Skip navigation.

بلاگ فارسی

Persian - Farsi Weblog @ Opera Community

Posts tagged with "داستان"

معجزه ي عشق را امتحان كن

, ,




اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

*نکته براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

*نکته محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

*نکته عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

*نکته محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.

*نکته بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

*نکته در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

*نکته مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است.
پس : معجزه ي عشق را امتحان كن

Read more...

اس ام اس ( پیام کوتاه - پیامک ! ) های جالب و خواندنی فارسی

, , , ...




او را گرفتند به جرمه چيدن يك شاخه گل زيرا كه دستانش بوي گل مي داد و هيچ وقت فكر نكردند كه شايد گلي كاشته باشد



دوستی مثل درخت می مونه ... همه نیست که چه قدر طول داره ! مهم اینه که ریشه ش چه قدر عمیقه

Read more...

داستانی کوتاه ولی عاشقانه

, ,




مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه

Read more...

كناردريا

, , , ...

حاج عبدالصمد از تجار پولدار كاشاني و تهران المكان بود و گمان مي‌كنم لفظ كاشاني حقير را از بيان شجاعت و شهامت حضرتش بي‌نياز ساخته باشد...

حاج آقا وقتي صداي بوق اتومبيل را مي‌شنيد از ترس غذايش ترش مي‌شد و يك شب كه خواب ديد از تختخواب پايين افتاده است از ترس اين خطر بزرگ يك هفته تمام مريض شد و نزديك بود يرقان بگيرد. ولي با همه بزدلي و پول‌دوستي، دل زيباپرستي داشت. عصرها با ته ريش حنايي و كت و شلواري كه به تنش گريه مي‌كرد سر چهارراه لاله‌زار به تماشاي خوبان مي‌ايستاد و پر و پا و سر و سينه خوشگلها را تا آنجا كه بي‌پرده بود با چشم مي‌بلعيد و از آن بالاتر را با قوت خيال عريان مي‌كرد و لذت مي‌برد و براي صيغه كردنشان با تسبيح استخاره مي‌كرد. البته اين عشق ديشلمه براي حاج عبدالصمد خيلي لذيذ بود چون هر وقت در منزل، سر دماغ بود و نرگس خانم (زنش) را در ‎آغوش مي‌كشيد مي‌ديد زلفهايش بوي دود مي‌دهد و از تن و بدنش بوي كوفته برنجي خراب شده و خاگينه سوخته بلند است ولي اينجا... سر لاله‌زار، اين بوي عطري كه به قول حاجي، معلوم نيست از كجاي اين پدرسوخته‌ها به مشام مي‌رسد خيلي لذيذ و هوس‌انگيز است...

يك ساعت بعدازظهر حاجي با يك پاكت پر از شليل به طرف منزل مي‌رفت. روي پاكت عكس زن زيبايي كه با بيكيني چاپ شده بود، نظرش را جلب گرد. خانم شناگر و نيمه عريان به قدري خوش اندام و زيبا بود كه آب در دهان بيننده مي‌انداخت. مخصوصا كه حاج‌اقا با قوت خيال بوي خوشي را كه از پاكت شليل برميخاست به حساب عكس زن نيمه عريان گذاشت و يك دل نه صد دل عاشق رفتن كنار دريا و تماشاي روي و موي دلبران كنار آبي! شد.

اين فكر طوري در مغزش قوت گرفت كه همان روز با اينكه سه چهار معامله قماش و بلور و لباس آمريكايي داشت، همه را ول كرده و با اتوبوس‌هاي شيك و راحت بنگاه تي‌بي‌تي يكراست در مهمانخانه كنار دريا پياده شد، شب از ذوق تماشاي دختران حوا تا صبح خوابش نبرد... و فردا صبح هنگامي كه با لباس شنا به كنار دريا آمد چنان مضحك و خنده‌آور بود كه لعبتان كنار دريايي از ديدن اين خمره متحرك و پرمو و نكره و بي‌ريخت دستها را به شكم گذاشته و از خنده روده‌بر شدند.

حاجي با اينكه مي‌ديد مسخره‌اش مي‌كنند، چون خود را مورد توجه اجناس لطيف مي‌ديد از خوشحالي دلش غنج مي‌زد....

حاجي در ميان اين زيبارويان نيمه عريان، يكي را از همه بيشتر پسنديده بود. موهاي پرپشت طلايي، دندان‌هاي صدفي و اندام چاق و بازاري‌پسندش دل و دين حاجي را به يغما برده بود ولي با اين همه پسران جوان و زيبا و رشيد و گردن كلفتي كه كنار دريا به جهت شكار! در آب مي‌جستند، حاجي سگ كي بود كه مورد توجه قرار گيرد!

حاجي ايمان داشت كه اگر يكبار، فقط يكبار نفسش به نفس فرنگيس، آن لعبت موبور بخورد ديگر هيچوقت پير نخواهد شد. كم كم حس مي‌كرد دلش از بازار و قيافه‌هاي زننده و خنك و مزورانه بازاريها زده شده و خيلي ميل دارد كنار پنجره مهمانخانه دراز بكشد و تبارك الله بگويد!

يك صبح خيلي زود حاجي با لباس شنا كنار دريا گردش مي‌كرد. هوا هنوز تاريك و روشن بود. نسيم خنك و لطيف و دست نخورده‌اي مي‌وزيد و آدم را مجبور مي‌كرد كه همه كارش را بگذارد و عاشق شود.

صداي پايي روي شن‌ها به گوش رسيد. حاجي برگشت و فرنگيس موبور و خوش اندام را با لباس شنا مقابل خود يافت. چنان لرزيد كه همانجا روي شن‌ها نشست و با قيافه احمقانه و دهان نيمه باز به تماشاي يار نيمه عريان پرداخت.

Read more...

خديجه

, , ,

اصغرآقا را همه مردها دوست داشتند. چون زنش خوشگل بود! گمان مي‌كنم اين جمله قدري به نظرتان زننده آمده ولي حقيقت اين است مردي كه زن زيبا دارد چه بخواهد و چه نخواهد خودش هم مثل زنش محبوب مردها و مخصوصا جوانهاست ولي البته همه در اين قسمت سوء نظر ندارند.

يك عده مثل من و شما خلقت زيبا را تحسين مي‌كنند و در دل به صاحب و صاحب اختيارش تبارك‌الله ‌احسن الخالقين مي‌گويند و يك عده هم با چشمان پليد و ناپاكشان مي‌خواهند طرف را ببلعند و طالبان زيبايي از اين دو دسته كه عرض كردم خارج نيستند و هر كس هم گفت از روي زيبا بدش مي‌آيد يا دماغش علتي دارد يا دروغگوي بي‌شرمي است!

ولي ضمنا بايد متوجه باشيد امروز اغلب نظربازان متاسفانه از دسته دوم هستند و گفتن جمله تبارك‌الله احسن الخالقين مال موقعي بود كه زنها بدنشان از نظر حقير و حضرتعالي مستور بود و ما مجبور بوديم از ديدن يك دماغ قلمي و يا يك جفت چشم بادامي كه گاه‌گاه بي‌هوا از زير چادر بيرون مي‌افتاد زيبايي صاحبش را حدس بزنيم و بعد از روي سوز دل يك جمله تبارك الله هم چاشني كنيم يعني كار ديگري از دستمان بر نمي‌آمد! ولي زنهاي امروزه طوري با همه مردها بيريا! و جمع‌المال! هستند كه نمي‌گذارند آدم به جمله تبارك الله قناعت كند و فرشته را هم ميلغزاند. معذرت مي‌خواهم ولي گفتني‌ها را بايد گفت. به قول رفيق شوخ ما: ...آن قسمت از بدن زنها كه در ده بيست سال قبل حتي از نظر شوهرانشان هم مخفي بود امروز با متنهاي سخاوت! و نظر بلندي در نظربازي و چشم‌اندازي ديگران است! تمدن از اين بالاتر!...

اغلب آنها كه به نجابت معروفند ديدن صورتشان كفاره مي‌خواهد و خوشگل‌ها هم با نجابت ميانه خوبي ندارند! خلاصه مقصودم اينست كه اين روزها هيچكس بدون علت نجيب نمي‌شود. به صورتش نگاه كنيد علت نجابتش معلوم مي‌شود به همين جهت هميشه زن زيبا و در عين حال نجيب مورد اعجاب و احترام مرد است.

به هر حال صحبت سر اين بود كه خديجه زن اصغرآقا هم خوشگل بود و هم نجيب و اصولا خوشگلي و نجابت خيلي بسختي در يك جا جمع مي‌شوند.

يك بعدازظهر اصغرآقا در تجارتخانه پشت ميز تحرير لم داده قهوه مي‌خورد و روزنامه مي‌خواند و لپ‌هاي خود را مي‌مكيد و به خيال خودش لذت بوسه‌هاي شب گذشته را نشخوار مي‌كرد، خوشي زير دلش زده بود و به فكرش رسيد با تلفن قدري سربه‌سر خديجه بگذارد ...

Read more...

... ديگر تحمل اين زندگي را ندارم

,

هيزم شکن پيري از سختي روزگار و کهولت ،پشتش خميده شده بود ،مشغول جمع کردن هيزم از جنگل بود.

دست آخر آنقدر خسته و نا اميد شد که دسته هيزم را به زمين گذاشت و

فرياد زد:"ديگر تحمل اين زندگي را ندارم ،کاش همين الان مرگ به سراغم مي آمد ومرا با خود مي برد."

همين که اين حرف از دهانش خارج شد ،مرگ به صورت يک اسکلت وحشتناک ظاهر شد

و به او گفت:"چه مي خواهي اي انسان فاني ؟ شنيدم مرا صدا کردي."

هيزم شکن پير جواب داد:"ببخشيد قربان ،ممکن است کمک کنيد تا من اين دسته ي هيزم را روي شانه ام بگذارم."

گاهي ما از اينکه آرزوهايمان بر آورده شوند سخت پشيمان خواهيم شد

Read more...

زندگی به روش امریکایی

, , , ...





يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده می چرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن وخوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى كنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه كنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى

Read more...

[جوانمردی یعنی اسب [ بر اساس یک قصه کهن ایرانی

,



تصویر : Whistlejacket by George Stubbs



اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مرد سوار، دلش به حال او رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشانید تا او را با مقصدش برساند.
مرد افلیج بر اسب که نشست ، دهنه اسب را کشید و گفت : من اسب را بردم و با اسب گریخت ، اما پیش از آنکه از صدا رس دور شود ، مرد سوار در پی آن فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی. اسب برای تو ، اما گوش کن ، چه میگویم .
مرد افلیج اسب را نگه داشت .
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را بدست آوردی ، چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند.
مرد افلیج گفت: از آن روز که من را در یاد است در کنار این راه در تماشای سواران بودم. در اندیشه شدم ، این چه بازی است که در آن من پیاده و بازنده ام.
با خود گفتم: اگر این بازی تا به آخر شود، سر انجام مرا جز خاک گور چیز دیگر نیست ، پس آن بهتر، قبل از آنکه به آخر خط برسم بازی را دگر سازم.
مرد سوار گفت: و بر آن شدی اسب دیگر کسان ببری ؟
مرد افلیج گفت : آری چرا نه ؟ اسب را جز سواری دادن کاری نیست ، می خواهد تو باشی ، می خواهد من باشم

Read more...

Interview With God گفتگو با خدا

, , , ...

مطلبی که در این پست نوشته شده اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند. این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد . من هم از طریق دوست خوبم آقای اشرفی با کتابی که این مطالب همراه با تصاویر زیبائی در اون بود آشنا شدم و به پاس این بهره مندی تصمیم گرفتم مطلب مورد نظر رو در وبلاگم قرار بدم تا عده بیشتری از این گفتگوی ساده ولی عمیق که امکان داره برای هر کدام از ما در هر جای دنیا اتفاق بیافته ، لذت ببرند.

گفتگو با خدا

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگوئی داشتم.

خدا گفت : پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟

گفتم: اگر وقت داشته باشی؟

خدا لبخند زد و پاسخ داد: وقت من ابدی و بی پایان است. چه سوالی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

گفتم: چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد...

اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند .

و بعد پولشان را خرج به دست آوردن دوباره سلامتی .

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود ، آنچنان که نه دیگر در زمان آینده زندگی می کنند و نه در حال.

اینکه چنان زندگی می کنند که گوئی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گوئی هرگز زنده نبوده اند

بعد پرسیدم...

به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهائی از زندگی بگیرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد...

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد، اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثزوتمند کسی نیست که دارائی بیشتری دارد، بلکه کسی است که آرزوی کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توان زخمی عمیق بر دل کسانی که دوستشان دارند بگذارند و سالها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن ، بخشش را یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند، اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند .

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع ثابت نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ، بلکه خودشان هم باید خودشان را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم، در نزدیکیشان، همیشه.

Read more...

(عجب عجوزه ای هستم (داستان کوتاه

, ,

[ مریم آقازاده ]

زن ته اتوبوس، کنار پنجره نشسته بود. آشفته نبود اما، آشفته به نظر می رسید. پالتوی مشکی به تن داشت و روسری سبز. با صدای بلند حرف می زد و می خندید.

ـ من از پول خرد خوشم نمیاد. توی کیفم سنگینی می کنه. همیشه پول خردهام رو بلیط می خرم یا می اندازم صندوق صدقات . . . نه، بلیط نمی خرم. بلیط نمی دم آخه. . . همیشه همینطوری سوار می شم. . . هیچکی هم ازم بلیط نمی خواد. . . بلیط نمی دم هیچوقت.

تق. آدامسش را که ترکاند صدا توی اتوبوس پیچید. سرها همه به آنطرف چرخید. حتی زنها هم با علاقه نگاه می کردند.

ـ یه کلانتری هست. همیشه زنگ می زنم اونجا حرف بزنم. بهم می گن تو عجب عجوزه ای هستی. . . عجب عجوزه ای هستی. . . عجوزه

به قهقهه خندید: عجب عجوزه ای هستم.

از فرط خنده اشک توی چشمانش جمع شده بود: عجب عجوزه ای هستم . . .

! مناسب ترین کیس! دختر بیل گیتس

, , , ...





پدر : دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر : نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر «بيل گيتس» است
پسر: آهان اگر اينطوریه، قبول است

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان، قائم مقام «مديرعامل بانک جهاني» است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است



بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود


پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم

پدر: اما اين مرد جوان داماد «بيل گيتس» است
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي را برگزينيد

Read more...

داستان سيندرلا - طنز

, ,




يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟

Read more...

به دنبال كار

, , ,

1) شركت [...]

زمينه فعاليت: [...]

طريقه آشنايي: از طريق يكي از دوستانِ دوستِ دوستِ بستگانِ دوستِ يكي از بستگانمان اين شركت در مقايسه با سه شركت ديگري كه به‌شان سر زديم يك‌جورهايي ابَرشركت محسوب مي‌شود! آخر مي‌دانيد؟! اگر مثلاً به كسي بگوييد در شركت ميخ‌سازي مشغول به كاريد، طرف خيلي تحويلتان نمي‌گيرد! عوام‌الناسند ديگر! عقلشان به چشمشان است. مي‌بينند ميخ ريز است، در مشتشان جا مي‌شود، نتيجه مي‌گيرند كه شركت مربوطه در پيت است، پرسنلش هم دو زار سرشان نمي‌شود. از high technology بكار رفته در صنايع ميخ‌سازي كه خبر ندارند!! اما اگر بفهمند در جايي كار مي‌كنيد كه محصولش نه‌تنها در مشتشان بلكه در جيبشان، اتاقشان، منزلشان، حياطشان و... هم جا نمي‌شود، كفشان به طرز فجيعي مي‌برد و كم مي‌آورند.

راستش ما اوايل تصور مي‌كرديم كه پارتي‌مان در اينجا خيلي كلفت است، منتها با گذشت زمان دريافتيم كه اين حضرات پيشاپيش ما را سر كار گذاشته‌اند. از اين رو يكي‌دو جين فحش و نفرين گورآبادي آبدار نثار شركت و مديرعاملش و محصولاتش و پارتي‌هايش و ... نموديم بلكه متنبه شوند.

۲) شركت [...]

زمينه فعاليت: توليد تجهيزات هيدروليكي سد!

طريقه آشنايي: آگهي روزنامه

ما يك روز صبح كله سحر از خانه زديم بيرون، و پس از حدود يك ساعت و نيم، و تعويض 5 ، 6 كورس ماشين و پياده شدن قريب به هزار تومان خودمان را به محل مزبور رسانديم.

هر چه به آنجا نزديكتر مي‌شديم احساس مي‌كرديم كه اوضاع دور و برمان بيشتر تغيير مي‌كند! داخل آخرين خيابان كه پيچيديم احساس ورود به يك منطقه جنگي به‌مان دست داد، ياد كودكان مظلوم عراقي افتاديم (آن زمان هنوز جنگ تمام نشده بود). خيابان آسفالته بود ولي تقريباً آسفالت نداشت، پهنايش آنقدر بود كه يك تريلي 18 چرخ مي‌توانست دور يك‌فرمان بزند، اما آنقدر خلوت بود كه حتي پرنده هم پر نمي‌زد!! در حاشيه خيابان يك قطعات فولادي ريخته بود كه دور از جان باور نمي‌كرديم قطعه‌اي به آن ابعاد هم ميتواند وجود داشته باشد!

خلاصه پلاك موردنظر را پيدا كرديم. با يك در سبز رنگ گالوانيزه مواجه شديم و يك زنگ كه از نوع كليدهاي سه‌فاز جراثقال بود! كليد را فشار داديم، بالا را نگاه مي‌كرديم كه مبادا چيزي ناغافل بيفتد روي سرمان. آقايي با لباس نگهباني دم در آمد و عرض كرد: «بله؟» فرموديم: «در رابطه با استخدام آمده‌ايم». عرض كرد: «بفرماييد آنجا، اولين پنجره». رفتيم آنجا. فرموديم: «اِ... ». عرض كرد: «از آنور بياييد داخل». از آنور رفتيم داخل. فرمي‌دادند دستمان. براندازش كرديم؛ يك سري سوالات كه خيلي آشنا بود، نام و نام خانوادگي و... اما يك سري سوالات الحق ناموسي بود!! يك جدول باز كرده بودند با 17 ، 18 خط ارتفاع براي سابقه كار!!! ما هم رو به‌شان نداديم و سفيدِ سفيد رهايش كرديم، آدم به هر چيزي كه نبايد جواب بدهد! رفتيم پايين‌تر ديديم نوشته شغل درخواستي!! اگر از ما بپرسند مي‌گوييم مديرعامل، اما آنجا مصلحت ايجاب ‌كرد كه بنويسيم: «شغلي مرتبط با رشته تحصيلي». زيرش نوشته بود:‌ ميزان حقوق درخواستي!! راستش ما اواخر دوران دانشجويي در اين مورد مباحث عديده‌اي با رفقا داشتيم و از جمع‌بندي نظرات به اين نتيجه رسيديم كه اگر زياد بنويسيم، با اردنگ مي‌اندازندمان بيرون، اگر هم كم بنويسيم كه سوارمان مي‌شوند. اين بود كه تصميم گرفتيم در اين مواقع از روش دخترخانم‌هاي دم‌بخت كه سرشان را مي‌اندازند پايين و با صداي بسيار آرام مي‌گويند: «هرچي بابا مامان بگن» استفاده كنيم، يعني بگوييم: «مطابق مقررات شركت»! و چنين كرديم.

بعد از دقايقي آقايي ما را مشايعت كرد تا طبقه بالا، ديديم عجب! بالا تشكيلاتي دارد. دفتر و دستك و منشي و... همين‌طور كه داشتيم به سرعت رد مي‌شديم، ديديم منشي مربوطه چهارچنگولي برايمان بلند شد و اداي احترام كرم!‌!! نمي‌دانيم از كجا ما را شناخته بود! ما كه تابحال عكسي چيزي از خودمان منتشر نكرده‌ايم!

رفتيم داخل اتاقي كه تابلوي دفتر مديريت داشت. ديديم جوانكي نشسته كمي‌پيرتر از ما با ريشي پروفسوري كه با توجه به جمجمه كشيده و درازش اصلاً به قيافه‌اش نمي‌آمد. بعد از خوش‌وبش عرض كرد: «من اولين چيزي كه در اين فرم مي‌بينم فاصله طولاني منزلتان با اينجاست». فرموديم: «مِن..مِن، بله.. حدود 5/1 ساعت تو راه بودم». عرض كرد: «ما سرويسمان از ميدان آزادي است و... ». فرموديم: «مِن..مِن..». بعدش چند سوال ناموسي در مورد روش‌هاي جوشكاري نمي‌دانم چه كه يك مشت حروف انگليسي ضميمه‌اش بود مطرح كرد. عرض كرد: «با اينها آشنايي داريد؟». فرموديم: «نه خير» متعاقباً در دلمان يواشكي داد زديم: «مردكه تو نمي‌فهمي‌اين چيزها را در دانشگاه ياد نمي‌دهند؟!! خيلي آن چيزهايي را كه ياد مي‌دادند، ياد گرفته‌ايم كه برويم سراغ اينها؟!! مگر كوري نمي‌بيني سابقه كار نداريم و...» خلاصه كلي سرش داد زديم. عرض كرد: «آشنايي‌تان با جوشكاري در چه حد است؟» فرموديم: «در حد يك واحد كارگاه جوشكاري كه گذرانده‌ايم». عرض كرد: «با نقشه‌خواني صنعتي آشنايي داريد؟» فرموديم: «درحد دو واحد نقشه‌كشي صنعتي». بعد توي دلش يواشكي عرض كرد: «اين آقا راست كار ماست، نبايد از دستش بدهيم»!

بعدش كلي كلاس گذاشت براي خودش كه: «آ..ي زير سد مانند لانه زنبور است. ما لانه زنبور مي‌سازيم!! اين كاري را كه ما مي‌كنيم هفت هشت شركت بيشتر در اين مملكت نمي‌كنند...». آن تابلو را نشان داد، اين تابلو را نشان داد. بعد ما را آورد دم پنجره‌اي كه مشرف به سالن توليد بود، ما هم افتخار داديم يك نگاهي به آنجا انداختيم. ديديم عده‌اي ريخته‌اند سر يك چيز استوانه‌اي شكل به قطر يكي دو متر و دارند جوشكاريش مي‌كنند، اما هيچ شباهتي به لانه زنبور نداشت!!

خيلي چيزهاي ديگر هم عرض كرد كه چون مبحث تخصصي مي‌شود از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم. اما مَخلص كلام اينكه گفت: «با شما تماس مي‌گيريم»

از آن روز به بعد اين مردكه دارد يك‌ريز تماس مي‌گيرد اما چون ما به اينترنت متصليم، نامبرده هنوز موفق به عرض ارادت نگرديده است!!

Read more...

شماعشق راچگونه تفسير مي کنید؟

, ,

یه باردختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید: -چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ پسرگفت:دلیلشونمیدونم اما واقعادوست دارم. - توهیچ دلیلی رونمي توني عنوان كني،پس چطوردوسم داری؟چطورمیتونی بگی عاشقمی؟

- من جدادلیلشو نمیدونم،امامیتونم بهت ثابت كنم.

- ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتوبگی

- باشه..باشه!میگم...بخاطرلبخندت،خوشگلیت صدای گرم وخواستنیت،همیشه بهم اهمیت میدی، برای حرکات قشنگت .دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی. دخترازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد.

Read more...

Five More Minutes ! پنج دقیقه بیشتر

, ,



While at the park one day, a woman sat down next to a man on a bench near a playground. "That's my son over there," she said, pointing to a little boy in a red sweater who was gliding down the slide.

"He's a fine looking boy" the man said. "That's my son on the swing in the blue sweater." Then, looking at his watch, he called to his son. "What do you say we go, Todd?" Todd pleaded, "Just five more minutes, Dad. Please? Just five more minutes."

The man nodded and Todd continued to swing to his heart's content. Minutes passed and the father stood and called again to his son. "Time to go now?" Again Todd pleaded, "Five more minutes, Dad. Just five more minutes." The man smiled and said, "O.K."

"My, you certainly are a patient father," the woman responded.

The man smiled and then said, "My older son Tommy was killed by a drunk driver last year while he was riding his bike near here. I never spent much time with Tommy and now I'd give anything for just five more minutes with him. I've vowed not to make the same mistake with Todd. He thinks he has five more minutes to swing. The truth is, I get Five more minutes to watch him play."

Life is all about making priorities, what are your priorities? Give someone you love 5 more minutes of your time today.

Read more...

روزي كه سكرترم رو اخراج كردم

, , , ...

صبح كه داشتم بطرف دفترم مي رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: صبح بخير آقاي رئيس، تولدتون مبارك! از حق نميشه گذاشت، احساس خوبي بهم دست داد از اينكه يكي يادش بود.

تقريباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: ميدونين، امروز هواي بيرون عاليه؛ از طرف ديگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشين با هم براي ناهار بريم بيرون، فقط من و شما!

خداي من اين يكي از بهترين چيزهائي بوده كه ميتونستم انتظار داشته باشم. باشه بريم. براي ناهار رفتيم و البته نه به جاي هميشه‌گي. براي نهار بلكه باهم رفتيم يه جاي دنج و خيلي اختصاصي. اول از همه دوتا مارتيني سفارش داده و از غذائي عالي در فضائي عالي تر واقعاً لذت برديم.

Read more...

كشكي پشكي عشق من

, , , ...

ديگه با من حرف نزنين،‌ ديگه كاري به كار من نداشته باشين،‌ عاشق شدم. عاشق سخت، خيلي سخت. آخ پدرت بسوزه اي عشق كه آخر دسته گل برام به آب دادي،‌آره الهي بميرم، من عاشق شدم، عاشق تو عزيزم، توي اتوبوس، پشت سرت نشسته بودم تماشات مي‌كردم. دلم شور مي‌زد، تو در كنار يك آدم سبيلو نشسته بودي و مي‌خنديدي، يك ساعت از ظهر مي‌گذشت. از اداره آمده بودي، خسته بودي، حق داشتي نگاهت مي‌كردم. آب دهانم را قورت مي‌دادم، آب دماغم نيز جاري شده بود، پروردگارا، من در آن لحظه چطور گرفتار شدم؟ غلط كردم. ديگه پام را توي كفش خانمهاي اداري نمي‌كنم، خوش به حال تو كه توي اداره كار مي‌كني، خوش به حال رئيست، ‌مرئوست، پيش‌خدمتت، ماشينت، كاغذت، ميزت، صندليت، دسته صندليت، آخ بر پدرت لعنت! اي عشق!

محو تماشاي تو بودم، دلم غش مي‌رفت، چشمام سياهي مي‌رفت، هيچ جا را نمي‌ديدم. پيراهن آبي‌رنگت مرا مجذوب مي‌ساخت. ركاب زير پيراهنت هم از زير معلوم بود، لاك ناخنت دلم را خون مي‌كرد. لااقل يك لحظه برنگشتي و مرا تماشا كني تا ببيني چطور مي‌سوزم، داشتم كباب مي‌شدم. پخته مي‌شدم. ميخواستم زلفهاي فرفريت را مثل پشمك بخورم اما خوردني نبود. سرت را تكان دادي. زلفت به ريشم خورد. ريشم به سبيلم چسبيد،‌ مست شدم، ديوانه شدم. اقرار كردم. آخ اقرار كردم كه عاعاعاش. شقم. آره عاشق...

Read more...

November 2009
M T W T F S S
October 2009December 2009
1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30