این راستا لازم است کسانی که مدعی دفاع از حقوق زنان ایرانی شدهاند، با زدن مهر روسپیگری بر هر نوع ارتباط آزاد جنسی خود را مضحکه نفرمایند! همة کسانی که آزادانه تن خود را وسیله کسب در آمد قرار میدهند، نیاز مالی ندارند! اگر چنین بود همة فقرا به تن فروشی میپرداختند. همة زنانی که خارج از چارچوب متعارف سنتی، رابطة جنسی دارند نیز روسپی نیستند، و افرادی که وادار به تن فروشی شدهاند را شاید بهتر است «برده» بنامیم. چرا که برده کسی است که مالک جسم و جان خود نیست. خواهیم دید که در این راستا، حکومت اسلامی ملت ایران را به بردگی کشانده. و این بردگی چنان به مذاق استعمار خوش آمده که امثال یوشکا فیشر در شورای روابط خارجی آمریکا آشکارا جنایتکاری چون اکبرهاشمی را «ملیگرا» لقب میدهد!
«فيشر گفت: اگر به ايران امروز نگاه كنيد دو جبهه را ميبينيد كه يكي موضع منطقي مليگرايانه است و[...] با روساي جمهوري سابق ايران يعني رفسنجاني و خاتمي آغاز شد»
البته این گزافهگوئیها با در نظر گرفتن سوابق درخشان یوشکا فیشر، به عنوان عامل نفوذی در گروههای چپ در سالهای 1960، زیاد تعجبآور نیست . فیشر، رهبر سابق سبزهای آلمان، مستقیماً از جانب محافل افراطی ایالات متحد، یعنی «ملی ـ مذهبیها» دستور میگیرد. و کنفرانس مفتضح برلین نیز به ابتکار هم ایشان تشکیل شد. دلیل تبلیغات محافل غربی به ویژه دارودستة جیمیکارتر برای پاسدار اکبرگنجی را نیز در همین راستا میتوان ارزیابی کرد. جیمیکارتر که به پاس جنایاتش در آمریکای مرکزی و خاورمیانه نوبل صلح را نیز دریافت کرده، مانند کلیة عمال محافل استعماری در غرب، همچنان چشم امید به اسلام و مسلمین دوخته. و به همین دلیل باز هم پرچم دفاع از حقوق بشر در ایران برافراشته. و هیچیک از رسانههای «مستقل» خارجنشین، به نقش جیمیکارتر و دارودستهاش در فجایع ایران و افغانستان اشارهای نمیکند! بهتر است فعله استعمار در داخل و خارج بدانند که حمایت جیمیکارتر، جوایز محافل رنگ و وارنگ استعمار و گزافهگوئیهای امثال فیشر جز تحقیر و نفرت هیچ دستاوردی برایشان نخواهد داشت. 28 سال پیش در ایران، استعمار شعار «جمهوری اسلامی» را باب کرد و آن روز که «مصطفی رحیمی» از تضاد «جمهور» و «دین» نوشت، صدایش در هیاهوی تبلیغات استعمار گم شد. تبلیغاتی که در آستانة فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به همت روشنفکران غرب، و هیاهوی رسانهای امروز جهانی شده! فاشیستها به دو گروه کاذب هوادار «گفتگوی تمدنها» و مدافع «جنگ تمدنها» تقسیم شدهاند.
حدود یک دهه پس از استقرار حاکمیت متحجر ایران، «روژه گارودی»، کتاب «گفتگوی تمدنها » را منتشر کرد. در این کتاب به شیوهای بسیار ظریف و حتی زیرکانه، تحجر «دین» بجای «تمدن» نشانده شده. کتاب «جنگ تمدنها» در پی کتاب روژهگارودی منتشر شد. و در این کتاب نیز تحجر «دین» به شیوهای نه چندان زیرکانه، جانشین «تمدن» شده بود. در واقع، «روژهگارودی» و «هانتینگتون»، هر دو گفتگو و برخورد «ادیان» را گفتگو و برخورد «تمدنها» نامیدهاند . حال آنکه «دین» به هیچ عنوان در ترادف با «تمدن» نمیتواند باشد؛ دین قسمتی از تمدن است. «تمدن»، به عنوان یک مجموعه، «دین» را نیز شامل میشود، حال آنکه «دین» به عنوان «جزء» هرگز نمیتواند در برگیرنده «کل» باشد. این یک اصل مسلم است. «دین» یکی از «اجزاء» تشکیل دهندة تمدن است، نه «کل» آن. جایگزین کردن «کل» با «جزء»، یکی از شیوههای شناخته شدة فاشیسم است. و در این دو دهه، رسانهها با تبلیغات وسیع در سطح جهان، «ادیان» را بجای «تمدنها» نشاندهاند. هیچیک از رسانههای «مستقل» و هیچیک از «روشنفکران» خارج نشین به این مهم اشارهای نمیکند! کلام فاشیستها بر تمام رسانههای فارسی زبان در داخل و خارج از مرزها مسلط شده، و نخبگان ایرانی «طوطیوار» به تکرار شعار فاشیستی «جنگ و یا گفتگوی تمدنها» مشغول شدهاند! روشنفکران و رسانههای غرب نیز به دلیل حفظ منافع اربابان خود کوچکترین اشارهای به این جایگزینیها نداشتهاند. اینجاست که واقعیتی تلخ آشکار میشود. واقعیتی که برتری بردگان بر روشنفکران را به ثبوت میرساند. گفتیم که بنا بر تعریف «برده» کسی است که مالک جسم و جان خود نیست. در کمال تأسف امروز شاهدیم که شرایط «روشنفکر» به مراتب از برده تأسفبارتر شده. «برده» اگر چه بر جسم و جان خود اختیاری ندارد، ذهن و روحش را نمیتوان به بردگی کشاند. ولی ذهن گروه «روشنفکر» را چه آسان میتوان در اختیار گرفت!
16 مهرماه 1385
Saturday, 7. October 2006, 17:36:56

بجز اقتصاد تکمحصولی و حکومت دست نشاندة استعمار، یک کشور جهان سوم چه ویژگیهای دیگری دارد؟ مهمترین ویژگی یک کشور جهان سوم، تاریخ پنهان و شفاهی است. واقعیتهای تاریخی در جهان سوم هیچگاه آشکار نمیشوند، و هرگز مورد تحلیل قرار نمیگیرند. اگر شرایط کنونی ایران را در نظر آوریم، خواهیم دید که تاریخ، به ویژه تاریخ سدة اخیر، فقط به صورت شایعه در سطح جامعه حضور دارد. امروز سالگرد تهاجم وحشیانة ناتو به کشور افغانستان است. کمتر از یکماه پس وقایع 11 سپتامبر، ارتش ناتو به بهانة نابودی طالبان به افغانستان حمله برد. ولی نتیجة حضور نظامیان ناتو در افغانستان، تقویت همان طالبان، رونق تولید و تجارت مواد مخدر، رونق کشتار و سرکوب و توسعه روزافزون فقر بوده و بس. امروز در هیچیک از رسانههای ایران یادی از جنایات ارتش ناتو در افغانستان نشده. در وبلاگ های ایرانیان هم به همچنین! این فراموشی نیز از ویژگیهای جهان سوم است!
چگونه یک ایرانی میتواند سرنوشت خود را جدا از سرنوشت همسایگانش ببیند؟ چگونه یک ایرانی میتواند بر وقایع پاکستان چشم بسته و فراموش کند که حدود 28 سال پیش، بر افغانستان و پاکستان همان گذشت که بر ایران. و چگونه یک ایرانی میتواند فراموش کند که 28 سال پیش در ایران چه گذشت؟
شاید کسانی بگویند فراموشی در کار نبوده! ولی چنین نیست. اگر فراموشی در کار نبود، رسانههای فارسی زبان در داخل و خارج به دنبال هیاهوی دستاربندی به نام «بروجردی» طبل نمیزدند. یک روز بروجردی نماد دموکراسی و آزادیخواهی میشود، روز دگر نقش «کاوه آهنگر» ایفا میکند، و عدهای هم در خانهاش بست مینشینند و «آماده» مرگ میشوند! تا بالاخره معلوم شود که حضرت آیتالله به خاطر مزار پدرشان اینهمه جار و جنجال به پا کردهاند! به راستی بعضی از هممیهنان و در رأس آنان رسانهها تا کی میخواهند به بیماری فراموشی مبتلا باشند؟ و تا کی قصد پنهان کردن واقعیتها را دارند؟ چرا از روز نخست کسی به انگیزة اصلی هیاهوی «بروجردی» اشاره نکرد؟ چرا عدهای سعی داشتند که با سکوت مصلحتآمیز خود، بروجردی را مانند گنجی و دیگر شارلاتانهای حکومت به رهبر جنبش آزادیخواهی کشور تبدیل کنند؟
این سکوت اگر مغرضانه نیست چه دلیلی میتواند داشته باشد؟ امروز در چندین سایت با نام عبدخدائی برخورد کردم. عبدخدائی رهبر فعلی فدائیان اسلام، شعبه شیعی مذهب اخوانالمسلمین در ایران است. در مورد سابقة اخوانالمسلمین، سازمان تحت حمایت عالیه انگلستان، قبلاً نوشتهام. و در مورد ترور «رزم آرا» و «منصور» توسط فدائیان اسلام نیز دو وبلاگ نوشته شده. ولی امروز با مطالعة مقالات مربوط به عبدخدائی متوجه شدم که همه به سوابق وی در زندان اشاره میکنند بدون آنکه در مورد این سوابق توضیحی ارائه دهند. عبدخدائی پس از سوءقصد نافرجام به جان حسین فاطمی، وزیر امور خارجة مصدق، در سن 15 یا 16 سالگی، به مدت دهسال به زندان میافتد. مقالات سایتها حاکی از آن است که روحالله خمینی به دلیل سوابق وی در زندان به او روی خوشی نشان نمیداد، و عبدخدائی پس از مرگ خمینی و خانه نشین شدن خلخالی توانسته ریاست سازمان جنایتکار فدائیان اسلام را به دست گیرد. عبدخدایی مانند دیگر مقامات عالیرتبة حکومت اسلامی سواد درستی ندارد، و با توجه به اینکه از 16 سالگی تا سن 26 در زندان بوده، و با در نظر گرفتن مسائل ویژة زندان، میتوان حدس زد که عبدخدائی هنگام خروج موجودی بوده «تمام» شده. ولی چرا هیچکس به سوابق وی در زندان اشاره نمیکند؟ این سوابق چه بوده که با مرگ خمینی فراموش شده؟ اینکه کسی در سن شانزده سالگی آماده ارتکاب به قتل باشد، گویای بسیاری از ناهنجاریهای شخصیتی است که پس از 10 سال همنشینی و همجواری با جنایتکاران گوناگون به مراتب تشدید شده. ولی همین موجود، با چنین سابقهای در رأس تشکیلاتی قرار میگیرد که در حاکمیت ایران از نفوذ برخوردار است. به عبارت دیگر امثال عبدخدائی بهترین مهرههای استعمارند. همة ویژگیهای لازم جهت فراهم آوردن زمینة مناسب برای اعمال سیاستهای استعماری در وجود امثال عبدخدائیهاست. کسی که در 16 سالگی تبدیل به یک آدمکش شده. کسی که در زندان متحمل انواع خشونت شده و پس از خروج از زندان نیز بجز زبان خشونت هیچ نمیشناسد.
اینهم یکی دیگر از ویژگیهای جهان سوم است. قرار گرفتن جنایتکاران در رأس امور، در همة سطوح اجتماعی. عبدخدائی در 16 سالگی به جان وزیر امور خارجه سوء قصد میکند، مخملباف در 17 سالگی با سلاح سرد به یک پلیس حمله میکند، محسن رضائی در گروه «منصورون» به بمبگذاری میپردازد، عبدی، اصغرزاده و مشتی اوباش دیگر به سفارت آمریکا حمله میبرند و ... و همگی در کشور ایران، یکشبه ره صدساله نیز میپیمایند. چرا که سوابق اینان پنهان نگاهداشته میشود. و پس از گذشت دههها از ترور رزم آرا، منصور و سوء قصد به جان حسین فاطمی، اسناد و مدارک این جنایات در ساواک از چشم بیگانه، یعنی ملت ایران، در امان است! چرا که با پنهان کردن سوابق این افراد میتوان یکشبه از آنان آنچه نیستند نیز آفرید. همچنان که هنوز اسناد و مدارک ارتباط آیتالله کاشانی با کودتاچیهای 28 مرداد پنهان مانده. دیشب هنگام پرسه زدن روی سایتها، عکسی از آخوند کاشانی و شعبان جعفری، دو ماه پس از کودتای 28 مرداد را روی سایت «راه توده» دیدم. ملکه اعتضادی و همکارانش در این جمع حضور نداشتند، چون مجلس اسلامی و مردانه بود! ولی بد نیست بدانید که پسر همین آیتالله کاشانی، به اعتبار «خدمات ویژة» پدرش، نقش تعیینکنندهای در اقامه دعوی ایران علیه ایالات متحد بر عهده داشت، و گروه «نخبگان» همکار ایشان در ترجمة این پروندة «عظیم» حقوقی، شامل چند «سر» دیپلمة دبیرستان از تک و طایفه وزرای وقت میشد، که جهت خدمت به «منافع ملی»، فصل تابستان را در هلند میهمان ملت ایران بودند!
بله محو گذشته، گوشهای از ویژگیهای جهان سوم است که به عرصة فرهنگی نیز سرایت کرده! آفتاب نیوز، ساعت نه و سیچهاردقیقه روز هفدهم تیرماه سالجاری، در خبری تحت عنوان «داریوش شایگان و اسکیزو فرنی فرهنگی» مینویسد:
«داریوش شایگان گفت کتابی را در حال نگارش دارد که به مساله اسکیزو فرنی فرهنگی می پردازد. این کتاب «نگاه شکسته» نام دارد ... »
لازم به یادآوری است که این کتاب در سال 1989، توسط انتشارات «آلبن میشل» به زبان فرانسه منتشر شده! و بهتر است بدانیم که جناب آقای شایگان در رده همان «روشنفکرانی» قرار دارند که سعی بر یکسان نمایاندن «مدرنیسم» و «مدرنیته» دارند. به عبارت دیگر ایشان فاشیسم را بجای «مدرنیته» به مخاطبان «فرهیختة» خود تقدیم میکنند! و در کتاب کذا هم، که 17 سال قبل در فرانسه منتشر شده به همین مهم پرداختهاند! «نتیجهگیری» مهم ایشان در این کتاب، این است که کودتای رضا میرپنج همان مدرنیته بوده! ولی چه دلیلی دارد که داریوش شایگان ادعا کند، کتابی را که 17 سال قبل نوشته شده، در دست نگارش دارد؟ از قرائن چنین برمیآید که «دروغ گفتن»، «حرف مفت زدن» و «لاف زدن» را هم میباید به ویژگیهای «نخبگان» جهان سوم بیافزائیم!
15مهرماه 1385
Friday, 6. October 2006, 22:21:31

حکایت اسب ترویا را بسیاری شنیدهاند. در سرود هشتم «اودیسه»، بیت 492، «اولیس از آئد میخواهد که حکایت اسب ترویا را برایش بسراید». میدانیم که جهت باز پس گرفتن «هلن» همسر «منهلاس»، که توسط «پاریس» ربوده شده بود، شهر «ترویا» 10 سال در محاصرهای بیحاصل افتاد. پس «آتهنا» به یاری «اپهئیوس» شتافت تا وی اسبی چوبین بسازد. اولیس و شجاعترین سربازانش درون این اسب پنهان شدند. و جاسوسی به نام «سینون» اهالی شهر ترویا را متقاعد کرد که آن اسب را به عنوان هدیه به خدایان بپذیرند. به این ترتیب بود که دشمنان به داخل شهر ترویا نفوذ کردند. عبارت «اسب ترویا»، کنایه از نفوذ به مواضع دشمن با استفاده از فریب و نیرنگ است. نیرنگی که دهههاست در ایران، در قالب «نهضت آزادی» مطالبات آزادیخواهان ایران را به بیراهه کشانده. در این راستا، فکل کراواتیهای «نهضت» نقش همان اسب چوبین را دارند که دستاربندان و اراذل و اوباشی همچون رضائی، گنجی، عبدی و... درون آن پنهان شدهاند. حکایت اسب ترویا، در مورد شعارهای پوچ حاکمیت ایران نیز میتواند مورد استفاده قرار گیرد. به شرط آنکه به مفاهیم والائی چون «آزادی، استقلال، پیشرفت، توسعه، عدالت و امنیت» نظر کنیم، و ببینیم که چگونه از درونشان تحجر و توحش حکومت اسلامی به ملت ایران شبیخون زد. تفاوت اسب ترویای افسانهها با اسبهای ترویای «واقعی» در این است که در اسب افسانهای، دلیر مردانی چون اولیس پنهان شدند، حال آنکه در اسبهای ترویای هزارة سوم بجز اراذل و اوباش هیچ نمییابیم.
اکنون که حکومت اسلامی ایران، به دلیل تضعیف ایالات متحد در منطقه، در بن بست قرار گرفته، شرکای جنایتکار دستاربندان دوباره دست به کار ساختن اسب ترویائی جدید شدهاند. و همزمان دو اسب ترویا را به صحنه اجتماع وارد کردهاند. خرده پاهای غرب از نهضت آزادی تا مجاهدین انقلاب اسلامی، کارگزاران و اعضای تحکیم وحدت، در اسب ترویائی به نام «آزادی» پناه گرفتهاند و شرکایشان که در این جنگ زرگری نقش تندرو به عهده گرفتهاند، در اسب ترویای «علم و دانش» کمین کردهاند.
سخنان «دانشپروران»، که شامل خطبههای نماز جمعه نیز میشود، توسط بیانیهنویس معروف ساواک به رشتة تحریر در میآید. ساختار این سخنان بر سه محور استوار است: حمایت از «دانش» ـ منظور فناوری هستهای است، نمایاندن اربابان غربی به عنوان «دشمن»، و ارائة چهرة کاذب از اسلام، به عنوان دین صلح، و معرفی دین اسلام به عنوان «تمدن»! حال آنکه، «تمدن» بنا بر تعریف، مقولهای است متفاوت با دین. به عنوان مثال سخنان امروز آخوند امامی کاشانی در نماز جمعه تهران، حاکی از این بود که:
«غرب، قصد دارد مسلمانان را از علم محروم کند! [...] شعار اسلام شعار صلح است! [...] در طول تاريخ هر كس اسلام را پذيرفت بهخاطر تمدن اسلام بود.»
مهمل بودن این سخنان هنگامی آشکار میشود که بدانیم، تا قبل از اعتراض روسیه در سال 2003، متحدان اصلی ایالات متحد: آلمان، انگلیس، ژاپن و فرانسه، فروشندگان اصلی «فناوری هستهای» به حکومت روضهخوانها بودهاند. و اینکه غرب در نظر داشت دستاربندان مزدور را، مانند پاکستان به سلاح هستهای مجهز کند. در مورد اسلام نیز، به شهادت تاریخ، بر خلاف موسی و عیسی، پیامبر اسلام تنها پیامبری است که شمشیر را وسیلة تحمیل دین خود ساخت. اگر ساختار سخنان سیاسیون و دستاربندان حکومت اسلامی در ایران به یکدیگر شباهت دارد، به این دلیل است که متن سخنان همگی را «ساواک» تهیه و تنظیم میکند، و ساواک، همچنان که در وبلاگهای قبلی نوشتم، وظیفه تأمین منافع استعمار در ایران را به عهده دارد. در نتیجه سخنرانیهای رهبر حکومت اسلامی و امامان جمعه در بر دارندة شعارهای استعمار است. و جهت اطلاع از اهداف استعمار، پیگیری خطبههای نماز جمعه و سخنرانیهای «رهبری» و «مهرورزی» لازم است.
خارج از یاوهگوئیهای پرزیدنت مهرورزی در باب فتح قلههای «علم و دانش»، و ادعای اکبرهاشمی در صلح طلبی و تقابل با پاسداران، بپردازیم به سخنان دیروز علی خامنهای در جمع استادان و اعضاي هيات علمي دانشگاهها.
سیدعلی خامنهای دیروز به ملت ایران مژده داد که در 50 سال آینده به جایگاه اول علمی در جهان خواهند رسید! علی خامنهای در ضمن، راه رسیدن به این جایگاه رفیع را هم نشان داد! راه سادهای است، و فقط حماقت و بلاهت میطلبد، که آنهم در حکومتیها به وفور موجود است و سعی دارند آن را به دیگران نیز تزریق کنند. خبر پراکنی «حنا ـ زر چوبه»، مورخ 14 مهرماه سالجاری، از علی خامنهای نقل میکند که:
«دستيابي به اين هدف [...] مستلزم باور به "توانايي ملي و استعداد ايراني "، برنامه ريزي براي استفاده صحيح از امكانات و استعدادهاي طبيعي كشور و گرفتن درسهاي اميدآفرين از تجربيات موفق بیست و هفت سال اخیر است.»
جهت فتح قلههای علم در جهان، البته در 50 سال آینده، ابتدا کمی تعصب و خودپسندی لازم است. به توانائی ملی و استعداد ایرانی ایمان بیاورید! چون بقیة ملتها همگی ناتوان و بیاستعدادند و در همانحال که شما مشغول باورکردن توانائی ملی و استعداد ایرانی هستید، بقیه دست روی دست میگذارند و مسحور «باور» کردن شما میشوند! به عبارت دیگر طی 50 سال آینده، جهان در سکون مطلق فرو خواهد رفت و زمان از حرکت باز میایستد، تا ایرانیان پس از «باور» استعداد و توانائی خود، و جهت استفاده «صحیح» و مسلماً «اسلامی»، چرا که خارج از اسلام هیچ حرکتی صحیح نمیتواند باشد، گامهای دیگری هم بردارند! علت عقب افتادگی غرب، همین غیراسلامی بودن آنها است، یعنی به قول فلاسفة امروزی کشور: «ناصحیح بودن» استفاده از امکانات!
علی خامنهای، با ذکر آخرین مرحله، جهت صعود به مقام نخست در عرصة علم، به حاضران میگوید از موفقیتهای 27 سال اخیر درسهای «امیدآفرین» بگیرند! در واقع جهت نیل به هدف والای مورد نظر علی خامنهای، نه تنها باید ابله و احمق بود، که کور و کر بودن هم الزامی میشود. چرا که از مردم میخواهد «فاجعه» 27 سال اخیر را «موفقیت» فرض کنند!
این مهملات درست زمانی ایراد میشود که اکبرهاشمی با انتشار نامة کذا عملاً بر قصه شنگول و منگول پیروزی در جنگ با عراق پایان داده، و همانطور که آقای بنیصدر در مصاحبهای با رادیو آزادگان فرمودهاند، معلوم میشود فعلة استعمار «18 سال است شکست در جنگ با عراق را جشن میگیرند!»
لازم است بدانیم که مخاطبان علی خامنهای «نخبگان» دستگاه فاشیسم، یعنی اعضای هیئت علمی دانشگاهها بودهاند. امثال جلائی پور، زیبا کلام، نیکفر و ... بنابراین جای نگرانی نیست، همگی از موفقیتهای چشمگیر 27 سال اخیر، به قول رهبر، درسهای «امید آفرین» گرفتهاند و با این سرعتی که ایران به سوی قلههای علم و دانش میرود، مسلماً همگی در 50 سال آینده همة قلهها را فتح خواهند کرد. ولی دو اشکال عمده در اینراه وجود دارد. یکی مشکل زبان، که ناشی از «فوران» نخبگان در جامعة ایران با هدف تخریب ساختار زبان فارسی است. و از آنجا که انتقال علم از طریق ارتباط صورت میگیرد، و ارتباط در میان افراد بشر از طریق زبان ممکن میشود، 50 سال دیگر، انتقال پیشرفتهای علمی اسلام و مسلمین ایرانی مسلماً با ایما و اشاره و خط هیروگلیف ممکن خواهد شد! مشکل دوم این است که بر اساس این «محاسبات» تا 50 سال آینده، غرب باید همچنان خریدار نفت ایران باقی بماند تا این «هیئتهای علمی» و نخبگان بتوانند «نان» بخورند، و از قحطی، فقر و گرسنگی، در چند سانتیمتری «قلههای دانش» جان به جان آفرین تسلیم نکنند!
14 مهرماه 1385
Thursday, 5. October 2006, 20:42:15

عمران صلاحی برای من پیامآور پولکهای خورشید است. پولکهای طلائی آفتاب تهران، پولکهای آتشینی که روزی، رقصکنان، سرمای شهر مرگزدة ژنو را شکستند. روزهائی که نه در کلاس درس میگذشت و نه در تنهائی، هنگام پرواز هواپیمائی ملی به فرودگاه ژنو میرفتم تا زبان فارسی بشنوم و به یاد داشته باشم که از این دیار غمزده نیستم. به یاد داشته باشم که راه بازگشتی هست، و آفتاب آنقدرها هم دور نیست. به یاد داشته باشم که آسمان خاکستری نیست، و در گوشهای از این زمین بزرگ، آسمان تهران آبی است. در یکی از همین تلخ و شیرین روزهای تبعید، یک مجلة فارسی روی صندلی سالن انتظار فرودگاه ژنو به من لبخند زد. نامش در خاطرم نمانده، جلد مجله کنده شده بود، ولی در صفحة ادبی، چند شعر، از شعرای معاصر ایران داشت. شعری هم با مطلع «ترا من به اندازه آسمان دوست دارم»، از عمران صلاحی درآن دیدم. تا آنزمان عمران صلاحی را نمیشناختم، ولی شعرش را در دفتر کوچکی یادداشت کردم. امروز که در سایتهای فارسی زبان خبر درگذشت عمران صلاحی را خواندم به یاد شعری افتادم که آنروز، بارانی از آفتاب بر دلم پاشیده بود.
عمران صلاحی را هرگز ندیدم، امروز برای نخستین بار با چهرهاش آشنا شدم. چون رفته بود و بس زود رفته بود. یک بودائی به منگفت: «روح انسانهای ظریف زندگی زمینی را تاب نمیآورد و به ناگاه بیتاب شده به دیگر سو میشتابد». هر چند «عمران صلاحی» را هرگز ندیده بودم، امروز که به عکسهایش نگریستم، هنوز برق پولکهای آفتاب در نگاهش بود.
13مهرماه 1385
Showing posts 1181 -
1184 of 1238.