Subscribe to RSS feed

يك آسمان شكايت


اين نوشته باد در چارچوب وبلاگ روسپي خونده شود تا در كادر مخاطب قرار بگيري
www.roospi.blogfa.com




راستي چگونه مي توان از دل آه كشيد؟اي روزهاي رفتهءيك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارمءتا ليوان

چاي تلخ و مانده ام را سر بكشم تمام مي شوند.بوي مرگ و التماس رفتن از اين مخمسه تنگ و جان فرسا همه اتاق را پر كرده است.ويرانم.ويران.مي خندم.مانند ديوانه ها.حالم را مي فهمم و چون مي فهمم مي خندم ء به خنده هاي جنون آميزم.يك نخ پال مال ! در اصطلاح ما كون به كون سيگار روشن مي كنم.نمي دانم چند تا شده...؟!

شمع خاموش مي شود.بايد لامپ را روشن كنم.نور شنع را مي پرستم.بوي مسخ شدن و ذره ذره درد نابودي را چشيدن مي دهد.انگار قرن هاست كه فكر نكرده ام و چيزي ننوشته ام در حاليكه هر چه مي نگرم مدام در حال خستگي دادن به اين ذهن و انديشه كم رمق و فرتوت بوده ام.انتهاي همه فلش ها به يك كوچه خاكي و فراموش شده و بن بست ختم مي شود با پيرزني كه در انتهايش چهار زانو روي زمين نشسته و با پوست چروك خورده و چشمهاي رنجور و بيمارش ءمعلوم نيست انتظار چه را مي كشد؟!يادم به دست نوشته هاي تابوت مي افتد.شايد همين حال را داشتم.

اين خودكار مادر قحبه دهنم را گاييده... .دنبال خودكار مي گردم.آهان.اينجاست.اه.اين يكي هم تخمي تر از قبلي.شايد مشكل از كاغذ است.يك ديري در دهان مي گذارم و يك نخ ديگر...!بگذار ادامه دهم...!تا همين چند ساعت پيش همه چيز آرام بود.آرام نه يعني خوب.يعني همچنان در فراموشي بود.آن روز كه وبلاگ را تعطيل كردم قصد بر فراموشي مطلق داشتم.نيتم اين بود.اما حال همه چيز مثل قبل است.ياد شب هاي چندين سال قبل افتادم.من و اتاق كهنه .و خلب و حسن و يك موكت و موش ها.تيغ خوابءديازپامءبهمن سويسي.شايد تو كه مي خواني نفهمي چه مي گويم؟نمي دانم كه هستي؟علاقه اي هم ندارم بدانم.چه فرقي مي كند؟خسته نبودي آرشيو را مي خواني تا فرق تيغ خواب و ديازپام و بهمن سوييسي را بفهمي.گذشته گذشته است.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان جبران كرد.بعضي از گذشته ها را هيچ گاه نمي توان تكرار كرد.بعضي از گذشته ها ... نه همه گذشته ها ماتحت آدم را كه نهءماتحت ذهن و قلب و روان آدم را جر مي دهد.از ادبيات نوشتن ام خنده ام گرفته.نمي دانم چه جور مي نويسم.فقط مي نويسم.به قول مكي ء يك دوست قديميءكس خري مي نويسم.اما مي دانم كه دارم مي نويسم.آري مي نويسم!



تنهايي مانند مواد مخدر است.نه براي همه.اما براي بعضي ها عين كوك و هزار كوفت ديگر است كه هيچ وقت تخم نكردم امتحان كنم.به دو دليل.پولش را نداشتم و ديگري اينكه از حس نياز به يك چيز يا حس دنياي يا فيزيكي يا... هراس داشتم.حس نياز به سيگار را هم كشتم.بدون تحمل سختي.همينجوري...!داشتم مي گفتم.تنهايي براي بعضي ها مثل مخدرات است.اولش كه امتحان كني عاشقش مي شوي.از آن لذت مي بري.ديوانه وار مي پرستيش.بعد مي شود نياز و بعد...!نبودنش ديوانه ات مي كند.بعضي وقت ها كه عميق مي شود.بعضي وقت ها كه حتي آن چيز يا كس كه در خلصه ات با او سخن مي گويي نيز ديگر نيست.شايد چيزي شبيه خدا.شايد.نمي دانم.شايد حتما خدا.يك ليوان چايي...!بعضي وقت ها آن را هم حس نمي كني.گاهي آنقدر فكر مي كني كه ديگر نمي تواني فراموشكار باشي.همه چيز عين بمب مي تركد.جز اشك آدم...!كاش اين يكي هم مي تركيد.حال اين تنهايي كلي عذاب است.ديوانه ات مي كند.ويرانت مي كند.عين مورچه اي كه با فشار ء خودكار را رويش مي چرخواني و صداي تركيدنش را به سختي مي شنوي.له و لورده مي شود.عين تف زير پاي سنگين روزگار له مي شوي و تكه تكه...!اما همچنان باقي مي ماند.حس بي نيازي كه البته بي نيازي نيست.اداي بي نيازي را در آوردن است.وقتي كه همچنانءمجهول هميشه مجهول را پيدا نمي كني.دستت از رسيدن به دانسته ها و نادانسته ها كوتاه است.معتاد شده اي.نمي تواني تنهاييت را قسمت كني.خودت را قسمت كني.خيلي ها به تو انگ نامرد و سنگ بودن مي چسبانند.عذابت مي دهد.در عين بي خيالي.عين همان مورچه همچنان له ات مي كند.مثل اعتياد.از آن متنفري.اما بي او در عدمي و نمي تواني به تنفس ات ادامه دهي و چه خماري بد و دهشتناكي دارد.قرص نيست كه از داروخانه يا ساقي تخم سگ مادر جنده اي خريد و نعشه كرد.يك نخ سيگار...!



مورچه اي را با ته سيگارم له مي كنم و ضجه هايش را مي نگرم.يك لحظه بيشتر نيست اما من مي دانم چه است.كاش كسي هم بود كه مرا له مي كرد و راحت...!تو نمي فهمي من چه مي گويم.نمي فهمي ابله.اين قافه را به خودت نگير.نمي فهمي.وقتي به دنبال يك قرص باشي و همه شهر را خواب و مه گرفته باشدء وقتي در كوچه اي سرد و روشن و خالي گام از گام بر مي داري و هيچ كسي در آن نيستءقطرات مه روي م‍‍ژه هايت مي نشيند و تلنبار مي شود و آرزو مي كني كاش همه اينها قطره اشكي بود و ازدحام ضجه اي و مي تركيد و يخ مي زد بر گونه هاي لمس ات.وقتي كه دريابي هيچ موجد زميني و قرص و آدم و مستي و نعشگي...از علاج اين سرطان تخم حلال عاجز استءشايد بفهمي.شايد...!چند پانيه مكث!



راستي چگونه مي توان از دل آه كشيد؟روزهاي رفتهءيك آسمان شكايت.روزهاي زندگي ام را مي شمارم.تا ليوان چي تلخ و مانده ام را سربكشمءتمام مي شوند.مي دانم كه مي خندند كه پيمان شكستم و در دل مي گويند اين هم از آن عن آقاهايي <ان=عن=گه>است كه هر چند وقت يك بار كس خل مي شود و ناز مي كند.شك نكنيد.من همان ام...!

پلك هايم سنگين شده.قلم به سختي ءكج و كوله روي كاغذ حركت مي كند.به جاي يك دنيا حرف آرزوي يك دانه آه راست راسكي را دارم.خيلي نگفتم ام مزخرف گفتم.براي آدم هايتان بهترين آرزوي دنيايم رادارم.فراموشي.

ببخشيد آقای گله.دوستتان دارم.









مرور خاطرات گذشته آدم را ويران مي كند

دستانم روي كي بورد مي لغزند دوست دارند آرزو كنند و با يك فشار
esc
اسكپ كنند و مرا با خود ببرند به روزهاي بسيار دور
يك نح بهمن با دوستانم روشن كنند و پياله اي را پس از ماه ها به كام دركشند
بعد با با بچه ها برويم دختر بازي و شماره هاي ريس دانشگاه و جميع معاوننانش را بدهيم به ملت.
چه روزهايي بود كه ديگر نمي آيند.بيش از همه دلم براي آراز تنگ است
كاش مي دانستم اين رفيق كجاست.اگر اينجا را روزي خواندي بدان كه هميشه به يادت بودم اما نا پيدايي و من هم...
امان از اين دستهاي سيماني ...
آنقدرها هم خوش نمي گذشت
اما دلم براي ناخوشيهايش نيز تنگ است
مجيد.بهنام.مرتضي.اردلان.پيمان.اردلان.حامد.مسعود.پيمان.آراز.محمد.امير.سميرا.مهسا.شيما.نفيسه.شيما.مسعود.حامد.حسام.مسعود.سلماز.پگاه.كيانوش.سياوش.شيما.شيوا.علي رضا.حسن.امير.علي.خورشيد.الناز.مهسا.پرستو.نرگس.سارا.مجمد رضا.پيام.ياسر.نصير.ناصر.ندا.ندا.هادي.عماد.امير حسين.وحيد.سعيد.مجتبي.مجتبي.هوتن.بهرام.علي آقا.بهرنگ.بهرنكگ.احمد.وحيد.پيمان.محمد.ميثم.بيتا.اميد.حسين.دايي.علي رضا.اناهيتا.نازي.بامزي.تلاونگ.داريوش.حنيف.
محمد و علي رضاي عزيز كه تقريبا هر روز مي بينمشان و فرزانه دوست داشتني كه مدتهاست از او بي خبرم...!

اين يادها آدم را ويران مي كند...!
game ove


بدرود ياران




يك روز خالي

روزهاي زيادي مي گذرد و هيچ ننوشته ام.گاهي اوقات آنقدر بايد دلت گرفته باشد كه حتي اگر نتواني و نخواهي كه بنويسي ء ديگر نشود جلويش را گرفت.
آخرين تكه كاغذ فرمولهاي پيچ در پيچ و گره خورده اي را كه معلوم نيست در اينهمه سال چه كساني آن ها را از ماتحتشان به سختي يا از روي بخت و شانس بيرون كشيده اند و تحويل ابنا بشري چون من و امثال من داده اند ء بر مي دارم و مي چسبانم به ديوار اتاق.اتاق خسته و زرد رنگم.بوي زكام همه جا گرفته است.صداي غل غل ديگ شلغم و بوي متعفنش تاثيير خوشايندي مي گذارد و خيال مي كنم تا همين فردا ديگر خوب خوبم.يك ليوان چاي مي ريزم و سيگاري مي گيرانم.لم مي دهم به كاناپه و مشغول انجام سفارش هاي معوقه مي شوم.همينجور كه مشغول هستم خيالم سوار بر ترن افكار و گرفتاري هاي شبانه ام مي شود.نمي دانم چه قدر مي گذرد.يا خسته شده ام يا كارها تمام شده.تفاوتي نمي كند.به اين مي انديشم كه صبح بايد بروم جواب تست ايمني بدنم را بگيرم.بعد از آن دانشگاه و بعد تحويل كلي كار جاهاي دور و نزديك...!
صداي زنگ گوشي بيدارم مي كند.پلكهايم را بسختي تكان مي دهم.يك جور ناجوري است.هر وقت مي خواهم بخوابم خوابم نمي برد هر وقت كه نبايد بخوابم تمام خستگي دنيا بر دوش هايم آويخته است.با هر زحمتي كه مي شود برمي خيزم...!
در مسير آزمايشگاه مدام به اين فكر مي كنم كه برنامه هاي امروز را چه جوري انجام دهم كه به همه كارهايم برسم؟! هوا ابريست.ابرهاي مهيب و ترسناك كه لطافت غير قابل انكاري دارند و چنان خيره به زمين مي نگرند انگار كه منتظر فرمان رستاخيزند.نسيم دل ريخته اي از منفذ شيشه كمي بازمانده تاكسي وارد مي شود و روي لپ هايم مي لغزد.چه طعم دلفريبي.انگار همه هوسهاي عالم را مي تواني در مخ كردن اين نسيم بيابي.اما هيچگاه او نمي ماند.يار دلنوازي كه هيچ گاه شكري باقي نمي گذارد و هميشه شكايت است.به در آزمايشگاه مي رسم...!
امروز كلي وقت دارم.به رنگهاي درختان نگا مي كنم.پاييز دلفريب نيم تنه زرد و نارنجي و تيره خود را چه خوب بافته است.و من كلي وقت دارم.انگار كه آن نسيم هنوز همراهم است.مي روم به ميان درختان.مي رقصم و سر را بالا مي گيرم و به آفتاب چشم نوازي مي نگرم كه از پشت ابر چه زيبا مي تابد و پرتوهايش را كيل.متر ها آن طزف تر مي فرستد تا من بتوانم يك شات آبي زيبا شكار كنم.به ميان برگ ها مي روم.چرا صداي خش خش شان نمي آيد.شيرجه ميزنم به ميان انها.لمسشان مي كنم و بر بدنم مي ريزم.سه پايه را مي گذارم بالاي سرم.تايمر.كچ...!

تنم ناگهان مي لرزد.
hiv
كه مثبت باشد يعني ديگر اين برگ ها را نمي بينم؟بي خيال.من هنوز خيلي وقت دارم...!امروز خالي خاليم...!

صداي زنگ گوشي بيدارم مي كند.پلكهايم را بسختي تكان مي دهم.يك جور ناجوري است.هر وقت مي خواهم بخوابم خوابم نمي برد هر وقت كه نبايد بخوابم تمام خستگي دنيا بر دوش هايم آويخته است.با هر زحمتي كه مي شود برمي خيزم...!

رز زرد



رز زرد





رز زرد یا د بیچارگی است

تو به فکری که چه کردم با تو؟

گره هایی که مرا می خوابند

من خزان سردم

و سکوتی که پر از شرم

کتاب درد است

کودکی می جنگد

و غروری رنچور

بوسه باران گناهان من است

وائزان شیفته اند

روی من سیلابیست

خون به کارون بزرگ

قصه آیسگی تن مان را دارد

رز زرد یاد بیچارگی است

کوچه مردود شده

کاغذکهای نیایش همه جعلی بودند

صورت زشت و تباه مردان

هرزگی های مجاز

مکر باران و فریب اسفند

جان غمگین عبوری محکوم

همه در مردمک چشم اثیری مرده

همه نفرین مرا گم کردند

یاد من بی یاد است

و لبی تشنه گوناگون لبان من نیست

من نخواهم خندید

رز زرد یاد بیچارگی است

دل من دلتنگ است

سالی بگذشته

شوق من بد آدخ

تن آدیشه من

گرمی لمس تو را گم کرده

روی مهتاب نخواهم خوابید

آسمان مرد غریبیست پس از آنشبها

روی من گاه گداری باران

قصه ها می سازد

من بخوابی دلگیر

می سرایم این خطهای خداحافظ را

من چرا اینجایم؟

آشمالان همه گرداگردم

روی دستان ضعیفم

رز زردی مرده

رز زرد یاد بیچارگی است



لعنت به آفتاب

من کنار تابوت تو میان پاییز










من كنار تابوت تو ميان پاييز

راه هر روزه دوزخ آزاد

و چراغي كه در اين نزديكي مي لرزد

لمس ويرانگر انگشت نسيم آبان

رعشه در پيرهن توري من

زرد ونارنجي و برگ...

عاقبت مادر مي گريد و باز

عاقبت مادر مي ميرد و باز

عاقبت يلدا مي خندد و باز

عاقبت نعره من مي شكند ديواري

نه! ديواره اي از جنس خدا

- پير دختر تو چرا مي خندي؟

- خنده پاييز است.

- پير دختر نفست بوي خيانت دارد!

- بوي من دلگير است.

- پير دختر تن آييسه تو ويران نيست!؟

- تن من زنجير است.

تن هر كوچه خالي عبور

جاي تكيه ‚ كف كفش

انتهايي بي نور

و غروبي زنجير در پشيماني چشماني دور

لاشه خسته و تكراري من

گور تنهايي صدها ابهام

آدمكهاي غريب

و علامتهايي جامانده بر ديوار

همگي مي گذرند...

من كنار تابوت تو ميان پاييز

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

لختي نشئگي و آزادي

حصر سنگيني يك جام شراب

مي شود يك مخلوط

نه!

گمانم محلول!

قلم آبي من

عكس درياها را مي نوشد

نفسي مي آيد

نفسي مي گيرد

و كسي دست مرا هرگز و هيچ

و نه فريادم را خسته و منگ...

بگذر...!

حال من ويران است

تو به نامم منويس

تو بيانديش كه من مستم و دنگ

تو بيانديش كه در بنگم من ...

خاطرت را ادراري نكنم

نه در اين باغم من

نه در اين جنگل بن بستم من

در همين حالم من

من كنار تابوت تو ميان پاييز

زندگي كن بختك

هرزگي كن دشنام

تيرگي در همه ثانيه هاست

شكل يك قصه نو

مثل يك تير خلاص

واي جلاد چرا خوابي تو؟

نشئه ودكائي؟

مست از يك تيغه شيشه مرگ؟

يا گرفتاري از آن قهوه و فال؟

در تو هم عصيان كرد؟

در تو هم غوغا كرد؟

همه ((هاي)) ات

همه ((هوي)) ات اين بود؟

مرگ بر نو احمق

لعن بر تو نادان

خواب نا آرامم آشفتي

وهم رويايم را آزردي

به كدامين مسلخ

ببرم داد ستم آلودم؟

من كنار تابوت تو ميان پاييز

خواب خواب

دستهايم نفس گرم تو را مي نوشد

دستهايت تن عريان مرا مي چرخد

هاي برخيز و برقص

لرزه انداز به پايم بنشين

برخيز

بنشين

شعر خوان نغمه بزن ني بنواز

مست شو كوزه شكن با من باش

آسمان مال من است

آبي و تاريك است

همه در خواب ((بد))ا ند

و خدايي كه نمي دانم هيچ

از كجا طعم لبان من را مي داند؟

لمس يكپارچه اش

تن عريانم را مي لغزد

گرم بر پيكره ام مي خوابد

چشم آرام مرا مي شكند

نقش مردي با كيست؟

كيست داروغه اين شام غريب؟

كاش كس ‚ مرده فروشي نكند

من دهانم بسته

چشمهايم هم كر

وصدا برهاني بي ارزش

حال اين حال من است

حال اين حال تو است

و تو يك ((خوابي)) در گردش بيچاره روز

گردن خيسم را خسته و گرم

سگ بي وجداني مي ليسد

عطر خوبي دارم

اينجا زير پتو نمناك است...

من كنار تابوت

تو ميان پاييز...
[/FONT]