005
Wednesday, 16. July 2008, 01:06:20
اشتباه بزرگ ...
در خانه خودمان به مناسبت رفتن دختر خاله ام از ایران جشن مختصری گرفته بودیم که درست یک هفته بعد از این مهمانی تولد خواهرم بود. من هم طبق معمول همیشه تنها بودم و در پشت کامپیوتر در حال انتخاب موزیک. نمیدانم چرا همیشه در مهمانیها من این کار رو انجام میدم، شاید دلیلش همین تنها بودنم بود و هست!دخترها و پسرها می آمدند، گاهی باهم گاهی تک تک و جدا جدا، بعضیها رو میشناختم بعضیها هم نه، بعضی هم مثل اون، قبلا تنها عکسی ازشون دیده بودم، وقتی اومد، کاملا عادی سلام و خوش آمد گویی کردم، بدون آنکه احساس خاصی نسبت به او داشته باشم. تنها به نظرم زیبا بود و زیباییش از نگاه های اکثر آدمای اون جمع تائید میشد. راستش آدمی نیستم که به کسی مخصوصاً در مهمانیها زیاد دقت کنم، اکثر اوقات سرم به کار خودم مشغوله، اما تا چشمم به او می افتاد، چند ثانیه ای به او خیره میشدم، عجیب بود که او هم تنها آمده بود. نوع رفتارش برام خیلی جالب بود، شبیه به آدم غریبه ای که اولین برخورد را با او داشته باشم نبود، انگار او را میشناختم. آری اشتباه نمیکردم، او رفتار کسی را داشت که من در ذهن خود ساخته بودم! دست و پایم را در وجودم گم کرده بودم، نمیدانستم چگونه به طرف او برم یا با چه بهانه ای سر صحبتی باز کنم، هنگامی که تصمیم به جلو رفتن میگرفتم، لرزش عجیبی را در چهار چوب بدنم حس میکردم. بارها سعی کردم اما نتوانستم. تنها راهی که به ذهنم آمد دختر خاله ام بود، اما هر چند بار که خواستم به او بگوید، تنها لبخندی زد و رفت! هیچ چیز به او نگفت.
در جلوی چشمانم، او آرام آرام با کسی آشنا شد که من و هیچ کس دیگری از دیدن چنین صحنه ای خوشحال نشدیم. چون کسی که با او دوست شد آدم هوس بازی بود.
بر من هر چه گذشت بماند که بدان فکر نکنم بر من بهتر است! آن روز هم با خوبی ها و بدیهایش به سر رسید اما آنچنان خوابی را از من ربود که به هر چیز نا چیزی فکر کردم... تنها به این فکر بودم که چگونه او را از علاقه ام نسبت بهش بدون کم و کاستی مطلع سازم.
دو روز بعد دختر خاله ام از ایران رفت، در سومین یا چهارمین روز بود که باز هم او را دیدم، اما دستانش در دستان همان آدم بود و من نمیتوانستم چیزی بگویم. از صبرم سدی برای عشقم ساختم و به خودم اجازه ندادم که دوستی آنها را بر هم زنم. آن روز برای صرف شام به فرحزاد و تختهای معروفش رفته بودیم که به علت مشکلی که برای او پیش آمد همه آن جمع به خانه ی آنها دعوت شدیم. بعد از رسیدن به آنجا و بازی حکم چهار نفره و از داخل جوشیدن من، آن روز هم جای خود را به بی خوابی من داد و رفت...
یک هفته گذشت، تولد خواهرم و شنیدن حرفی که همانند رساندن تشنه ای به آب من را شاد کرد. جدا شدن او از همان آدم. اما حماقت من تمامی نداشت! باز هم همان لرزشها و همان احساس لکنت زبان!
از من درخواست یک موزیک کرد، عاشق ریتمهای "R&B" بود. من هم موزیک دلخواه اش را گذاشتم و رفتم تا به یکی دیگر از میهمانان برسم و وقتی که برگشتم دیدم در حال نشستن بر روی یه صندلیست در حالی که هنوز موزیک مورد علاقه اش تمام نشده بود. رفتم جلو و بهش گفتم:
_مریم! مگه این موزیک رو نمیخواستی...؟
_چرا! اما کسی نیست که باهاش برقصم!
همانند کسانی که عقل در وجودشان نیست، تنها به او لبخندی زدم و رفتم! اشتباهی که باعث شد هیچ وقت خودم را بابتش نبخشم... تا به حال بیش از پنج مهمانی دیگر آمد و رفت و من هیچگاه نتوانستم چیزی به او بگویم... چرا که با کسی دوست و یار شد که احساس میکنم لیاقت او را دارد و من شاید هیچوقت دیگر به او نگویم که چقدر او را دوست دارم.
او واقعا عاشق بود ...!