Skip navigation.

exploreopera

| Help

Sign up | Help

Ali Rasai

www.Ali-Rasai.Blogfa.com

005

اشتباه بزرگ ...
در خانه خودمان به مناسبت رفتن دختر خاله ام از ایران جشن مختصری گرفته بودیم که درست یک هفته بعد از این مهمانی تولد خواهرم بود. من هم طبق معمول همیشه تنها بودم و در پشت کامپیوتر در حال انتخاب موزیک. نمیدانم چرا همیشه در مهمانیها من این کار رو انجام میدم، شاید دلیلش همین تنها بودنم بود و هست!
دخترها و پسرها می آمدند، گاهی باهم گاهی تک تک و جدا جدا، بعضیها رو میشناختم بعضیها هم نه، بعضی هم مثل اون، قبلا تنها عکسی ازشون دیده بودم، وقتی اومد، کاملا عادی سلام و خوش آمد گویی کردم، بدون آنکه احساس خاصی نسبت به او داشته باشم. تنها به نظرم زیبا بود و زیباییش از نگاه های اکثر آدمای اون جمع تائید میشد. راستش آدمی نیستم که به کسی مخصوصاً در مهمانیها زیاد دقت کنم، اکثر اوقات سرم به کار خودم مشغوله، اما تا چشمم به او می افتاد، چند ثانیه ای به او خیره میشدم، عجیب بود که او هم تنها آمده بود. نوع رفتارش برام خیلی جالب بود، شبیه به آدم غریبه ای که اولین برخورد را با او داشته باشم نبود، انگار او را میشناختم. آری اشتباه نمیکردم، او رفتار کسی را داشت که من در ذهن خود ساخته بودم! دست و پایم را در وجودم گم کرده بودم، نمیدانستم چگونه به طرف او برم یا با چه بهانه ای سر صحبتی باز کنم، هنگامی که تصمیم به جلو رفتن میگرفتم، لرزش عجیبی را در چهار چوب بدنم حس میکردم. بارها سعی کردم اما نتوانستم. تنها راهی که به ذهنم آمد دختر خاله ام بود، اما هر چند بار که خواستم به او بگوید، تنها لبخندی زد و رفت! هیچ چیز به او نگفت.
در جلوی چشمانم، او آرام آرام با کسی آشنا شد که من و هیچ کس دیگری از دیدن چنین صحنه ای خوشحال نشدیم. چون کسی که با او دوست شد آدم هوس بازی بود.
بر من هر چه گذشت بماند که بدان فکر نکنم بر من بهتر است! آن روز هم با خوبی ها و بدیهایش به سر رسید اما آنچنان خوابی را از من ربود که به هر چیز نا چیزی فکر کردم... تنها به این فکر بودم که چگونه او را از علاقه ام نسبت بهش بدون کم و کاستی مطلع سازم.
دو روز بعد دختر خاله ام از ایران رفت، در سومین یا چهارمین روز بود که باز هم او را دیدم، اما دستانش در دستان همان آدم بود و من نمیتوانستم چیزی بگویم. از صبرم سدی برای عشقم ساختم و به خودم اجازه ندادم که دوستی آنها را بر هم زنم. آن روز برای صرف شام به فرحزاد و تختهای معروفش رفته بودیم که به علت مشکلی که برای او پیش آمد همه آن جمع به خانه ی آنها دعوت شدیم. بعد از رسیدن به آنجا و بازی حکم چهار نفره و از داخل جوشیدن من، آن روز هم جای خود را به بی خوابی من داد و رفت...
یک هفته گذشت، تولد خواهرم و شنیدن حرفی که همانند رساندن تشنه ای به آب من را شاد کرد. جدا شدن او از همان آدم. اما حماقت من تمامی نداشت! باز هم همان لرزشها و همان احساس لکنت زبان!
از من درخواست یک موزیک کرد، عاشق ریتمهای "R&B" بود. من هم موزیک دلخواه اش را گذاشتم و رفتم تا به یکی دیگر از میهمانان برسم و وقتی که برگشتم دیدم در حال نشستن بر روی یه صندلیست در حالی که هنوز موزیک مورد علاقه اش تمام نشده بود. رفتم جلو و بهش گفتم:

_مریم! مگه این موزیک رو نمیخواستی...؟
_چرا! اما کسی نیست که باهاش برقصم!

همانند کسانی که عقل در وجودشان نیست، تنها به او لبخندی زدم و رفتم! اشتباهی که باعث شد هیچ وقت خودم را بابتش نبخشم... تا به حال بیش از پنج مهمانی دیگر آمد و رفت و من هیچگاه نتوانستم چیزی به او بگویم... چرا که با کسی دوست و یار شد که احساس میکنم لیاقت او را دارد و من شاید هیچوقت دیگر به او نگویم که چقدر او را دوست دارم.

هیچگاه برای ابراز عشق و علاقه ی خود فرصت را از دست ندهید چرا که هیچ چیز جبران از دست رفتن آن را نمیکند، هزار بار شنیدن جواب منفی بهتر از نبخشیدن خود است.

004

عید ...
او واقعا عاشق بود ...!
اما هیچ وقت شب عید رو دوست نداشت ...!
مخصوصاً شولوغی های عید رو ...!
شب عید بود، مشتریها ...
او رو یاد خاطره ی چند سال پیشش می انداختند ...
سالی که یکی از آنها تمام هستی اش را ...
تمام عشق و زندگی اش را ...
در تنگ کوچکی خرید و او تنها ماند....!

003

موهبت ...
من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد
و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.
من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد
و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.
من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند
و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم.
من از خدا خواستم به من شهامت دهد
و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.
من از خدا خواستم به من عشق دهد
و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.
من از خدا خواستم به من برکت دهد
و خدا به من فرصتهایی داد تا از آنها بهره ببرم.
من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم
ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.

002

ساده است ...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بوده ام که چگونه زیر غلتکی میرود، و گفته اند که سگ من نبود
ساده است ستایش گلی
چیدنش و از یاد بردن که گلدان را آب باید داد
ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی، او را به خود وا نهادن و گفتن، که دیگر نمیشناسم اش
ساده است ارزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنین اینم
ساده است که چگونه میزی
باری زیستن سخت ساده است، و پیچیده نیز هم

001

Imagine...!
Imagine it, even though, it is hard to do so.
A world in which every person is very happy.
A world in which money, race and power are not considered as position.
The reply to unison is not riot police.
Neither it has nuclear bomb nor bomber, nor motar.
No child would leave his foot on the landmine anymore.
All are free and without pain.
You won't read, whales suicide in the newspaper.
Imagine a world without disgust and gunpowder.
without opinionated cruelty, without panic and coffin.
Imagine it,even if it is a crime.
Even if your throat is filled with sorrow by calling it's name.
Imagine a world in which prison is a legend.
All of the wars of this world has lead to armistice.
No body is the master, people are of the same position.
Every seed of wheat is a share for every person.
With no border and domination, fatherland means the whole world.
Imagine that you can be the fulfillment of this dream.