Wednesday, 6. August 2008, 12:00:00
خاطرات ودست نوشتهای شما, مجله خانواده اینترنتی
زندگی مانند گل یخ

من از یک خاندان بزرگ و سرشناس این شهرم. تا اواخر دبیرستان درس خوانده بودم که خواستگاری برایم پیدا شد که هیچ گونه ایرادی نداشت. او تحصیل کرده بود و شغل آبرومندی داشت. خود من و پدر و مادرم به وصلت با او راضی و خرسند بودیم؛ بنابراین به پیشنهاد ازدواج او پاسخ مثبت داده شد و وسایل عروسی به خوشی فراهم گردید و جشن همسری ما با ترانه ی دل انگیز«ان شاءاللّه مبارک بادا» پایان یافت و من با تشریفات بسیار مجلل به خانه ی داماد رفتم. زندگی تازه ی من از هر حیث مایه ی غبطه بلکه حسد همسالان و دوستانم بود. یوسف علاقه ی عجیبی به من داشت. همین که کارش در اداره تمام می شد به خانه می آمد و جز راه خانه، راه دیگری را نمی
شناخت. واگر احیاناً بیرون می رفت با همراهی من برای دیدن نزدیکان و خویشاوندان خودمان بود. چند سالی با خوشی سپری شد و در عرض این مدت دو نو گل تازه شکفته «سنبل» و«مینا» خرمی و طراوت خاصی به گلزار خانوادگی ما بخشیدند، دیگر نه غمی داشتیم و نه خیالی. اما! اما از بد روزگار، یوسف دوستی داشت به نام منصور که روزی به خانه ی ما آمده اظهار داشت: ما دوره ی دوستانه ای داریم که هرهفته در منزل یکی از رفقا تشکیل می گردد و دور هم جمع می شویم. خواهش دارم شما هم با ما باشید. یوسف قبول تقاضای دوست خود را منوط به رأی و اظهار نظر من کرد؛ من جواب مثبت دادم و قرار شد که ما هم از هفته ی دیگر واردجرگه ی ایشان بشویم. لباس زیبایی تهیه شدکه در نوع خود بی نظیر بود. شب موعود فرا رسید، دوره ی اولین هفته در یکی از باشگاه های مجلل شمال شهر بود، من لباس نو خود را پوشیدم. به اتفاق، راه باشگاه مورد نظر را طی کردیم و چون از در وارد شدیم، همه ی حضار،از مرد وزن ما را استقبال کردند، مجلس گرم و وسایل تفریح از هر جهت آماده بود. موزیک،آهنگ رقص می نواخت. حضار وارد پیست شدند. من هم یک دور با همسرم رقصیدم. به خواهش یکی از دوستان نزدیک شوهرم برای بار دوم من با او رقص کردم! یکی دو دور که دور پیست گشتیم متوجه شدم که نگاه او از حد عادی و متعارف گذشته، اتفاقاًدر همان موقع شوهرم نیز با دختری بسیار زیبا مشغول رقص و راز و نیاز بود. دخترک در آغوش یوسف عشوه های عابد فریبی داشت. من از مشاهده ی آن منظره به کلی خود را باخته بودم. از طرفی نگاه های دزدانه ی هم رقصم، و از سوی دیگر اطوار غیر عادی آن دختر که در آغوش همسرم بود، مرا بی نهایت رنج می داد. باری، به هر ترتیبی بود رقص را پایان دادیم. مجلس نیز به آخر رسید، به اتفاق شوهرم از حضار خداحافظی کرده از جلسه خارج شدیم، در طول راه به خوبی متوجه شدم که حواس یوسف شش دانگ در گرو دخترک هم رقص خود می باشد و من به روی خود نیاوردم و از فردا دنباله ی زندگی عادی خود را گرفتم. چند روز بعد،یکمرتبه شوهرم گفت: ناهید راستی آن شب بد نبود! این قبیل مجالس غذای روح است. جواب دادم تو به خوبی می دانی که من در همه حال مطیع تو هستم و در حقیقت زندگی من منوط وجود توست، ولی با این فکر و عقیده ی تو مخالفم. این جور جاها با مزاج اشخاصی که خواهان زندگی آرام و توأم با شرف و احترام می باشند، سازگار نیست. یوسف جواب داد: برو پی کارت بابا، تو هنوز بچه ای! ما ها از بام تا شام جان می کنیم، اگر گاهگاهی خستگی هفتگی را با چنین تفریحاتی در نکنیم، به کلی از بین خواهیم رفت. به اجبار ساکت شدم و تعجب کردم که چگونه به این زودی ها یوسف تغییر عقیده ورویه داده است. یوسفی که خانه برای اوکعبه ی آمال بود، حالا این طور از آن بیزار شده است و می خواهد خستگی هفته را با رفتن به باشگاه و مجالس رقص جبران کند. خلاصه اینکه دوره ی ما و مجالس رقص و تفریح ما ادامه یافت و روز به روز علاقه ی شوهرم به آن دخترک شدیدتر می شد، به طوری که من وخانه و زندگی، حتی دو دختر چون گل خود را فراموش کرد. شب ها به خانه برنمی گشت و یا اینکه خیلی دیر می آمد و در آن صورت هم حوصله ی حرف زدن نداشت و با هر بهانه ای جنجالی راه می انداخت و کار را به زدوخورد می کشانید، در این ضمن پای رفیق شوهرم نیز به خانه ی ما باز شد. راستش این است که گرچه من در اول کار روی خوشی به او نشان نمی دادم اما بعدها به منظور گرفتن انتقام از همسرم با«کریم» گرم گرفتم! و حتی علاقه ای نیز نسبت به وی در ته دلم پیدا شد. در این بین دو دختر معصوم ( سنبل و مینا) پنج ساله و چهار ساله شده بودند. روزی شوهرم اظهار کرد که بهتر است این دو دختر را به پانسیونی بسپارم که بهتر تربیت شوند. من با این فکر مخالفت کردم و به هیچ وجه نمی توانستم از آنان جدا شوم؛ اول با تشدید و سپس با التماس و تمنی از او خواهش کردم که از این فکر صرف نظر نماید، ولی چشم عقل وی طوری کور شده بود که گوشش به این حرف ها بدهکار نبود؛ بچه ها را به پانسیون فرستاد. من روزها ساعت شماری می کردم تا شب جمعه فرا رسد و دو بچه ام را که از سنبل تر نیز باطراوت تر بودند ببینم و ساعتی غم روزگار را با دیدن آنان فراموش نمایم .روزی شنیدم که یوسف با آن دخترک قصد ازدواج دارد. آتش انتقام در دل من زبانه کشید، از عفت و ناموس چشم پوشیدم ومن هم...
شبی شوهرم به منزل آمد و اظهار کرد ناگزیرم اسراری از راز زندگی ام را برایت فاش سازم. از این سخن بر خود لرزیدم و بی تابانه منتظر شنیدن داستان شدم، اصرار کرد که من ناچارم با آن دخترک ازدواج نمایم، حالا اگر راضی هستی او را به همین خانه بیاورم وگرنه جای دیگری برایش تهیه خواهم کرد و تو در همین منزل بمان. آب دهانم را به رویش انداختم و با عصبانیت گفتم که:«راهت را بکش و گم شو!»رفت و من هم. . . .
اکنون بدانگونه که من از شرف و آبرو خداحافظی کرده ام، پدر و مادر و قوم و آشنا نیز بدرود من گفته اند و در حقیقت با یک دنیا غم و غصه تک و تنها مانده ام، از دو بچه ی معصوم خود نیز خبری ندارم. همین خانه که روزی کعبه ی آمال من و همسرم بود و از در و دیوار آن صفا و محبت می بارید، امروز به دارالفسقی مبدل گشته و مهر و محبت و انسانیت از آن رخت بربسته است!
مجله خانواده گیشا ایرانی.عکس بازیگران ایرانی وهندی.گیشا ایرانی.سایت خانواده.اس ام اس.رایگان.جالب.قشنگ.جدید.
Saturday, 26. July 2008, 12:00:00
خاطرات ودست نوشتهای شما, مجله خانواده اینترنتی

سلام بچه ها خوبین امروز هم یه ایمیل دریافتی داشتم که یه دختر خانوم برام فرستاده بود واقا نمیدونم چی باید بگم من وقتی خودم خوندم موندم که ایا این چنین پدر مادرهایی هم پیدا میشه واقا بریکلا داره به این جور پدرها باید گفت باید بگیم که شما هم هیچ فرقی با عرب قبل اسلام ودوران جاهلیت ندارید واقا من بشخصه برای ان دختر خانوم متاسفم همین چون نمیدونم چی باید بگم خوب بریم این ایمیلو بخونیم
متن ایمیل :
سلام اقا فرشید واقا بهتون تبریک میگم وبسایت خیلی خوب و قشنگی دارین از همه لحاظ واقا خوشگله همینو میتنم بهتون بگم که کارتون حرف نداره من نوشتهای شما رو میخونم همیشه جال و زیبا هست امیدوارم نوشته منو هم تو وبسات گیشا بزارید ممنون میشم میخوام همه دوستام و همه دختر بدونن که ما تو این دنیا اسمی بنام دختر و زن وجود نداره ما موجوداتی هستیم که خلق شدیم که برده باشیم . شاید از همه آدمای دنیا بدبختر من باشم، چون هرچی توی زندگی آدما دقت می کنم، هیچ کسُ مثل خودم نمی بینم، از همون اول که چشممُ باز کردم، توی دنیا کسی منو نخواست، مادرم زن دوم بابام بود، بابام از زن اولش چهار تا دختر داشت، برای اینکه پسر دار بشه، مادرمُ می گیره، زد و از شانس بد بچه اول مادرم هم دختر شد، که اون دختر بیچاره کسی جز من نبود، برام تعریف کردن یه شب بعد از به دنیا اومدن من، بابام بغلم می کنه و منو می بره می زاره پشت در حیاط ، توی چله زمستون، شاید هیچ کس با ورش نشه، اما واقعیت داره، تا صبح توی کوچه موندم، تا اینکه نزدیک صبح یکی از همسایه ها که داشته می رفته سر کار منو می بینه و بغلم می کنه بعدشم حدس می زنه بچه واسه
کیه و در خونه رو می زنه و منو به بابام می ده، شاید خواست خدا بوده که توی دنیا باشم و عذاب بکشم، از اتفاق اون شب جون سالم به در بردم از همون اول اسم بد قدم و بد شگون و نحس روم بود، از تموم دوران گذشته چیزایی که یادمه، کتک خوردن بود و کار سخت، آخرش هم با چشم تر سرمُ روی زمین می ذاشتم، حتی جای خوابم از بقیه جدا بود، سر سفره هم حق نداشتم بشینم چون بابام از من بدش می اومد، پشت سر من مادرم سه تا پسر برای بابام آورد، اما بازم وضع من هیچ فرقی نکرد، هنوزم موجود اضافی بودم توی اون خونه، از زن اول بابام گرفته تا دختراش، بابام و برادرام هم همگی عقده هاشون رو روی سر من خالی می کردند. هیچ کس به من محبتی نکرد، حتی مادرم، لباسام که لباس کهنه های دخترای اول بابام بود، غذا هم که ته مونده غذا اگه باقی می موند. همیشه اگه مهمونی یا جشنی می خواستن برن، هیچ وقت حق رفتن نداشتم، وضع بابام بد نبود، اما من بدتر از فقیر ترین آدمای شهر زندگی می کردم، بالاخره هر جوری بود، روزا گذشتن و بزرگ شدم، اما هنوز باید لباسای کهنه دیگرون رو می پوشیدم، هنوزهم باید وقتی تمام کارای خونه خودمون و زن اول بابام رو انجام می دادم، غذا می خوردم، دیگه عادت کرده بودم، توی محلمون انگشت نمای مردم بودم، عده ای با دلسوزی، عده ای هم با تمسخر نگاهم می کردند، من گرسنه می موندم چون دختر بودم، من لباسی نداشتم چون دختری ناخواسته بودم، مادرم از من دلسرد بود، چون باعث شدم اون اوایل بابام ازش دوری کنه، دیگه تنم به کبودی عادت داشت، روزای بدتر از اونم خیلی داشتم، اما کاری نمی شد کرد، یه روز زمستون درست یا دمه رفته بودم نون واسه ظهر بگیرم، کفشام سوراخ بود و آب بارون تمام کفشمو پر کرده بود، به سختی راه می رفتم، نزدیک کوچمون که رسیدم، یکی از همسایه ها صدام زد، وقتی نگاهش کردم دیدم یه جفت پوتین برام آورده و گفت، بگیر بپوش، شاید از سرمای شدید بود که گرفتم و پوشیدم، بعدشم رفتم خونه، وقتی بابام پوتینارو دید، افتاد به جونم اون قدر زد تا از حال رفتم و روی زمین افتادم، صبح روز بعدم دیدم از پوتینا خبری نیست. یه شب بابام موز خریده بود، هنوزم مثل یه فیلم جلوی چشمامه، به همه داد به جز من، همه دور تا دور تلویزیون نشسته بودند و فیلم می دیدند، بابام با دخترای اولش خیلی خوب بود، من هیچ وقت حق تماشای تلوزیون نداشتم، اون شبم اومدم توی اتاق تا سفره شام رو پهن کنم، بابام به همه داد، خودشم نشست کنار مادرم و زن اولش، اما حتی نیم نگاهی هم به من نکرد، بوی اون موزا هنوزم توی بینیم هست. خونمون سه طبقه بود، بالا زن اول زندگی می کرد، پایین هم مادرم و پسراش، اول هم دست مستأجر بود. وقتی سفره رو چیدم از اتاق رفتم بیرون، گوشه ای نشستم تا شامشون رو بخورن. یه شب رفته بودم نون بگیرم، نونوایی خیلی شلوغ بود، دیر نوبتم شد، وقتی رسیدم خونه بابام اومده بود، با وجود سه پسر توی خونه خریدای بیرون به گردن من بود، بابام به خاطر اینکه دیر کردم، بستم به ستون وسط زیر زمین و با زنجیر به جونم افتاد، از تمام بدنم خون راه افتاده بود، شاید باید می مردم، از جان سختی خودم تعجب می کردم، چه طاقتی خدا به من داده بود، تا دو روز بی حال و زخمی به ستون بودم، روز سوم یکی از برادرام اومد پایین و بازم کرد. تا یک هفته نمی تونستم درست راه برم، خرید هم نمی رفتم چون که سرو صورتم کبود بود و خونوادم می ترسیدن کسی ببینه، چند وقت بعد که سرو صورتم خوب شد، یه روز که داشتم اتاقای زن بابام رو جارو میکردم، رفتم سر کمدشون و یه دست از لباسهای نوی یکی از دخترارو برداشتم و مقداری هم پول و از خونه فرار کردم، یه راست رفتم تهرون، تا تهرون فقط چهل دقیقه فاصله داشتیم، رفتم توی یه پارک و نشستم تا شب شد، شبم یه دختر اومد کنارم و ازم پرسید از خونه فرار کردی منم گفتم آره، دستم و گرفت و با خودش برد. رفتیم توی یه خونه بزرگ و قدیمی، هشت تا دختر دیگه هم بودند، سرو وضع های خوبی داشتند، همه آرایش کرده و تمیز، باهام خیلی خوب رفتار کردند، دو روز اونجا موندم، فهمیدم کارشون چی بود، اونا هم مثل من قربانی خود خواهی های پدر و مادرشون بودند، مجبور بودند واسه اینکه گرسنه نمونن، کارکنن، هر شب چند تا مرد می اومد توی خونه و دخترا ازشون پذیرایی می کردند. یه شب زن صاحبخونه که پنجاه ساله بود، برام لباس آورد، تنم کرد، یه پیرهن کوتاه و قشنگ به دخترا هم گفت دستی به سر و صورتم کشیدن، برای اولین بار بود چنین لباسایی تنم می کردم، یکی دو روز بعد، یه جَوون اومد سراغم و شبو تا صبح پیشم موند... یه چند وقتی گذشت منم شدم یکی از اونا، هر شب مشتری های تازه ای رو باید راه می انداختم، مجبور بودم بمونم، این جا لااقل غذای خوب، جای خواب داشتم، موندم و به یه عروسک بازی تبدیل شدم، چیزایی دیدم که هیچ وقت فکر نمی کردم وجود داشته باشه، کارایی کردم که هیچ وقت نکرده بودم، خوابیدن توی یه همچین جایی شرف داره به یه شب خونه بابام، تنها گناه من این بود که دختر بودم. دیگه هیچ وقت به خونوادم فکر نکردم، اما جای زخم هایی که بهم زدند هنوز روی دلم سنگینی می کنه، می دونم آینده خوبی ندارم، می دونم آخر راهم به ناکجا آباد ختم می شه، اما...
سکوت کرد و به نقطه دوری خیره شد، چشماش سرخ شده بود، آماده گریه بود، هنوز خیلی جَوون بود، برگشت و نگاهم کرد، بعد بلند شد و بی هیچ حرف دیگری رفت. گذاشتم تا برود، می خواست کسی اشکای چشمش رو نبینه، نگاهم را از پشت به هیکل باریکش دوختم، به آرامی رفت و از دیدم پنهان شد. حالا فهمیدم چرا اون چشمای پاک و معصوم تبدیل به این چشمای وقیح شدن، حالا فهمیدم چرا اون دل پاک و ساده تبدیل به یک سنگ و ناپاک شده، فردایی را که در انتظار طاهره بود می دیدم، اما باز هم جز آه کشیدن و افسوس خوردن کاری نمی توانم انجام دهم، تنها خداوند می تواند به این موجودات بی گناه کمک کند. نا خودآگاه این شعر در ذهنم پدیدار شد:
دوستان گر روز محنت در غم هم نیستند گر چه اندر صورت انسانند، کم نیستند
وقت محنت می توان مقدار یاران را شناخت ورنه روز شادی، ارباب وفا کم نیستند
داستانهای قبلی خاطرات و سرگذشت شما
برای ارسال داستان و سرگذشت شما لطفا به ایمیل ادرس gishairani@gmail.com بفرستید
مجله اینترنتی گیشا ایرانی.عکس.مقاله نوشته.خاطره.روانشناسی
Sunday, 20. July 2008, 12:00:00
خاطرات ودست نوشتهای شما, مجله خانواده اینترنتی
سلام بچه ها خسته نباشین شبتونم بخیر امروز که بعد چند مدت امدم وبو بروز کنم یه ایمیل جدید داشتم که یه خانوم برام ایمیل کرده بود که تو قسمت دفتر خاطرات شما بزارم البته این بار هم مثل چند پست پیش این قسمت بازم یک دختری هست که در مورد سرنوشت خود و ف ر ا ر خود از خونه و چرا اینکارو کرده نوشته برای من که جال بود حالا تو پایین کل این ایملو براتون میزارم که بخونید اما چند تا سایتهای ایرانی از اینکه یه کار نو تو اینترنت انجام دادم به عنوان دفتر خاطرات شما خیلی خوشحال بودن و مورد تحسین قرار دادن که از همشون ممنونم و از همه دوستانی که با وب گیشا ایرانی احساس راحتی و اعتماد دارند هم خیلی ممنوم و بیشتر خوشحال هستم که این حسو در یه وب شخصی بوجود امده تا الان خانواده های زیادی و دختر جوان این قسمتو همیشه دنبال میکنند و جز قسمت های محبوب وبلاگ گیشا ایرانی هست و طرفداران پروپا قرص بخصوصی هم برای خودش پیدا کرده خوب امیدوارم این داستهانها و واقعیت های زندگی دوستان و هم وطن های ما برای ما کمک شایانی کنه که از این داستان ها عبرت بگیریم خوب بریم سراف سرنوشت مونا ..
.jpg_thumb.jpg)
متن ایمیل ارسال شده :
سلام اقای گیشا شوخی کردم اقا فرشید خوبین خوشین سلامتین واقا مرسی از این وب اجنماعی و فرهنگی تون من که واقا از وبلاگ تون خیلی خوشم امده بهتون فقط میتون تبریک بگم به این ابتکار و کار فرهنگیتون این ایمیلو الان دارم تو یه کافینت مینویسم جاتون خالی صاحب کافینت الان پیش خودش فکر میکنه که من حتما دیونم یا اینکه خولم یا شایدم دارم کتاب مینویسم جالبه نه میخواستم اگه امکان داشته باشه این ایمیل و سرنوشت من رو تو ساتتون بزارید تا هم سن سالهام بخونند دلم نمخواست بنویسم ولی نمیدونم چرا دارم مینویسم فقط اینو یاد گرفتم که زندگی کردن تو این دنیا فقط و فقط یک اجبار الهی هست همین فرشید جان امیدوارم هر جای ایران و دنیا که هستی موفق باشی و سلام منو به همه برسون دلم واسه بابام بدجوری تنگ شده ای کاش ...
حالا گوش کنید من کی هستم.
اسم من موناست و 19 ساله هستم. پدرم بنا بود. از روزي كه به دنيا آمدم صداي دعواهاي پدر و مادرم در گوشم نجوا ميكردند. مادرم عاشق پسر ديگري بود اما خانوادهاش او را به زور به عقد پدرم درآورده بودند. در درياي تلخي، كينه و درگيري بزرگ شدم مادرم اصلا اهميتي به من و خواهر كوچكم نميداد. ديگر از اين وضعيت خسته شده بودم. حسرت دست محبت مادرم را ميكشيدم. اما افسوس... افسوس كه مادرم تمام فكرش معشوقهاش علي بود. زندگي ما بخاطر وجود او سياه شده بود. نميتوانستم خيانتهاي مادرم به پدرم را تحمل كنم. از آخرش ميترسيدم اگر يك روز پدرم ميفهميد چه ميشد. پدرم بخاطر كارش از صبح تا شب كار ميكرد مادرم هم در غياب پدرم، علي را به خانه ميآورد. گاهگاهي هم با او به تفريح و گردش ميرفت. دلم به حال پدرم ميسوخت. بخاطر مادرم و بچههايش از صبح تا شب كار ميكرد. اما چه بيفايده، شبها هم با مادرم دعوا ميكرد. چون بيتوجهيهايش را نسبت به زندگي و بچههايش ميديد.
بالاخره اتفاقي كه ميترسيدم افتاد. يك روز كه مثل هميشه علي در خانه ما بود پدرم ناگهان سرزده وارد خانه شد. هيچ وقت آن روز را فراموش نميكنم. غوغايي به پا شد. علي با پدرم درگير شد او را كتك زد و از خانه فرار كرد. مادرم هم با او رفت. پدرم فرداي آن روز تقاضاي طلاق داد. بيچاره حتي شكايتي هم از مادرم نكرد. در همين گيرودار بوديم كه پدرم از غصه دق كرد و مرد. شايد هم فكر آن صحنه كه مرد بيگانهيي در خانهاش بود، آزارش ميداد. بعد از مرگ پدرم، من و خواهرم مجبور شديم پيش مادرم برويم. مادرم هم نگذاشت چهلم پدرم بگذرد، با علي معشوقهاش ازدواج كرد. علي اخلاقش بسيار بد بود. چون مواد مصرف ميكرد، مادرم را كتك ميزد. من و خواهرم را عذاب ميداد. يك بار هم علي مشغول كشيدن ترياك بود كه من با او درگير شدم با سيخ پاهايم را سوزاند. به گريه افتادم. مادرم هم به جاي اينكه براي دخترش دلسوزي كند با صداي بلند از من خواست كه به اتاق ديگري بروم آن شب تا صبح گريه كردم و ميگفتم چرا بايد سرنوشت من اين گونه ميشد. چرا در اين خانواده متولد شدم. چرا پدرم مرد و...

آن شب تمام وسايلم را جمع كردم، تصميم گرفتم از خانه فرار كنم. صبح زود، وقتي مادرم و علي خواب بودند، از آن خانه بيرون آمدم. احساس آرامش ميكردم گويا كبوتر قلبم آزاد شده بود و در آسمان پرواز ميكرد. نميدانستم كجا بايد بروم ولي خيالم راحت بود كه از آن شكنجهگاه خلاص شدهام.
به خانه عمهام رفتم. اما عمهام آنقدر مادرم و علي را نفرين كرد كه از آنجا ماندن هم خسته شدم. از آن خانه راحت شده بودم، اما عمهام باز حرف آنها را ميزد. يك شب بيشتر نتوانستم تحمل كنم. فرداي آن روز از خانه عمهام بيرون آمدم. نميدانستم كجا بايد بروم. نه پولي داشتم، نه جايي براي زندگي.
لباس پسرانه ميپوشيدم و در دستشويي پاركها ميخوابيدم. يك شب در دستشويي پارك با يك دخ ت ر ف راري كه سرنوشتش مثل من بود، آشنا شدم. او ميگفت با پسري دوست شده كه به او قول ازدواج داده است. گاهگاهي هم به خانهاش ميرود. از من خواست كه به خانه دوست پسرش بروم. فرداي آن روز به آنجا رفتيم. خانه بزرگي در مركز شهر بود. در آنجا دختر و پسران زيادي رفت و آمد داشتند. آن وقت فهميدم كه آنجا يك مركز ف س اد است. رييس خانه ف س ا د پيرمرد سرحالي بود كه با نوهاش همان پسري كه به دوستم قول ازدواج داده بود آنجا را اداره ميكرد. از من خواستند كه خ ود ف روش ي كنم و در آنجا بمانم. من هم مجبور شدم قبول كنم. چون جايي براي ماندن نداشتم.
هر شب مرا به مردان سن بالا اجاره ميدادند و پولش را پيرمرد (رييس خانه ف س اد)ميگرفت. آن دختر هم كه در دستشويي پارك با او آشنا شدم وسيلهيي بود تا دختران ف ر اري را به دام بيندازد. به هرحال گرفتار آنجا شده بودم. از خودم بدم ميآمد. از زندگيام، آنقدر آلوده بودم كه دلم ميخواست بميرم. هميشه با خود ميگفتم اگر من يك پدر و مادر دلسوزي داشتم در اين زندان سياه نبودم. كاش حداقل پدرم زنده ميماند، محبتم ميكرد. آه كه چقدر به دستان نوازشگر پدرم نياز داشتم. اما نميدانستم چه كار بايد بكنم. نه راه پس داشتم نه راه پيش.
آنقدر در درياي آلوده غرق شده بودم كه ديگر به هيچ چيز و هيچ كس فكر نميكردم، بيخيال شده بودم. بايد تسليم سرنوشت ميشدم. چند ماهي گذشت و يك روز ماموران به آن خانه ريختند و مرا هم دستگير كردند. شايد ديگران از اين جمله من خندهشان بگيرد، اما دلم براي مادرم هم تنگ شده ، شايد شكنجهگاه آن خانه بهتر از آلودگي و گناه بود. اما او چقدر بيمحبت بود. انگار از محبت مادري بهرهيي نبرده بود. او حتي بعد از فرار من به پليس هم مراجعه نكرده بود كه از آنها بخواهد بچهاش را برايش پيدا كنند. بعضي اوقات به خودم ميگويم او مرا فداي معشوقهاش علي كرد. دلم براي خواهر كوچكم هم تنگ شده، دوست دارم بدانم كه الان چه ميكند. آيا علي باز هم او را شكنجه ميدهد. ولي دلم ميخواهد تحمل كند تا سرنوشتي مثل من نداشته باشد.
داستانهای قبلی خاطرات و سرگذشت شما
برای ارسال داستان و سرگذشت شما لطفا به ایمیل ادرس gishairani@gmail.com بفرستید
Friday, 27. June 2008, 15:30:24
خاطرات ودست نوشتهای شما
زن ميوهها را شسته بود و داشت دستمال ميكشيد، اين كار را با چنان حوصله و وسواسي انجام ميداد كه آدم كلافه ميشد. سرش را برگرداند، مهشيد روي مبل لم داده بود و داشت با تلفن حرف ميزد.
- مهشيد!بسه دختر!چقدر حرف ميزني، گوشي سوخت!
مهشيد دستش را جلوي دهني گوشي گذاشت و يواش گفت: چيه مامان؟ دارم با مليحه حرف ميزنم. بهش دلداري ميدم!
- تو؟؟ به اون دلداري ميدي؟ بذار خواستگارت پاشو بذاره تو خونه بعد از اين حرفا بزن!!حالا اون بنده خدا اينقدر بدبخت شده كه مهشيد خانوم بهش دلداري ميده!!
مهشيد بيتوجه به حرفهاي مادرش چند جملهاي را گفت و گوشي را گذاشت و آمد توي آشپزخانه.
- چي شده مامان؟ مگه مهشيد چشه كه نتونه به كسي دلداري بده؟ آخه بنده خدا ديروز كه تو كلاس بهش گفتم فرداشب خواستگار داره برام مياد هنگ كرد، سيستمش ريخت به هم!!
- چي چي كرد؟ هنگ ديگه چيه، سيستم چيه؟
- هيچي بابا! افسرده شد، چطور برات بگم... ناراحت شد كه چرا خواستگار نداره.
- حالا تو چرا دور برداشتي؟ بذار اين خواستگار بياد ببينيم ميپسنديم، شايد... .
مهشيد دستپاچه او را نگاه كرد و گفت: جون مامان چيزي نگو، نه نيار تو كار، مثل دفعههاي قبل ميشهها!من با بچهها كل انداختم...
- چي انداختي؟ كل؟
- منظورم اينه كه شرط بستم اين يكي ديگه پاش ميرسه به خونمون و مثل دفعههاي قبل نميشه!
اين چهارمين باري بود كه براي مهشيد خواستگار ميآمد، البته درستترش اين است كه بگوييم چهارمين باري بود كه خواستگار پيدا ميشد، بار اول سيمين خانوم همسايه روبرويشون واسه پسرش اومده بود خواستگاري، همديگر رو زياد نميشناختن، توي سه ماهي كه آمده بودن توي اين محل فقط يك بار ميثم را ديده بود، سيمين خانوم كلي از حركات و سكنات او تعريف كرده بود، از اينكه بازاري است و كار و بارش سكه است، تك پسر خانواده، خوش تيپ، ورزشكار و... جوري كه مادر مهشيد نديده و نشناخته شب توي يك جلسه خانوادگي به مهشيد گفته بود كه ميثم حرف نداره و پسر ماهيه و خانواده داره و... پدر مهشيد گفته بود ما كه اين پسر را نميشناسيم به خانوادهاش بگو يه شب بيان خونه ما دور هم بشينيم، بالاخره هر كاري رسم و رسومي داره زن!!چند روزي گذشت اما از ميثم خبري نبود، سيمين خانوم گفته بود كه واسه پيگيري يه پروژه رفته سمنان، مهشيد به همه دوستاش آمار داده بود كه همين روزها به خانه بخت ميرود و خواستگارش پاشنه درشان را از جا درآورده و... اما بعد از چهار ماه انتظار كاشف به عمل آمده كه ميثم در حين قاچاق كالا از بندرعباس به تهران دستگير شده و چون قبلا به خاطر توزيع و مصرف مواد مخدر پرونده داشته تا چند سال پشت ميلههاي زندان ميماند. مهشيد خودش را هزار بار لعنت كرد كه چرا اينقدر زود موضوع را علني كرده بود اما ديگر فايده نداشت، بالاخره مجبور شد به همه بگويد كه خودش مخالفت كرده چون ميثم ديپلم بوده و او به كمتر از فوق ليسانس شوهر نميكند . خواستگاري دوم ماجراي ديگري داشت، اميدرضا، برادرش كه خدمت سربازياش تمام شده بود با يكي از دوستان تهرانياش به خانه آمد، آنها هم براي اينكه جشن كوچكي بگيرند با خانواده به پارك رفتند و شام را بيرون خوردند.
- خب شهرام جان، حالا كه به سلامتي خدمتت تموم شد برنامه ات واسه كار و بار چيه؟
اين سوال را باباي مهشيد در حاليكه پرتقال درشتي را پوست ميگرفت پرسيد.
- والا اولش كه ميرم خونه يه دل سير ميخوابم، نميدونيد تو اين دوسال چقدر دلم لك زده براي يه خواب درست و حسابي. بعدش هم دنبال كار ميگردم. البته مطمئنم بابام نميزاره برم دنبال كار اداري، اون ميگه برم پيش خودش تو مغازه، حتما اميد براتون گفته كه ما يه نمايندگي بزرگ لوازم صوتي تصويري داريم.
كار خوبي ميكني پسرم!بابات هر چي باشه دو تا پيرهن از تو بيشتر پاره كرده، تو اين زمونه ديگه با حقوق كارمندي نميشه زندگي كرد. شهرام آن شب از خانوادهاش بيشتر حرف زد، از خانهشان در نياوران، از ماشين زانتياي بابايش كه حالا به عنوان شيريني پايان خدمت به او ميدهد، از مدرك مهندسي كامپيوترش و... از آنها هم دعوت كرد كه حتما اگر گذرشان به تهران افتاد بايد بيايند خانهشان و...
شهرام چند روزي براي كارهاي پايان خدمت و گرفتن كارتش خانه آنها ماند، يك شب مهشيد به پدرش اعتراض كرد كه چرا كامپيوتر را براي تعمير نميبرد، شهرام به ميان حرفشان آمد و براي تعمير كامپيوتر سري به اتاق مهشيد زد و به هر مصيبتي بود تعميرش كرد، همين موضوع باعث آشنايي بيشترشان شد و شناختشان از هم بيشتر شد. ديگر مهشيد مطمئن شده بود كه شهرام به زودي زود به خواستگارياش ميآيد، چند باري ضمني اين حرف را زده بود، از خوشحالي توي پوستش نميگنجيد، ميدانست كه اگر اين ازدواج صورت بگيرد روي خيلي از دخترهاي فاميل را كم ميكند، هر كاري كرد نتوانست جلوي دهانش را بگيرد و موضوع را به مادرش گفت و فردا صبح تمام فاميل خبردار شدند. مهشيد خودش را سوار بر زانتيا ميديد در حالي كه از كنار دوستانش رد ميشود و آنها او را با حسرت نگاه ميكنند اما شهرام وقتي موضوع را شنيد كلافه شد و به مهشيد گفت نبايد موضوع را به خانوادهاش ميگفت و او آمادگياش را ندارد و اصلا دختر ديگري را در تهران دوست دارد و قرار است ماه بعد با هم ازدواج كنند و... دنيا روي سر مهشيد خراب شده بود، از بلاهت خودش شاكي شده بود، نميتوانست توي روي فاميل نگاه كند، بالاخره با هر بدبختي بود توي دهان همه انداخت كه خانوادهاش با ازدواج راه دور مخالفت كردهاند و بنده خدا پسر تهراني داره از غصه خودكشي ميكنه!!
دو ماه از اين ماجرا نگذشته بود كه يك روز مهشيد خسته از كلاس به خانه آمد. دم در چند جفت كفش زنانه را ديد، سعي كرد از لاي پرده اتاق پذيرايي داخل خانه را نگاه كند اما چيزي ديده نميشد. وارد شد و چند زن ميانسال چادري را ديد كه با احترام پيش پاي او بلند شدند، نگاه سنگين يكي از آنها را روي چهرهاش به گونه متفاوتي حس كرد. سلام و عليك كرد و يكراست به آشپزخانه رفت و از آنجا با هزار بالا پريدن جوري كه مهمانها متوجه نشوند مادرش را به آشپزخانه كشاند..jpg_thumb.jpg)
- اينا كين مامان؟
- خيره
اين را گفت و خواست برگردد پيش مهمانها كه مهشيد لباسش را از پشت گرفت.
- جون مامان تا نگي نميذارم بري. تو كه ميدوني من چقدر دلم كوچيكه!ماماني...
- اومدن خواستگاري من!!
- جدي مامان؟ خب چرا سركارشون ميذاري بهشون بگو شوهر داري!!!
- ديوونه!اون خانوم وسطيه زن آقا فرامرزه!
مهشيد يواشكي جوري كه مهمانها متوجه نشوند نگاهي انداخت، زن چاق و هيكلي روي مبل نشسته بود و داشت نصف سيب را توي دهانش جا ميداد.
- آها! زن آقا فرامرز!!.... حالا اين آقا فرامرز كيه؟
- همكار بابات، همون كه بابات هميشه از تو واسهاش نسخه ميگيره كه چاق بشه!
- جدي؟ والا من دارم كارشناسي تغذيه ميخونم و همه نسخههام غذايي بود ولي با اين زني كه آقا فرامرز داره بايد تا حالا ميمُرد، جون مهشيد نگاه كن داره چطور سيب كيلويي 1500 تومان رو قورت ميده!برو نجاتش بده!حالا اينا اومدن من رو واسه آقا فرامرز بگيرن كه برم چاقش كنم؟
- واااااي از دست تو مهشيد! واسه پسرش اومده خواستگاري! تقصير باباته از بس تو كارخونه از تو تعريف الكي كرده كه اون هم خيالاتي شده و زنش رو فرستاده تو رو ببينه!زود باش!زود باش برو لباسات رو عوض كن بيا پيش ما بشين!
- البته فكر كنم براي زن آقا فرامرز خيلي فرق نكنه، اون با همين لباسها هم منو ميخوره!!!
بعد ريز ريز خنديد. به اتاقش رفت و لباسهايش را عوض كرد و آمد نشست پيش مهمانها. زن آقا فرامرز بيهيچ توقفي در حال خوردن بود و هر وقت فرصت ميكرد زير چشمي نگاهي به مهشيد ميانداخت. از هر دري حرف زدند، از گراني، ترافيك، اينكه پسر خوب تو اين دوره زمونه گير نمياد و... تا اينكه يكي از زنها رو كرد به مهشيد و گفت:
- عزيزم!چي ميخوني؟ ترم چندي؟
مهشيد صدايش را صاف كرد و گفت:
- كارشناسي تغذيه ميخونم، الان هم دارم خودم رو براي امتحانات فاينال ترم 6 آماده ميكنم.
زن آقا فرامرز يك پرتقال را قورت داد و با تعجب گفت:
- پناه بر خدا!چقدر درس اين بچهها سخت شده، قبلا امتحانات سه ثلث بود حالا فاينال هم اضافه شده؟
- نه اينطور نيست. فاينال يعني امتحانات نهايي!
زن آقا فرامرز از شنيدن اين حرف جا خورد، احساس كرد كه همه فهميدند او سواد چنداني ندارد براي همين گفت: ميدونم فاينال يعني چه! درسته كه پير شديم اما درد جونا رو ميفهميم. ما هم تو خونه دو تا دانشجو داريم، آريا پسرم درسش كه تموم شده هر روز ميگه واسه ادامه درسم بايد برم خارج، ميخواد بره فرانسه درس اقتصاد بخونه، گفتم بهش به مرگ خودم نميذارم اينجوري بري، بايد اول دستت رو بذارم تو دست يه دختر پاك و نجيب و خونوادهدار، بعد بري.
هنوز جملهاش تمام نشده بود كه مهشيد رفت توي رويا، خودش را ميديد كه دارد توي پاريس قدم ميزند و كنار برج ايفل عكس يادگاري ميگيرد، توي خيالش از عكس و فيلمهاي خودش و آريا براي خانواده و دوستانش ميفرستد و...
- آره ميگفتم!.jpg_thumb.jpg)
اين جمله را زن آقا فرامرز به شكلي گفته بود كه مهشيد را از خواب پراند. او متوجه شده بود كه مهشيد اصلاً حواسش به او نيست، ادامه داد: ما تعريف شما رو خيلي شنيديم مهشيد خانوم. ميدونم كه از هر انگشتت يه هنر ميباره، به قول شما جوونا كار درستي!! واسه همين خيلي دوست ندارم موضوع رو كش بديم، الان هم كمي عجله داريم و بيشتر حرفها رو با مامانت زديم، خوب فكرات رو بكن دخترم.خيلي خوشحال شدم كه ديدمت دختر گلم. ما منتظر خبرتون ميمونيم.
از سرجايش بلند شد و زنهاي ديگر هم همين كار را كردند، هرچه مهشيد و مادرش اصرار كردند نماندند. با رفتن آنها مادر مهشيد لبخندي از سر رضايت زد و گفت:
- منو باش كه فكر ميكردم هيچ كاري از بابات بر نميآد! اما نميدونم از تو، پيش آقا فرامرز چه تعريفهايي كرده كه اينا يه دل نه صد دل عاشق تو شدن!
مهشيد سعي ميكرد خويشتنداري كند و چيزي را نشان ندهد اما دل توي دلش نبود، آنقدر روياي زندگي كردن در خارج چشمهايش را كور كرده بود كه ديگر به چيزي بيش از آن فكر نميكرد، شب هم با آمدن بابايش كل بحث خانواده حول اين محور بود، او هم كلي از آقا فرامرز تعريف كرد و اينكه مردي با شخصيت و اهل حلال و حرام است. آريا را هم چند بار دورادور ديده بود. به نظر همه راضي ميآمدند اما اميد رضا مخالفت كرد.
- به نظر شما چرا پسري با اون تحصيلات كه بورس هم واسه خارج داره بايد بياد مهشيد ما رو بگيره؟
- مگه من چمه؟ مثل تو علافم و تا لنگ ظهر ميخوابم؟
- اونكه چته بماند، ماشاا... كلكسيون عيب و ايرادي اون هم از نوع خفنش!
- بچهها بس كنين! اميد! پسرم تو چيزي ديدي؟ شنيدي؟
- نه بابا! ولي همينطوري حس خوبي ندارم نميدونم چرا.
مهشيد اين بار تمام سعياش را كرد تا بتواند جلوي زبانش را بگيرد، اما فردايش سركلاس صحبت از نحوه تغذيه و مشكلات موادغذايي شد هر كدام از دانشجويان قرار شد در مورد اين موضوع تحقيقي بنويسند، مهشيد هم جو گير شد و گفت كه ميخواهد در مورد تغذيه در كشور فرانسه بنويسد. نگار تعجب كرد و گفت: مهشيد! تو فارسي رو به زحمت حرف ميزني اونوقت ميخواي بري در مورد تغذيه در فرانسه تحقيق بنويسي؟
بالاخره مهشيد راز دلش را گفت ولي از نگار قول گرفت كه اين راز بين خودشان بماند. نيم ساعت بعد مهشيد مجبور شد موبايلش را خاموش كند، از بس دوستان و همدانشگاهيهايش برايش sms ميفرستادند كه ايران – فرانسه پيوندتان مبارك! مهشيد به جاي ما يه عكس يادگاري با ايفل بگير!! و...
شب همانروز اميد با كلي خبر وارد خانه شد، چيزي نگفت، شامش را خورد و بعد رويش را كرد به همه و گفت: واسه مهشيد فرانسوي يه خبر توپ دارم! آقا آريا يه زن ديگه هم داره!
ظرف نيم خورده ماست از دست مهشيد ول شد روي سفره! اميد رضا با صدايي كه انگار از كار خودش رضايت داشت گفت: رفتم ته و توي آقا مهندس رو درآوردم. ايشون دو سال پيش يه زن گرفته كه با هم مشكل داشتن و الان هم يه پاش تو دادگاه يه پاش تو سفارت فرانسه هست! زنه حاضر نيست باهاش زندگي كنه، اما مهرش رو تمام و كمال ميخواد، هزار و سيصد و پنجاه و چهار سكه تمام!! آرياخان هم نداره بده و فعلا تو دادگاه معطل شدن! مدتي خانه در سكوت فرو رفت، پدرش لاالهالاا... گفت و رفت نمازش را بخواند، مادر هم بهت زده مهشيد را نگاه ميكرد كه داشت ماست را با قاشق از روي سفره جمع ميكرد. مهشيد كارش كه تمام شد رفت توي اتاقش و بيرون نيامد. بيشتر نگران اين بود كه فردا باز به دوستان و فاميل چه جوابي بدهد، احساس ياس تمام وجودش را گرفته بود، قيافه مادر آريا با آن ميوه خوردنش يكبار ديگر جلوي چشمانش ظاهر شد، از اينكه اينقدر زود تحت تاثير جو قرار ميگيرد و نميتواند اندكي خويشتن دار باشد خودش را نفرين كرد.
اين ماجراي سه خواستگاري ناكام مهشيد بود، حالا خواستگار چهارم در راه بود.
- مامان! به نظرت اين لباس بهم مياد امشب بپوشم. 
- آره دخترم!خيلي خوبه. فقط يادت باشه كه باز مچ مادر شوهرت رو با فاينال فاينال گفتن نگيري!
***
يك دو ماهي ميشد كه مهشيد و عليرضا آمده بودند توي خانه اجارهاي شان، مهشيد ويديو را جابجا كرد و سي دي را از دست عليرضا گرفت.
- بالاخره اين بابا فيلم جشن ما رو آماده كرد، يك ماهه منو سر ميدوونه، هي ميگه دارم ميكس ميكنم، دارم مونتاژ ميكنم.
فيلم با ترانه و عكسي از بچگي مهشيد و عليرضا شروع شد و بعد گوشههايي از شام و مراسم را نشان ميداد، هر از چند دقيقهاي يكي از آنها حرفي ميزد يا ايرادي ميگرفت كه اينجا من بد افتادم، كاش ميشد اينجا رو حذف كرد و... دوربين مجلس زنانه را نشان ميداد. مهشيد شروع كرد: ببين علي! اينا فاميلاي منن، همه خالهها و عمههام پيش هم نشستن. حال ميكني چقدر متشخص و خانوم هستن. اين خاله مرجان است، اون هم عمهام ميناست و... نتوانست جملهاش را ادامه بدهد، مات و مبهوت به تلويزيون خيره شده بود، خاله مينا توي فيلم نگاهي به اطرافش كرد و وقتي مطمئن شد كسي حواسش به او نيست، ظرف ميوه را برداشت و توي كيفش ريخت... عليرضا سعي كرد حواسش را پرت كند اما مهشيد از خجالت آب شد.
ارسال كننده اين خاطره ساحل محمدي
براي ارسال خاطرات شما و نمايش در وبلاگ گيشا ايراني به ايميل آدرس gishairani@gmail.com بفرستيد
Showing posts 1 -
4 of
11.