My Opera is closing 3rd of March

از هر دری سخنی

Subscribe to RSS feed

سار سنگی

دعا عادت داشت همیشه کنار پنجره بنشیند چه در کلاس و چه در خانه . آخر دیوارها حرفی برای گفتن نداشتند چه بسا حتی هیچ شوقی به شنیدن دردو دلهای یک دختر دل خسته هم از خود نشان نمیدادند. و زمانی که معلم با حرارت زیاد از برچیده شدن سنت وحشتناک زنده به گور کردن دختران پیش از اسلام سخن میگفت ، سر دعا به سمت پنجره چرخید و در دوردستهای منظره خیالی خویش ، پشت تمام پنجره های عالم ، خود را دید که در گوری افتاده و پدرش به رویش خاک میریزد . دعا زجه میزد با دست و بال بسته اما سعیش بی فایده . از ترس تکانی به خود داد از رویای خویش فرار کرد و به کلاس بازگشت و خوشحال از اینکه اسلام آمده است.
به نزدیک خانه که رسید اسماعیل را دید ، پسر همسایه که نجوا کنان در گوشش گفت : دعا باز برایت سار گرفته ام امروز عصر بیا کنار نخلستان تا آن را به تو بدهم. دعا لبخندی ریز زد و شادمان به سرعت قدمهای خویش افزود. دعا علاقه شدیدی به سار داشت و اسماعیل نیز علاقه وافر به دعا. اسماعیل پسر همسایه خیلی با او مهربان بود اما پدر دعا صحبت با او را برای دعا ممنوع کرده بود زیرا پدر اسماعیل کافر بود و دعا همیشه با خود فکر میکرد مگر اسماعیل مسلمان نیست. و یک بار که از پدرش این را پرسیده بود سیلی جانانه ای خورده بود . اما سر کلاس هم داستان قربانی کردن اسماعیل را از معلم شنیده بود و همیشه دلش برای اسماعیل، پسر همسایه شور میزد که مبادا روزی پدرش او را قربانی کند و آنقدر عجله کند که حواسش به بع بع کردن گوسفندی که باید بجای اسماعیل قربانی شود نباشد. اما زود خود را دلداری میداد که اسلام آمده است.
آن روز بعدظهر با شوق تمام به سوی نخلستان دوید تا سار را از اسماعیل بگیرد. از دور اسماعیل را دید که زیر سایه نخلی به انتظار او ایستاده است. دلش تاپ تاپ میکرد احساسی که برای اولین بار در خود حس میکرد. تا به اسماعیل رسید لبخندی زد و سرش را پایین انداخت . صورت سبزه اش سرخ شده بود . اسماعیل دو دستش را به سمت او دراز کرد، در دستانش سنگی قرار داشت که عجیب به یک سار شبیه بود. اسماعیل گفت : دعا این سار سنگی مال توست. دعا با دستان ظریفش سار سنگی را گرفت ، خیلی زیبا بود و او را هیجان زده کرده بود اما در همین هنگام رویایی باز از پشت نخلها رسید ، رویایی که معلمش برای او ساخته بود. حس کرد از پشت نخلها صدای بال زدن پرندگانی میاید. انبوه پرندگانی که انگار سار نبودند . به نظر پرندگانی بی نام اما خشمگین. خشمگین از چه؟! پرندگانی که تا به بالای سر آنها میرسیدند ، سنگ میشدند و بر زمین سرنگون میشدند. باز به خود آمد ، نفسی کشید که اسلام آمده است. اما در همین بین صدای عربده های پدرش را لابلای صدای پر زدن پرندگان خشمگین شنید.
او در محاصره پدر خویش و اقوامش بود. از سار سنگی خبری نبود فقط صدای فریاد جمعیت بود که فریاد میزد سنگ سار ! سنگسار! آخرین لحظه تصویر خشمگین پدر و برادرانش را دید ، تصویری سرخ سرخ! وقتی برای همیشه چشمان خویش را بست ، فراموش کرده بود که اسلام آمده است.
آبتین (19/4/86)
داستانی تخیلی از فیلمی واقعی که در آن دختری مسلمان در عراق بدست اقوام مسلمان خویش بدلیل ازدواج با پسری مسلمان از فرقه دیگر در کمال قساوت به قتل میرسد.